فیلسوف کوتوله

مهدی عاطف‌راد 

 

داستان "قیلسوف کوتوله" یکی از داستانهای دفتر "پا توی کفش فلاسفه" است. این دفتر مجموعه‌ای از داستانهای طنزآمیز است که در آنها به پر و پای فیلسوفان پیچیده‌ام و سر به سرشان گذاشته‌ام.

  

 كوتوله بود و به زحمت قدش به  پنج وجب مردانه میرسيد، اما افكاری بلند داشت و میكوشيد تا كوتاهی قدش را با بلندی افكارش جبران كند. بزرگ مردی بود از راسته‌ی فلسفه‌بازان سفسطه‌پرداز. سری بيش از حد بزرگ و كدو تنبل شكل داشت كه وسطش تمام و کمال طاس شده و فقط در جناحينش، دور و بر بلبلی گوشهای فيلوارش، موهای انبوه وز كرده و سياهش توی ذوق میزد. عينکی ته استكانی چشمهای ريزش را كه به چشمهای براق موشی موذی میمانست، در پس خود ريزتر و موذیتر نشان میداد. گردنی كوتاه داشت كه قيافه‌اش را کمی توسری خورده نشان میداد. شکمی برجسته- چون شكم زنی هشت ماهه آبستن- بلافاصله از زير گردنش شروع میشد و قوزی به همان برجستگی بر پشت داشت. پاهای خپله‌اش را كه به دو مخروط وارونه بی‌شباهت نبودند، با چابکی غیر قابل تصوری، چست و چالاك، روی زمين میكشيد و چندين و چند رساله و كتاب زير بغل، تند و تيز از اين كتابخانه به آن كتاب‌فروشی میرفت و تند و تیز برمی‌گشت. او كه مردم شهر كوچك و دورافتاده ما نامش را "فيلسوف بلندپايه" نهاده بودند، یکی از مشاهير نامدار و یکی از معاريف بلندآوازه‌ی شهر از يادرفته و گمنام‌مان بود- و شايد هم  بسی مشهورتر از گاو پيشانی سفيد معروف بود- به‌طوریكه از مهمترين جاذبه‌های توریستی شهر پرت‌افتاده و بی‌اصالت ما شناخته شده بود و دسته دسته جهانگردان از اقصا نقاط جهان برای زيارتش به شهركمان میآمدند و فيلسوفان و فلسفه‌دوستان نامدار و بینام از گوشه‌كنار جهان برای بحث و فحص با فيلسوف بلندپايه‌ی ما و خوشه‌چینی از خرمن معلومات آن عالم عليم و آن فاضل فضیل گروه گروه به ديار ما میشتافتند.

 فيلسوف بلندپايه ساعت شش صبح، زمانی كه هنوز عيال و هفت فرزندش در خواب ناز سحرگاهی به سر میبردند، از خانه خارج می‌شد، ناشتایی را در كله‌پزی "بره‌ی فكور" واقع در ميدان مركزی شهرك، به نام ميدان "حقيقتهای مجازی"، پاچه و زبان و بناگوش مفصلی نوش جان میكرد، سپس با باز شدن كتابخانه‌ی عمومی شهرك، واقع در جنب كله‌پزی، به آن جا می‌رفت و تا ظهر در اتاقك شيشه‌ای مخصوصی كه برايش ساخته بودند، به كار تدوين و تبويب و تنظيم و تحریر نظريات فلسفی خويش میپرداخت، و در همان حال جهانگردان و فلسفه‌دوستان دسته دسته می‌آمدند و پشت ديواره‌های شيشه‌ای دو جداره‌ی اتاقك ازدحام می‌كردند، فيلسوف بلندپايه را با شگفت‌زدگی آميخته به تحسين و اعجاب نگاه می‌كردند و او نيز هرگاه فرصتی برای رفع خستگی و تمدد اعصاب میيافت، بیآنكه سر از روی رسائل و مکتوبات و یادداشتهایش بلند كند، برای تماشاگران حيرت‌زده دستی تكان میداد. پيش از ناهار دو ساعتی در خيابانهای پارك مركزی شهرك میدويد و از اين نظر بايد او را فيلسوفی نو-ارستویی یا پُست-مشایی به حساب آورد كه چندین و چند گام بلند اين مكتب را به پيش رانده و به جلو هل داده بود و معتقد بود كه برای رفتن به استقبال الهامات و اشراقات فلسفی، تاتی‌تاتی کردن و تفرج‌کنان قدم زدن كافی نيست و بايد دويد و يورتمه رفت و چهار نعل تاخت تا سريعتر به دنیای عقايد حكمت‌آميز رسید. پس از آنكه حسابی یا هندسی خسته میشد و عرق از جسم و روح و ذهنش شرشر سرازير میگشت، میرفت كباب‌سرای پشت ميدان، پنج شش سيخ كباب داغ همراه دو دانه نان سنگك كنجدی میلمباند و رويش سه چهار ليوان دوغ گازدار تگری سر میكشيد، سپس میرفت در گوشه‌ای دنج، زير درختهای بيدمجنون پارك دو ساعت تمام چرت میزد و خستگی درمیكرد. عصر را با خوردن ليوانی كاپوچينو یا هات‌چاکلات، در كافیشاپ نبش ميدان، به نام "پیلوسوفی کافی‌شاپ"، همراه با  مقدار مبسوطی كاهوسكنجبين، یا سرکه شیره و خیار آغاز میكرد. سپس  ساعتی برای شاگردانش كه در گوشه‌ی ميدان "حقیقتهای مجازی" دور هم گرد آمده بودند در باب مقوله‌های فلسفی و جوهر و عرض و بود و نمود و ذاتی و عارضی سخن میراند. ساعتی هم به پرسشهای بیپاسخ فلسفی و معماهای لاينحل حكمی كه از طرف هواداران و سرسپردگان دانش مطرح میشد، با جملاتی قصار و موجز، گزيده‌گويانه و چکیده‌چکانه، جوابهای مقنع میداد و شبهات نظری را رفع و رجوع می‌كرد، و البته ناگفته پيداست كه بين اين دو ساعت پر از تلاش ذهنی و فكری برای رفع خستگی و تجديد قوا، سری هم به ديگ سيرابیپزی كنار ميدان میزد و با كاسه‌ای سيراب شيردان لذيذ تمام خستگیهای حاصل از بحث و فحص را از جسم و روح و معده خويش بيرون می‌راند. ساعتهای بين غروب تا آخر شب را به مطالعه اقوال حكيمان سترگ و احوال فيلسوفان بزرگ و غور در كليات آثار ايشان و تحقيق و تفسير و تنقيد و تصحيح  و تحشيه‌ی متون فلسفی میپرداخت و صد البته كه در اين بين شام شب را نيز فراموش نمی‌كرد و  با چند سيخ جگر و دل و قلوه اعلا بر جوع مفرط و معذب‌كننده‌ی شبانه فائق میآمد. پاسی از شب گذشته خسته و خواب‌آلوده به خانه برمی‌گشت و نيمه‌مدهوش با كفش و كت و شلوار و پاپيون، مسواك نزده و دهان‌شویه قرقره نکرده و "شب به خير" نگفته، ريق رؤيا را سر میكشيد و غرق خواب و خرناسه می‌شد.

 اس و اساس فلسفه‌ی فيلسوف بلندپايه‌ی ما نظریه‌ی بغرنج "وارون‌نمایی هستی در ذهن" بود. لب لباب اين نظريه اين بود كه هرآنچه ما از جهان هستی میبينيم و حس يا درك میكنيم و درمی‌يابيم، درست وارونه و برعكس آن چيزیست كه در عالم واقع وجود دارد، به زبان فلسفیتر، واقعيت ذهنی درست وارون حقيقت عينی متناطر آن است. به عنوان مثال اگر ما چيزی را به رنگ سياه میبينيم، در حقيقت آن چيز سفيد است و اگر چيزی به نظر ما سفيد میرسد، در حقيقت آن چيز جز سياهی رنگ ديگری ندارد. آنچه خوب و زيبا و والا به نظر می‌رسد در اصل بد و زشت و پست است. آنچه مهرش میپنداريم جز كين نيست و آنچه عشقش میانگاريم جز نفرت نمیباشد. دوست در حقيقت دشمن است و دشمن دوست. خادم در اصل خائن است و خائن خادم. شادی در حقيقت اندوه است و اندوه شادی. خوش‌بختی ظاهری جز بدبختی باطنی و بدبختی بیرونی غير از نيك‌بختی درونی نيست. آنچه بيداری میپنداريم در حقيقت خواب است و آنچه فكر می‌كنيم داريم در خواب میبينيم در اصل بيداری محض است. پير را جوان می‌بينيم و جوان را پير. زنده را مرده میانگاريم و مرده را زنده، و همین طور اين خط را بگير و برو تا نهایت بینهايت...

 فيلسوف بلندپايه‌ی ما دهها و صدها رساله و مقاله و جزوه و كتاب در شرح و بسط و تفسير و تأويل و تعبير نظريه‌ی فلسفی خود نوشته و هزاران ورق كاغذ سفيد را سياه، يا مطابق نظريه‌ی دوران‌سازش، هزاران ورق كاغذ سياه را سفيد كرده بود، و با اينهمه رنجی كه برده و زحمتی كه متحمل شده بود، هيچ‌كس به درستی به كنه و عمق نظريه‌اش پی نبرده و اغلب آنهایی كه نظريه‌ی فلسفی او را میخواندند يا می‌شنيدند، با حيرت و ناباوری سر تكان می‌دادند و در  صحت و حقانيت آن با بدگمانی ترديد میكردند.

 و يکی از مهمترين منكران و سرسخت‌ترين منتقدان فلسفه‌ی فيلسوف بلندپايه و یکی از آشتیناپذيرترين دشمنان نظريات او، عيال صاحب‌كمال نيكوخصال همين حضرت اجل بود، و بر سر همين نظريه بين اين زن و شوهر يك‌جان در دو قالب اختلافی اساسی و رفع نشدنی ايجاد شده بود كه  شيرينی زندگی مشترك زناشویی را به كام هردوشان تلختر از زهرمار و زقوم كرده بود. 

 اختلاف اساسی بر سر اين بود كه عيال فيلسوف بلندپايه- كه برخلاف او قد و بالایی برازنده و بلندبالا، چونان سرو سهی، و متناسب و موزون داشت و درازای قدش به تقریب دو برابر شوهرش بود- به هیچ‌وجه حاضر به پذيرش نظریه‌ی فلسفی ابداعی شوهرش، به‌ویژه تعمیم آن به اين يك مورد به‌خصوص- يعنی حقيقت پنهان پشت قد و بالای خودش و شوهر جليل الشاًنش نبود. فيلسوف می‌گفت كه تو اگر بلند مینمایی و من كوتاه، اين ظاهر قضيه است و حقيقت قضيه درست برعكس اين است و در اصل من بلندم و تو كوتاه. ولی عيال مربوطه هيچ‌جوری حاضر نبود زير بار اين نظريه كه به نظرش ناعادلانه- بلكه ظالمانه- توهين‌آميز و فاقد دليل و برهان مستدل و مقنع بود، برود و بپذيرد كه در حقيقت از شوهر كوتوله‌اش كوتاه‌قدتر است و بالابلندی سروناز قدش ظاهرين و دروغين است، به همين دليل در دقايق بسيار كوتاهی از شبانه‌روز كه با هم و نه در كنار هم كه در مقابل هم و آماده‌ی گرفتن يقه‌ی هم يا پريدن به هم بودند، یا با هم جروبحث داشتند و كل‌كل میكردند، یا توی سر و كله‌ی هم میزدند، یا مثل سگ و گربه به هم می‌پريدند.

 عيال فيلسوف بلندپايه، از هر نظر، درست نقطه‌ی مقابل زوج شخيص و شريفش بود. برخلاف آن اسوه‌ی حكمت و عقلانيت كه پير و فرتوت و كريه‌المنظر و كج و كوله بود، عليامخدره بانویی بود بس جوان، چونان گلی نوشكفته، و به غايت زيبا و فريبا و مه‌لقا. برخلاف مردش كه به ديو كور يا جن بوداده می‌مانست، خانم فرشته‌ای بود پریچهره، بلندقامت و سروقد، خوش‌اندام، با خرمنی گیسوی زرین، با لبهای قرمز قلوه‌ای و دهانی غنچه و دماغی قلمی و خوش‌تركيب، و سيمایی مليح و جذاب و هوش‌ربا.

 از نظر خلق‌وخو هم اين حوری بهشتی قطب مقابل همسر جليل‌الشاًنش بود. هرچه فيلسوف شكم‌چران و خوش‌اشتها بود، خانم كم‌خوراك تشريف داشت. فيلسوف گوسفندبلع و گوساله‌خوار بود، خانم گیاهخوار، به‌طوریكه تمام روز را با ظرفی سالاد ميوه و بشقابی سبزيجات میگذراند. فيلسوف مرد انديشه و نظر بود، عيالش زن عمل. فيلسوف اهل صلح و صفا بود، زنش اهل رزم. و ميدان اصلی نبرد اين زن زيبارو، جبهه‌ی جنگ با نظرات فلسفی شوهرش بود. آخر چطور می‌توانست زير بار اين حرف زور برود كه او با آن قد و بالای سهی و سرو صفت، كوتاه‌قدتر از شوهر كوتوله و كج‌وكوله‌اش باشد؟ آيا اين جز دروغی وقيحانه و ياوه‌گویی لافزنانه چيز ديگری میتوانست باشد؟ و زن هميشه و همه جا با صدای بلند، طوری كه همگان بشنوند، میگفت:

 - شاهرگ گردنمو بزنند، زير بار اين حرف زور نمی‌رم. بهش ثابت میكنم حرفش مزخرف و جفنگه.

 مردم شهرك هم خواسته يا ناخواسته به دو دسته تقسيم شده بودند. مردها طرفدار فيلسوف بلندپايه بودند و حق را به او می‌دادند، زنها طرفدار عيال فيلسوف بلندپايه بودند و او را محق می‌دانستند. و چنين بود كه به تدريج  تضاد عقيدتی بين فيلسوف بلندپايه و عيالش به  ساير خانه‌ها و خانواده‌های شهرك ما كشيده شد و باعث دودستگی عظيم و تفرقه و تشتت باورنكردنی شد. همه جا بحث بر سر اين موضوع حياتی بود كه از فيلسوف بلندپايه و عيالش كدام در حقيقت و در پس پرده‌ی  پندار و ظاهر بلندقدتر است و كدام كوتاه‌قدتر. كار بحث و اختلاف نظر چنان بالا گرفت كه منجر شد، نخست به يك انقطاب پيش درآمد انقلاب، سپس به يك جبهه‌گيری و سنگربندی همراه با مخاصمه و منازعه‌ی مسلکی آشتی‌ناپذير. زنان طرفدار عيال فيلسوف بلندپايه، و مردان زن‌دوستی كه  هوادار ايشان بودند، در "انجمن زن‌گرايان" گرد هم آمدند  و به گروهی قدرتمند تبديل شدند. مردان هوادار دوآتشه‌ی فيلسوف هم كه تركيب نامتجانسی بودند از مردسالاران، پدرسالاران، حكمت‌دوستان نرگرا، نظريه‌پردازان منفی‌باف و فلسفه‌بافان لاادری‌گرا در "انجمن حقيقت‌گرايان" گرد هم آمدند و حزب خود را تشكيل دادند.

 كار مبارزه ميان دو انجمن بالا گرفت و به چند ميتينگ داغ پرتلاطم بر ضد يكديگر و حمله به نشستها و ضرب و شتم فعالان دو انجمن كشيده شد و متعصبان و غيرتمندان و چماقداران دو گروه تا توانستند يكديگر را زدند و كوبيدند و دندانها و سرها و دستها و پاها و دنده‌ها و دماغها شكستند و يكديگر را لت‌وپار و آش‌ولاش كردند. اوج مبارزه‌ی ميان دو انجمن، هنگام انتخابات شورای شهر بود كه در آن "انجمن زن‌گرايان" به دليل اتحاد محكمتر و تفوق مادی و معنوی، توانست برنده‌ی مبارزه انتخاباتی شود و شورای شهر به دست اين انجمن افتاد و عيال فيلسوف بلندپايه شد رئيس شورای شهر و حاكم بلامنازع بر جان و مال و آبرو و ناموس شهروندان شهرك ما.

 چند روز پس از آن كه جابجایی قدرت انجام گرفت و زنان شورای شهر را كردند حمام زنانه و محل حرفهای خاله‌زنكانه، يك روز عصر كه عيال فيلسوف بلندپايه داشت در معيت معاونان و مشاوران و رايزنان خود از ميدان شهرك و از جلوی مغازه‌ی سيراب شيردان‌پزی می‌گذشت، چشمش افتاد به چشم شوهر نامدارش كه همان‌طوركه داشت لقمه‌های بزرگ سيرابی را با آب ليمو و نان بربری به زور در دهان گاله‌مانندش می‌تپاند، بّر و بّر به عيالش نگاه می‌كرد، و همين‌كه زنش به دم در مغازه رسيد با صدایی بلند، طوریكه تمام سيرابیخورها بشنوند، با لحنی جدی گفت:

 - سلام‌عليكم خانوم كوتوله! فكر می‌کنی حالا که شده‌ای رئيس انجمن شهر، قدت بلند می‌شه؟ نه مادرجان، بلندی قد به رئيس و مرئوسی نيست، بلندی قد به جوهر ذاتی غير عرضی‌یه.

 عيال فيلسوف بلندپايه درحالی‌كه چپ‌چپ به شوهر زبان‌درازش نگاه می‌كرد و توی نگاهش هزار جور خط و نشان كشيدن ديده می‌شد، چيزی نگفت و همان‌طوركه خنده‌ی تمسخر‌آميز سيرابی‌خورها و متلكهای نيش‌دار و گزنده‌ی شيردان‌خورها بدرقه‌اش می‌كرد، با عجله از جلوی مغازه‌ی سيراب‌شيردانی رد شد و رفت كه آش شله‌قلمكاری برای شوهر گستاخ بی‌نزاكتش بپزد كه رویش يك وجب روغن مردافکن باشد.

 با دور شدن عيال، فيلسوف كه از نگاههای غضب‌آلود و تهديدآميز سركارعليه خوف برش داشته بود، ميدان را برای عرض‌اندام و خودنمایی خالی ديد و فرصت را مناسب برای سخن‌رانی و وعظ و خطابه  تشخيص داد، شروع كرد به ایراد نطقی غرا در باب حقيقت و مجاز در عالم واقع، و خطاب به سيراب شیردان‌خورهای دوست‌دار فلسفه و حكمت چنين فرمود:

 ـ ... بله حكمت آموزان عزيز! بلندی قد تابعی از بلندی روح است  و علو طبع . و  نه هر كه به ظاهر بلند قدتر، به حقيقت بالابلندتر، بل آن شخص شخیصی در عالم معنا بلندقدتر است كه روح بلندتر و طبع و منش والاتری دارد. اين بودی‌ست كه ممكن است در نمود نگنجد و ماهیتی‌ست كه شايد در پديده ديده نشود، اما چشم باطن‌بين می‌خواهد و نگاه ژرفانگر تا بلندی قد چنين والامقام بالاتباری را دريابد و به سعادت دركش نائل آيد، پس به ظاهر كوتاهم ننگريد و به قد كوتوله‌ام، به روح والايم بنگريد و به طبع بلندم، كه زرافه اگر در نگاه ظاهربين از مرد حكيم و خردمند سر است، اما در مقام عقل و كمال از او بس پست‌تر و دنیتر است. آنچه با چشم ظاهربين ديده می‌شود در حقيقت خلاف آن است كه در عالم باطن است و  ليت و لعل...

 در ميان اين نطق غرای بلندبالا، ناگهان ماًموران شورای شهر مثل مور و ملخ، با چوب و چماق از گرد راه رسيدند، با آخرين مصوبه‌ی شورای شهر كه توسط مسئول روابط عمومی شورا با بوق و كرنا  و با صدایی رسا برای اطلاع همگان، سه بار تمام از سر تا ته و برعكس خوانده شد:

 - به موجب اين مصوبه‌ی لازم‌الاجرا برای همگان و واجب‌الاطاعت برای درنده‌خويان شكم‌چران، از اين لحظه، ذبح و طبخ و اكل و داد و ستد هر گونه فراورده‌ی دامی و طيوری اعم از گوشت ران و سردست و راسته و پشت مازو و فيله و کله‌پاچه و سيراب شيردان و جگر دل و قلوه‌ی گاو و گوساله و گوسفند و بز و بزغاله و گوزن و آهو، و ران و سينه و بال و گردن و سنگدان مرغ و خروس و غاز و بوقلمون و تيهو و دراج و كبك و ساير ماكيان اكيداً ممنوع است و تمام مغازه‌های قصابی و كبابی و دل و جگر قلوه‌ای و سيراب شيردانی و ديزی‌سراها و اغذيه فروشیها و پيتزاپزیها و برگریهای ذغالی و غير ذغالی و امثالهم بايد ظرف ۲۴ ساعت آينده كه به عنوان ضرب‌الاجلی تخطی‌ناپذیر تعيين شده، تعطيل، بل تخريب و با خاك يكسان شود.

 و پس از اين كه شيپورچی ماًمور ابلاغ احكام سه بار اين اخطاریه‌ی شديداللحن را با آب و تاب فراوان قرائت فرمود، ماًموران اجرای احكام با بيل و كلنگ و چوب و چماق ريختند، نخست حسابی خدمت جماعت سيراب شيردان خور رسيدند و ضرب شصت جانانه‌ای به ایشان نشان دادند و تا می‌خوردند بر سر و گردن و پشت و پهلوشان كوفتند، بعد آنها را به طرزی فجيع از مغازه بيرون انداختند  و ديگ  سيراب شيردان داغ را بر سر و کله‌شان خالی كرده، بعد هم با بيل و كلنگ به جان مغازه افتاده  و به يك طرفه‌العين مغازه را با خاك يكسان و كن فيكون كردند.

 فيلسوف کوتوله با دست و پای شكسته و تن و بدن آش و لاش و سر و گردن سوخته از آب جوش سيراب شيردان نعره می‌زد:

 ـ  به آن زنیکه‌ی علف‌خور بگوييد با اين دسیسه‌ها به جایی نمی‌رسد و روح پستش مقابل روح بلند من مثل يه الف بچه است مقابل يه ديلاق لندهور بی‌شاخ‌ودم.

 و بعد چون وقت گذشته و دير شده بود، همان جا برای دانشجويان و فلسفه دوستان سيراب شيردان‌خورش كه در حال آه و ناله كردن و درمان زخمهای پيدا و ناپيدای جسم و جان خود بودند، كلاس درس فلسفه‌ آن روز را برگزار كرد و در حالی‌که از شدت جراحات وارده ناله می‌کرد و صدايش از ته چاه در می‌آمد، درس آن روز را چنين شروع كرد:

 -  تمثيل عینی مفهوم عميق و پيچيده‌ی ديالكتيك همين صحنه‌ی فاجعه‌آميزی است كه الساعه با چشمهای  خود شاهدش بوديد، کن‌فیکون شدن همه چيز در يك چشم به هم زدن. اين اصل انقلاب است، اصل جهش و موتاسيون، تبديل ناگهانی و سيل آسای كميت به كيفيت، و تحول حركت تاتی‌تاتی كنان کم‌شتاب تدریجی به پروازی بلنداوج و برق‌آسا. هر چيز به ضد خودش تبديل می‌شود، پس هر چيز در اصل همان ضد خودش است، يا به عبارت ديگر هر چيز به خودش تبديل می‌شود، پس هيچ چيز در اصل خودش نيست، و اين یعنی تناقض، و در ديالكتيك تناقض قابل پذيرش نيست، پس ناچاريم به جای آن بگوييم تضاد، و تضاد با تناقض در منطق صوری یا سوری بسی تفاوت دارد. دو چيز را متناقض گويند كه وجود هر يك عدم ديگری باشد، و عدم هر يك وجود ديگری، اما دو چيز متضاد می‌توانند هر دو معدوم باشند ولی نمی‌توانند همزمان موجود باشند، اما چون منطق مورد استناد ما منطقی جدلی و ديالکتیکی است، تناقض را هم نوعی تضاد می‌گیريم و به عنوان اجتماع ضدين، در فرآيند تكامل به ضد خودش بدلش می‌کنیم. عيال من به ظاهر بلند قامت است و سرو قد، اما آیا حقيقت همين است و جز این نیست؟ ديالكتيك به می‌آموزد كه خير، چنين نيست. او در اصل ذات كوتاهی است كه بلند می‌نمايد، یعنی ضدی است كه چون ضد خود را می‌جويد، به سان ضد خويش می‌نمايد، و اگر او مرا برای همسری انتخاب كرده، به اين دليل اظهر من الشمس است كه من بر خلاف ظاهر كوتوله‌ام در حقيقت مردی بلندقامت و یل‌اندامم و او كه ضد خود را می‌جسته به من گرايش پيدا كرده، پس او در من به اصل خويش برگشته و به اين دليل واضح و مبرهن است كه او كوتاه است و من بلند، نه من كوتاه و او بلند. و اينك درسی از روانشناسی انگيزه‌ها و سائقه‌ها: چه انگيزه‌اای باعث شد كه امروز خراب كنند در و ديوار دكان سيراب شيردانی را بر سر ما جماعت اهل تفکر و تفلسف سيراب شيردان خواری كه با اشتها و لذت تمام سرگرم بلعيدن و نشخوار كردن چرندگان لذيذ گوشت بوديم، آن جماعت زن‌صفت ملعون؟ كاملاً روشن است كه چون كوتاه قدان چشم ديدن بلندقامتان تاريخ را ندارند و اين را نيز به تجربه يا با كشف و شهود نيك دريافته‌ا كه خوردن مواد پروتئینی حيوانی به‌خصوص  اجزای گوسفندی از كله پاچه تا سيرابی و شيردان و از  جگر و دل و قلوه و زبان و بناگوش و چشم و مغز تا راسته و روده و دنبه پارامتری مهم و موثر در رشد سريع قد و قامت والاتباران و بلندپايگان است، به اين دليل دچار عقده‌ی خودبلندبینی شده و اين عقده، سائقه‌ی حمله‌ی ناجوانمردانه و صاعقه‌وار بر ما جماعت تعالی‌طلب و والامنش شد، تا نتوانيم بيش از اين رشد كنيم و بلندتر و رشيدقامت‌تر، و به موازات آن بلندفکرتر و والااندیشتر شويم. 

در همين هنگام كه فيلسوف بلندپايه با دقت و مهارت سرگرم روان‌شناسی و سائقه‌یابی بود، ناگهان عيالش كه از رهبری حملات گازانبری به كبابی و جگر دل و قلوه‌ای فراغت يافته بود، آمد ببيند كه چه شده و عوام‌الناس دم دكان کن‌فیکون شده‌ی سيراب شیردانی برای چی و گرد کی جمع شده‌اند، و كدام ولدچموشی جرأت كرده معركه بگيرد، مردم را به شورش و بلوا تحريك و تحريض كند. چون جلو رفت ناگهان شوهر كوتوله‌ی خودبلندپندار خويش را ديد كه رفته بالا منبر و دارد با حرفهای صد تا يك غاز فلسفی مردم را از راه به در می‌کند و تحریکشان می‌کند كه به تلافی ويران شدن سيراب شيردانی بريزند، شورای شهر را ويران كنند و درس ادب مبسوطی به بی‌ادبان اين شورا بدهند. با شنيدن اين لاطائلات خون عيال مربوطه به جوش آمد و پرده‌ای از خون جلو چشمهايش را گرفت، رفت جلو منبر و با سینه‌ی سپرشده نگاهی چنان غضب‌آلوده به فيلسوف بلندپايه كرد كه خون را در رگهای آن مفلوک بیچاره منجمد كرد و تن خپلش را به لرزه انداخت. نگاه چنان نابود كننده و ويرانگر بود و چنان بر جان و روح فيلسوف بیچاره چنگ انداخت كه آن فلک‌زده مثل خرگوشی كه مسحور نگاه افعی غدار قهاری شده باشد، در خود كز كرد، و هر چه كوشيد تا نگاهش را از نگاه عيالش بدزدد و چشم از او برگيرد، يارای اين كار در خود نيافت و نگاهش چونان نگاه كبوتری ضعیف‌الجثه اسير نگاه عقابی تيزچنگال و هیولاجثه شده بود و بدجوری مذبوحانه دست و پا می‌زد و خود را به آب و آتش می‌زد تا نگاه از آن نگاههای نابودكننده برهاند، ولی فسوسافسوس و دريغادريغ که نمی‌توانست.

و بعد همگان در نهايت حيرت با چشمهای چهارتا شده از بهت ديدند كه زير نگاههای مرعوب كننده‌ی عيال فيلسوف كوتوله‌ی بلندپايه، آن بيچاره كه مثل بيد مجنون می‌لرزید، قطره قطره آب شد و فرو ريخت و سپس ذره ذره بخار شد و متصاعد گرديد و دم‌به‌دم بيشتر و بيشتر تحليل رفت و مضمحل شد، و در عوض عيال سینه سپر کرده‌اش دم‌به‌دم بلندقدتر و سروقامت‌تر گرديد، گویی از قد فيلسوف كاسته و بر قامت او افزوده می‌شد، و پس از مدت زمانی كوتاه، كمتر از نيم ساعت و يا شايد هم كمتر از ربع ساعت، فيلسوف كوتوله كاملاً آب شد و به زمين فرو رفت و چيزی از او نماند جز خاطرات مشعشعش.

 و آنهایی كه گوشهایی تيز داشتند با کمی دقت می‌توانستند بشنوند كه از توی كفشهای عيال فيلسوف مضمحل شده، صدای جيرجيرمانندی درباره‌ی تضاد كوتاه و بلند داد سخن می‌داد:

ـ هر كه كوتاه می‌نمايد بلند است و آن كه بلند می‌نمايد كوتاه است.

ـ كوتاه و بلندی به قد نيست، به ميزان انبساط و درجه كش آمدن روح است.

ـ درجه استعلای هر كس را بايد از ميزان تمايلش به تعالی و مرتبه بلند پروازی‌اش سنجيد.

ـ ای بسا گربه كه موش می‌نمايد حال آنکه در ذات نره سگی درنده است، و ای بسا موش كه گربه می‌نماید حال‌آنکه مورچه‌ای خوار و بی‌مقدار بيش نيست.

ـ فلفل نبين چه ريزه بشكن ببين چه تيزه ...

                                      

 

 

صفحه‌ی اصلی

آشنایی

تازه‌های ادبیات و اندیشه

آرشیو ادبیات و اندیشه

داستان

شعر

نقد

پژوهش

طنز

کودکانه

موج‌های اندیشه

کتابخانه‌ی الکترونیکی

تماس با سایت

پیوندها

 

 

 

 

 

 نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است.