بیژن گرازاوژن در چاه افسون منیژه‌ی سیمین‌تن

مهدی عاطف‌راد

 

"بیژن گرازاوژن در چاه افسون منیژه‌ی سیمین‌تن" یکی از داستانهای دفتر "شاهنامه آخرش خوشه" است. این دفتر در بر گیرنده‌ی چند داستان کمیک و تراژیک است که درون‌مایه‌ی آنها را از ماجراهای شاهنامه برگرفته‌ام.

 

 

آه از این چاه تنگ و تار، سیاهتر از زندگی افراسیاب پتیار، درازتر از گیسای منیژجون گل‌رخسار! با این سنگ هزار منی که درش هشته‌اند چنون تاریک شده که ایچ چش چشو نمی‌بینه. آوخ آوخ! استخونام خرد و خاکشیر شدند. حالا چه خاکی باهاس بریزم تارکم؟ آهای... به دادم برس منیژجون! تو این آش شورو واسم پختی، مهر تو ماهرو منو انداخت تو این چاه، حالام خودتم باهاس منو از این هول‌جای بیاری بیرون.

چه دیوسیرتند این تورانیای ورپریده! پلشت‌زادای آهرمن‌نهاد! می‌بینی چه‌سون آونگونم کرده‌اند توی این چاه هول‌انگیز، واژونه و کله‌پا؟ با این دستای زنجیربسته، با این بند رومی که چنون سفت بستنش که دارم زیر فشارش سه قلو می‌زام. با این پولاد خایسک آهنگرون که باهاش بدنمو کوفتند، ایدون نامردونه نگونسارم کردند توی این چاه سیاه، بی‌بهره از فر مهر و ماه. یه سنگ گنده‌م هشتند سر چاه، تا ایدر تو تاریکی بپوسم... آخ کمرم! واخ پهلوم! تموم مهره‌های پشتمو شکستند. یکی نیست به داد من بخت‌برگشته برسه؟ آهای، منیژجون! کجایی؟ چرا پیش من نیایی؟

تازه اهورامزدا دست‌گیرم شد، نذاشت الکی سرم بره بالا دار. شوخی شوخی این گرسیوز دژخیم نابه‌کار، به دستور داداش خیر ندیده‌ش- افراسیاب دژمنش- کشون‌کشون منو کشید پای چوبه‌ی دار، پس‌آنگاه فرمان داد بکشنم بالای دار. نمی‌دونم چی شد یهو پشیمون شدند. کژ نپندارم باهاس پیران ویسه جونمو خریده باشه- هورمزد نیکی‌اش دهاد- به اهورا سوگند، خوب نیوی‌یه این پیران. شیر پاک خورده و نیک سیرته. همون بود که جون شهریارمونو خرید، نذاشت افراسیاب دیوسرشت سرشو بکنه زیر آب. مرد نژاده‌ی تخمه‌داری‌یه. نمی‌دونم رادمرد به این نیک نهادی توی توران زمین- این کنام گرگای روبه‌آیین و شغالای خرگوش‌تبار- چیکار می‌کنه!؟ چرا پا نمی‌شه بیاد پیش شهریار خودمون- کی‌خسرو پاک‌نهاد- همباز و همپشت ما باشه!؟

آوخ آوخ! نفسم دیگه بالا نمی‌آد. یکی به دادم برسه. آهای... بابا گیو... مامی بانوگشسپ... کجایید؟ یکیتون به فریادم برسه.

همه‌ش زیر سر این گرسیوز آهرمن‌تباره. آهای گرسیوز! مگه دستم بهت نرسه وگرنه می‌دونم چی به روزت بیارم. می‌دم از خایه آویزونت کنند، واژون و آونگون. تموم بدبختیهای ما ایرونیها زیر سر تست. تموم این آتیشا از گور تو بلند می‌شه. نخستش که اون نیرنگ‌بازی رو سر سیاوش ننه‌مرده درآوردی، اونقدر تو گوش داداش کله‌پوکت خوندی که اون مردک کانای گول خر شد، خون اهورایی اون جوون بی‌گناه پاک‌سرشتو ریخت به خاک. سپس اون الم‌شنگه رو به پا کردی، برانگیزاننده‌ی کی‌خسرو شدی که به خون‌خواهی باباش لشکر بکشه به توران زمین، اون کشت و کشتارای ددمنشونه راه بیفته، کرور کرور سپاهی بی‌گناه از دو سو همچون مور و ملخ کشته بشه، خون بهرام گرد و ریونیز و فرود بریزه زمین. حالام که این آش شورو واسه من پختی. هورمزد برات نسازه گرسیوز که ما هرچی بدبختی می‌کشیم از دست تو می‌کشیم. بی‌خودی کی‌خسروی لجبازو سر لج انداختی، اون خوان خون و خون‌ریزی رو گستردی، چندین و چند سال از زندگیمونو توی جنگای خونمون‌سوز تباه کردی، زمونی که می‌باس به می‌گساری و دختربازی و مهرورزی و بوس‌وکنار می‌گذشت، توی کینگاه خیره‌خیر هرز رفت. حالام که پس از سالها کشت و کشتار اومدیم چند روزی به کام و آرزوی دل خوش بگذرونیم، کنار یار گل‌رخ مه‌روی سمن‌بر و سیمین‌ساق کامگار باشیم، ایدون هوازی سرخرمون شدی، خوان ناز و نوشمونو به هم ریختی، که چی!؟ یک‌کاره! شادبخت و کامیار واسه خودمون نشسته بودیم، دست در گردن منیژجون گل‌رخسار سیم‌تن، داشتیم گل می‌گفتیم، گل می‌شنفتیم، حالشو می‌بردیم، خوان گل و مل و نقل و نبات و نبید گشاده بود. سیصد پری‌چهر ختنی و ختایی و خلخی و چینی و بخارایی و سمرقندی، همگی لفچه‌گلنار و ماه‌سیما، داشتند واسمون می‌زدند و می‌خوندند و قر کمر می‌ریختند و کرشمه می‌اومدند و خنیاگری می‌کردند که ناگه تو کانای نخودهرآش یهو چونان اکوان دیو هردودکشون سرمون آوار شدی، اون الم‌شنگه و بگیروببندو راه انداختی، با رنگ و نیرنگ خنجرمو از دسم درآوردی، کت بسته بردیم پیش اون سگ هرزه، افراسیاب پتیار. پس‌آنگه شوخی‌شوخی کشیدیم پای چوبه‌ی دار. اکنونم که منو انداختی توی این چاه، ایدون دست بسته و کله پا. بذار از این چاه بی‌سر جون به در ببرم، یه آشی واست بپزم روش یه وجب روغن باشه. مگه از این چاه نیام بیرون، وگرنه پدری از تو و اون داداش نامردت دربیارم که گرازای دشت ارمان به حال جفتتون زار بزنند.

آهای مُردم. یکی به دادم برسه. کجایی منیژجون گل‌رخسار؟ به فریادم برس!

راستی خودمونیم ها! چه گرازکشی جانانه‌ی دبشی راه انداختم پریروز. جای همگی خالی، خیلی مزه داد. گرگین‌میلاد نامرد هیچ کمکی نکرد. خودم یه تنه کار یه کرور گرازو ساختم. ننه‌هاشونو به سوگشون نشوندم. چشای گرگین چارتا شده بود. داشت شاخ درمی‌آورد. نشیمنگاش بدجوری سوخته بود که چرا کی‌خسرو اون همه سیم و زر رو به من داد، منو روونه‌ی این کار دشخوار کرد. تا کور شود هرآنکه نتواند دید! به زبون شیرین خودمون جفت چشم رشکن بترکاد! یارو گفتنی ما واسه خودمون یلی هستیم ناتندرستی، یال و کوپالی داریم، لولهنگمون خیلی بیشتر از اینا آب ورمی‌داره. ناتندرستی از خونواده‌ی سالار کشوادگانیم. پدر جدم کشواد زرین‌کلاه برای خودش یلی بوده. بابا بزرگم گودرز کشوادگان کم گُردی نبوده، دم و دستگاهی داشته و جلال و جبروتی. کارخونه‌ی پورسازی و پهلوون پس‌اندازیش هم که بیا و ببین، توی دنیا تک بوده، روز و شب نمی‌شناخته، سه شیفته کار می‌کرده، تنها هفتاد تا پسرش توی لشکرکشی به توران زمین نفله شدند. اهورامزدا زیادش کناد! دودمان ما از دودمان نیرم چی‌چی کم داره؟ ایچ! تازه ناتندرستی فامیل هم که هستیم، نه یکسره که دوسره. آخه مامی جونم- مهین‌دخت مهان، بانوگشسپ- دختر رستم دستانه، یعنی یل سیستان پاپابزرگ مادریمه. افزون بر این، شوهر آبجی بابام هم هست. پس من یه سرم به دودمون کشواد می‌رسه، یه سرم به دودمون نیرم. با این حساب به هیچ‌وجه کم کسی نبوده و نیستم. واسه همین می‌باس هنوز پشت لبم سبز نشده، سری تو سرا درمی‌آوردم و سرشت یلونه و گوهر پهلوونه‌مو نشون کس و ناکس می‌دادم. ایدون بود که تا کی‌خسرو یکی رو خواست که کمر به کمک این ارمانیان گیتی‌‌زده ببنده و به یاری اون بدبختای ننه‌مرده بشتابه، گرازای پلشت‌نهادو از سرزمینشون بتارونه، من زود خودمو انداختم جلو تا هم کمکی به این پرستنده‌های اهورامزدا بکنم، هم اینکه خودی نشون بدم و سری تو سرا دربیارم، به همگی نشون بدم که زمون تیله‌بازیم سر اومده، شاشم کف کرده و واسه خودم یلی شده‌ام گرازاوژن.

ایدون شد که بهترین سالهای جوونیم به جای سر و گوش جنبوندن و خوش گذروندن، توی آوردگاه گذشت. هیچ خیری هم نه از جوونیم دیدم نه از زندگیم. حالام که پس از سالها جنگ و خون‌ریزی اومدیم کیفی بکنیم و حالشو ببریم، این شد سرانجوممون که باهاس توی این چاه سیاه کله‌پا آویزون بمونیم. راستی هم ها!

من هیچ بهره‌ای از جوونیم نبردم. تا اومدم دست چپ و راستمو بشناسم، افتادم تو کار خون و خون‌ریزی. هی با گرز گرون کوبیدم بر تارک کس و ناکس. هی با نیزه فرو کردم توی شیکم این تورانیای دیوخو. گردن زدم، شیکم دریدم، سر پروندم، نشیمنگاه جر دادم، جیگر دل و قلوه بیرون کشیدم، سوزوندم، نابود کردم، آبادیها رو ویرون کردم، شهرها رو با خاک یکسون کردم. از اون ورش هم هی زخم خوردم، هی لت و پار شدم. خونین شدم، مالین شدم. هی اونا بکُش، هی ما بکُش. هی اونا بزن، هی ما بزن. هی اونا لت و پار کن، هی ما لت و پار کن. تموم زندگیم به نابود کردن و کین توختن و چپاول گذشت. اینم سرانجومم. واسه کی؟ واسه چی؟ واسه اینکه جناب کی‌خسرو‌خان فرهومند رگ کین‌توزی و خون‌خواهیش جنبیده بود، خودش که جربزه‌شو نداشت جلو بره، هی ما زبون‌بسته‌های گیتی‌زده رو کیش می‌کرد جلو، می‌داد دم‌پر تیر. اینم شد کار!؟ اینم شد رسم روزگار!؟ بابا به کی به کی سوگند، خسته شدم از این همه خون ریختن و لت و پار کردن.

هرچند از هده نباهاس گذشت که خودم هم تنم می‌خارید. جوون بودم. خام بودم. کله‌شق بودم. سر پرشور و شری داشتم. دلم پر بود از آرزوی نامور شدن. باد نخوت افتاده بود تو سرم. خودنمایی جفت چشامو کور کرده بود، نمی‌ذاشت ببینم دنیا دس کی‌یه. تا واسه کاری پیش‌گام می‌خواستند، خودمو نخود آش می‌کردم، می‌نداختم جلو. یارو گفتنی خودشیرینی می‌کردم. شایدم واسه خودنمایی بود، یا به چشم‌داشت گوهرهای شهواری بود که کی‌خسرو به پیش‌گامها می‌بخشید، و دخترای ترگل ورگل چگلی که به نشون دست‌مریزاد بخشش می‌کرد.

وقتی کی‌خسرو واسه کشتن "پلاشان نراژدها" یه شیردل خواست که بره سر بریده‌ی اونو واسش بیاره و به ازاش جام زر پر از گهر شاهوار و جامگان دیبای روم سرتاپا گوهر و زر پاداش بگیره، نخستین کسی که تند و تیز از جا جست و سر از پا نشناخته پیشگام این کار هولناک شد، من گیتی‌زده بودم. داشتم از هول هلیم تو دیگ می‌افتادم. سر جریان پیش‌گام خواستن کی‌خسرو برای آوردن تاج تژاو- داماد افراسیاب- بازم همین ماجرا پیش اومد. کی‌خسرو به گنجورش فرمود دویست جامه‌ی زرنگار و خز و دیبا و صد پرنیان با دو تا نگار گل‌رخ زنار بسته بیاره، پس‌آنگه گفت اینا همش مال یلی‌یه که تاج تژاو رو واسش بیاره. باز برق اون همه سیم و زر چشامو کور کرد، شدم پیش‌گام نخست. هنگامی هم که کی‌خسرو برای آوردن اسپنوی ماه‌روی مشک‌بو یه شیردل خواست و گفت هرکی اسپنوی پری‌پیکر دل‌آرامو از سرزمین توران واسش بیاره، ده غلام و ده اسپ سپهبد زرین‌لگام و ده دوشیزه‌ی پوشیده‌روی آراسته‌مو پاداش می‌گیره، بازم من نفر نخست بودم که تیز و فرز از جا پریدم و پیش‌گام شدم. چی ‌می‌شه کرد؟ جوونی بود و جاه‌خواهی. واسه همین پیش‌گام هر کار دشخوار من بودم. بیشتر از همه هم زخم خوردم، نکال دیدم، سر و دست و پام شکست. خیلی بیشتر از توس و گستهم و رهام و زنگه و بابا گیو و بابابزرگ گودرز و بهرام گرد هورمزدبیامرز.

می‌گم نکنه نامردیهایی که تو این جنگا کردم این‌جور گریبون‌گیرم شده، واسه اوناست که ایدون تو این چاه سیاه واژونه اسیر شدم و دارم می‌پوسم! هان؟ شایدم آه اون بی‌گناهونی که با دوز و کلک خونشونو ریختم دامن‌گیرم شده! یعنی ممکنه؟ یکیش اون کار نامردونه‌ای که با فرود بخت‌برگشته- داداش ناتنی کی‌خسرو- کردم. هیچ‌گاه خودمو بابتش نمی‌بخشم. داشتیم می‌رفتیم جنگ تورانیان. با اینکه کی‌خسرو دستور داده بود از راه دژ کلات که پایگاه داداشش بود، نریم؛ ولی توس خیره‌سر تن‌پرور واسه اینکه یه کم راهو کوتاهتر کنه، گفت از راه دژ کلات بریم. مام گفتیم بریم. اونجا که رسیدیم، فرود جلو راهمونو گرفت. پس از چند بار رفتن و اومدن بهرام و پیغوم‌پسغوم بردن و آوردن، بالاخره هیچ کدومشون از خر آهرمن پایین نیومدند، هر دوشون افتادند روی دنده‌ی لج و لجبازی، پس‌آنگه اون جنگ برادرکشی ننگین پیش اومد. فرود، ریونیز و زراسپ، داماد و جیگرگوشه‌ی توس رو کشت. توس هم به خون‌خواهی پسر ناکام و داماد بدفرجامش، منو فرستاد جنگ فرود. جنگ ما دو تا به درازا کشید، فرود چون دید داره شیکست می‌خورده، فرار کرد، پناه برد به دژ. من و رهام واسه اینکه کار جنگو یکسره کنیم، به کمین نشستیم، وقتی فرود فکر کرد ما رفتیم سوی سپاه‌مونو و آبها از آسیاب افتاده، با خیال راحت از دژ اومد بیرون. مام از دو سو نامردونه ریختیم سرش. فرود تیغشو از میون بیرون کشید، می‌خواست با تیغ بزنه فرق سرم که رهام از پشت با تیغ هندیش کوبید فرق سرش، فرق فرود کافید. خون زد بیرون. پس آنگه من از پشت با گرز گرونم کوبیدم پس کله‌اش، جوری که مخش از دهنش پکید بیرون. جریره- ننه‌ی فرود- چون پسرشو بی‌جون دید، چنون دیوونه شد که تموم گنجینه‌های دژو به آتیش کشید، پس‌آنگه با آبگون‌دشنه شیکمشو درید. زنای دیگه هم خودشونو از بالای دژ انداختن پایین تا به دست ما ایرانیای دژمنش نیفتند. ما هم زدیم دژو با خاک یکسون کردیم، جوری همه چیزو نابود کردیم که هیچ جنبده‌ای توی دژ کلات زنده نموند. خود من با همین دستام بیشتر از هفتاد پیر و جوون و بچه‌شونو خفه کردم یا با گرز کوبیدم تارکشون و نفله‌شون کردم. حالا می‌گم نکنه این نکالی که گرفتارش شدم و ایدون فگارم کرده، پادافره اون ددمنشیهایی باشه که توی دژ کلات کردم؟ هان؟ یعنی اهورامزدا این‌جوری داره تنابنده‌ی بزه‌کارشو کیفر می‌ده؟ اگه ایدون باشه که آوخ! آوخ! خر بیار باقالی بار کن. کارم بدجور ساخته‌ست. ایچ امیدی هم به رهاییم نیست. پاپابزرگ رستم دستون هم با اون یال و کوپالش نمی‌تونه از این چاه درم بیاره. باهاس توی همین چاه اونقدر کله‌پا بمونم که بپوسم.

سر ماجرای کاسه‌رود هم باز با نامردی تموم بلاشان ننه‌مرده رو کشتم. بیچاره، بی‌خبر از همه جا نشسته بود، نبید ناب نوش جون می‌کرد که من از پشت سرش خودمو رسوندم بهش. گرز گرونو چنون کوبیدم فرق سرش که تارکشو کافتم، تموم مهره‌های ستونش شیکست. پس‌آنگه سر از تنش جدا کردم، فرستادم واسه کی‌خسرو.

سپس ماجرای جنگ با تژاو پیش اومد. بابام داشت نرم‌نرم با تژاو سخن از آشتی می‌روند و می‌خواست نذاره کار به جنگ و خون‌ریزی بکشه، ولی من که کشته‌مرده‌ی آورد بودم نذاشتم کار ستیز به آشتی بیانجومه، باباهه رو هی کوک کردم که آشتی با دشمن خونی نامردی‌یه، بزدلی‌یه، زن‌سرشتی‌یه، باهاس تا آخرین چیکه‌ی خون جنگید. پس‌آنگه یورش بردم به سوی تژاو پیل‌تن. اون پتیار هم از ترس دو پا داشت دو تام وام گرفت، پا گذاشت به فرار. من هم تاجشو از سرش قاپیدم، فرستادم واسه کی‌خسرو. تژاو چون دید دارم بهش می‌رسم، از سر نیرنگ اسپنوی ماه‌روی مشک‌بو رو که ترک اسبش سوار کرده بود، پیاده کرد تا اسبش سبکتر بشه، آسونتر بتونه از چنگم در بره. من هم رفتم سراغ اسپنوی آفتاب‌روی شب‌گیسو، خسته از اون همه ستیزه، در بر اون نگار سیمین‌بر شیرین‌‌پیکر لختی غنودم، خستگیهای نبردو با بوس و کنار بغل اون شیرین‌نگار در کردم. اونقدر از شیرینیهاش خوردم که شیرینیش دلمو زد، پس‌آنگه فرستادمش واسه کی‌خسرو...

خب دیگه، روشنه که واسه این همه نامردی باهاس کیفر ببینم. کیفر نداره؟ ولی آخه چرا من این‌جور نابه‌کار از آب دراومدم؟ هان؟ گناه کی بود؟ خودم؟ ولی من چه گناهی داشتم؟ پرورش درستی نداشتم. بد بار اومدم. بچه‌ای که بابا ننه بالا سرش نباشه، همش ول باشه توی کوه و کمر یا کوی و برزن، بهتر از این می‌خوای بار بیاد؟ بابا گیوم که یا دنبال لشکرکشی بود یا سرگرم خون‌ریزی. سال به سال نمی‌دیدمش. سالهای سال دربه‌در دنبال کی‌خسرو می‌گشت. پس‌آنگهش هم که همش سرگرم جنگ و خون‌ریزی بود. مامی بانوگشسپ هم که ددری بود. تا بابام می‌رفت سفر، شال و کلاه می‌کرد، می‌رفت دیدن باباجون تهمتنش، زابلستون. من می‌موندم و بابابزرگ پیره- گودرز- که دیگه رنجور شده بود، جون سر و کله زدن با یه الف بچه‌ی آتیش‌پاره‌ی تخس و سرتقو نداشت. ما هم ول بودیم توی کوچه خیابون. از همون زمون همنشینی با دوستای ناباب ما رو از راه به در کرد و هزار و یه جور ناهنجاری رفتاری واسمون به بار آورد که یکیش همین نامردی و نیرنگ‌بازی بود. اونای دیگش بمونه که این رشته سر دراز داره.

ولی مگه کم تاوون نامردیهامو پس دادم؟ نخستش اون شیکست سختی که تورانیها به سپاه مست و ملنگ ما دادند، حالمونو خوب جا آوردند. من و باباگیو اونقدر جای آب، نبید ناب خورده بودیم که مست و ناهشیوار افتاده بودیم تنگ هم. دشمن هم وقتی ناهشیواری ما رو دید، نامردونه شبیخون زد، تا بیاییم به خودمون بجنبیم، کلی از سپهبدامونو چون برگ خزون ریخت به خاک. راست‌راستی که ننگ بزرگی به بار آوردیم. شیکست پشت شیکست، ناکومی پشت ناکومی، واپس‌نشینی پشت واپس‌نشینی. روزمون سیاهتر از شب شده بود. پیران‌ویسه از هر سو یورش می‌آورد، بدجوری ما رو گذاشته بود توی منگنه، دممون گیر افتاده بود توی تله. فرشیدورد و هومان هم از چپ و راست گازانبری می‌زدند به ناف سپاهمون، پهلوونای دسته‌گلمونو همچون برگ خزون به خاک می‌ریختند. بهرام گرد، سر هیچ و پوچ، بابت یه تازیونه‌ی ناقابل که افتاده بود توی کینگاه، تک و تنها رفت میون سپاه دشمن، همون جا گیر تژاو افتاد، سرشو به باد داد. باباگیو هم نامردی تژاو رو بی‌پاسخ نذاشت، اونو با یه یورش جانونه با کمند به دام انداخت، با خفت و خواری هن‌کشونش کرد، آورد پیش سپاه خودمون. پس‌آنگه سرشو گوش تا گوش برید. ولی چه سود که سرانجوم اون شیکست ننگین پیش اومد. از بیچارگی ناچار به پس‌نشینی شدیم. زخمی و آش و لاش دممونو گذاشتیم رو کولمون، فرار کردیم سوی ایرون زمین. تازه، توی ایرون‌زمین بازخواست و اخم و تخم کی‌خسرو چش به راهمون بود. کی‌خسرو که بابت کشته شدن داداش ناتنیش از دستمون خیلی خشمگین بود، با پیشونی پرآژنگ تا تونست بهمون دری‌وری گفت و توپ و تشرمون زد و بد و بیراه بست به نافمون که چرا برار نازنینشو کشتیم. شوخی‌شوخی کار داشت بیخ پیدا می‌کرد که پاپابزرگ رستم به دادمون رسید، با میونجیگریش آتیش خشم و کین کی‌خسرو رو فرونشوند، با من بمیرم تو بمیری وادارش کرد ما رو ببخشه.

هنوز زخمای تنمون خوب نشده بود که باز رگ خون‌خواهی کی‌خسرو جنبیدن گرفت، سپاهو بسیج کرد واسه لشکرکشی دوم به ترکمنستان. این لشکرکشی هم جز ننگ ایچ بری نداشت. از همون اول جنگ تورانیها جادومون کردند، با برف و تگرگ و تیفون و کولاک پاک زمین گیرمون کردند. یه نیمه از لشکرمون با همین ترفند از بین رفت. پس‌آنگه با یورش پیران‌ویسه بیشتر از نیمی از نیمه‌ی دیگه‌ی سپاهمون نابود شد. توس و گیو هم با تموم منم‌منم‌‌زدناشون کاری از پیش نبردند. ناچار پناه بردیم به کوه هماون. دیرگاهی زیر فشار منگنه‌وار سپاه پیران تو تنگنا گیر افتادیم. نه راه پیش داشتیم نه راه پس. خاقان چین و کاموس و اشکبوس هم اومده بودند کمک پیران تا کارمونو یسره کنند. اگه پاپابزرگ رستم به دادمون نرسیده بود کلک همگیمون کنده شده بود. باز اهورامزدا به پاپابزرگ جونم نیکی دهاد که به دلش انداخت تا با گرز هفتاد منی و ببربیانشو و درفش کاویون و جنگ‌افزار فراوون به کمکمون بیاد. رستم اولش ننه‌ی اشکبوسو به سوگ پسرش نشوند. سپس بچه‌های کاموسو بی‌بابا کرد. سر جفت این دو تا غولتشنو گوش تا گوش برید. سپس شنگل رو فراری داد.  پس‌آنگاه ساوه رو کشت. سرانجوم با جدا کردن سر کچل پولادوند دیو از تن، به تورانیها یورش برد و اونا رو یا تارومار کرد یا نفله. اونایی هم که زنده مونده بودند، لت‌وپار پا گذاشتند به فرار. ما هم که دوباره جون تازه گرفته بودیم و خون تازه تو رگهامون دویده بود، نامردی نکردیم، ریختیم سرشون تا تونستیم لت و پار کردیم و سر بریدیم و نشیمنگاه دریدیم. این جوری بود که دوره‌ی جنگای بزرگ ما با تورانیها به پایون رسید و ما  با همت پاپاجون رستم، پیروز این میدان شدیم. ولی هنوز که هنوزه جای گرزها و نیزه‌های اون جنگای بی‌پیر  توی تنم مونده، سر تا پام زخم‌وزیلی‌یه. دیگه خسته شدم از این همه کشت و کشتار. آخه مگه من آدم نیستم؟ مگه من دل ندارم؟ مگه من نباس خوشی کنم، در بر دلبر مه‌پیکر سیمین‌بر دل بدم قلوه بگیرم، حالشو ببرم؟ اینهمه پادافره واسه شستن گناهونم بس نبوده که حالام باهاس این‌جور کله‌پا توی این چاه آویزون بشم و بپوسم؟

از هنگامیکه چش وا کردم جز جنگ و خون‌ریزی و آدم‌کشی چیزی ندیدم. یه آب خوش از گلوم پایین رفت؟ نه به اهورامزدا. گهواره‌م سپر بابا گیو بود، پستونکم ژوبین بابابزرگ گودرز. قنداقم خفتان بهرام بود یا برگستوان پاپابزرگ رستم. نه درسی نه مدرسه‌ای نه آموزش و پرورشی. نه پیش‌دانشگاهی نه پس‌دانشگاهی. نه دختربازی، نه لاسیدن و سر و گوش جنبوندن. همش جنگ همش جنگ همش جنگ... آخه اینم زندگی بود ما کردیم؟ زندگی سگ گر ولگرد شرف داره به زندگی ما. اینک هم که این جور خوار و زار افتادیم ایدر، هیچکی هم نیست به دادمون برسه.

آهای پاپابزرگ جون رستم! تو کجایی؟ هیچ خبر داری که نورچشمی دلبندت به چه پیسی‌یی افتاده؟ روشنه که خبر نداری. تو کجا اینجا کجا؟ تو اکنون واسه خودت توی چمنزارای زابلستون سرگرم خوش‌گذروندنی. واسه خودت یه گور خر شیکار کرده‌ای، کشیده‌ایش به سیخ، داری کبابش می‌کنی تا به نیش بکشی و روش نبید ناب نوش جون کنی. ننه‌بزرگ تهمینه هم داره برات خوالیگری می‌کنه. چه خبر دارید از حال زار من؟ کی‌خسرو هم همیدون. این همه براش جون فشوندم، سر پلاشان رو واسش فرستادم، تاج تژاو رو واسش فرستادم، اسپنوی ماه‌روی مشک‌بوی رو دو دستی پیشکشش کردم، این همه واسش شمشیر زدم، گرز کوبیدم، زخم خوردم، پدرم دراومد، اینم پاداشم. هیچ قدردونی کرد؟ نه به ایزد! هیچ یادی ازم کرد؟ نه به دادار! الان هم اگه بخواد می‌تونه جامو توی جام گیتی‌نماش پیدا کنه، پاپابزرگ رستمو بفرسته کمکم، ولی کی به یاد منه؟ اون الان در بر اسپنوی ماه‌روی مشک‌بوی خودش چنون سرگرم بوس و کناره که وقت سر خاروندن نداره. دیگرون هم هیچ‌کدوم به یادم نیستند. به بابا گیو نیو، نه بابابزرگ گودرز، نه رهام و گستهم و زنگه. هیچکی الان خبر از حال زار من نداره، جز خودم و اهورامزدا و گرگین میلاد که این چاهو پیش پاهای من کند.

هورمزد ازت نگذرد گرگین که ایدون با نیرنگ خامم کردی، منو کشیدی به این مرغزار خرم با این همه نگار گل‌رخسار. مگه دستم بهت نرسه گرگین وگرنه ننه تو به سوگت می‌شونم. واسه خودم گرازای هیولای دشت ارمانو لت و پار کرده بودم، دندوناشونو ریخته بودم توی همیان، ببرم واسه کی‌خسرو که تو فلان فلان شده‌ی نابه‌کار وسوسم کردی بیام به این مرغزار پر از پری‌چهر و پری‌زاد، به این هوا که چند تایی از این پری‌روها رو بدزدیم، ببریم ایرون‌زمین، پیشکشی واسه کی‌خسرو. انگار خودش توی کاخش کم از این پری‌روها داره! من هم جوون ساده‌دل خام از دنیا بی‌خبر، به گنجورم گفتم لباس بزممو بیاره، کلاهی رو که بابام زمان بزم می‌ذاشت سرش، گذاشتم سرم، طوق کی‌خسرو رو انداختم گردنم، گوشوار گوهرنشونو آویختم گوشام، یاره‌ی گوهرنگار گیو رو بستم دستم، قبای رومی کردم تنم، پر هما زدم گوشه‌ی تاجم، گفتم زین بذاره پشت شبرنگ، سوار شبرنگ شدم، خرامون خرامون روونه شدم، اومدم ایدر. همین‌جور که واسه خودم وایساده بودم زیر درخت سروبن، یواشکی داشتم منیژجون و شیرین نگارهای همراهشو دید می‌زدم، ناگهون چش منیژجون افتاد به من، دلش پر کشید اومد پیش من، دایه‌شو فرستاد پیشم که سر از کار و بارم دربیاره. منم دایه‌هه رو خر کردم، بهش گفتم اگه ما دو تا رو برسونی به هم، هرچی بخوای از زر و سیم بهت می‌دم. اونم یه راست منو برد پیش منیژجون، دستمونو گذاشت تو دست هم.

آوخ، کجایی منیژجون نارپستون؟ چرا به دادم نمی‌رسی؟ تو این گره کور رو به بخت من زدی، خودتم باهاس وازش کنی. اگه تو منو اونجور ناهشیوار نکرده بودی، یواشکی نبرده بودیم به کاخت، اونجور سرمو با اون سیصد تا دختر خوشگل و نازدار گرم باده‌نوشی و شادخواری نکرده بودی که من الان به این پیسی نیفتاده بودم. یادته چون به هوش اومدم با چه کرشمه و ناز و ادایی اومدی بغلم کردی، دس و پامو با مشک و گلاب توی تشت زرین شستی، ناز و نوازشم کردی، پس‌آنگه نشستی برم، با ناز و کرشمه سرگرم ور رفتن با یه خروار ریش و سیبیلم شدی؟ اینا رو یادت می‌آد؟ تو که منو به این روز سیاه نشوندی، خودتم باهاس به دادم برسی، از این چاه سیاه بیرونم بیاری. پس تو کجایی منیژجون نارپستون؟ چرا به دادم نمی‌رسی؟ نکنه تو هم دستت تو دست این تبهکارای پتیار پلشته؟ یعنی تموم اون ناز و نوازشا و قربون صدقه رفتنات نقشه بوده واسه به دام انداختن من گیتی‌زده؟ هان؟ یعنی تو با همکاری اون گرسیوز فلان‌فلان شده و اون بابای نابه‌کارت- افراسیاب پلشت‌آیین- منو خر کردی، کشیدی به دام؟ پس‌آنگهش هم دست بسته سپردیم دست دشمن؟ هان؟ یعنی تو اینقدر کلکی دختر؟ منو با نیرنگ فریب دادی، انداختی توی چاه افسونت؟ امان از فریب‌کاری شما دخترای نیرنگ‌باز! همتونم سر و ته یه کرباسید. نخستش آدمو با ناز و کرشمه خوب خر می‌کنین، سپسش که آدم خرتون شد، هزار تا چاه پیش پاش می‌کنین. امان از نیرنگ‌‌بازی شما پری‌رویای فریبا و فریب‌کار! مگه دسم بهت نرسه منیژجون وگرنه بلایی سرت بیارم که گرازای دشت ارمان به حالت زار بزنند. حالا دیگه منو می‌ندازی تو چاه افسون!؟ باشه! به هم می‌رسیم، منیژ خانون گل بلبل!...

... صبر کن ببینم این چه سر و صدایی‌یه که می‌آد؟ انگار اون بالا یه خبرایی‌یه. هرای چند نفره که دارند خشمگنانه فریاد می‌کشن. انگار دارن میان سوی چاه. نوای ناله و شیون یه زن هم می‌آد که داره زار می‌زنه... آهای؟ اونجا چه خبره؟ کی اون بالاست؟ تویی منیژجون؟ یا تو هستی پاپابزرگ رستم؟ کی‌یه اون بالا؟... آهای! به دادم برسید. من ایدرم. توی این چاه سیاه افسون. واژون و آونگون. در حال جون کندن. آهای! هوار! به دادم برسید. آهای!... 

آبان ۸۲

 

                      

 

صفحه‌ی اصلی

آشنایی

تازه‌های ادبیات و اندیشه

آرشیو ادبیات و اندیشه

داستان

شعر

نقد

پژوهش

طنز

کودکانه

موج‌های اندیشه

کتابخانه‌ی الکترونیکی

تماس با سایت

پیوندها

 

 

 

 

 

 نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است.