من کجا بشینم؟

مهدی عاطف‌راد

 

داستان "من کجا بشینم؟" یکی از ۱۳ داستان طنزآمیز دفتر "داستانهای اتوبوس" است که از اول پاییز سال ۱۳۶۹ تا آخر بهار سال ۱۳۷۰ نوشته‌ام. در آن زمان هنوز قسمتهای مردانه و زنانه‌ی اتوبوسهای شرکت واحد از هم جدا نشده بود و مسافران مرد و زن قاطی هم می‌نشستند، و این داستانها که ماجرای تمامشان داخل اتوبوس شرکت واحد می‌گذرد، یادگاری از آن دوران است.

 

 

ایستگاه مخبرالدوله به هر مصیبتی بود خودم را چپاندم توی اتوبوس. می‌خواستم بروم عیادت دوستم که فتقش را عمل کرده بود، خوابیده بود مریضخانه. اتوبوس جای سوزن انداختن نداشت. مسافرها دو پشته سوار شده بودند. محشر کبرایی بود که بیا و ببین.

- آقا جون برو عقب.

- از رو رکاب بیا بالا. جلو آینه رو نگیر.

خانمی هم پشت سر من خودش را از رکاب کشید بالا. چنان با سقلمه ستون فقراتم را فشار می‌داد که آه از نهادم بلند شد. داشت هلم می‌داد تا برای خودش جا باز کند، بیاید بالا. بغلش دختر بچه‌ی سه چهار ساله‌ای بود که دست انداخته بود گردن مادرش. کاپشن قرمز خوش‌رنگی تنش بود. عین توپ بسکتبال گرد و قلنبه بود. همین که زن وارد راهروی اتوبوس شد و با دست آزادش میله‌ی بالای سرش را چسبید، بچه خیلی جدی ازش پرسید:

- پس من کجا بشینم؟ هان؟ کجا بشینم؟

مادر توجهی به حرف دخترک نکرد. داشت خودش را جابه‌جا می‌کرد تا تعادل ناپایدارش را پایدارتر کند. دختربچه که بی‌توجهی مادرش را دید، دوباره تکرار کرد:

- من کجا بشینم؟ هان؟ کجا بشینم؟

زن بی‌حوصله جواب داد:

- می‌بینی که جای نشستن نیست، عزیزم. باید وایسیم.

- آخه من می‌خوام بشینم. خسته شدم بس که وایسادم.

- اوا! تو که بغل منی سوزی جون! وانستادی که! فکر کن روی صندلی نشستی.

- آخه من می‌خوام رو صندلی راس‌راسکی بشینم. حالا کجا باید بشینم؟

زن که دید بچه هیچ جوری از خر شیطان پایین نمی‌آید، خواست سرش شیره بمالد، بلکه اینطوری آرامش کند:

- الان که پیاده بشیم می‌خوام واست شکلات بخرم. از اون قلنبه‌هاش که خیلی دوست داری.

و شروع کرد به تکان دادن بچه. ولی دخترک بدون توجه به وعده‌ی مادر، سوآلش را تکرار کرد:

- آخه من کجا بشینم؟ هان؟ کجا بشینم؟

زن ماشینهای توی خیابان را نشان بچه داد:

- اونجا رو نیگا کن، سوزی جون. ببین چه ماشینای خوشگلی‌اند. اون قرمزه مث ماشین دایی پرویزه. می‌خوای سوارش بشی؟

بچه چند لحظه به خیابان و ماشینها نگاه کرد، ولی خیلی زود یادش آمد که هنوز جواب سوآلش را از مادرش نگرفته. این بار برای گرفتن جواب قانع کننده، زد زیر گریه و اشک‌ریزان پرسید:

- آخه من کجا بشینم؟ هان؟ کجا بشینم؟

مادر که کم‌کم داشت مستأصل می‌شد با غیظ بچه را تکان‌تکان داد و به او تشر زد:

- د آروم بگیر بچه! من چه می‌دونم کجا بشینی! مگه نمی‌بینی جا نیست؟

ولی بچه از توپ و تشر مادرش نه ترسید و نه جا زد، بلکه برعکس، با لجبازی و سرتقی تمام و کمی هم وقیحانه، گریه‌اش را با جبغ همراه کرد:

- من کجا بشینم؟ هان؟ من کجا بشینم؟

مادر با عصبانیت گفت:

- سر قبر من!

گریه‌ی بچه شدیدتر شد. جیغش به زوزه تبدیل شد:

- من کجا بشینم؟ هان؟ من کجا بشینم؟

یکی از کسانی که تخت‌وبخت روی صندلی ولو شده بود، با خونسردی به زن گفت:

- سرکار خانوم! هرچی باهاش تندتر حرف بزنید بدتر لج می‌کنه. قربون‌صدقش برید بلکم آروم بگیره.

زن پیرو این رهنمود شروع کرد به قربان صدقه‌ی بچه رفتن:

- قربون شکل ماهت برم. گریه نکن عزیز دلم. الان می‌رسیم. از آقا جواد واست بستنی می‌خرم، یخمک می‌خرم، تخم‌مرغ شانسی و پفک می‌خرم. الهی من فدای دختر گل حرف‌گوش‌کنم بشم.

ولی بچه بی‌توجه به قربان‌صدقه‌های مادرش، همچنان زوزه می‌کشید:

- من کجا بشینم؟ هان؟ من کجا بشینم؟

زن بچه را محکمتر و محکمتر تکان داد. بچه گوش‌خراشتر و گوش‌خراشتر زوزه کشید. سرتقی بچه بدجوری داشت کلافه‌ام می‌کرد- یعنی همه را کلافه کرده بود- عصبی شده بودم. توی دلم به این بچه‌ی تخس که به هیچ صراطی مستقیم نبود، بد و بیراه می‌گفتم. همینطور به آن سنگ‌دلهای بی‌رحمی که روی صندلیها یله داده و ولو شده بودند و یک نفر بینشان نبود که دلش به رحم بیاید و پا شود، جایش را به این زن درمانده و بچه‌ی یک‌دنده‌اش بدهد. به جوان گردن‌کلفتی خیره شده بودم که توی این سروصدای سرسام‌آور خوابش برده بود و خرخرش با جیغ و زوزه‌ی بچه درهم‌آمیخته بود. ماتم برده بود که چطور می‌تواند در چنین الم‌شنگه‌ای، اینطور به خواب عمیق فرو برود! سر جوان گاهی روی شانه‌ی پیرمرد بغل‌دستیش می‌افتاد، گاهی هم میان زمین و هوا معلق می‌ماند. اتوبوس سرعت گرفته بود و با ترمزهای ناگهانیش زن و بچه پیلی‌پیلی می‌خوردند و عین آونگ ساعت نوسان می‌کردند. هیچ‌کس هم دلش به حالشان نمی‌سوخت.

پیرمردی که به‌سختی تعادلش را حفظ می‌کرد، با پرخاش گفت:

- آهای، ایهاالناس، می‌خوام ببینم یه جوونمرد تو این اتوبوس پیدا نمی‌شه که پا شه جاشو بده به این خانوم بچه به بغل تا این بچه‌ی زبون‌بسته این‌طور زوزه نکشه؟

کسی جواب پیرمرد را نداد. پیرمرد ایستاده‌ی دیگری گفت:

-عجب دوره زمونه‌ی وانفسایی شده! غیرت از جنمها رفته، حمیت دود شده، رفته هوا. یه جو انسانیت تو وجود هیچکی نیست.

مرد جوانی به رفیق بغل‌دستیش گفت:

- سابق بر این من همیشه پا می‌شدم، جامو می‌دادم به آدمای مسّن، زنای بچه‌دار، آدمای علیل و عاجز، ولی یه بار حرفی شنیدم که دیگه پشت دستامو داغ کردم جامو به هیچکی ندم، حتا اگه ختم بیچارگی باشه.

جوان بغل‌دستش کنجکاو پرسید:

- چی شنیدی؟

- قصه‌ش درازه. سر تو درد نیارم. یه روز داشتم سوار اتوبوس می‌شدم. دو تا زن پشت سرم بودند. یکیشون به اون یکی گفت صبر کن آبجی، بعدی رو سوار بشیم. این یکی تموم صندلیهاش پر شده، جای نشستن نداره... می‌دونی اون یکی چی جواب داد؟

- نه... چی جواب داد؟

- گفت بیا بالا خواهر. یعنی می‌گی دو تا نره خر بی‌دم و بی‌سم پیدا نمی‌شن پاشن جاشونو به ما دو تا دسته گل بدن؟... از اون روزی که این حرفو شنیدم با خودم عهد کردم که دیگه هیچ‌وقت جامو به هیچ احدالناسی ندم.

- که اینطور! عجب آدمایی پیدا می‌شن!

- من کجا بشینم؟ هان؟ من کجا بشینم؟

پیرمردی که قدی بلند و هیکلی چهارشانه داشت و سرش هم طاس بود، با غیظ گفت:

- بیا اینجا فرق سر من بشین. هی من کجا بشینم، من کجا بشینم! مگه سوزنت گیر کرده بچه؟ اعصابمونو خط‌خطی کردی با اون زرزرت.

پیرمرد دیگری که کنار من، دودستی میله‌های بالای سرش را چسبیده بود و با هر ترمز ماشین یک طرفی سکندری می‌خورد و روی یکی ولو می‌شد، غرغرکنان گفت:

- مرده شور این بچه تربیت کردنتو ببرن! اونقدر به قروفرتون می‌رسین که وقت بچه تربیت کردن واستون نمی‌مونه... بچه پس می‌ندازین بلای جون مردم.

خانمی به طرفداری از زن بچه به بغل گفت:

- وا! چه حرفها! خب می‌گین چیکار کنه؟ بچه‌ست دیگه. دلش می‌خواد بشینه. عوض این حرفها، یکی از این جوونای گردن کلفتو بلند کنید، جاشو بدین به این زن بدبخت تا غائله ختم به خیر بشه.

- من کجا بشینم؟ هان؟ من کجا بشینم؟

مرد ریزاندامی از ته اتوبوس داد کشید:

- ساکتش کن خانوم اون ورپریده رو. بزن تو سرش تا صداش ببره.

زن با حالتی مستأصل نالید:

- می‌گین چیکارش کنم حضرت آقا؟ از اتوبوس بندازمش بیرون؟ خب، بچه‌ست دیگه. حرف که حالیش نمی‌شه، می‌خواد بشینه.

زنی که ردیف جلو نشسته و برگشته بود صحنه را تماشا می‌کرد، گفت:

- اگه خارج بود این خانوم قانوناً می‌تونست از آقایون بخواد بلند شن، اون بشینه.

مردی از پشت سر اعتراض کرد:

- چطور؟ مگه خون خانوما قرمزتر از خون آقایونه؟ یا گلبولای قرمزش بیشتره؟

- خونشون قرمزتر نیست، گلبولاشم بیشتر نیست. قانون رعایت حال افراد مسّن و خانومای باردار و بچه‌دارو کرده. قانون اونارو آدمای فهیم بامعرفت می‌نویسند، مث اینجا هپلی‌هپو و هردنبیلی نیست که.

راننده که جوش آورده بود، داد کشید:

- یه با غیرت اینجا نیست پاشه، جاشو بده به این خانوم، بشینه؟ سرسام گرفتیم از بس این بچه زر زد.

زنی از عقب گفت:

- خدا بیامرزه با غیرتاشو. همگیشون سینه‌ی قبرستون خوابیدن. توی این دور و زمونه باغیرت کجا پیدا‌ می‌شه، مرد حسابی؟ تو هم انگار دلت خوشه ها!

معلوم نشد چی شد که یکدفعه راننده محکم پایش را کوبید روی ترمز. ما ایستاده‌ها ریختیم روی هم. زن بچه به بغل افتاد روی راننده. راننده هم که دست و پایش را گم کرده بود، محکمتر کوبید روی ترمز و ایستاده‌ها را از جا کند، انداخت بغل نشسته‌ها. فریادهای همراه با فحش و بد و بیراه از هر طرف بلند شد:

- این چه وضع رانندگی‌یه مرد ناحسابی؟ انگار نوبرشو آورده!

- گندشو درآوردی بابا با اون رانندگیت.

- بلد نیستی اتول برونی، مگه مجبوری پشت این ابوقراضه بشینی.

- قبلاً توی ده خرکچی بوده، حالا اومده شهر شده راننده‌ی شرکت واحد. به خیالش اتوبوسم مث الاغ توی دهه که با هین و هش کنترل بشه.

- آخ کمرم. تو که پدر کمرمو درآوردی، خدا مرگ داده. آش و لاشش کردی، مرتیکه‌ی نفهم. تازه چار ملیون خرج جراحیش کردم... الهی خیر از جوونیت نبینی.

- من کجا بشینم؟ هان؟ من کجا بشینم؟

راننده با شنیدن سر و صدای اعتراض‌آمیز مسافران، اتوبوس را پهلوی جوی آب کنار خیابان متوقف کرد. ترمزدستی را هم کشید. بعد از جایش بلند شد و از پشت فرمان آمد بیرون، یقه‌ی اولین جوانی را که ردیف اول نشسته بود گرفت و داد کشید:

- بلند شو مرتیکه‌ی دبنگ! جا تو بده به این خانوم.

جوان درحالی‌که یقه‌اش را از دست راننده بیرون می‌کشید، داد زد:

- یقه رو ول کن، عوضی! مرتیکه‌ی دبنگم باباته، تموم کس و کارته.

پیرزنی که سر ردیف روبه‌رو نشسته بود و ساک بزرگی روی پایش گذاشته بود، تکانی به خودش داد که از جایش بلند شود:

- صبر کنین. یقه‌ی همو ول کنین. الان من پا می‌شم، جامو می‌دم این خانوم بشینه، بلکه غائله ختم بشه.

و بعد درحالی‌که به‌سختی تقلا می‌کرد تا از جایش بلند شود، گفت:

- بیا دخترم. بیا جای من پیرزن بشین. حالا که یه جوونمرد توی این همه نره‌غول سیبیل‌کلفت پیدا نمی‌شه، بیا جای من چلاق بشین... بیا دختر جون.

زن بچه به بغل اول نمی‌خواست قبول کند که جای پیرزن بنشیند، ولی فریادی تشرآمیز او را بی‌اختیار روی صندلی خالی‌شده ولو کرد:

- خانوم لطفن بگیر بشین، بذار این الم‌شنگه فیصله پیدا کنه.

بچه که تا آن لحظه اتوبوس را با جیغ و گریه روی سرش گذاشته بود، همین‌که مادرش نشست و او را روی زانویش نشاند، آرام گرفت. انگار نه انگار که مسبب آن‌همه غوغا و جاروجنجال بوده. بعد درحالی‌که اشکهایش را پاک می‌کرد و مفش را بالا می‌کشید، نگاهی به پنجره انداخت و گفت:

- می‌خوام دم پنجره بشینم.

زن چنان از ماجرای پیش آمده شرمنده و ناراحت بود که حرف بچه را نشنید. بچه دوباره تکرار کرد:

- گفتم می‌خوام دم پنجره بشینم.

زنی که کنار پنجره نشسته بود، برای اینکه غائله ی جدیدی به پا نشود، هولکی از جا بلند شد و گفت:

- خانوم جون! بیا تا دوباره دست به جیغ نگذاشته، جامونو عوض کنیم، بذار بچه بشینه دم پنجره.

زن بچه به بغل در حال جابه‌جا شدن با زن بغل‌دستش گفت:

- خدا خیرتون بده. بزرگواری فرمودید.

بچه که به خواستش رسیده بود، ایستاد کنار پنجره، صورتش را چسباند به شیشه، بعد گفت:

- ماشین دایی پرویز کدومه مامان جون؟

زن با غیظ گفت:

- از بس تو جیغ کشیدی گوشش کر شد، فرار کرد رفت.

بچه خیلی خونسرد گفت:

- آخه می‌خواستم سر جام بشینم.

بعد اضافه کرد:

- حالا واسم شوکولات و پفک می‌خری؟

زن عصبانی گفت:

- آره جون خودت. واست نه یکی که ده تا می‌خرم.

بچه ذوق زده گفت:

- ده تا!؟ آخ جون، ده تا!

زن رو کرد به پیرزنی که جایش را به او داده بود و با شرمساری از او تشکر کرد. پیرزن گفت:

- تشکر نمی‌خواد دختر جون. وظیفه‌ی انسونی هر کسی‌یه که اگه کمکی از دستش برمی‌آد به همنوعش مدد برسونه. وقتی یه جو انسانیت تو ذات جوونامون نیست، ما پیرا باید از خودمون غیرت و حمیت نشون بدیم. من و شما نداره. راحت بشین دخترم. اینقدم خودتو معذب نکن. من هم اینجا می‌شینم رو زمین... آن... آن.

و کنار دسته‌دنده‌ی اتوبوس ولو شد روی زمین. زن گفت:

- اوا! خدا مرگم بده! آخه اینجوری که نمی‌شه. مایه‌ی شرمندگی‌یه. اجازه بدین من پا شم شما بشینین سر جاتون.

و آمد به خودش تکانی بدهد که بچه نگذاشت:

- من نمی‌خوام پاشم مامان جون. من می‌خوام دم پنجره وایسم، خیابونو تماشا کنم. بذار خانوم پیره همون جا بشینه رو زمین. جاش راحته.

پیرزن خندید و گفت:

- راست می‌گه. من جام راحته. حرف حسابو باید از بچه شنید.

زن عذرخواهانه و خجالت‌زده گفت:

- آخه این‌جوری که اسباب شرمندگی‌یه. آدم از خجالت آب می‌شه.

- دشمنات خجالت بکشن دختر جون. این فرمایشا کدومه؟

بالاخره راننده‌ی اتوبوس رضایت داد که بنشیند پشت فرمان و دوباره راه بیفتد. هنوز بازار بحث و اظهار نظر داغ بود و هر کس چیزی می‌گفت. بعضیها هم مدام مزه می‌پراندند. جوانی که نزدیک من نشسته بود، به بغل‌دستیش گفت:

- یه وقت باور نکنی ها! اینا همش فیلم بود. زنیکه به بچه‌هه یاد داده بود، رفتیم بالا کولی‌بازی درآر تا یه هالویی پیدا بشه، پاشه، ما بشینیم جاش. دوزاریت افتاد؟ این‌طوری‌یه... اینا همش شامورتی‌بازی‌یه. این هف‌خطّا رو من می‌شناسم.

- جدی می‌گی؟

- آره جون تو.

- جل‌الخالق! عجب دوره زمونه‌ای شده. دیگه آدم به جفت چشای خودشم نمی‌تونه اطمینان کنه.

حیف که دیگر به مقصد رسیده بودم و باید پیاده می‌شدم. در حالی‌که افسوس می‌خوردم از اینکه نمی‌توانستم بقیه‌ی حرفها را بشنوم. با خودم گفتم الان که بروم عیادت دوستم، تمام ماجرا را برایش تعریف می‌کنم تا دوستم کلی بخندند و از فکر و خیال فتقش بیاید بیرون. حتماً، طبق معمول، دوست چوب فروشم قیافه‌ای فیلسوفانه به خودش می‌گرفت و می‌گفت:

- فتقم باد کرد از بس زور زدم که بابا جون بی چوب قانون هیچ کاری از پیش نمی‌ره. چوب و چماق قانون باهاس بالای سر ماها باشه تا آدممون کنه. تا نباشد چوب تر، فرمان نبرند گاو و خر. ولی کو گوش شنوا؟

 

 

اسفند ۶۹

                                      

 

صفحه‌ی اصلی

آشنایی

تازه‌های ادبیات و اندیشه

آرشیو ادبیات و اندیشه

داستان

شعر

نقد

پژوهش

طنز

کودکانه

موج‌های اندیشه

کتابخانه‌ی الکترونیکی

تماس با سایت

پیوندها

 

 

 

 

 

 نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است.