جنگ، عکاس، مرگ

مهدی عاطف‌راد

 

داستان "جنگ، عکاس، مرگ" یکی از ده داستان کوتاه کتاب "درخت عشق- درخت انتظار" است. این مجموعه داستان که تمام داستانهایش حال و هوای تراژیک دارند، آماده‌ی انتشار است.

 

هرچی به گوشش خواندم:

- نرو، نرو، نرو. کجا می‌ری؟

به گوشش فرو نرفت که نرفت. یعنی همه گفتند نرو. خواهش کردند. التماس کردند. قربان‌صدقه‌اش رفتند. برایش دلیل و برهان آوردند. همه. خواهرش، زنش، پسرش، دوستان نزدیکش. همه. ولی زیر بار خواهش تمنای هیچ‌کس نرفت. دوربین عکاسی عزیزتر از جانش را انداخت روی شانه‌اش. سرسری سری برای همه تکان داد و راهش را کشید، رفت. حتا برنگشت به دستهایی که برایش تکان می‌دادیم نگاه کند. چرا. فقط یک لحظه برگشت. خیلی کوتاه. نگاهی از گوشه‌ی چشم به همسر و پسرش انداخت. بعد رویش را برگرداند، رفت. شاید توی چشمهاش اشک جمع شده بود، نمی‌خواست کسی اشکهاش را ببیند. شاید هم چنان توی عالم خودش غرق بود که فکرش پیش هیچ‌کدام از ما نبود.

 

- آخر کجا می‌خوای بری پسر خوب؟ جنگه، شوخی که نیست. تو جنگ هم خودت بهتر از من می‌دونی که حلوا خیر نمی‌کنند. پای مرگ و زندگی در میونه. نرو. تو رو جون هرکی دوستش داری. یه وقت خدای نکرده، زبونم لال، بلاملایی سرت می‌آد ها. نگی چرا نگفتی. بارک‌الله! حرف مخلصتو گوش کن.

ولی هیچ‌کدام از این حرفها به گوشش فرو نرفت که نرفت. می‌گفت:

- جای من اونجاست. وسط جبهه. جام خالی مونده، باید برم پرش کنم.

استکانم را برداشتم و با حالتی عصبی ته‌مانده‌ی چایش را هرت کشیدم. بدون قند.

- اونهمه عکاس و خبرنگار اونجاست. اونهمه فیلم‌بردار الان مشغول فیلم‌برداری‌یه. حالا تو یکی اگه نباشی چی می‌شه؟ دنیا به آخر می‌رسه؟ یا آسمون می‌آد زمین؟

- هیچ‌کدوم. ولی منم باید باشم. هرکی جای خودشو داره. هیچ‌کی نمی‌تونه جای کس دیگه رو بگیره.

- کی گفته؟ عکسی رو که تو می‌خوای بندازی، یه عکاس دیگه می‌ندازه. فرقش چی‌یه؟ مگه عکس از صحنه‌های جنگ کم دیدیم؟ به تعداد موهای سرمون عکس جنگی دیدیم. همه‌شونم مث هم. سیاهی یه رنگ بیشتر نداره. با هر دوربینی هم ازش عکس بگیری همون سیاهی‌یه. عکسهای دل‌ریش‌کن، از صحنه‌های کشت و کشتار، صحنه‌های شیون‌واویلای بازمونده‌های عزیزازدست‌داده، تو سر و کله زدنا و گیس کندنای مادرای داغ‌دیده... همه‌شونم مایه‌ی دل‌ریشه. چه فرقی با هم دارند؟

- فرقش زمین تا آسمونه. هوایی که تو نفس می‌کشی همون هوایی‌یه که من نفس می‌کشم. می‌شه به این دلیل بگم چون تو نفس می‌کشی، دیگه لازم نیست من نفس بکشم؟

- این فرق می‌کنه.

- هیچ فرقی نمی‌کنه. هرکی از دید خودش جنگو می‌بینه. هرکی هم از زاویه‌ی دید خودش اونی که دیده رو تصویر می‌کنه. دید هیچ‌کی جای دید کس دیگه رو نمی‌تونه بگیره. تو با دید خودت می‌بینی و روایتش می‌کنی، منم با دید خودم. دید هیچ‌کی دید من نمی‌شه.

- خب، نشه.

- اما من می‌خوام با چشای خودم، رودررو، بی‌ترس و بی‌حجاب، خیره بشم تو اون چشای دریده‌ی ورقلنبیده‌ش، با تموم تیزبینیم نگاهمو زوم کنم تو اون نگاه کریه منحوسش، بعد با دوربینم ثبتش کنم.

- که چی بشه؟

- که همه ببینند چه نگاه نحسی داره اون نکبت، بلکه از بی‌قیدی بیاند بیرون. شاید ازش بیزار بشن. شاید مقابلش وایسن، یا دست کم تکونی به خودشون بدن.

دوربینش را کشید جلو و چند بار به حالت نوازش رویش دست کشید. بعد دوربین را داد عقب. قند درشتی گذاشت دهانش، بعد استکانش را برداشت، ته‌مانده‌ی چایش را سر کشید، و باز از قوری چینی بته گل‌سرخی بزرگی که وسط میز بود، برای هردومان چای ریخت.

- دستت درد نکنه.

- سرت درد نکنه.

بعد هر دو سرگرم هرت کشیدن چای شدیم.

 

از صبح کله‌ی سحر آمده بودیم توی کوه و کمر، دور و ور لواسانات، راه‌پیمایی. ماهی یکبار همپای پروپا قرص هم بودیم، چه توی گرمای تابستان، چه مثل الان توی سرمای زمستان. همراه می‌شدیم توی جاده‌های پرپیچ‌وخم کوهستان. از سربالایی‌ها می‌کشیدیم بالا. از سراشیبی‌ها سرازیر می‌شدیم پایین.

 

- آخه از دست تو یه نفر چیکار برمی‌آد؟ این همه بزرگتر از توهاش، آدمای کله‌گنده‌ی اسم‌ورسم‌دار، پیشونی‌سفیدای معتبر که دنیا رو حرفشون حساب می‌کنه، اومدند، نوشتند، گفتند، جز زدند، حنجره پاره کردند، سینه جر دادند که دیگه دنیا از اینهمه کشت و کشتار خسته شده، که جنگ راه حل درست هیچ مسأله‌ای نیست، که جنگ کثیفترین و ظالمانه‌ترین و وحشیانه‌ترین چیز ممکن تو تموم دنیاست، که به جای فکر کردن به جنگ باید به صلح فکر کنیم، به راه حلهای مسالمت‌آمیز و عاقلانه‌ی مسائل فکر کنیم، به راههایی که شایسته‌ی مقام و منزلت آدم و آدمیت باشه؛ کسی ترتیب اثر داد؟ اینهمه تظاهرات ضد جنگ، اعتصاب، اعتراض، میتینگ، سخنرانی، کسی تره واسه حرفاشون خرد کرد؟

با حالتی اعتراض‌آمیز دوربینش را کشید جلو و گرفت بین دو دستش. انگار فقط وقتی دوربین بین دستهایش بود اعتماد به نفس پیدا می‌کرد. انگار زندگی بدون دوربین عکاسیش برایش چیزی مرده و بی‌معنی بود. انگار تنها پناهگاهش همین دوربین بود، و تنها سنگر برای حفظ آدمیتش. بعد نفس عمیقی کشید که بازدمش تبدیل شد به آهی از ته دل.

- می‌دونی چی‌یه؟

- نه. نمی‌دونم. چی‌یه؟

- هر کی واسه خودش وظیفه‌ای داره مقدم بر خور و خواب، مقدم بر کار و تفریح و استراحت، مقدم بر لحظه‌ها رو تو عادت یا بطالت کشتن، حتا مقدم بر یاد گرفتن و یاد دادن... یه وظیفه‌ی وجدانی خیلی خیلی مهم که باید بهش عمل کنه.

با حیرت پرسیدم:

- چه وظیفه‌ای؟

- وظیفه‌ی آدم بودن.

- آدم بودن!؟

- آره. این مهمترین وظیفه‌ای‌یه که اغلبمون، تو روزمرگی زندگی، خیلی راحت فراموشش می‌کنیم.

 

کله‌ی سحر از خانه می‌زدیم بیرون. قرارمان دم قهوه‌خانه‌ای سر راه افجه بود. صبحانه را آنجا می‌خوردیم. شش تا تخم مرغ نیمرو با روغن کرمانشاهی خوش‌عطر و نان سنگک می‌لمباندیم. بعد هم نفری سه چهار تا چای دبش داغ و تازه‌دم رویش هرت می‌کشیدیم. بعد راه می‌افتادیم توی کوه و کمر، یا توی دشت و دمن. سلانه‌سلانه می‌رفتیم و نفسهای عمیق می‌کشیدیم. ریه‌هامان را پر می‌کردیم از اکسیژن خالص. می‌گشتیم و صفا می‌کردیم و از طبیعت زیبای منطقه‌ی درندشت لواسانات لذت می‌بردیم. عاشق دهات این اطراف، با طبیعت پر از صلح و صفاش، و آرامش و دل‌بازیش بود. از لواسان بزرگ و برگ جهان گرفته تا آردینه و افجه. از حاجی‌آباد و امامه گرفته تا گلندوک و کندبالا.

 

- ... وظیفه‌ی احساس مسئولیت در قبال آدمای دیگه، در قبال نوع بشر، فکر کردن به مهمترین معضلات زندگی، حساسیت نشون دادن نسبت به مسائل اساسی، دنبال راه حل عقلانی اونا بودن.

- خب؟

- و لابد تو بهتر از من می‌دونی که جنگ یکی از مهمترین معضلاته.

- گیریم اینطور باشه. که چی؟

- و جنون‌آمیزترین کاری‌یه که فقط از زنجیری‌ترین دیوونه‌ها برمی‌آد.

- خب. بعدش؟

- بعدش!؟ خب معلومه. هر کی که خودشو آدم می‌دونه باید در حد توانش با این جنون مبارزه کنه. باید زشتیها و پلشتیهای جنگو به همه نشون بده، نکبتها و فلاکتهایی رو که بار می‌آره، سیاهیها و تباهیهاشو، فجایعشو. اینا رو باید دید و ثبت کرد و به همه نشون داد. هر کی هم با وسیله‌ی خاص خودش. عکاس با عکسش، فیلم‌بردار با فیلمش، خبرنگار با خبرش، مفسر با تفسیرش، شاعر با شعرش، داستان‌نویس با داستانش، هنرمند با هنرش، فیلسوف با فلسفه‌اش... این وظیفه‌ای‌یه به گردن همه. هیچ کسم حق نداره از زیر بارش شونه خالی کنه یا از دیگروون توقع داشته باشه که وظیفه‌ی اونو به جاش به عهده بگیرند. هر کی باید بار وظیفه‌ی خودشو خودش بکشه. من، تو، او، ما.

با اعتراض گفتم:

- همش وظیفه، همش وظیفه، همش وظیفه... وظیفه‌ی تو چی‌یه؟ روشنم کن ببینم. کشته شدن تو بلبشوی جنگ؟ تو یه سرزمین غریبه؟ سرزمینی که سرزمین تو نیست. به خاطر مردمی که مردم تو نیستند. نه همزبونتند، نه هموطنت، نه همفکرت... وظیفه‌ی تو اینه؟ داغ‌دار کردن پدر پیرت؟ بیوه کردن زن نازنینت؟ یتیم کردن یکی‌یه‌دونه پسرت؟ وظیفه‌ی تو کدوم یکی از ایناست؟ هان؟ د جواب بده دیگه.

لبخندی تلخ و دردناک زد و گفت:

- وظیفه‌ی من یه چیزی‌یه غیر از تموم اینا که گفتی، بالاتر از تموم اینا.

 

ساعتها توی کوه و کمر می‌گشتیم و او هی عکس می‌گرفت، هی عکس می‌گرفت، هی عکس می‌گرفت. از همه چیز. از درختها. از پرنده‌ها. از خرگوشی که ترسیده بود و با سرعت توی بیشه می‌دوید تا خودش را هرچه زودتر به پناهگاهش برساند. از سنجابی که با عجله خودش را از درخت می‌کشید بالا. از پرواز چلچله‌ها توی آسمان. از غنچه‌ای که داشت می‌شکفت. از خنده‌ها و گریه‌ها. از بچه‌های پابرهنه‌ی آن اطراف در حال جفتک‌چارکش بازی. از خانه‌های کاهگلی. از دشت‌دل‌باز و کوههای سر به فلک کشیده. از همه چیز.

 

- وظیفه‌ی من ثبت کردن حقیقته. حقیقت کثیف و زشت جنگ به عنوان دشمن اصلی زندگی، به عنوان قاصد مرگ و ویرونی. من عکاسی‌ام که بین مرگ و جنگ می‌ایستم، برای نجات زندگی، برای ایجاد صلح و صفا بین آدما، با عکاسیم مبارزه می‌کنم. تفنگم دوربین عکاسیمه. مسلسلم دوربین فیلم‌برداریمه. و بعد، من آدمی‌ام نه مال یه سرزمین خاص، نه مال جایی که توش به دنیا اومدم، بلکه مال تموم دنیا. سرزمینم به وسعت جهانه، به بی‌انتهایی آسمون. تموم مردم دنیام، از هر نژاد و رنگ و زبون، با هر فکر و عقیده‌ای که دارند، مردم منند. پس با این حساب، هر جنگی تو هر کجای دنیا اتفاق بیفته جنگی‌یه بر ضد من، واسه از بین بردن من. این چیزی‌یه که عذابم می‌ده. به قول نیما "خون‌ریزی". تن من به وسعت تموم دنیاست، پس هر جنگی تو هر گوشه‌ی دنیا زخمی‌یه به یه گوشه از این تن رنجور. این زخمهاست که اگر نجنبم از پا درم می‌آره.... با تنم توفان رفته‌ست. تبم از ضعف من است. تبم از خون‌ریزی‌ست... و من واسه اینکه از پا درنیام، بلند شدم از جام، می‌خوام برم، نگاهی به این زخم تازه‌م بندازم، چرک و عفونتشو به تموم دنیا نشون بدم، بلکه براش راه علاجی پیدا کنند.

 

مدام می‌ایستاد و عذر می‌خواست:

- معذرت... فقط یه لحظه.

بعد می‌رفت توی نخ سوژه‌هایی که توجهش را جلب کرده بودند. دوربینش را از روی شانه‌اش برمی‌داشت، زوم می‌کرد روی سوژه، و بعد تیک تیک.

- اینم یه عکس یادگاری دیگه واسه ثبت تو تاریخ... واسه وقتی که دیگه هیچ‌کدوم از ما نیستیم.

گاهی هم چنان می‌رفت توی نخ سوژه که هیچ چیز دیگر، حتا زیر پایش را هم نمی‌دید، یا می‌افتاد توی چاله، یا سکندری می‌خورد، می‌افتاد توی جوی آب، تمام شلوار و کفش و جورابش خیس آب می‌شد، یا می‌افتاد توی بته‌های خاردار، دست و پاش پر می‌شد از زخم و زیلی تیغ و خار.

وقتی داشت می‌رفت سرم را بردم جلو، در گوشش آهسته گفتم:

- پس اقلاً اونجا مراقب زیر پات باش. اونجا افجه و آردینه نیست. جبهه‌ی جنگه. هر گوشه‌ش یه فاجعه کمین کرده... حواستو حسابی جمع کن، پسر خوب... مراقب خودت باش و تا می‌تونی احتیاط کن. باشه؟ پای جون در میونه. شوخی بردار نیست. خوب زیر پاتو نیگا کن، ببین کجا پا می‌ذاری. ما تو رو صحیح و سالم تحویل می‌دیم، همین طورم صحیح و سالم می‌خوایمت ها... حواست خوب جمع باشه، یه وقت دسته گل مسته گل آب ندی!

حیف که این بار هم مثل همیشه حرفم را پشت گوش انداخت و پایش را درست گذاشت آنجایی که نباید می‌گذاشت، توی دهان باز و گشاد اژدهای جنگ. از آنجا هم یک‌راست فرو رفت به کام مرگ.

 

- من به عنوان یه عکاس معتقد به آدمیت وظیفه دارم جنایتای جنگو ثبت کنم، وظیفه دارم عکس وجود منحوسشو که کریه‌تر از تموم گرازا و کفتارا و لاشخورای عالمه، بگیرم؛ به تموم دنیا نشون بدم. نشون بدم که چه جانی تبه‌کاری‌یه این ملعون نابه‌کار. مادر تموم پلیدیها و زشتیهاست، بارآور تموم پستیها و پلشتیها. و در کنار چهره‌ی منفور خودش، چهره‌ی قربانیهاشم نشون همه بدم، تصویر جنایتا و ویرونیهاشو ثبت کنم. نشون بدم که چطور مردم بیچاره‌ی بی‌گناه و بی‌پناهو به خاک و خون می‌کشه، نشون بدم چه فجایعی به بار می‌آره، چه نکبتا و مصیبتایی همراه داره.

- اگه به خودت رحم نمی‌کنی، دست‌کم به زن و بچه‌ت رحم کن. یه لحظه به اونا فکر کن، به زن دسته گلت که چشم امیدش به تست، به پدر پیرت که جز تو پسری نداره، اگه زبونم لال، اتفاق بدی واست بیفته کمرش می‌شکنه، دیگه نمی‌تونه کمر راست کنه، به پسرت که باید زیر سایه‌ت به ثمر برسه. هیچ به اونا فکر کردی که بی تو چه بلاهایی ممکنه سرشون بیاد؟ اونام به گردنت حق دارند، اونام تو زندگیت یه جای کوچولویی دارند. ندارند؟ تو مسئول زندگی اونام هستی. نیستی؟ تو باید با رضایت و اجازه‌ی اونا بری. هیچ ازشون پرسیدی که راضی به رفتنتند یا نه؟ از هیچ‌کدومشون اجازه گرفتی؟

- آدم مگه واسه نفس کشیدن از کسی اجازه می‌گیره که واسه انسانیت بگیره؟ انسانیت جوهر وجود آدمه. آدم بدون انسانیت چی‌یه؟ هیچی. چه معنایی داره؟ هیچی.

- پس دست‌کم به زندگی خودت رحم کن. حیف نیست به این زودی بمیری؟ مگه خودت تا حالا صد بار این شعرو واسم نخوندی که با مرگ نحس پنجه نیفکن. بودن به از نبود شدن خاصه در بهار؟

خنده‌ای شیرین کرد و گفت:

- آره. اینو واست صد بار خوندم، ولی این یکی رو هم صد و یه بار خوندم، ولی آن دم که زاندوهان روان زندگی تار است، ولی آن دم که خوبی و بدی را گاه پیکار است، فرو رفتن به کام مرگ شیرین است، همان بایسته‌ی آزادگی این است. یادت می‌آد؟

- آره. یادم می‌آد.

- ولی از تموم این حرفا گذشته، حالا کی گفته من می‌خوام برم بمیرم؟

- آخه این راهی که داری توش پا می‌ذاری هیچ آخر و عاقبتی جز مرگ یا مجروحی و معلولی نداره.

- شاید. ولی هیچ می‌دونی که تموم راها به مرگ ختم می‌شه؟

- تو که اینقدر راحت و ریلکس این حرفو می‌زنی، هیچ از مرگ نمی‌ترسی؟

- من؟ از مرگ؟ ... راستش من هیچ‌وقت به مرگ فکر نمی‌کنم. من، بیشتر از مرگ، از این می‌ترسم که مهلت زندگیم سر برسه، هیچ کار مثبتی انجام نداده باشم، به وظیفه‌ی انسانی خودم، اونطور که شاید و باید عمل نکرده باشم. این چیزی‌یه که خیلی بیشتر از مرگ ازش وحشت دارم.

 

شاگرد قهوه‌چی قوری چینی بته گل‌سرخی سوم را آورد، گذاشت روی میز. بعد از آن راه‌پیمایی چند ساعته و آن همه بالا پایین رفتن، هیچ چیزی بهتر از چای داغ پررنگ دبش خستگی آدم را از تنش درنمی‌آورد. اول استکان او را، بعدش استکان خودم را پر کردم و در حال پر کردن استکانها گفتم:

- با تموم این حرفا، تو رو خدا از خر شیطون بیا پایین. نرو... یه بار هم که شده به حرف مخلصت گوش کن. ازت خواهش می‌کنم. تمنا می‌کنم. التماست می‌کنم. رو دست و پات می‌افتم.

سری به نشانه‌ی غیر ممکن بودن خواسته‌ام تکان داد و گفت:

- نه. نمی‌تونم. بی‌خودم خواهش تمنا نکن که فایده نداره. من تصمیممو گرفتم. باید برم. جای من اینجا نیست، اونجاست. تا حالاشم کلی دیر کردم. همکارام چشم به راهمند. جای من کنار اوناست. تو خط مقدم. تو قلب فاجعه. آسوده نشستن واسه موج مرگه... هستم اگر می‌روم، گر نروم نیستم.

ته مانده‌ی چای تو قوری را به تساوی توی استکانها ریختم و هر دو سر کشیدیم. بعد بلند شدیم. او دوربینش را برداشت. دست نوازشی به قابش کشید. بعد انداختش روی شانه‌اش، و راه افتادیم که از قهوه‌خانه بیاییم بیروم. هرچی کردم بگذارد پول چای را حساب کنم، نگذاشت. زودتر از من کیفش را درآورد و پول چای را حساب کرد. از قهوه‌خانه آمدیم بیرون. جلوی در قهوه‌خانه لحظه‌ای ایستاد و درحالی‌که به بدنش کش و قوس می‌داد و نفس عمیق می‌کشید، با حسرت گفت:

- چه طبیعت قشنگی داره این افجه! کاشکی اینجا یه کلبه‌ی کوچولو داشتم، با عیال و پسرم، دور از غوغای اعصاب‌خردکن شهر، تو این کوه‌پایه‌های پر از صلح و صفا، با آرامش زندگی می‌کردیم!

دل‌داریش دادم:

- خب اینکه کاری نداره. وقتی برگشتی با هم می‌آییم، یه خونه‌ی نقلی کوچولو موچولوی خوشگل و باصفا برات پیدا می‌کنیم، می‌خریم.

آهی از ته دل کشید و گفت:

- با کدوم پول؟ باید این آرزورم مث خیلی آرزوهای دیگه به گور ببرم. با درآمدای ما، اینجا یه قبر هم نمی‌شه خرید. ما باید تو همون لونه موشای قوطی کبریتی شهر زنده به گور بشیم.

و دوربینش را روی شانه‌اش جابه‌جا کرد و راه افتاد، رفت دنبال زندگی، بدون اینکه برگردد پشت سرش را نگاه کند. مثل همیشه سر به هوا، دنبال سوژه‌های ناب. مثل همیشه در حال مبارزه با جنگ و مرگ، عاشق صلح و زندگی.

 

 

فروردین ۸۲

                                  

 

صفحه‌ی اصلی

آشنایی

تازه‌های ادبیات و اندیشه

آرشیو ادبیات و اندیشه

داستان

شعر

نقد

پژوهش

طنز

کودکانه

موج‌های اندیشه

کتابخانه‌ی الکترونیکی

تماس با سایت

پیوندها

 

 

 

 

 

 نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است.