مرغ حق

مهدی عاطف‌راد

 

 

 

  سرم از زور درد دارد می‌تركد. دوتا استامينوفنكدئين دیگر، پشت هم می‌اندازم تو دهانم، بدون آب قورتشان می‌دهم. تلخیشان را حس نمی‌كنم، بس که دهانم تلخ است. تمام وجودم يكپارچه تلخی‌ست. انگار فروم كردهاند تو جوهر زقوم. می‌بينمت كه تف می‌اندازی تو صورتم، تفی آغشته به خون. برق تحقيری که تو نگاهت می‌درخشد چنان خيره‌كننده است كه برای يك لحظه كورم می‌كند. نه. نبايد هیچ بهش فكر كنم. اما مگر می‌شود؟ كلهام از جوشش افكار كابوسوار دارد منفجر می‌شود. چنان مخم داغ شده كه حس می‌كنم دارد بخار می‌شود، اگر راه خروج پيدا كند مثل دود از كلهام می‌زند بيرون. يادم نيست کی گفته ـ ياسپرز يا مارسل ـ كه انسان دودی‌ست رازآلود، برخاسته از خاكستر هستی!... چه قشنگ تشبیه کرده، دود رازآلود! تمام زندگی من هم از اولش دود تيرهای بوده كه تو آسمان رؤياها پخش شده. تمام هستی‌ام سوخته و خاكستر شده. آخ كه چه كردم با خودم! چه كردم با تو! برای هميشه از دستت دادم نيلپانا، برای ابد...

  ـ نه! ديگه هيچوقت نمی‌تونی ببينيش. اون ديگه از دنيای تو رفته بیرون. فقط خاطرهش با تست، اونم نه برای آرامش بخشيدنت كه برای عذاب دادنت.

  زدم تمام پلهایی كه مرا به تو می‌رساندند خراب كردم، تمام شد رفت. ديوانه شده بودم. حالا ‌چکار بايد بكنم؟ نمی‌دانم. پاك ماندهام سردرگم. يكدفعه لرزم می‌گيرد، بعد با تمام وجود می‌لرزم. نيلپانا، من عشقمان را با دستهای خودم كشتم. بعد از اين جنايت تو ديگر هيچوقت مرا نمی‌بخشی. هيچوقت.

  لعنت به تو پيرمرد شولاپوش ژوليدهمو! چقدر منزجرم از آن نگاه هيزت. پيرروباه ملعون. چه غلطی می‌كردی تو اتاق نيلپانای من؟ برای چی آنطور وقيحانه قهقهه می‌زدی؟ چه چندشآور بود قهقهه‌ات! وقتی در را باز كردی هنوز داشتی می‌خنديدی. دم در سينه به سينه شديم. تو با آن چشمهای ورقلنبيده‌ی پر از خونت، زل زدی تو چشمهای من، انگار می‌خواستی به مبارزه دعوتم کنی. چقدر نگاه ناپاكت وقيح بود! یکدفعه تهمانده‌ی آن خنده‌ی تمسخرآميز كه رو لبهای قاچخوردهات ماسيده بود، ديوانهام كرد... نيلپانا! چرا به اين پير سگ اجازه می‌دهی دور و برت بپلكد؟ چرا می‌گذاری با آن نگاه هيزش، گستاخانه زل بزند تو چشمهات؟ چرا؟ ... باز دارد خونم به جوش می‌آيد. نه. نبايد بهش فكر كنم. حال تهوع دارم. سرم سنگين است. كاشکی اين نزدیکیها گوشه‌ی دنجی پيدا می‌شد تا مثل مرده می‌افتادم، مچاله می‌شدم تو خودم، سعی می‌كردم به هيچچيز فكر نكنم، به هيچچيز وهيچكس.

  ـ اون پير سگ  آشغال تو اتاق تو چیکار داره؟

  ـ به تو هيچ ربطی نداره، ولی واسه اين كه شيرفهم بشی می‌گم، دارم پرترهشو می‌كشم.

  ـ آدم قحطی‌یه كه پرتره‌ی اون پير سگ هرزه رو می‌کشی؟

  ـ اینش ديگه هیچ به تو ربط نداره. يادت نرفته كه تعهد دادی تو كارم دخالت نکنی؟

  ـ نه. نرفته. ولی كار و كردارت آدمو ديوونه می‌كنه.

  ـ همينه كه هست. می‌خوای بخواه، نمی‌خوای از هم جدا می‌شيم.

  ـ به همين سادگی!؟

  ـ به همين سادگی.

   سر چهارراه چشمم میافتد به تابلوی بزرگ سردر سينما. گوشه‌ی چپ تابلو، تصوير جغدی‌ست عبوس، نشسته روی شاخهای كه ازش خون می‌چكد. گوشه‌ی راست تابلو، اسم فيلم، با خطی شكسته به رنگ خون نوشته شده: مرغ حق.

  می‌روم سمت سينما. سآنسهای نمايش فيلم را تماشا می‌کنم. بعد ساعت مچی‌ام را نگاه می‌کنم. يك ربع مانده به شروع فيلم. بليطی می‌خرم و وارد سينما می شوم. سالن خلوت است. رو مبلی چرمی ولو می‌شوم. سرم از زور درد دارد می‌تركد. حال تهوع دارم. از ديشب كه يك ليوان شيرقهوه و يك خوشهانگور خوردهام، ديگر چيزی نخوردهام. حس می‌کنم استامينوفن‌ها چنگ انداختهاند، دارند معدهام را می‌چلانند. يكدفعه دچار دلآشوبه می‌شوم. با عجله می‌دوم سمت راهپله‌ی دستشویی. به آن پايين كه می‌رسم چشم‌هام سياهی می‌رود، بعد عق می‌زنم. زردابی غليظ از حلقومم  سرازير می‌شود توی لگن دستشویی.

  بر که می‌گردم، درهای سالن باز شده. وارد سالن می‌شوم. گوشه‌ی دنجی رو صندلی وامی‌روم. چشمهام را می‌بندم. نيلپلنا! تو الان كجایی؟ یقین جایی هستی خیلی دور، تو دنيایی پرنور، بيرون از اين دنيای سياهی كه من ميان سياهچالهاش غرقم. نيلپانا! كاش تو الان اينجا بودی، دست گرم و كوچولوت را گرفته بودم ميان دستهای یخ‌کرده‌ام، تنگ چسبيده بودم بهت، تا اين لرز لعنتی را با گرمای وجودت از وجودم بيرون كنم. اما حیف كه جای خاليت را كنارم سياهی پر كرده، سياهی ياًس. ماًيوسانه مچاله می‌شوم تو خودم. بعد ديگر چيزی حس نمی‌کنم. بی خود از خود، مثل وهم، از زمان و مكان خارج می‌شوم.

  با نوای فلوت چشم باز می‌کنم. تو تاریکی‌ام. روبروم دورنمای جنگل انبوهی‌ست كه از وسطش جادهای باريك می‌گذرد. كنار جاده رو درختی خشكيده، مرغ حقی دارد ناله می‌کند. نفيرش با نوای محزون فلوت درهمآميخته. انتهای جاده سه تا سايه ديده می‌شود. يك لحظه بارقهای ذهنم را روشن می‌كند. برق خاطرهای‌ست مرده. حس مرموزی به من می‌گويد كه پيش از اين، همين صحنه را جایی ديدهام. کی؟ كجا؟ يادم نمی‌آيد. شايد سالها پيش، شايد هم صدها سال پيش. حس می‌کنم یکی از آن سه تا سايه مال من است، در یکی از آن زندگیهای دوردست كه از خاطرش بردهام. باید دوباره به يادش بياورم. بايد خاطرهاش را در ذهنم بازسازی كنم. حس می‌کنم اين صحنه ارتباط مرموزی با گذشته‌ی ما دارد. اما چه ارتباطی؟ چيزی يادم نمی‌آید. تنها چيزی كه حس می‌کنم اين است كه اگر راز اين صحنه را كشف كنم، تمام معنای زندگی‌ام روشن می‌شود. حس می‌کنم اين راز را بايد خودم كشف كنم. به تنهایی. دوباره چشمهام را می بندم و دستهام را محكم رو گوشهام فشار می‌دهم، ولی نوای محزون فلوت تمركزم را بههم می‌زند. هيجانزده از جا بلندمی‌شوم، از سالن نمايش فيلم می‌آيم بيرون. سراپا خيس عرقم. حالا كجا بروم؟ نمی‌دانم. بی‌اختيار راه می‌افتم سمت راهپله‌ی دستشویی. از پله‌ها می‌روم پایین. بعد می‌روم توی یکی از توالتها، در را می‌بندم. گوشه‌ی توالت چندك می‌زنم رو زمين. زانوهام را می‌گیرم بين دو دستم، سرم را تكيه می‌دهم به زانوهام، چشمهام را می‌بندم، سعی می‌کنم ادامه‌ی صحنه‌ی ناتمامی را كه روی پرده ديدهام به خاطر بياورم. به ذهنم فشار می‌آورم. بيشتر و بيشتر. آنقدر فشار می‌آورم كه شقیقه‌هام تير می‌کشند. بعد برق كور كنندهای ذهنم را روشن می‌كند...

  عصر بلند یکی از روزهای آخر پاييز است. روی كنده‌ی درختی، در انتهای جادهای باريك نشستهام، غرق تماشای شیرین‌بازی طنازانه‌ی توام كه روبروم درحال تاب خوردنی. تو دوشيزهای سيزده چهارده ساله‌ای. طرههای تابدار موهای بلوطی افشانت دارند با نسيم می‌رقصند. یکی از دستهات را به طناب تاب گرفتهای، توی دست ديگرت دستهگلی تر و تازه داری كه هر بار به من نزديك می‌شوی به طرفم درازش می‌کنی، ولی تا من دست دراز می‌کنم دستهگل را ازت بگيرم، دستت را تر و فرز عقب می‌کشی و غش‌غش می‌خندی، بعد، بازگشت تاب ازم دورت می‌کند، و من غرق حسرت، دست خالی می‌مانم . به جز صدای خنده‌ی تو، تنها صدایی كه می‌شنوم نوای يكنواخت فاختهای‌ست كه بی‌وقفه می‌خواند و نالههای يك مرغ حق که از فاصلهای دور به او جواب می‌دهد. همانطور كه مسحور تاببازی توام، یکدفعه حس می‌کنم سايهای رويم می‌لغزد. کنجکاو برمی‌گردم. پيرمرد شولاپوش ژوليدهمویی را می‌بینم با نگاهی غضبآلود. نمی‌دانم چرا حس می‌کنم  پدر تست.  تبری به دست دارد و آن را درست گرفته بالای سرم. انگار حس كرده نيت بدی نسبت به تو دارم و آماده است تا به محض اینکه تكان بخورم با ضربه‌‌ای جانانه مخم را بریزد تو دهانم. نگاه خصمانهاش پر است از كينه. با نگاهی التماس‌آ‌لود نگاهت می‌کنم، ولی شگفتزده می‌بینم كه نه اثری از تاب بهجاست نه نشانی ازتو. وحشت می‌کنم. می‌خواهم از جا بپرم که پيرمرد مهلت نمی‌دهد و درحالی‌که قهقهه‌ای چندش‌آور می‌زند، تبر را فرود می‌‌آورد رو فرق سرم. در همين لحظه مرغ حق سه بار ناله می‌کند: حق...حق...حق. درحالی‌که خون از سرم فواره می‌زند و دارم سرنگون می‌شوم، برمی‌گردم و نگاهش می‌کنم. پيرمرد محو شده و جايش تو ايستادهای با دستهگلی كه داری دور سرت می‌چرخانی و غش‌غش می‌خندی،  بعد آن را محكم پرت می‌کنی سمت من و تو صورتم تف می‌اندازی.

  چقدر اين صحنه زنده و تازه است! انگار همين امروز اتفاق افتاده. سعی می‌كنم به یاد بياورم کی و كجا اين اتفاق افتاده، ولی بی‌نتیجه است. حس گنگی می‌گويد اين اتفاق در یکی از دورههای زندگی گذشتهام، ده‌ها یا صدها سال پيش رخ داده، و در آن، تو، نيلپانای نازنینم، با ضربه‌ی تبر از پا درم آوردهای. اما چرا نيلپانا؟ به خاطر يك سوء تفاهم؟ به خاطر حسادتی كور؟ يا شايد هم به خاطر هوسبازی همیشگیت؟ هان؟

  حس می‌کنم توی روشنایی برقی كه ذهنم را برای لمحهای برافروخته، تمام رازهای روح پر از معمایت را كشف كردهام. حس می‌کنم حالا ديگر تمام و كمال تو را می‌شناسم، نيلپانا! حس می‌کنم تا ژرفترين اعماق روحت را در پرتو روشنایی اين برق خيره ‌كننده ديدهام ـ همان ژرفاهای رازآگینی كه هيجان کشفشان مرا ديوانهوار دلباختهات كرد. از همان نخستين ديدارها دريافتم كه روحت پر از رمز و رازهای جادوییست، و زندگی من بايد وقف كشف اين رازها باشد، چون در كشف آنها معنا پیدا می‌کند، و رسالتی جز اين مكاشفه‌ی دشوار ندارد. همين دريافت الهامگونه مرا مسحورت كرد. آخ كه چطور می‌توانم نخستين روزی را كه به اين كشف و شهود رسيدم از خاطر ببرم؟ يادت می‌آيد نيلپانا، آن روز پرسوز آخرهای پاييز را، توی دانشكده، سر كلاس درس فلسفه‌ی هنر؟

  داشتم درباره‌ی مفهوم فراباشی در فلسفه‌ی اگزيستانس و بازتابش در هنر مدرن توضيح می‌دادم. تو مثل هميشه تنها توی آخرين رديف صندلیهای کلاس نشسته بودی. بدون توجه به حرفهایم، خم شده بودی، داشتی چيزی می‌کشیدی. همانطور كه درباره‌ی تعبير ياسپرز از زندگی صحبت می‌کردم و می‌گفتم كه او زندگی را تجربه كردن هستی در شكست می‌داند و معتقد است كه آدم در طول زندگی‌اش هيچ وظيفهای ندارد جز یاد گرفتن دو مفهوم اساسی شكست ومرگ، طول كلاس را آهسته پيمودم. تو همچنان سرگرم كارت بودی. آمدم بالای سرت ايستادم. کاریکاتور مرا به صورت قورباغه‌ی مضحکی كشيده بودی با چشمهای ورقلنبيده. چه تيزبینانه چهره‌ی کریه قورباغهای را كه هميشه ته پستوی روحم، پشت هفت پرده، پنهانش می‌کردم ديده بودی! چنان شبيهم بود كه هرچه به خودم فشار آوردم نتوانستم نخندم. مذبوحانه چند بار تكرار كردم:

  ـ ياسپرز می‌گويد... ياسپرز می‌گويد... ياسپرز می‌گويد...

  بعد از زور خنده منفجر شدم. برای آنكه بچههای كلاس فكر نكنند ديوانه شدهام خواستم طرحت را به آنها نشان بدهم. دست دراز كردم كه طرح را از جلوت بردارم. اما تو پيشدستی كردی و كاغذ را از دستم قاپيدی، بعد ريز ريزش كردی و ريزههايش را پرتاب كردی هوا و فرياد كشيدی:

ـ قور قور قور قور... قور قور قور قور

  بهتزده پرسيدم:

  ـ واسه چی پارهش كردید؟

  ولی تو بدون اینکه جواب سوآلم را بدهی، تند تند وسايلت را جمع کردی، بعد پا شدی، سریع از كلاس رفتی بيرون. درست در همين لحظه بود كه حس كردم با تمام وجود عاشقت شده‌ام.

  يك سال تمام درعطشت له‌له زدم، گر گرفتم، سوختم، اما تو هميشه ازم فرار كردی و جز ديدارهای كوتاه ديربه‌دير، فرصت ندادی آن طوری كه دلم می‌خواهد بهت نزديك بشوم. بااین‌حال توی همان ديدارهای كوتاه فهميدم كه عاشق دختر كوچولوی ملوس مرموزی شدهام كه همه چيزش عجيب و غير منتظره است، موجود دلبندی كه مثل هيچكس ديگر نيست، بلکه موجودی‌ست بی‌همتا، و همين بی‌همتا بودنت مرا با تمام وجودم مسحورت كرد. به‌خصوص كه فهمیده بودم تو هم به من بی‌علاقه نیستی. اما علاقه‌‌ات هم مثل همه چيز ديگرت به شکلهای عجيب غریب و گاهی مضحک بروز می‌کرد. ازم خواستی نیمه‌ی راست سبیلم را بتراشم و نیمه‌ی چپش را دست نخورده بگذارم بماند. چاره‌ای نداشتم جز این‌که قبول کنم. قبول نکردن یعنی صرف نظر کردن از دوستیت- این را خیلی صریح و جدی به من گوشزد کرده بودی- که برایم امکان پذیر نبود. چنان توی آن چند ماه کشته مرده‌ات شده بودم که حتا فکر از دست دادنت هم برایم کشنده بود. بعد از مدتی ازم خواستی سبيلم را بتراشم به جاش ريش بزی بگذارم. از روی ناچاری قبول کردم. اگر قبول نمی‌کردم از دست می‌دادمت. ازم خواستی با كت و شلوار قرمز سر كلاس درس دانشگاه بيايم. ناچار قبول کردم. ازم خواستی توی کلاس بشكن بزنم و برقصم. چاره‌ای جز قبول کردن نداشتم. ازم خواستی دانشجويان کلاس را برای صرف كيك و بستنی دعوت كنم رستوران سورنتو، آنجا جلو همه، قاشقی از بستنی ایتالیاییت را از پشت يقهام انداختی توی پيراهنم،  بعد غش‌غش خنديدی.

  بعد هم آن خواستگاری فراموش نشدنی آخر مراسم افتتاحيه‌ی دومين نمايشگاه نقاشیت با عنوان "جانوران باغ وحش روح يك نقاش"، توی سالن پذیرایی خانه‌ی خاله‌ات که با دخترش رفته بود آمریکا، آپارتمانش را در اختیار تو گذاشته بود. سالن پر بود از مهمانانی كه جلو تابلوها جمع شده و مات و مبهوت، غرق تماشای نقاشیهای عجیب غریبت بودند. توی هر تابلو جانوری را نقاشی كرده بودی كه چهره‌اش به طرزی مسخره شبيه خودت بود.

  وقتی تمام مهمانها رفتند و فقط من و تو مانديم، تصميم گرفتم از فرصت استفاده كنم، رازی را كه مدتها‌ بود توی دلم عقده شده بود، داشت دیوانه‌ام می‌کرد، با تو در ميان بگذارم. می‌خواستم به عشق آتشينم اعتراف كنم. می‌خواستم اعتراف كنم كه ماههاست ديوانهوار عاشقتم و با تمام وجود می‌پرستمت.

  خوب می‌دانستم که بيان اين حرفها احتياج به چه نيروی روحی عظیمی دارد كه من فاقد حتا ذرهای از آن بودم. ولی چاره چی بود؟ بالاخره بايد حرفم را می‌زدم. برای همين دل به دريا زدم و به عنوان مقدمه، صدايم را صاف كردم، ولی پیش از آنکه فرصت كنم کلمه‌ای بگويم، تو درحالی‌که زل زده بودی توی چشمهایم و داشتی با نگاه افسونگرت که مثل نگاه مار نافذ بود و خرگوش دلم را سحر کرده بود، گفتی :

  ـ نمی‌خواد اينقدر به خودتون فشار بيارید. من كه می‌دونم چی می‌خواید بگید...

  بعد خیلی جدی و با لحنی محکم و قاطع که جای چون و چرا نمی‌گذاشت، گفتی:

  ـ جناب استادخان فلسفهباف شّرووّر گو! آيا حاضری به عقد همسری يه دختر خل‌وچل‌تر از خودت كه عقلشم یه کم پاره آجر می‌بره، دربيای؟

  هاج‌وواج مانده بودم چی بگويم. هیچ‌جور نمی‌توانستم جدیت سوآلت را باور كنم. فكر می‌کردم شاید اين هم یکی از همان شوخیهای عجیب‌غریب همیشگیت است و داری سربه‌سرم می‌گذاری. ولی وقتی قسم خوردی كه جدی جدی هستی، از خوشحالی می‌خواستم بال در بياورم. آنقدر هيجانزده شده بودم كه نمی‌دانستم چه واکنشی نشان دهم. زبانم بند آمده بود. هرچی به خودم فشار آوردم تا چيزی بگويم، نتوانستم. تو باز به كمكم آمدی:

  ـ لازم نيست اینطور جون بکنی تا چيزی بگی. من خودم هرچی رو كه تو بخوای بگی تو پیشونیت می‌خونم... فقط  اگه موافقی سه بار سرتو بنداز پايين...

  از خوشحالی بيشتر از ده بار سرم را انداختم پايين. گفتی:

  ـ نمی‌خواد ذوق‌ترك بشی. اينطورم مث بز اخفش هی سرتو بالاپايين ننداز. سه بار بس بود.

  آنوقت با ماژيك قرمز چيزی روی گردنم نوشتی، بعد هدايتم كردی به سمت آينه‌ی قدی گوشه‌ی سالن. نوشته‌ات را در آينه خواندم: من زنت می‌شوم ولی به شرطها و شروطها.

  بی‌تابانه منتظر شنيدن شرايطت بودم. تو به جای اينكه چيزی بگویی، رفتی پشت سرم و  پشت كت طوسی روشنم كه تازه، برای شركت در نمايشگاه نقاشیت خريده بودم، سرگرم نوشتن شدی. وقتی كارت تمام شد، گفتی:

  ـ شرایطمو پشتت نوشتم. وقتی رفتی خونه، با دقت بخونش، اگه موافق بودی اول انگشت شست دست چپتو با کارد آشپزخونه ببر، بذار خونش بریزه تو یه نعلبکی. بعد انگشت شست دست راستتو بزن تو خون، زیر نوشته‌م انگشت بزن. فردا كتو واسم بيار.

  درحالی‌که از زور هيجان نفسم بند آمده بود به‌زحمت و با صدایی بریده بریده گفتم:

  ـ احتیاجی به خوندن نیست. با تموم شرايط‌‌تون پیشاپیش موافقم. اشكال نداره همينجا انگشت بزنم؟

  ـ چرا اشكال نداره؟ خیلی هم اشكال داره. بچهبازی كه نيست. بايد بخونيد، رو تك تك مواردش فكر كنيد. اگه نخونده انگشت بزنید، بعد هم خیلی راحت می‌زنيد زيرش.

  و همانطور كه دستهات را گذاشته بودی پشتم و به طرف در خروجی هلم می‌دادی، گفتی:

  ـ لطف کنید، بيشتر از اين مزاحمم نشید كه خیلی خستهم، می‌خوام بخوابم.

  - اینجا!؟

  - آره. همینجا. وسط همین تابلوها. از نظر شما اشکالی داره؟

  - نه.

  بعد از در بيرونم کردی و در را پشت سرم بستی.

  سراپا كنجكاوی، همان پشت در، كتم را در آوردم و زير نور چراغ راهرو شرط‌هات را خواندم. چه شرایط عجيب غریبی! به موضوع تکان دهنده‌ای هم پی بردم و آن اينكه پیش از این دو بار ازدواج كردهای- داشتم از حيرت شاخ درمی‌آوردم. شرایطت اینها بود:

  آزاد هستی جز خيانت هر كار ديگری دلت خواست بکنی، هرجوری دلت خواست زندگی کنی، هروقت دلت خواست تركم کنی. اجازه‌ی هيچ‌جور بازخواست كردن ازت ندارم. اجازه‌ی هيچ‌جور بی‌حرمتی، توهين، تحكم و تحقيری ندارم، و تو به محض مشاهده‌ی كوچكترين نشانه‌ای از هرکدام از اینها از جانب من حق داری برای هميشه تركم کنی (همان‌طور كه شوهر اولت را، هنوز شش ماه از ازدواجتان نگذشته بود، فقط به خاطر يك "تو كوچولوی تحقيرآميزش ترك كردی). به دليل نقصی مادرزادی قادر به بچهدار شدن نیستی و نبايد انتظار فرزند ازت داشته باشم (از شوهر دومت هم دو سال بعد از ازدواج، به خاطر این‌که نمی‌خواست اين مسأله را درك کند، جدا شدی). اهل آشپزی و خانهداری و این جور کارها نیستی . هروقت دلت خواست حق داری تنها باشی و من حق ندارم مزاحمت شوم...

  شرایط غیر عقلانی سختی بودند كه كمتر آدم عاقلی زير بارشان می‌رفت. اما من كه عاقل نبودم، عاشق بودم، شيدا بودم، و آتش عشقم چنان تند و تيز بود كه بی‌مکث و بدون هیچ تأمل و سبک سنگین کردنی، فوری زيرش را با خونم انگشت زدم.

  تو دنبال پناهگاهی بودی كه آرامشت ببخشد، دنبال رفیقی قوی و قابل اعتماد كه فضاهای خالی تنهاییت را پر كند، دنبال همراهی سبکبار و تیزپا که بتواند پابه‌پای گامهای تند و سبکت بیاید؛ ولی افسوس كه من آن آدم محكم و قابل اعتمادی كه تو فكر می‌کردی نبودم، بلکه جانور مفلوکی بودم با روحی پر از سیاه‌چال، دوپای بزدل و ضعیف‌النفس ترسویی بودم که توی دلم پخ می‌کردند جابه‌جا پس می‌افتادم، ابله نفهمی كه حتا خودم را هم درست نمی‌فهمیدم، با خودم هميشه درگير بودم، و آنقدر سنگین‌گام و کندپو و بی‌نفس بودم که قدرت همراهی با گامهای تند و پرشتاب و سبکبارت را به هیچ‌وجه نداشتم.

  آدمی بودم گرفتار بندوبستهای دست‌وپاگیر زندگی سنتی و بیش از حد کم‌دل‌وجرأت برای گام گذاشتن در کوره‌راههای تنگ و تاریک پر از پستی و بلندی و پرتگاهی که تو عاشق پیش‌روی و گاهی هم پس‌روی در آنها بودی. آدمی بودم که هیچ‌کدام از کج‌راهه‌های پر پيچ و خم روح خودم را نمی‌شناختم و تویشان افتان‌وخيزان گير افتاده بودم. آنوقت من نیمه‌ویرانِ هردم در آستانه‌ی فروريزی چطور می‌توانستم پناهگاه تو باشم؟ چطور منجلاب روح پر از باتلاقم می‌توانست برایت آن جويبار پرآبی باشد كه در جست‌وجويش بودی؟ تو روحی می‌خواستی مثل آسمان بزرگ، مثل آينه صاف، مثل صبح روشن، افسوس كه روح من کوچک و کدر و تاریک بود!

  ـ اگر جلو خودتو نگيری كارت به جاهای باريك می‌کشه، بهت گفته باشم.

  ـ احتیاجی به نصيحت ندارم. خودم خوب می‌‌دونم كجا بايد جلو خودمو ول كنم، كجا بايد بگيرم.

  ـ اينطوری بخوای پيش بری جز بدنامی سرانجامی نداری.

  ـ چی‌چی گفتی!؟ يه بار ديگه حرفتو تكرار كن. متوجه نشدم!

  ـ گفتم اينطوری بخوای پيش بری جز بدنامی آخر و عاقبتی نداری.

  ـ داری توهين می‌کنی!؟  يادت نيست راجع به توهين چه تعهدی دادی؟ ببين خودت خواستی ها!

  ـ آره، خودم خواستم. چون ديگه برام هيچ چی مهم نيست. آب از سرم گذشته.

  ـ باشه. حالا كه این‌طوره عیبی نداره. من واسه هميشه رفتم از زندگیت بیرون. بای بای. ولی پیش از رفتن بايد جواب توهينتو بدم. اگر توهين كردن خوبه، پس بگير.

  بعد سیلی محکمت گيجم كرد، به دنبالش تف آبدارت نشست درست وسط پيشانيم. بعدش ديگر نفهميدم چطور شد...

 از همان شب اول، بسترت را ازم جدا كردی، خواستی شبها تنهایی گوشه‌ی سالن پذيرایی روی كاناپه بخوابم. حيرتزده پرسيدم:

  ـ آخه واسه چی، نيلپانا!؟ من همسرتم. حق دارم كنارت بخوابم.

  ـ وقتی حق داری كنارم بخوابی كه مطمئن شم همونی هستی كه دوست دارم باشی. ولی تا مطمئن نشدم نه...

  ـ یعنی چی!؟

  ـ همين كه گفتم... اگه دوست داری كنارم بخوابی سعی كن هرچی زودتر اعتمادمو جلب کنی.

  و من غرق در حسرت وصل تو مجبور شدم شبها یکه و تنها گوشه‌ی كاناپه كز كنم.

  چند ماه بعد از شروع زندگی مشترکمان اولين نشانههای بدگمانیت به من بروز كرد. يك شب بدون مقدمه حكم كردی كه ديگر حق ندارم استادراهنمای پاياننامه‌ی دانشجويان دختر بشوم. وقتی حيرتزده علت را جويا شدم، گفتی دوست نداری دخترها تو اتاق كارم پلاس باشند، به بهانه‌ی كار پاياننامه با من خلوت كنند، برام عشوه بيايند و با هم لاس بزنیم.

  ـ اين چه حرفی‌یه می‌زنی نيلپانا!؟ هيچ معلومه چی داری می‌گی!؟

  آنقدر از اين قضاوت غير منصفانهات ناراحت شده بودم كه نفسم به سختی بالا می‌آمد. گفتم كه بدگمانی‌ات را توهینی بزرگ به خودم می‌دانم، به همین دلیل متأسفم که نمی‌توانم درخواستت را قبول كنم. اين اولين باری بود كه با خواسته‌ات مخالفت می‌کردم، مخالفتی که بر تو خیلی سنگين آمد.

  از همان شب حس كردم  با من سرسنگين شدهای. رفتارت سرد وغير صميمانه شده بود. گرفته بودی و مكدر. كم حرف شده بودی. بعد هم يك روز بی‌مقدمه گفتی می‌خواهی بروی خانه‌ی پدری‌ات، مدتی تنها زندگی کنی. آنجا خانه‌ی قدیمی متروکه‌ای بود وسط باغی بزرگ، ته ده دارآباد و توی دامنه‌ی کوه كه سالهای سال بود خالی افتاده بود و غير از  سرايدار پيری كه "بابا" صداش می‌کردی و ته باغ توی کلبه‌ای چوبی که خودش ساخته بود، زندگی می‌کرد؛ كس دیگری ساكنش نبود. بهتزده پرسيدم:

  ـ واسه چی نيلپانا؟

  گفتی می‌خواهی چند تابلو از گوشه كنار خانه بکشی، خاطرات كودكيت را زنده کنی.

  ـ پس تكليف من چی می‌شه؟ تكليف زندگی مشترکمون چی می‌شه؟

  گفتی هفتهای يك روز از صبح تا شبت مال من است. روزش را هم همانجا تعيين كردی:

  ـ سهشنبهها از ساعت هشت صبح تا ده شب.

  ـ  فقط هفتهای یه روز!؟ اين كه خیلی كمه!

  ـ بيشتر از اين به تو نمی‌رسه. عمر یه چشم به هم زدنه، تا چشم به هم بذاری وا کنی تموم شده، رفته پی کارش. من هنوز کلی كار انجام نشده دارم كه بايد انجامشون بدم. بيشتر از اين واسه تو وقت ندارم.

  ـ ولی اين كه نمی‌شه، نيلپانا! من بايد هر روز ببينمت. اگر یه روز نبينمت ديوونه می‌شم.

  ـ نترس. ديوونه نمی‌شی. هرچی همديگه رو كمتر ببينيم بهتره. ديدارامون پربارتر باشه. بذار وقتی همديگه رو می‌بینیم کلی حرف تازه واسه هم داشته باشيم. نخواه باهم بودن برامون يه عادت روزمره بشه كه بدون هيچ لذت و شوری هی تكرار بشه، سرانجامشم هیچی جز ملال و کسالت نباشه.

  هرچی خواستم منصرفت كنم، قبول نکردی. گفتم اگر به خاطر آن دخترهای دانشجوست، جوابشان می‌کنم. گفتی كه آن درخواستت در اصل یک آزمايش كوچولو بيشتر نبوده، می‌خواستی بدانی چقدر ازت حرف شنوی دارم. چند روز بعد هم وسايل نقاشیت را برداشتی، كوچ كردی به خانه‌ی متروك پدری. 

  به ساعتم نگاه می‌اندازم. يك ربع مانده به پنج. بايد بروم برای سآنس بعد بليط بخرم. كنجكاوم بدانم فيلم چطوری تمام می‌شود. از جا بلند می‌شوم. در مستراح را باز می‌کنم. آهسته بيرون می‌آيم. از پلهها می‌آيم بالا. از سالن انتظار می‌روم بیرون. بلیطی می‌خرم. دوباره برمی‌گردم به سالن انتظار. ده دقيقه به شروع فيلم مانده. منتظر شروع فيلم رو مبل چرمی سالن انتظار ولو می‌شوم.

  وقتی به خانه‌ی پدری برگشتی فكر كردم داری ازم انتقام می‌گیری. با خودم گفتم:

  ـ آخ! امان از اين حسادت كور نيلپانا كه داره دخل زندگیمونو می‌آره!

   ولی حالا حس می‌کنم كه انگيزه‌ی اصلیت انتقام گرفتن نبوده، بلكه چيز ديگری بوده. ولی چی، نيلپانا؟ 

  با باز شدن درهای سالن نمايش از جا بلند می‌شوم، به سالن می‌روم. همان جای دنج قبلی می‌نشینم، منتظر شروع فيلم چشمهايم را می‌بندم. چند دقيقه بعد با صدای سحرآميز فلوت، سراپا اشتياق چشم باز می‌کنم. در انتهای جادهای باريك، سه سايه‌ی وهمانگيز ديده می‌شود. نوای محزون فلوت مرموز است. همراهش آواز مرغ حق شنيده می‌شود كه با نالهای شوم می‌نالد. دوربين با حرکتی آهسته و افقی به‌تدريج به سايههای لرزان نزديك می‌شود. بعد با يك لانگ‌شات طولانی كه در يك كلوزآپ محو می‌شود روی آدمهای صحنه زوم می‌کند. دختر جوانی به سن و سال تو، روی كنده‌ی درختی نشسته، طرههای تابدار موهای بلوطی افشانش همراه با نسيم می‌رقصد. مقابل دختر پيرمرد شولاپوش ژوليده‌مویی سوار تاب است و دارد آرام آرام تاب می‌خورد. پيرمرد دسته گلی پژمرده توی دستش دارد و آن را به طرف دختر دراز كرده. هر بار تاب به دختر نزديك می‌شود، دختر دست دراز می‌کند تا دسته گل را بگيرد، ولی پيرمرد قهقههزنان دستش را پس می‌کشد، وقتی تاب عقب می‌رود دوباره دسته گل را به طرف دختر دراز می‌کند. درهمین‌حال مرد جوانی كه تبری به دست دارد، از عقب به دختر نزديك می‌شود. نگاهش پر از حسادت است. برق انتقام توی چشمهایش می‌درخشد. وقتی می‌رسد بالا سر دختر، تبرش را بالا می‌برد. دختر با دیدن سایه‌ای که رویش افتاده، هراسان برمی‌گردد. چشمش به مرد جوان می‌افتد، هولکی می‌خواهد از جا بلند شود، ولی مرد مهلت نمی‌دهد و تبر را با تمام قدرت بر فرق سر دختر فرود می‌آورد. ضربه چنان محکم است که دختر درحالی‌که خون از فرق سرش فواره می‌زند از پشت به زمین می‌افتد. همزمان با سقوط او، صدای مرغ حق در ميان نوای اوج گرفته‌ی فلوت شنیده می‌شود كه سه بار می‌نالد: حق...حق...حق...

 

پاییز ۸۳ 

 

                               

صفحه‌ی اصلی

آشنایی

تازه‌های ادبیات و اندیشه

آرشیو ادبیات و اندیشه

داستان

شعر

نقد

پژوهش

طنز

کودکانه

موج‌های اندیشه

کتابخانه‌ی الکترونیکی

تماس با سایت

پیوندها

 

 

 

 

 

 نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است.