دفتر « سلام بر مرگ» دفتری ناتمام از داستان های کوتاه است که تمام داستان های آن به نوعی با موضوع مرگ- به خصوص مرگ عزیزان- ارتباط دارند و تحت تاثیر مرگ های خاصی نوشته شده اند که در من اثری ژرف و نازدودنی بر جا نهاده اند. داستان « جنگ، عکاس، مرگ» یکی از داستان های این دفتر است.
جنگ،عکاس ، مرگ
( به یاد کاوه گلستان و تقدیم به خاطره همیشه زنده او)
هر چه به گوشش خواندم نرو،
نرو،
نرو.
كجا
می
روی؟ به گوشش فرو نرفت كه نرفت. يعنى
همه گفتند نرو. خواهش
كردند. التماس كردند. قربان صدقه اش رفتند. دليل و برهان برايش
آوردند. همه. خواهرش، زنش،
پسرش، دوستان جان در يك قالبش.
همه.
همه. ولى زير بار خواهش
تمناى هيچكس نرفت. دوربين
عكاسى عزيز تر از جانش را انداخت روى شانه اش. سرسرى سرى
براى همه تكان داد و راهش را
كشيد و رفت. حتى برنگشت به دست هايي كه برايش تكان مى
داديم نگاه كند يا به ابراز
احساساتمان جوابي بدهد.
چرا. فقط يك لحظه برگشت. خيلى
كوتاه. نگاهى از گوشه چشم
به زن و فرزندش انداخت، بعد رويش را برگرداند و رفت.
شايد توی چشم هايش اشك جمع
شده بود، نمىخواست كسى اشك هايش را ببيند. شايد هم چنان
توی عالم خودش بود كه اصلاً
فكرش پيش ما نبود.
- آخر كجا
می خواهي بروی پسر
خوب؟ جنگ است. شوخى كه نيست.
توی جنگ هم
، خودت
خیلی بهتر از من
می داني، حلوا تقسيم نمي
كنند. پای
مرگ و زندگى در ميان است. نرو، تو را جان هر كى دوستش دارى... يك وقت خدای نكرده، زبانم لال، زبانم لال،
بلايي سرت مىآيد ها... نگويي چرا نگفتيد... بارك الله
پسر خوب! حرف رفيقت را گوش
كن.
ولي هيچ كدام از اين حرف ها
به گوشش فرو
نرفت. مى گفت:
- جای من آنجاست. وسط جبهه . جایم الان خالی
مانده . باید بروم جای خالیم را پر کنم.
استكانم را برداشتم و با
حالتي عصبي چای باقي مانده اش را
هورت كشيدم، بدون قند.
چاى داغ تلخ و پررنگ گلويم را سوزاند و رفت پايين.
- آن همه عكاس و خبرنگار
آنجا هست.آن همه فيلمبردار الان مشغول فيلم بردارى است. حالا
تو يكي اگر نباشي چي ميشود
مثلاً؟ دنيا به آخر مي رسد؟ يا آسمان مى آيد به
زمين؟
- هيچ كدام... ولى من هم
بايد باشم. هر كس جای خودش را دارد. هيچ كس
نمي تواند جای كس ديگر را
بگيرد.
- كى گفته ؟ عكسى را كه تو
می خواهي با
دوربينت بيندازى، يك عكاس ديگر مي
اندازد. فرقش چيست؟
مگر عكس از صحنه های جنگ كم
ديده ايم؟ به تعداد موهای
سرمان عكس ديده ايم. همه شان هم مثل هم. سياهى يك رنگ
بيشتر نيست با هر دوربينى هم
كه ازش عكس بگيری همان سياهي است... عكس های دلخراش و
دل ريش كن، از صحنه های كشت
و كشتار، صحنه هاى آدم كشى و جنايت، از صحنه هاى اعصاب
خورد كن خرابى و نابودى،
از صحنه هاي فلاكت و نكبت، از صحنه های
جنازه های سوخته یا بی سر و دست و پا، از صحنه دل و روده های بیرون ریخته شده یا سر
های بریده و له شده، از صحنه
هاى شيون واويلای
بازمانده ها، از توی سر و
كله زدن
پدرها و گيس كندن مادر هاى داغ ديده... همه شان هم مايه
دل ريشه و غصه. چه فرقي با هم
دارند؟
- فرقشان از زمين تا آسمان
است. نفسي كه
تو مي كشي
، همان نفسي است كه
من مي كشم.
می شود به اين دليل بگويم چون تو نفس مي كشي
ديگر لازم نيست من نفس بكشم؟
- اين فرق ميكند...
- هيچ فرقي نمي
كند. هر كس از ديد خودش جنگ
را مي بيند. هر كس هم از زاويه ديد خودش آن چه را ديده
تصوير مىكند.ديد هيچ كس جای
ديد كس ديگر را نمي گيرد. تو با ديد خودت مي بيني و
روايتش
می كني، من هم با ديد
خودم. ديد هيچ كسي
توی این دنیا ديد من نمي شود...
- خوب
نشود!
- اما من مي خواهم با چشم
هاي خودم، مستقيم و رودررو
ببینمش. بي ترس و واهمه،
بدون حجاب و نقاب، چشم بدوزم
توی آن چشم های دريده ورقلنبيده اش، با تمام تيزبينيم
زل بزنم توی آن چشم های هرزه، با آن نگاه كريه و منحوس، بعد با دوربينم ثبتش
كنم.
- كه چي شود؟
- كه همه ببينند چه نگاه
نفرت انگيز نحسي دارد،
بلكه از بي تفاوتي بيايند
بيرون.شايد ازش بيزار شوند.شايد مقابلش بايستند، شايد
تكاني به خودشان بدهند.
دوربينش را كشيد جلو وچند
بار به حالت نوازش روی آن
دست كشيد. بعد دوربين را داد
عقب. قندی دهانش گذاشت و استكانش را برداشت، ته مانده چايش را سر كشيد، و باز از
قوری چيني گل سرخي بزرگي كه وسط ميز بود، برای من و خودش
چای ريخت.
- دستت درد نكند.
- سرت
درد نكند.
و سرگرم نوشيدن
چای شديم...
از صبح زود آمده بوديم در
كوه و كمر اطراف لواسانات راه پيمايي
و توي هوای آزاد كوهستان
هواخوری. ماهي يكبار همپاي ثابت و پروپا قرص هم بوديم، چه
توی گرمای تابستان، چه- مثل
الان- توی سرمای زمستان.همراه مىشديم توي جاده های پر پيچ
و خم كوهستان. از سربالايي
ها مى كشيديم بالا. از سرازيری ها سرازير مىشديم
پايين.
- آخر از دست تو يك نفر چه
كاری بر مى آيد؟ اين همه بزرگتر از توها،
آدم های كله گنده، آدم های
اسم و رسم دار، آدم های
پيشاني سفيد و معتبر كه دنيا روی
حرفشان حساب مي كند، آمدند ،
نوشتند ، گفتند ، جز زدند، بيانه دادند و مصاحبه
كردندكه ديگر دنيا از جنگ و
كشت و كشتار خسته شده، كه جنگ راه حل درست هيچ مساله
ای
نيست، كه جنگ نه عاقلانه است
نه شرافتمندانه، به جای فكر كردن به جنگ بيایيم به صلح
فكر كنيم، به راه حل های
مسالمت آميز و عاقلانه
مسائل، به راه هايي كه شايسته
مقام آدم و آدميت باشد، كسي
ترتيب اثری به اين همه گلو پاره كردن داد؟... اين همه
تظاهرات ضد جنگ، اعتصاب،
اعتراض، ميتينگ،سخنراني، كسي تره برای حرفشان خرد
كرد؟
با حالتي اعتراض آميز دوربين
عكاسيش را كشيد جلو و آن را گرفت بين دو
دستش. انگار فقط وقتي
دوربينش را بين دست هايش داشت اعتماد به نفس پيدا مي كرد.
انگار زندگي بدون دوربين
عكاسيش برايش چيزی مرده و بي معني بود. انگار تنها
پناهگاهش همين دوربين بود و
تنها سنگرش برای حفظ آدميتش.
بعد
نفسی عميق كشيد
كه بازدمش تبديل شد به آهي
از ته دل:
- مي داني چي ست؟
- نه،
نمی
دانم.
- هر
کی برای خودش وظيفه ای
دارد.
وظيفه ای غير از خوردن و خوابيدن،
وظيفه ای غير از كار كردن و
تفريح كردن، وظيفه ای غير از لحظه ها را در عادت يا
بطالت كشتن، حتي وظيفه اي
مقدم بر ياد گرفتن و ياد دادن... يك وظيفه خيلي مهم و
مبرم كه بايد به سرانجامش
برساند...
با حيرت پرسيدم:
- چه وظيفه
ای!؟
- وظيفه آدم بودن
- وظيفه آدم بودن!؟
- آره، وظيفه آدم
بودن...اصلي ترين وظيفه
هركس. وظيفه ای كه اغلب
ما آدم ها، توی روزمرگي زندگى، خيلي
راحت
فراموشش مي
کنیم.
صبح كله سحربلند مي شديم،
از خانه مي زديم بيرون.
قرارمان دم قهوه خانه ای سر
راه افجه بود. صبحانه را آنجا مي خورديم. شش تا تخم مرغ
نيمرو با روغن كرمانشاهي خوش
عطر و نان سنگك تازه . بعد راه مي افتاديم توي كوه و
كمر، توی دشت و دمن . سلانه
سلانه مي رفتيم و نفس های عميق مي كشيديم، ريه هايمان
را پر مى كرديم از اكسيژن
خالص. مي گشتيم وصفا مي كرديم ، و از طبيعت زيبای
منطقه درندشت لواسانات لذت مي
برديم. عاشق ده های اين اطراف بود. از لواسان بزرگ و برگ
جهان تا آردينه و افجه، از
حاجي آباد و امامه تا گلندوك و كندبالا.عاشق طبيعت پر از
صلح و صفای اين اطراف .عاشق
آرامش و دلبازيش.
-... وظيفه احساس مسئوليت
كردن در قبال آدم های ديگر،
در قبال زندگي نوع بشر، وظيفه فكر كردن به مهم ترين
معضلات زندگي بشری، حساسيت
نشان دادن نسبت به اين مسائل، و دنبال راه حل منطقي و
عقلاني آن ها بودن...
- خوب؟
- هيچ مي داني كه جنگ
یکی از مهم ترين اين
معضلات است؟
- گيريم كه باشد. خوب بعدش؟
- و جنون آميزترين كارى كه
از دست آدم برمي آيد...
- بعدش!؟ خوب معلوم است
ديگر. هر كس بايد در حد توان
و امكانش با اين جنون مبارزه
كند. بايد زشتي ها و پلشتي های جنگ را به همه نشان
داد، نكبت ها و فلاكت هايي
را كه به بار مىآورد، سياه كاری ها و تبه كاری هايش را،
خرابي ها و فجايعش را. اين
ها را بايد ديد و ثبت كرد و به همه نشان داد. هر كس هم
با وسيله خاص خودش.عكاس با
عكسش، فيلمبردار با فيلمش، خبرنگار با خبرش، مفسر با
تفسيرش، شاعر با شعرش،
نويسنده با نوشته هايش، هنرمند با هنرش، فيلسوف با فلسفه اش،
دانشمند با تئوری هايش، معلم
با علمش، مربي با تربيتش... اين وظيفه ای ست به گردن
همه.هيچ كس هم حق ندارد از
زير بارش شانه خالي كند يا از ديگران توقع
داشته باشد كه وظيفه او را
به جايش بر عهده بگيرند. هر كس بايد بار وظيفه خودش را
خودش به مقصد برساند، مقدم بر
هر وظيفه ديگری .هركس. من. تو. او. ما. شما. همه.
با
اعتراض گفتم:
- همه اش
وظيفه! وظيفه! وظيفه!... وظيفه تو چي ست؟ روشنم كن
ببينم! كشته شدن توی بلبشوي
جنگ؟ توی يك سرزمين غريبه؟ سرزميني كه سرزمين تو نيست؟ به
خاطر مردمي كه مردم تو
نيستند؟ نه هم زبانتند نه هم ميهنت نه هم فكرت... وظيفه تو
اين است؟ داغدار كردن پدر
پيرت؟ بيوه كردن زن نازنينت؟ يتيم كردن يكي يكدانه پسرت؟
وظيفه تو كدام يكي از اين
هاست؟ هان! جواب بده!
لبخند تلخ و دردناكي زد و
گفت:
- وظيفه
من بالاتر از هممه اين
هاست.
ساعت ها توی كوه و كمر
مي گشتيم و به در و دشت مي
زديم، و او هي عكس مي گرفت، هي عكس مي گرفت، هي عكس مي
گرفت. از همه چيز.از هرچيز
كه به نظرش جالب مي آمد. از هر چيز كه يك جنبه حتي خيلي
كوچك انساني داشت. از درخت
ها، از پرنده ها، از خرگوشي كه ترسيده بود و توی بيشه مي
دويد تا خودش را هر چه زودتر
به پناهگاهش برساند، از سنجابى كه با عجله خودش را از
درخت مي كشيد بالا، از پرواز
چلچله ها توی آسمان، از گلى كه تازه داشت باز مي شد،
از رویيدن، از باليدن، از قد
كشيدن. از حركت، از جوشش، از جنبش، از پرواز. از خنده
ها و گريه ها، از بچه های پا
برهنه دهات اطراف در حال بازی جفتك چهاركش، از خانه
های كاهگلي نيمه مخروبه، از
زباله ها، از دشت دلباز و كوه های سر به فلك كشيده. از
همه چيز.
از همه و همه چیز.
- وظيفه من ثبت كردن حقيقت
است.حقيقت كثيف و زشت جنگ، به عنوان
دشمن اصلي زندگى، به عنوان
قاصد مرگ و ويراني. من عكاسي هستم كه بين مرگ و جنگ مي
ايستم، و برای نجات دادن
زندگى، براى برقراری صلح و صفا بين آدمها با عكس گرفتنم
مبارزه ميكنم. تفنگ من دوربين
عكاسيم است، مسلسلم دوربين فيلم برداريم...و بعد، من
آدمي هستم نه مال يك سرزمين
خاص، نه مال جايي كه تويش به دنيا آمدم، بلكه مال همه دنيا. سرزمينم به وسعت جهان
است و به بي انتهايي آسمان. همه مردم دنيا هم از هر
نژاد و رنگ و زبان ، با هر
فكر و عقيده ای كه دارند، مردم من هستند. پس با اين حساب
هر جنگى توی هر كجای دنيا
جنگى بر ضد من است و برای از بين بردن
یک تکه از وجو من . اين چيزی ست
كه عذابم مي دهد.خونريزی. تن
من به وسعت دنياست و هر جنگي در هر گوشه دنيا زخمى
است بر يك گوشه
اين تن . اين زخم هاست كه اگر نجنبم از پای درم مي
آورد
...با تنم توفان رفته است...
از تنم خون فراوان رفته است... تبم از ضعف
من است... تبم از خونريزى...
و من برای اين كه از پا در
نيايم، بلند شده ام از
جا و مي خواهم بروم ، نگاهي
به اين زخم تازه ام بيندازم، چرك و عفونت و كثافتش را
به همه
دنيا نشان دهم تا بلكه برايش راه علاجى پيدا كنند.
دائم مي ايستاد
و عذر خواهي مي كرد: با عرض
معذرت... فقط يك لحظه...
بعد مي رفت توی نخ سوژه
هايي كه توجهش را جلب كرده
بود . دوربينش را از روی شانه اش برميداشت و زوم مي كرد
روی سوژه، و بعد تيك تيك...
- اين هم يك عكس ديگر برای
ثبت در تاريخ... عكس
يك لحظه ديگر به عنوان
يادگار...برای وقتي كه ديگر هيچ كدام از ما ها
نيستيم...
اغلب هم چنان غرق كارش مي شد
و چنان به جز سوژه اش همه دنيا را
فراموش مي كرد كه حتي زير
پاهايش را هم
نمي ديد، يا مي افتاد توي چاله يا سكندری مي
رفت ، مي افتاد توی جوی آب،
تمام شلوار و كفش و جورابش خيس آب مي شد، يا مي افتاد
توي بته های
تيغ دار ودست و پايش پر ميشد از جراحت تيغ و خار.
وقتي داشت
مي رفت سرم را بردم جلو و در
گوشش آهسته
- طوری كه غير او كس ديگری نشنود- گفتم:
- اقلا
ً آنجا مراقب زير پايت
باش. آنجا افجه و آردينه نيست. جبهه جنگ
است.
خط اول جبهه است.هر گوشه اش يك فاجعه
كمين كرده و چشم انتظارت نشسته... حواست را حسابي جمع كن،
پسر خوب... مراقب خودت باش و
احتياط كن. پای جان در ميان است.شوخي بردار نيست. خوب
زير پايت را نگاه كن، ببين
كجا پا مي گذاری. ما تو را صحيح و سالم تحويل مي دهيم
،همين طور هم صحيح و سالم مى
خواهيم ها... حواست جمع باشد!
حيف كه اين بار
هم مثل هميشه حرفم را پشت
گوش انداخت و پايش را درست گذاشت آنجا كه نبايد
می گذاشت،
توی دهان باز شده اژدهای
جنگ. و از آنجا يك راست فرو رفت به كام مرگ.
- من
به عنوان يك عكاس معتقد به
انسانيت وظيفه دارم جنايت های جنگ را ثبت كنم. وظيفه دارم
عكس صورت كريه و منحوسش را
كه كريه تر از همه گرازها و كفتارها و لاشخورهای عالم
است بگيرم و به همه اهل
عالم نشان بدهم. نشان بدهم كه چه پتياره تبهكاری است اين
ملعون منفور، مادر همه
پليدی ها و زشتي هاست، بارآور همه پستي ها و پلشتي هاست. و
در كنار چهره منفور او چهره
قرباني هايش را نشان همه بدهم، تصوير جنايت ها و
ويراني هايش را ثبت كنم.
نشان دهم كه چطور مردم بيچاره بي گناه و بي پناه را به
خاك و خون مي كشد، نشان بدهم
كه چه فجايعي به بار مي آورد، چه نكبت ها و مصيبت هايي
همراه دارد...
- ولي به خودت رحم نمي كني
به زن و بچه ات رحم كن. يك لحظه به
آن ها فكر كن. به زن دسته
گلت كه همه چشم اميدش به تست، به پدر پيرت كه جز تو پسر
ديگرى ندارد، اگر خدای
نكرده، زبانم لال اتفاق بدی برای تو بيفتد، كمرش مي شكند و
ديگر نمي تواند كمر راست
كند، به پسرت كه بايد زير سايه تو به ثمر برسد. هيچ به
آنها فكر كرده ای كه بي تو
چه بلاهايي سرشان مي آيد؟ آنها هم به گردن تو حق دارند،
آنها هم در زندگى تو جايي
دارند، تو مسئول زندگي آن ها هم هستى. تو بايد با رضايت و
اجازه آن ها به اين سفر
بروی. آيا هيچ از آن ها پرسيده ای كه با رفتن تو موافقند
يا نه؟
- آدم مگر برای نفس كشيدن از
كسى اجازه مى گيرد كه برای آدم بودن
بگيرد؟ اين اصلي ترين جزء
وجود آدم است. آدم بدون آدم بودن چه معنايي مي تواند
داشته باشد؟
- پس اقلا به زندگى خودت رحم
كن. حيف نيست بميری؟ مگر خودت تا
حالا صد بار اين شعر را
برايم نخواندي؟... با مرگ نحس پنجه نيفكن... بودن به از
نبود شدن خاصه در بهار...
خنده شيريني كرد و به
اعتراض گفت:
- حالا
كي گفته من مي خواهم بروم
بميرم؟
- اما اين راهي كه تو داري
مي روی هيچ آخر
و عاقبتي جز مرگ يا مجروح و
معلول شدن ندارد.
- آخر
همه راه ها مرگ
است...
- تو كه اينقدر خونسرد و
راحت اين حرف را مي زني، هيچ از مرگ نمي
ترسي؟
- من!؟ از مرگ!؟... من اصلاً
به مرگ فكر نمي كنم...
راستش را بخواهی، من بيشتر از
اين مي ترسم كه مهلت زنده
ماندنم سر برسد و نتوانسته باشم كار مثبت و مفيدی انجام
بدهم، نتوانسته باشم به وظایف
انساني خودم به نحو احسن عمل كنم... اين چيزی
است كه ازش وحشت دارم.
شاگرد قهوه چي قوری چيني گل
سرخي سوم را آورد و
گذاشت روی ميز. بعد از يك
راه پيمايي چند ساعته و آن همه بالا پايين رفتن هيچ چيز
بهتر از چای
داغ پررنگ و دبش خستگي آدم را از تنش بيرون نمي آورد. اول استكان
او را
، بعدش استكان خودم را پر
كردم و گفتم:
- با همه اين حرف ها، از
خر شيطان
بيا پايين ، از فكر رفتن
بیا
بيرون.
نرو. يك بار هم كه شده به حرف من گوش
كن.
- نه. نمي توانم. من تصميم
خودم را گرفته ام. بايد بروم . جای من اينجا
نيست. جای من آنجاست
. درست وسط معرکه. توی قلب ماجرا. تا حالايش هم كلي تاخير داشته ام.همكارهايم چشم به
راهمند. جای
من كنار آن هاست. توی خط مقدم. توی قلب فاجعه، توی
عمقش. آسوده
نشستن برای
موج مرگ است. هستم اگر مي روم گر نروم نيستم.
آخرين قطره های
چای باقي مانده در قورى را
هم به تساوی توی استكان هايمان تقسيم كرديم و سر كشيديم.
بعد بلند شديم، او دوربينش
را بر داشت، دست نوازشي به قابش كشيد و آن را انداخت روی
شانه اش. بعد راه افتاديم كه
از قهوه خانه بياییم بيرون. هر چه كردم بگذارد پول
چای را حساب كنم نگذاشت و
زودتر از من كيفش را در آورد و پول چای را حساب كرد . از
قهوه خانه آمديم بيرون. جلو
در قهوه خانه لحظه ای ايستاد و در حالي كه به بدنش كش و
قوس می داد و نفس عميق مي
كشيد، با حسرت گفت:
- چه طبيعت دلنواز و قشنگي
دارد
اين افجه! كاش اينجا
یک كلبه كوچولو
داشتيم،
با زن و پسرم، دور از غوغا و هياهوی
اعصاب خورد كن شهر، توی اين
كوهپايه های پر از صلح و صفا زندگى آرامي
داشتيم...
دلداريش دادم و گفتم:
- خوب اين كه كاری
ندارد. از
ماموريت
كه برگشتي با هم مى آييم يك خانه نقلي خوشگل و با صفا برايت پيدا مى كنيم و
مي خريم...
آهي كشيد و گفت:
-