|
|
|
دفتر "قصه های عمو نوروز" مجموعه ای از ۱۳ داستان نوروزی ست که در فروردین ۸۲ نوشته ام و در آنها برخی از سنتهای نوروزی را با خاطرات یادمان خود از نوروزها و عیدهای شیرین دوران کودکی درهم آمیخته ام و به صورت داستانهایی کوتاه پرورانده ام. داستان "حاجی فیروز" یکی از داستانهای این دفتر است.
حاجی فیروز
مهدی عاطف راد
- ارباب خودم سلام نلیکم ... ارباب خودم سر تو بالا کن ... ارباب خودم نظری به ما کن ... ارباب خودم بزبز قندی ... ارباب خودم چرا نمی خندی؟ اینهمه بی توجهی مردم برایش عجیب بود. از سر صبح تا حالا که عصر بلند بود و چیزی نمانده بود به تحویل سال نو، همه بی تفاوت از کنارش گذشته بودند؛ یا سرشان گرم خرید بود یا توی عالم خودشان بودند. - دیگه نمی تونی نگاه کسی رو به طرف خودت بکشی. دیگه نمی تونی کسی رو بخندونی. - چرا نتونم؟ خوبم می تونم. هر وقت اراده کنم می تونم دلا رو شاد کنم، می تونم لبا را با خنده وا کنم. - پس چرا اراده نمی کنی؟ اگه راست می گی اراده کن. نه لباس سراپا قرمزش با آن گلهای آبی و زرد و سبز، نه آن شلوار گشاد پف کرده اش با آن کمر تنگ و چسبان و آن کمر بند طلایی پهن، نه دایره زنگی اش با آن زنگوله های رنگ وارنگ؛ نه صورت سیاه و نوک دماغ گلیش، و نه رقص و آوازش همراه با ورجه ورجه کردن و شلنگ تخته انداختن، هیچ کدام نتوانسته بود کسی را بخنداند. مردم از کنارش رد می شدند و بدون این که اعتنایی به او بکنند، می رفتند پی کارشان. انگار او را نمی دیدند. انگار صدای ساز و آوازش را نمی شنیدند. - اینا اونقدر گرفتاری دارند که وقت توجه کردن به امثال تو رو ندارند. - ولی من قدرتشو دارم توجه اونا رو جلب خودم کنم. - اگه قدرتشو داری قدرتتو نشون بده. ثابت کن خالی بند نیستی. نشون بده حرف مفت نمی زنی. - ارباب خودم سر تو بالا کن... ارباب خودم غمتو رها کن... ارباب خودم بزبز قندی... عید نوروزه چرا نمی خندی؟ روز آخر سال لباس مخصوصش را که از یک کهنه فروش دوره گرد خریده بود، می پوشید. صورتش را با خاکه زغال سیاه می کرد. نوک دماغش را با غازه قرمز می کرد. از کلهﻯ سحر راه می افتاد توی شهر. محله به محله و کوچه به کوچه می گشت و می خواند و دایره زنگی می زد و می رقصید تا دم غروب. بعد راهی را که رفته بود خسته و بی رمق برمی گشت به خرابهﻯ تنگ و تاریکی که سر پناهش بود. برای شاد کردن دل مردم حاجی فیروز می شد نه برای کاسبی کردن. البته اگر پولی دستش می دادند با کلی تشکر می گرفت و دست کسی را رد نمی کرد، ولی هدفش از این کار پول درآوردن نبود. این کار را می کرد چون تنها دل خوشی اش در زندگی همین یک کار بود، چون به این بهانه می توانست به دیگران نزدیک شود و از تنهایی بیرون بیاید، چون دوست داشت این آخرین روز سال را خوش باشد و دیگران را هم خوشحال کند. - اما تو دیگه نمی تونی کسی رو خوشحال کنی، حتا دیگه این دلقک بازی ها خودتم خوشحال نمی کنه. نگاه کن چه خسته شده ای. صدات داره می لرزه. انگار از ته چاه در می یاد. دیگه کسی صداتو نمی شنوه. - نخیر. هیچم اینطور نیست. صدامو می شنوند. من هنوز خیلی قوی ام. صدامم صاف صافه. - پس چرا می لرزه؟ پس چرا بی جونه؟ - نه. بی جون نیست. لرزه ای هم توش نیست. ایناهاش. گوش کن ببین چه صافه... ارباب خودم غمتو رها کن.... درد و رنجتو دود هوا کن... ارباب خودم بزبزقندی... نوروز اومده، چرا نمی خندی؟ فقط چند تایی از بچه ها دنبالش افتاده بودند، آن هم برای مردم آزاری و کرم ریختن نه برای همراهی. کوچکترها ادایش را در می آوردند و مسخره اش می کردند، یا به طرفش سنگ و آشغال پرت می کردند. بزرگترها هم انگولکش می کردند، هلش می دادند، به پهلو و پشتش سقلمه می زدند، وشگونش می گرفتند، کمرش را می گرفتند او را به زور دنبال خودشان می کشیدند، کلاهش را از سرش بر می داشتند، دست به دست پرتاب می کردند. او هم دلش خوش بود که باعث خوشحالی بچه ها شده است. - بیچاره، اینا از خوشحالی شون نیست که دنبال تو افتاده اند. اینا کرم مردم آزاری و ضعیف چزونی دارند. اینا تو رو هالو گیر آورده اند، دارند به ریشت می خندند. - بگذار بخندند. اگه این جوری دلشون خوش می شه بگذار بشه. - پس یه دفعه بگو ملعبه مضحکهﻯ این ناکسونی. اون یه ذره آبرو و عزتتو هم تف کن بهش، بریز دور. بگذار هر ناکسی هر بلایی دلش خواست سرت بیاره. - من ملعبه مضحکهﻯ کسی نیستم. اینام ناکسون نیستند. اینا کس اند، آدمیزاد اند. منم خوش دارم شادشون کنم، این روز آخر سالی غماشونو ازشون بگیرم به جاش شادی بهشون عیدی بدم. - این جوری؟ - پس چه جوری؟ - با خفت و خواری؟ - کدوم خواری؟ کدوم خفت؟ خوشحال کردن دیگرون خفت و خواری یه؟ - حالا که نیست پس بکش که هر چی می کشی حقته.
آن وقتها که بچه بود وقتی روزهای آخر سال حاجی فیروز می آمد ولایت شان، چه ذوقی می کرد. انگار دنیا را به او داده بودند. از ته دل غش غش می خندید و کیف عالم را می کرد. هر کاری دستش بود ول می کرد، مثل جادو شده ها بی اختیار راه می افتاد دنبال حاجی فیروز و با او همصدا می شد: - حاجی فیروزه؟ بعله... مال نوروزه؟ بعله... سالی یک روزه؟ بعله... ارباب خودم سلام نلیکم... ارباب خودم سرتو بالاکن... ارباب خودم نظری به ما کن... ارباب خودم بزبزقندی... نوروز اومده چرا نمی خندی؟ همیشه آرزویش این بود که وقتی بزرگ شد روزهای آخر سال حاجی فیروز شود، راه بیفتد توی کوی و برزن، بخواند و بزند و برقصد و کوچک و بزرگ را خوشحال کند. اما توی ولایت این کار مقدور نبود. خواهر زادهﻯ کدخدا بود و خانواده اش اجازهﻯ این جلف بازیها را به او نمی داد. بعدها که مجبور شد تک و تنها آوارهﻯ شهرهای غریبه شود، موقعیت برای برآوردن آرزوی دوران بچگی اش مساعد شد. حالا دیگر در این شهرهای بی در و پیکر چنان ناشناس بود که هیچ کس او را نمی شناخت، به همین دلیل به راحتی و بدون خجالت یا ترس از شناخته شدن می توانست برود توی قالب حاجی فیروز و آرزوی چندین و چند ساله اش را برآورده کند. آنجا، پشت چهرهﻯ سیاه و ظاهر مضحک حاجی فیروز، فرصتی مناسب بود تا در آخرین روز هر سال دیگران را خوشحال کند و آنها را دعوت به خوش دلی و خنده کند. - ارباب خودم غمتو رها کن... درد و رنجتو دود هوا کن... ارباب خودم بزبزقندی... نوروز اومده چرا نمی خندی؟ - به خودت دروغ نگو. نگو که می خوای دل مردمو شاد کنی. بگو می خوای عقده های دوره بچگیتو واکنی. می خوای جلب توجه کنی. می خوای خود نمایی کنی. آخه تو که خودت یه ذره شادی و خوشی توی زندگیت نیست، چطوری از مردم می خوای که شاد باشند و بخندند؟ تو که تمام زندگیت پر از درد و غمه چطوری از مردم می خوای درد و رنجشونو دود هوا کنند؟ - هیچ کدوم از این حرفا نیست. می دونی چی یه؟ خوش دارم این روز آخر سالی، حتا اگه الکی و دروغکی هم شده، هم خودم خوشحالی کنم، هم دیگرونو خوشحال کنم. وقتی این لباسها را توی بساط یک کهنه فروش دوره گرد دید، کلی ذوق کرد و بی اختیار به طرفشان کشیده شد. لباس را از روی زمین برداشت و به تنش امتحان کرد. چه لباس قشنگ خوش رنگی! رفت طرف فروشنده و شروع کرد به چانه زدن سر قیمت لباس. از روز آخر همان سال لباسها را پوشید. ادا اطوار و شعرهای مخصوص حاجی فیروزها را هم که از بچگی بلد بود، به همین خاطر خیلی زود شد یک حاجی فیروز تمام عیار. حاجی فیروزی که با خواندن و دایره زدن و رقصیدن دل مردم را شاد می کرد. - اما هدف اصلی تو این نیست. هدف اصلیت از تنهایی دراومدنه. تموم این دلقک بازیها هم بهانه ای یه برای رسیدن به این هدف. تنهایی یه سال تموم بهت زور می یاره، این روز آخر سالی می خوای یه جوری خودتو از شرش خلاص کنی، این لباس مسخره رو می پوشی، می ری میون مردم تا از تنهایی دربیای. - خوب، گیرم که این طور باشه، چه عیبی داره؟ - پس نگو که می خوای دل مردمو شاد کنی. - خوب، هم اینه هم اون. ایرادی داره؟ - ایرادش اینه که آب توی هاون کوبیدنه. کسی بهت اعتنایی نمی کنه. اونی هم که می یاد طرفت واسه مسخره کردن و چزوندنته. اگرم می خنده، خنده ش ریشخنده، می خنده تا دستت بندازه، نه از ته دل و از روی شادی. - همین که میونشون باشم و لبای خندونشونو ببینم واسم کافی یه. - خب مث بچهﻯ آدم برو بینشون، باهاشون بگو، بخند. - مگه حاجی فیروز بچهﻯ آدم نیست؟ - چرا، هست. ولی از تنهایی دراومدن راهای بهتری هم داره. - واسه من این بهترین راهه... ارباب خودم سرتو بالا کن... ارباب خودم غمتو رها کن... درد و رنجتو دود هوا کن... ارباب خودم بزبز قندی... عید نوروزه چرا نمی خندی؟
بقیه روزهای سال را هم به کارگری می گذراند. کارگر فصلی بود. عملگی می کرد. پادویی می کرد. حمالی و طوافی می کرد. زمستانها بسته به موقعیت آب و هوا برف پاروکن یا لبو فروش می شد. تابستانها آب حوض می کشید. ماه آخر سال را به فرش شستن می گذراند. شیشه تمیز می کرد. باغبانی می کرد. مو هرس می کرد. نهال غرس می کرد. هر کاری از دستش بر می آمد می کرد. از هیچ کاری رویگردان نبود. هر کاری را هم به عهده می گرفت تمیز و مرتب و تمام و کمال انجام می داد. درست مثل حاجی فیروزی اش که تمام و کمال بود.
حالا دیگر خیابانها و کوچه ها حسابی خلوت شده بود و دیگر پرنده توی کوچه ها پر نمی زد. با خودش فکر کرد حتمن دم سال تحویل شده و همه رفته اند توی خانه ها، نشسته اند دور سفره های هفت سین، بی صبرانه منتظر تحویل سال نو اند. تمام درها به رویش بسته شده بود. دلش بد جوری گرفت. غم مثل گردابی تاریک داشت او را می کشید توی خودش. انگار تمام رمق تنش را کشیده باشند، احساس بی حالی کرد. دیگر نا نداشت جلوتر برود، ولی باید می رفت. حالا دیگر خسته و بی رمق می خواند: - ارباب خودم بزبزقندی... نوروز اومده چرا نمی خندی؟ انگار خنده و شادی از دلش پر کشیده و رفته بود. هر کاری می کرد زورکی شاد باشد، نمی شد. - برگرد، بیچاره. الان از پا در می یای ها، اینجا بیفتی کی می خواد تو رو برسونه به اون خراب شده؟ بر گرد. - نه. نمی شه. باید تا تحویل سال نو جلو برم. - سال نو تحویل شده، برگرد. - ولی من هنوز صدای در رفتن توپ سال نو رو نشنیدم. - تو گوشات سنگین شده. دیگه پیر شدی. کر شدی. - نه من گوشام تیز تیزه. تیز تر از هر گوش جوونی. هنوز خیلی مونده تا پیر بشم. فقط حرفای تست که تو گوشم فرو نمی ره. اصلن هم دیگه به حرفات گوش نمی کنم. الان با صدای بلند آواز می خونم. اونقدر بلند که دیگه صدای نحس تو نکبتی رو نشنوم: - ارباب خودم سلام نلیکم... ارباب خودم سرتو بالا کن... ارباب خودم غمتو رها کن.... درد و رنجتو دود هوا کن... رنج و غصه رو از خود جدا کن... ارباب خودم بزبز قندی... نوروز اومده چرا نمی خندی؟ اما چرا امسال اینقدر زود خسته شده بود؟ چرا اینقدر زود از نفس افتاده بود؟ شاید به آخر خط رسیده بود. حس می کرد دیگر نای پیش رفتن ندارد. اما، نه. هنوز باید پیش می رفت. هنوز باید راهش را ادامه می داد. باید به همه و قبل از همه به خودش ثابت می کرد که هنوز پیر نشده، و هنوز به آخر خط نرسیده. خواست بلندتر بخواند. حس کرد صدایش به سختی بیرون می آید. حس کرد صدایش را دارد از دست می دهد. حس کرد صدایش به گوش هیچ کس دیگر جز خودش نمی رسد. چرا اینقدر سردش بود؟ چرا اینطور رعشه گرفته بود؟ چرا چشم هایش سیاهی می رفت؟ چرا دست و پایش کرخت و بی حس شده بود؟ انگار داشت فرو می ریخت. حس کرد باید کاری بکند. چه کاری؟ نمی دانست. - تو دیگه هیچ کاری ازت بر نمی یاد، هیچ کاری غیر از مردن. - چرا بر نمی یاد؟ خوبم بر می یاد. - اگه برمی یاد یه کاری بکن. - می کنم. به تو و به همه ثابت می کنم هنوز نمرده ام، هنوز زندهﻯ زنده ام. - ثابت کن ببینیم. دهانش گس گس بود. تلخ تر از زهرمار. نه صبحانه خورده بود، نه ناهار. فکر کرد اگر کاری نکند از پا در می آید. باید کاری می کرد، یک کار کارستان. باید می رفت یک جایی که صدایش را همه بشنوند. بالای یک بلندی. جایی که بتواند صدایش را بیندازد توی گلوش، ول بدهد توی آسمانها. جایی که بتواند با تمام نیرو آواز بخواند. سرش را بلند کرد. به میدانگاهی کوچکی رسیده بود که وسطش باغچه گرد و نقلی قشنگی بود پر از سبزه. چنار تنومندی هم وسط باغچه اش ایستاده بود که سر به آسمان کشیده بود. یکدفعه تصمیم گرفت از درخت برود بالا، برود نوک درخت، از آن بالا به مردم مژدهﻯ آمدن نوروز بدهد. از آنجا مردم را دعوت کند به شادی کردن و خندیدن. به همه ثابت کند هنوز می تواند خوش باشد و دیگران را هم دلخوش کند. دلش می خواست از آن بالا با مردم حرف بزند، از آنها بخواهد درهای خانه ها را وا کنند، بیایند بیرون، با او بشکن بزنند، برقصند، بزنند، بخوانند، شادی کنند. نگاه دیگری به چنار بلند قامت انداخت. یعنی می توانست خودش را از آن بکشد بالا؟ یعنی هنوز این قدرت را داشت؟ بچه که بود، توی ولایت، مثل گربه از بلندترین درختها خودش را می کشید بالا. اما حالا چی؟ سالها بود که از هیچ درختی بالا نرفته بود. حالا با این سن و سالی که ازش گذشته بود، با این پاهایی که می لرزید و حس نداشت، با این دستهایی که رعشه گرفته بود، و با این چشمهایی که سیاهی می رفت، می توانست از درخت به این بلندی برود بالا؟ تصمیم گرفت دل به دریا بزند و امتحان کند. با عجله دایره زنگی اش را بست به کمربندش، آستینهایش را زد بالا و خودش را از درخت کشید بالا. باید هر جوری بود صدایش را به گوش اهل محل می رساند. باید آنها را از خانه های در بسته می کشید بیرون. باید به شادی و خنده دعوت شان می کرد. باید یک جشن دسته جمعی حسابی راه می انداخت. خودش را با این فکر و خیالها از درخت بالا کشید و بالا رفت و بالاتر. - نرو بالا بیچاره. از اون بالا با مخ می افتی زمین، آش و لاش می شی. - نه. نمی افتم. - حس به تنت نیست. نمی تونی بری بالا. کله معلق می شی. - نمی شم. نترس. - آخه که چی؟ چی رو می خوای ثابت کنی؟ که هنوز زنده ای؟ که هنوز جوونی؟ که هنوز قدرت داری؟ - نه. هیچ چی رو نمی خوام ثابت کنم. فقط می خوام با مردم حرف بزنم. - کسی به حرفت گوش نمی ده. اصلن صدات به اونا نمی رسه. اگرم برسه اثری نداره. از کلهﻯ سحر داری باهاشون حرف می زنی، کسی به حرفت گوش کرد؟ اینقدر ازشون خواستی بخندند، کسی خندید؟ اونا دم سال تحویل اونقدر گرفتار اند که وقت گوش دادن به حرفای تو رو ندارند. - چرا، دارند. اگه صدامو بشنوند می یان بیرون. و رفت بالاتر. شاخه های نوک تیز چنار پوست چروکیده اش را می خراشیدند. ولی او اعتنایی نمی کرد و بدون توجه به خطری که جانش را تهدید می کرد بالا می رفت و بالاتر. - نوروزم نوروزای قدیم. عیدم عیدای قدیم. عیدای قدیم چه لطف و صفایی داشت! چقدر خنده ها از ته دل بودند! چقدر شادیها راست راستی بودند. چقدر خوشیها با حقیقت بودند. همه از ته دل عیدو به هم تبریک می گفتند. همه از ته دل می خندیدند و برای هم خیر و خوشی و سلامتی آرزو می کردند. اما الان انگار همه چی باسمه ای و عاریه ای شده، دروغی و ظاهری و پر از تظاهر. انگار دیگه دوره عوض شده. حالا دیگر عمر حاجی فیروز هم مثل عمر خیلی چیزای خوب قدیمی به آخر رسیده، مثل عمر صفا و صمیمیت، مثل عمر مهربانی و همدلی. آهی کشید و به خودش گفت: - یاد اون قدیم ندیما به خیر! قدرشونو ندونستیم، رفتند و دیگه هیچ وقت هم بر نمی گردند. همونطور که عمر ما تموم شد و رفت و دیگه هیچ وقت بر نمی گرده. حالا دیگر روی بالاترین شاخه بود. در حالی که یک دستش را تکیه داده بود به تنهﻯ درخت، به زحمت سعی کرد که روی پا بلند شود و تمام قد بایستد. با دست آزادش دایره زنگی را از کمربندش باز کرد و شروع کرد به زدن. دلش می خواست با صدای بلند و با تمام وجودش فریاد بکشد و برای مردم حرف بزند. دلش می خواست داد بکشد و از مردم بخواهد به حرفهایش گوش بدهند. دلش می خواست ازشان بخواهد از خانه ها بیایند بیرون، همگی دور درخت چنار وسط میدان حلقه بزنند، بعد دسته جمعی با صدای دایره زنگی و همراه آواز او بخوانند و بچرخند و برقصند و شادی کنند. خواست با فریاد چیزی بگوید، اما نتوانست جمله ای مناسب پیدا کند. جز چند خط شعر مخصوص حاجی فیروزها چیز دیگری به خاطرش نمی آمد. خیلی وقت بود که راه و رسم حرف زدن با مردم را فراموش کرده بود. برای همین در حالی که دایره می زد با تمام وجودش شروع کرد به فریاد کشیدن: - آهای مردم... با شمام... آهای پیرا، جوونا، دخترا، پسرا، مردا، زنا، کوچیکا، بزرگا، داراها، ندارا، بی کسا، باکسا، با شمام... بعد با فریاد شروع کرد به خواندن: - نوروز اومده چرا نمی خندین؟ نوروز اومده چرا نمی خونین؟ نوروز اومده چرا نمی رقصین؟ یک لحظه چشمش افتاد به پایین درخت. دید اهل محل همگی جمع شده اند دور میدان. زن و مرد و کوچک و بزرگ و پیر و جوان، با لباسهای رنگارنگ و چهره های خندان، دست داده اند دست هم، دارند دور درخت چنار می چرخند و هم صدا با او می خوانند: - نوروز اومده چرا نمی خندین؟ نوروز اومده چرا نمی خونین؟ نوروز اومده چرا نمی رقصین؟ با ناباوری چشمهایش را بست و تکانی به سرش داد. بعد دوباره آنها را باز کرد. کسی در میدان نبود. حس کرد میدانگاه دارد دور سرش می چرخد. به آسمان نگاه کرد. آسمان هم داشت دور سرش می چرخید. تمام دنیا داشت دور سرش می چرخید. چشمهایش بیشتر سیاهی رفت. دستهایش شلتر شدند. پاهایش بیشتر لرزیدند. انگار دیگر قدرت تحمل وزنش را نداشتند. تکیه اش را بیشتر به درخت داد. چشمهایش را بست و با صدایی که آن به آن بی رمق تر می شد، سعی کرد به خواندن ادامه بدهد: - نوروز اومده چرا نمی خندین؟... نوروز اومده چرا نمی خندین؟ نوروز اومده چرا نمی خندین؟ صدایش دم به دم ضعیف تر و ضعیف تر می شد. بعد ناگهان صدای گرومپی آمد. سال تحویل شده بود...
فروردین ۸۶
|
|
|
نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است. |