وقتی می اومد رو تشك از زور هيجان می خواستيم ذوق ترك بشيم. اشك شوق حلقه می زد تو چشامون. از خوشحالی نفسمون بند می اومد. بی اختيار عينهو فنر از جا می جستيم و با صدایی غرا كه از زور عشق به جهان پهلوون می لرزيد، از ته دل فرياد می كشيديم: ـ زنده باد شيرمرد خانی آباد ... زنده باد جهان پهلوون ايران ... زنده باد شاه همه ی مردای روزگار، از تخم و تبار پوريای ولی... من و حسن بزكش و ممد لنگ بند و فتاح فته پا و چند تا ديگه از بر و بچه های كوچه پس كوچه های خانی آباد و باغ وزير دفتر و گذر سقاخانه و كوی سيد آقا صراف، اکیپی می رفتيم ديدن کشتی های جهان پهلوون، استاديوم مم رضا شا، اون دس سنگلج. کشتی اش با بلير بوكه ی ترك الان عينهو فيلم سينما جلو چشامه. پهلوون با اون قد و بالای شاخ شمشاد- چار شانه و بلند بالا- مرد و مردونه- يل ميدون- مثه رستم دستون، رو پا و سردماغ، چابك و قبراق، مايو قرمز پوشيده بود، ترك ننه مرده ی رنگ پريده ی زهره تركيده مايو سياه. با سوت داور کشتی شروع شد و حریفا زدن توی کت و کول هم. جهان پهلوون از همون ب يه بسم الله تند و تيز يورش برد طرف تركه ، تركه با احتياط مسگری می كرد و سعی می كرد در کشتی رو ببنده، زيرای تند و تيز جهان پهلوونو رد كنه . فی الفور پیچیدند به پر و پاچه ی هم و با هم شاخ به شاخ شدند. روی سر و گردن هم كار كردند. يه چش به هم زدن، جهان پهلوون ازش يه زير يه خم جانانه گرفت، تا تركه بفهمه دنيا دس كيه تبديلش كرد به دو خم، ميون كوبش كرد وسط تشک. ترك ننه مرده ی خاک تو سر رو نشوند تو خاك. طوری كه اون لنگ دراز لندهور ديلاق نه راه پيش داشت نه راه پس، همين جور ولو شده بود تو خاك ، چارچنگولی عينهو خرچنگ چسبيده بود به تشك. جهان پهلوون دست برد تو سگك، ترکه راه نداد. جهان پهلوون خواست كنده ی ترکه را بالا بكشه، ترك با مسگری رد كرد. جمعيت يا علی يا علی می گفت. جهان پهلوون با تمام وجود نازنینش فشار می آورد. ترك دنبال راه فراری بود كه خودشو از تشك بندازه بيرون. جهان پهلوون با هوشياری تموم نمی ذاشت. بالاخره هم كنده ی تركه رو آورد بالا. يه مايه بارانداز. بعدش یه مایه فتیله پیچ، تركه رو برد به پل، با يه مايه پل شكن، ميون فرياد های يا علی يا علی جماعت، هنوز چهار دقيقه نشده، كار رو تموم كرد و ترك فلك زده رو ضربه فنی كرد. ما از زور خوشحالی عینهو فنر از جا جستيم و شروع كرديم به هورا كشيدن و هلهله كردن و عربده زدن. حالا عربده نزن کی بزن. الم شنگه ای شده بود که سگ صاحبش را نمی شناخت. محشر کبری بود. قیامت قیامت. مث خل و چلا رقص و پايكوبی می كرديم. جمعيت يكپارچه شده بود شور و غوغا. همه همديگرو ماچ می كردند، دست انداخته بودند گردن هم، به هم تبريك می گفتند. اشك شوق مث بارون بهاری از چشا سرازير بود. بعضیا صلوات ختم می كردند. بعضيا سرود ای ايرانو می خوندند. همه از خوشحالی با دمشون گردو می شكوندند. جعبه جعبه شيرینی و پاكت پاكت نقل و آب نبات بود كه ميون مردم دس به دس می گشت . جماعت كامشو شيرين می كرد. هيچ وقت يادم نميره- انگار همين ديروز بود- وقتی داور نره غول مجار دست جهان پهلوونو به عنوان برنده مسابقه بالا برد، اشك شوق تو چشای جهان پهلوون حلقه زده بود، سرشو انداخته بود پايين، با خاكساری و اخلاص تموم به مردم تعظيم می كرد. جمعيت صلوات می فرستادند. بعد يهو همه از خود بی خود، هجوم بردند طرف تشك، جهان پهلوونو گرفتند روی دوش، بردندش طرف رختكن. همين طور كه من و بچه های محل سعی می كرديم از لای دست و پای جمعيت راهی وا كنيم يه جوری خودمونو برسونيم زير هيكل شير افكن جهان پهلوون ، تا افتخار به دوش كشيدن او نصيب ما هم بشه، و يه خاطره ی روشن از بچگی داشته باشيم تا سال ها بعد، وقت پيری و معركه گيری، واسه نوه نتيجه هامون تعريف كنيم، با خودم فكر می كردم اين جهان پهلوون كيه و چی چی كرده كه اينطور توی دل همه مردم مردشناس قهرمان پرست جا داره و اين جور پير و جوون و كوچيك و بزرگ واسش سرودست می شكونند ؟ راستی هم ها! کی بود اين جهان پهلوونی كه این طور دعای خير همه پشت سرش بود و اين جور همه جوونمردای روزگار، از دم مخلص و چاكر و غلامش بودند ؟ مگه می شه فراموش کرد اون روز نحسی رو كه چاه گوشه حياط دهن وا كرد منو كشيد به كامش. همين طور كه داشتم عربده می كشيدم و كمك! ... كمك ! می كردم، باباهه اومد سر چاه، تا فهميد من افتادم تو چاه، از اون بالا نهيب زد: - چه مرگته بچه اينطور ننه من غريبم بازی درآوردی؟ خوب افتادی تو چاه كه افتادی، آدم تو زندگيش صد بار با كله ميفته تو چاه، اين كه اين همه الم شنگه نداره. جهان پهلوونم به سن تو بود افتاد تو آب انبار. چنون خويشتن داری و شهامتی از خودش نشون داد كه تموم اهل محل را از حيرت انگشت به دهن كرد. تو كه مريدشی اقلكن از مرامش سرمشق بگير... اين حرف باباهه انگار آبی بود كه روی آتيش ترس و وحشتم ريخت. با خودم ته همون چاه گفتم وقتی جهان پهلوان كه مرشد و مراد منه توی آب انبار افتاده و جيكش در نيومده، منم باهاس مرد و مردونه تحمل كنم و دم نزنم. اون وقت آروم شدم و بی چك و چونه منتظر نشستم تا طناب آوردن از ته چاه كشيدنم بالا. وقتی به سلامت رسيدم بالا، باباهه خنده كنون دستی به سر و گوشم كشيد و گفت: ـ آفرين بابا! الحق كه ثابت كردی مريد وفادار خود جهان پهلوونی. يه خاطره ديگه هم كه هيچ وقت از يادم نميره مربوط به اون تابستونی است كه باباهه ماله به دس ازبالای ديوار ساختمونی كه بنایی می كرد افتاد پایین، جفت پاش شكست، زمين گير و خونه نشين شد. اوضاع خونوادگی بد جوری بی ریخت شد. وضع مالی هم به هم ريخت. درد سرتون ندم، به نون شب محتاج شده بوديم. آه نداشتيم با ناله سودا كنيم. با سیلی صورت خودمونو سرخ نگه می داشتيم. تا اين كه باباهه مجبور شد رو بندازه به من كه برم سه ماه تابستونو پيش اوس ممدلی خراط، شاگرد پادویی كنم، نون خونواده رو در بيارم. اولش نمی خواستم زير بار برم. هزار تا عذر و بهونه آوردم كه من نمی توانم، من خجالت می كشم، من پيش رفقام آبرو دارم، صد سال سياه نمی رم شاگرد پادویی كنم، همين يه كارم مونده كه منو مشغول آب جارو كردن كارگاه خراطی اوس ممدلی ببينن و دسم بندازن، و اله و بله... اما باباهه كه راهشو خوب بلد بود با چار تا جمله ناقابل چفت دهنمو سه قفله بست: ـ تو مگه نمیگی مريد جهان پهلوونی؟ هيچ می دونی وقتی جهان پهلوون هم سن تو بود، واسه اين كه خرج و مخارج خونواده شو تامين كنه، رفت شد شاگرد نجار؟ یعنی تو خونت ازون رنگين تره؟ يا لولهنگت بيشتر آب بر ميداره؟ همين چار تا جمله باعث شد كه دهن من كيپ کیپ بسته بشه ، ديگه روم نشه حرف بالا حرف باباهه بيارم، رفتم به عشق اين كه پا جا پای مرادم بذارم شدم شاگرد خراط. جای خالی باباهه رو توی امر نون آوری خونواده واسه چند ماه پر كردم. تموم بچگی و نوجوونی و جوونی من و هزار تا بچه ديگه مث من توی عشق و خاطر خواهی جهان پهلوون گذشت. هنوزم كه هنوزه وقتی اسمش به گوشم می خوره ، يا نگاهم به قاب عكس بزرگش می افته كه بالای اتاق پذيرایی مون به ديوار زدم، يا اون قا ب كوچيكه كه توی اتاقم، رو ميز كارمه، يه حال عجیبی بهم دست ميده، يه جورایی می شم، نميدونم واسه چی بغض راه گلومو می گيره و دلم نازک ميشه ، بعدشم ناخواسته فين فينم راه می افته، شروع می کنم به آبغوره گرفتن و زر زر کردن. آخه کیه اين جهان پهلوون كه اين طور من و امثال منو ديوونه خودش كرده ؟ چيكار كرده كه تموم لوطی ها و جوونمردای گردن كش گردن کلفتی که تبر گردنشونو نمی زنه، خاك پاشن؟ چه جوری دل اين همه جماعت سينه چاك دل شده رو به دست آورده ؟ توی كدوم مكتب درس خونده كه اينطور اوستای من و امثال من شده ؟ اينا سوالاتی يه كه هيچ وقت نتونستم بهش جواب درست و سرراستی بدم. ننه بزرگم می گفت: ـ حكمن اين جهان پهلوون تو مهره مار با خودش داشته كه این طور آشنا و نا شناسو شیفته خودش می كرده و مهر خودشو می نداخته توی دل اين و اون... ولی من فكر نمی كنم اينطورا باشه، يا اگرم مهره ی ماری ، چیزی، با خودش داشته، اين مهره ی مار تو قلبش، تو روحش، تو مرامش، تو صفا و سادگيش، تو مردونگيش بوده كه من و امثال منو مجذوب می كرده، نه تو جيبش يا به گردنش...
شهریور هشتاد و دو
|