دفتر " سایه های مه آلود" مجموعه ای از چند داستان کوتاه است که هر یک به شکلی تحت تاثیر و نفوذ یکی از داستان های کوتاه مشهور ایرانی از نویسنده ای صاحب نام - چون هدایت، جمال زاده، چوبک،گلستان، آل احمد، به آذین، بهرام صادقی، احمد محمود، گلشیری و چند تن دیگر- است، و در حقیقت واکنش یا پاسخی ست به آن داستان ها و مسائل طرح شده در آن ها. داستان " مرغ آمین" را از این دفتر برگزیده ام.
مرغ حق
سرم از زور درد دارد می تركد. دوتای ديگر استامينوفن كدئين پشت سر هم می اندازم توی دهانم، بدون آب قورتشان می دهم. مزه ی تلخشان را حس نمی كنم. دهانم تلخ تر از آن هاست. تمام وجودم يكپارچه تلخی ست. انگار زندگيم را فرو كرده اند توی جوهر زقوم، هفت بار آن تو شستشو داده اند. می بينمت كه تف می اندازی توی صورتم، تفی آغشته به خون. برق تحقير توی نگاهت چنان خيره كننده است كه برای يك لحظه كورم می كند. نه. نبايد اصلاً بهش فكر كنم. اما مگر می شود!؟ كله ام از جوشش افكار كابوس وار دارد منفجر می شود. چنان مخم داغ شده كه حس می كنم دارد بخار می شود، اگر راه پيدا كند مثل دود از كله ام می زند بيرون. يادم نيست كی گفته ـ ياسپرز يا مارسل ؟ ـ كه انسان دودی ست راز آلود برخاسته از خاكستر هستی!... چه تشبيه قشنگی، دود رازآلود! تمام زندگی من هم از اولش دود تيره ای بوده كه توی آسمان روياها پخش شده. تمام هستی ام سوخته و خاكستر شده. آخ كه چه كردم با خودم! چه كردم با تو! برای هميشه از دستت دادم نيلپانا، برای ابد.
ـ نه! ديگه هيچ وقت نمی تونی ببينيش. اون ديگه از دنيای تو بيرونه. فقط خاطره اش با تست، اونم نه برای آرامش بخشيدنت كه برای عذاب دادنت.
زدم تمام پل هايی كه مرا به تو می رساند خراب كردم. ديوانه شده بودم. حالا چكار بايد بكنم؟ نمی دانم. پاك مانده ام سردرگم. يك دفعه لرزم می گيرد. بی اختيار با تمام وجود می لرزم. نيلپانا، من عشقمان را با دست های خودم كشتم، نابودش كردم. بعد از اين جنايت تو ديگر هيچ وقت مرا نمی بخشی.هيچ وقت.
لعنت به تو پيرمرد شولاپوش ژوليده مو! چقدرمنزجرم ازآن نگاه هيزت. پيرروباه ملعون. چه غلطی می كردی توی اتاق نيلپانا؟ برای چی آن طور وقيحانه قهقهه می زدی؟ چقدر چندش آور بود قهقه ی شوم مشمئز کننده ات! وقتی در را باز كردی هنوز داشتی زشت و کریه می خنديدی. دم در سينه به سينه شديم. تو با آن چشم های ور قلنبيده ی قرمزت، زل زدی توی چشم های من، انگارمی خواستی به مبارزه دعوتم كنی. چقدر نگاه ناپاكت وقيحانه بود، و ته مانده ی گندیده و متعفن آن خنده ی تمسخرآميز كه روی لب های قاچ خورده ات ماسيده بود، ديوانه ام كرد... نيلپانا! چرا به اين پير سگ اجازه می دهی هی دور و برت بپلكد؟ چرا اجازه می دهی با آن نگاه هيزش گستاخانه زل بزند توی چشم هايت؟ چرا؟ ... باز دارد خونم به جوش می آيد. نه. نبايد بهش فكر كنم. حال تهوع دارم . سرم سنگين است. كاش اين نزديكی ها گوشه ای دنج پيدا می شد تا مثل مرده می افتادم، مچاله می شدم توی خودم، سعی می كردم به هيچ چيز فكر نكنم، به هيچ چيز وهيچ كس.
ـ اون پير سگ آشغال توی اتاق تو چی كار داره؟
ـ به تو هيچ ربطی نداره، اما واسه ی اين كه خوب شير فهم بشی ميگم. دارم پرتره اش را می كشم.
ـ آدم قحطيه كه پرتره اون پير سگ هرزه را می كشی؟
ـ اينش ديگه اصلاً به تو ربطی نداره. يادت نرفته كه تعهد دادی توی كارم دخالت نكنی؟
ـ نه. نرفته. ولی كار و كردار تو آدمو ديوونه ميكنه.
ـ همينيه كه هست. می خوای بخواه، نمی خوای، به سلامت، از هم جدا ميشيم.
ـ به همين سادگی!؟
ـ به همين سادگی!
سر چهار راه چشمم می افتد به تابلو بزرگ سر در سينما. گوشه ی چپ تابلو، تصوير جغد عبوسی ست، نشسته بر شاخه ای كه ازش خون می چكد. گوشه ی راست تابلو، اسم فيلم با خطی شكسته به رنگ خون نوشته شده: مرغ حق.
می روم طرف سينما. سئانس های نمايش فيلم را می خوانم. بعد به ساعتم نگاه می كنم. يك ربع مانده به شروع فيلم. بليط می خرم و وارد سينما می شوم. سالن خلوت است. روی مبلی چرمی ولو می شوم. سرم از زور درد دارد می تركد. حال تهوع دارم. از ديشب كه يك ليوان شير قهوه و يك خوشه انگور خورده ام، ديگر چيزی نخورده ام. حس می كنم قرص های استامينوفن چنگ انداخته اند دارند معده ام را می چلانند. يك دفعه دچاردل آشوبه می شوم. با عجله می دوم طرف راه پله ی دستشويی. به آن پايين كه می رسم چشمم سياهی می رود، بعد عق می زنم. زرداب غليظی از حلقومم سرازير می شود توی لگن دستشويی.
وقتی برمی گردم، درهای سالن باز شده. وارد سالن می شوم. گوشه ای دنج روی صندلی وا می روم. چشم هايم را می بندم . نيلپلنا، تو الان كجايی؟ حتماً جايی هستی خيلی دور، توی دنيايی پر از نور، بيرون از اين دنيای سياهی كه من ميان سياه چال هايش غرقم. نيلپانا، كاش تو الان اينجا بودی، دست گرم و كوچولويت را گرفته بودم ميان دست های بزرگ خشکیده و منجمدم، تنگ چسبيده بودم به تو، تا اين لرز لعنتی را با گرمای وجود داغ تو از وجود یخ زده ام بيرون كنم. اما افسوس كه جای خاليت را كنارم سياهی پر كرده، سياهی یاس. مايوسانه مچاله می شوم توی خودم، چشم هایم را بی اختیار می بندم، بعد ديگر چيزی حس نمی كنم. بيخود از خود- چون وهم- از زمان و مكان خارج می شوم.
با نوای يك فلوت، چشم باز می كنم. تویی تاريكی هستم. روبرويم دورنمای جنگلی انبوه است كه از وسطش جاده ای بس باريك می گذرد. كنار جاده ، بردرختی خشكيده، يك مرغ حق دارد ناله می كند. نفيرش با نوای محزون فلوت در هم آميخته. در انتهای جاده سه سايه ديده می شود. يك لحظه بارقه ای ذهنم را روشن می كند، برق خاطره ای است خاموش شده و مرده. حسی مرموز به من می گويد كه پيش از اين، همين صحنه را جايی ديده ام. كی؟ كجا؟ يادم نمی آيد. شايد سال ها پيش. شايد هم قرن ها پيش. حس می كنم يكی از آن سه سايه مال من است، در يكی از آن زندگی های دور دست كه از خاطرش برده ام. بايد آن را دوباره به ياد بياورم. بايد خاطره اش را در ذهنم بازسازی كنم. حس می كنم اين صحنه ارتباط رازآگينی با گذشته ی ما دارد، اما چه ارتباطی؟ چيز روشنی به ياد نمی آورم. تنها چيزی كه حس می كنم اين است كه اگر راز اين صحنه را كشف كنم تمام معنای زندگی ام بر من روشن می شود. حس می كنم اين راز را بايد خودم كشف كنم. به تنهايی. دوباره چشم هايم را می بندم و دست هايم را محكم روی گوش هايم فشار می دهم، ولی نوای محزون فلوت تمركزم را به هم می زند. هيجان زده از جا بلند می شوم، از سالن نمايش فيلم می آيم بيرون. سراپا خيس عرق هستم. حالا بايد كجا بروم؟ نمی دانم. بی اختيار به طرف راه پله ی دستشويی می روم- آن پايين- می روم توی يكي از توالت ها، در را می بندم. گوشه ی توالت چندك می زنم روی زمين، زانوهايم را می گيرم بين دو دست، سرم را تكيه می دهم به زانوها، چشم هايم را می بندم. سعی می كنم ادامه ی صحنه ی ناتمامی را كه روی پرده ديده ام به خاطر بياورم. به ذهنم فشار می آورم، بيشترو بيشتر، آن قدرفشارمی آورم كه شقيقه هایم تير می كشند. بعد برق كور كننده ای ذهنم را روشن می كند...
عصر بلند يكی از روزهای آخر پاييز است. روی كنده درختی، در انتهای جاده ای باريك نشسته ام، غرق در تماشای حركات طنازانه توام كه روبرويم درحال تاب خوردنی. تو، دوشيزه ای هستی سيزده يا چهارده ساله، كه طره های تابدار موهای بلوطی رنگ افشانت همراه با نسيم می رقصد. يكی از دست هايت را به طناب تاب گرفته ای، در دست ديگرت دسته گلی تر و تازه است كه هر بار به من نزديك می شوی آن را به طرفم دراز می كنی ولی تا من دست دراز می كنم دسته گل را از تو بگيرم، دستت را عقب می كشی وغش غش می خندی، بعد، بازگشت تاب تو را از من دور می كند، و من غرق حسرت، دست خالی می مانم . به جز صدای خنده تو، تنها صدايی كه به گوش می رسد نوای يكنواخت فاخته ای است كه بی وقفه می خواند و ناله های يك مرغ حق از فاصله ای دور به او جواب می دهد. همان طور كه مسحور تاب بازی توام، ناگهان حس می كنم سايه ای رويم می لغزد. بی اختيار بر می گردم. پيرمرد شولاپوش ژوليده مويی را می بينم با نگاهی غضب آلود. نمی دانم چرا حس می كنم پدر تست! تبری در دست دارد و آن را درست گرفته بالای سر من. انگار حس كرده نيت سوئی نسبت به تو دارم و آماده است تا به محض اين كه تكان بخورم با ضربه تبر كارم را بسازد. نگاه خصمانه اش پر است از كينه. با نگاهی پر از التماس به تو نگاه می كنم، اما شگفت زده می بينم كه نه اثری از تاب به جا است نه نشانی ازتو. وحشت زده از جا می پرم. پيرمرد شولاپوش مهلتم نمی دهد و در حالی كه قهقهه ای چندش آور سرمی دهد، تبر را فرو می آورد. در همين لحظه مرغ حق سه بار ناله سر می دهد: حق...حق...حق.
در حالی كه خون از سرم فوران می كند سرنگون می شوم. در حال سقوط مذبوحانه به پيرمرد نگاه می كنم. پيرمرد محو شده و جايش تو ايستاده ای با دسته گلی كه داری دور سرت می چرخانی و غش غش می خندی . بعد آن را محكم پرت می كنی طرف من و به صورتم تف می اندازی ...
چقدر اين صحنه زنده و تازه است. انگار همين امروز اتفاق افتاده. سعی می كنم به خاطر بياورم كی و كجا اين اتفاق افتاده، اما بی نتيجه است. حس گنگی به من می گويد اين اتفاق بايد در يكی از دوره های زندگی گذشته ام، دهه ها يا سده ها پيش رخ داده باشد، و در آن، تو، نيلپانا، با ضربات تبر مرا از پا در آورده ای. اما چرا نيلپانا؟ فقط به خاطر يك سوء تفاهم؟ به خاطر حسادتی كور؟ يا شايد هم به خاطر همان هوسبازی هميشگی ات؟ به خاطر کدام یک؟هان!؟
حس می كنم توی روشنايي برقي كه ذهنم را برای لمحه ای برافروخته، تمام رازهای روح پر از معمای تو را كشف كرده ام. حس می كنم حالا ديگر تمام و كمال تو را می شناسم، نيلپانا! حس می كنم تا ژرف ترين اعماق روح تو را در پرتو روشنايی اين برق خيره كننده ديده ام ـ همان ژرفاهای راز آگينی كه هيجان كشفشان مرا ديوانه وار دلباخته ات كرد.از همان نخستين ديدارها دريافتم كه روحت پر از رمز و رازهای جادويی است، و زندگی من بايد وقف كشف اين رازها باشد، چون در كشف آن ها معنا می يابد، و رسالتی جزاين مكاشفه دشوار ندارد. همين دريافت الهام گونه مرا مسحورت كرد. آخ كه چطور می توانم نخستين روزی را كه به اين كشف و شهود رسيدم از خاطر ببرم! يادت می آيد، نيلپانا، آن روز پر سوز آخرهای پاييز را، دردانشكده، سر كلاس درس فلسفه هنر؟
داشتم در باره مفهوم فراباشی درفلسفه اگزيستانس و بازتابش در هنر مدرن توضيح می دادم. تو مثل هميشه، تنها، درآخرين رديف كلاس نشسته بودی. بدون توجه به حرف های من، خم شده بودی، داشتی چيزی می كشيدی. همانطور كه در باره تعبير ياسپرز از زندگی صحبت می كردم و می گفتم كه او زندگی را تجربه كردن هستی در شكست می داند و معتقد است كه آدمی در طول زندگی خود هيچ وظيفه ای ندارد جز آموختن دو مفهوم اساسی شكست ومرگ، طول كلاس را آهسته پيمودم. تو همچنان سرگرم كارت بودی. آمدم بالای سرت ايستادم. تصوير قورباغه مضحكی را كشيده بودی با چشم های ورقلنبيده. قيافه اش به نظرم آشنا آمد. ناگهان خودم را در آن تصوير باز شناختم. چه تيزهوشانه چهره قورباغه ای را كه هميشه گوشه روحم پشت هفت پرده پنهانش می كردم ديده بودی! چنان شبيهم بود كه هر چه به خودم فشار آوردم نتوانستم نخندم. مذبوحانه چند بار تكرار كردم:
ـ ياسپرز می گويد... ياسپرز می گويد... ياسپرز می گويد...
بعد از زور خنده منفجر شدم. برای آن كه بچه های كلاس فكر نكنند ديوانه شده ام خواستم طرحت را به آن ها نشان دهم. دست دراز كردم كه طرح را از جلويت بردارم. اما تو پيشدستی كردی و كاغذ را از دستم قاپيدی، ريز ريزش كردی، ريزه هايش را پرتاب كردی هوا و فرياد كشيدی:
ـ قور قور قور قور... قور قور قور قور
بهت زده پرسيدم:
ـ برای چی پاره اش كرديد!؟
ولی تو بدون آن كه به سوالم جواب بدهی، از جا پا شدی، تند و تيز وسايلت را برداشتی، از كلاس دويدی بيرون. درست در همين لحظه بود كه حس كردم با تمام وجود دلبسته ات هستم.
يك سال تمام درعطشت له له زدم، گر گرفتم ، سوختم ، اما تو هميشه از من فرارمی كردی و جز ديدارهای كوتاه مدت دير به دير، فرصت نمی دادی آن طور كه دلم می خواهد به تو نزديك شوم. با اين وجود در عرض همان ديدارهای كوتاه فهميدم كه عاشق دختر كوچولوی ملوس مرموزی شده ام كه همه چيزش عجيب و غير منتظره است، موجود دلبندی كه مثل هيچكس ديگر نيست، موجودی بی همتا. همين بی همتا بودنت مرا مسحور می كرد. به خصوص كه دريافته بودم تو هم به من بی علاقه نيستی. اما علاقه تو، مثل همه چيز ديگرت، به شكل هایی بس عجيب بروز می كرد. ازم خواستی سبيلم را بتراشم، به جايش ريش بزی بگذارم. ازم خواستی با كت و شلوار قرمز سر كلاس درس دانشگاه بيايم. ازم خواستی در ملاء عام بشكن بزنم و برقصم. ازم خواستی دانشجويان را برای صرف كيك و بستنی دعوت كنم سورنتو، آن جا جلو همه بستنی ات را از پشت يقه ام انداختی توی پيراهنم، بعد غش غش خنديدی.
بعد آن ماجرای فراموش نشدنی خواستگاری در مراسم افتتاحيه دومين نمايشگاه نقاشی ات با عنوان « جانوران باغ وحش روح يك نقاش » . سالن پر بود از مدعوينی كه جلو تابلوها جمع شده بودند، با شيفتگی نقاشی هايت را تماشا می كردند. درهر تابلو جانوری را نقاشی كرده بودی كه چهره اش به طرز مسخره ای شبيه خودت بود.
وقتی پس از چند ساعت بازديد مدعوين رفتند، و من و تو تنها مانديم، تصميم گرفتم از فرصت استفاده كنم، رازی را كه مدت ها در دلم عقده شده بود با تو در ميان بگذارم. می خواستم به عشق آتشينم اعتراف كنم، اعتراف كنم كه ماه هاست ديوانه وار عاشقت هستم، و با تمام وجودم می پرستمت. خوب می دانستم بيان اين حرف ها احتياج به چه نيروی عظيم روحی دارد كه من فاقد حتی ذره ای از آن بودم. ولی چاره چه بود؟ بالاخره بايد حرفم را می زدم، برای همين دل به دريا زدم و به عنوان مقدمه، اول صدايم را صاف كردم، ولی قبل از آن كه فرصت كنم كلامی بگويم، تو گفتی :
ـ نمی خواد اينقدر به خودتون فشار بيارين. من كه می دونم چی می خواين بگين.
بعد خيلی جدی، بدون هيچ گونه مقدمه چينی گفتی:
ـ جناب آقای استاد فلسفه باف! آيا حاضرين به عقد همسری يه دخترخل و چل كه عقلش پاره سنگ می بره، در بياين ؟
هاج و واج مانده بودم چی بگويم. اصلاً نمی توانستم حرفت را باور كنم. فكرمی كردم اين هم يكی از همان شوخی های عجيب غريب هميشگی است و داری سربه سرم می گذاری. اما وقتي قسم خوردی كه كاملا ً جدی هستی، از خوشحالی می خواستم بال در بياورم. آنقدر هيجان زده شده بودم كه نمی دانستم چه واکنشی نشان دهم. زبانم بند آمده بود. هر چه به خودم فشار آوردم تا چيزی بگويم ، نتوانستم. تو باز به كمكم آمدی:
ـ لازم نيست چيزی بگي. من خودم هر چيزی رو كه تو بخوای بگی مي دونم. فقط اگر موافقی سه بار سرتو بنداز پايين.
من از خوشحالی بيشتر از ده بار سرم را انداختم پايين.تو گفتی:
ـ نمی خواد ذوق ترك بشی. اينطورم مث بز اخفش هی سرتو پايين نندازو سه بار كافی بود.
آن وقت با ماژيك قرمز چيزی روی گونه هايم نوشتی. بعد هدايتم كردی طرف آينه قدی گوشه سالن. با هيجان در آينه نوشته ات را که برعکس شده بود، خواندم: من زنت می شوم، اما به شرط ها و شروط ها...
با بی تابی منتظر شنيدن شرايطت بودم. تو به جای اين كه چيزی بگويی، رفتي پشت سرم و بر پشت كت طوسی روشنم كه تازه برای شركت در نمايشگاه نقاشی ات خريده بودم، مشغول نوشتن شدی. وقتی كارت تمام شد، گفتی:
ـ شرايطم را پشت كتت نوشتم. وقتی رفتی خانه، با دقت بخوانش، اگر موافق بودی زيرشو امضاء كن. بعد كتو برام پس بيار .
در حالی كه از زور هيجان نفسم بند آمده بود، به زحمت گفتم:
ـ من با همه شرايطتون نخونده موافقم. اشكال نداره همين جا امضاء كنم؟
ـ چرا اشكال نداره؟ خيلی هم اشكال داره. بچه بازی كه نيست. بايد بخونيد، روی تك تك مواردش فكر كنيد. اگه نخونده امضاء كنين، بعد هم خيلی راحت مي زنيد زيرش.
و همانطور كه مرا به طرف در خروجی هدايت می كردی گفتی:
ـ لطفاً ديگه بيشتر از اين مزاحم نشين كه خيلي خسته ام، می خوام استراحت كنم.
بعد مرا از در هل دادی بيرون، در را پشت سرم بستی.
سراپا كنجكاوی، پشت در، كتم را در آوردم و زير نور چراغ شرايطت را خواندم . چه شرايط عجيبی! كلی هم به معلوماتم در باره تو اضافه شد، اطلاعات حيرت آوری كه تا قبل از آن هيچ چيزازشان نمی دانستم. و تكان دهنده ترينشان اين بود كه تو پيش از اين دو بار ازدواج كرده ای ـ داشتم از حيرت شاخ درمی آوردم ـ آيا خواب نبودم؟ آيا همه اين اتفاقات در بيداری داشت روی می داد؟ ـ شرايطت اين ها بود: آزاد هستي به جز خيانت هر كار ديگری دلت خواست بكنی، هر جور دلت خواست زندگی كنی. آزاد هستی هر وقت ازم سير شدی تركم كنی. اجازه هيچ گونه بازخواست كردن از تو را ندارم، اجازه هيچ گونه توهين كردن، تحكم كردن وتحقير كردن را ندارم و تو به محض مشاهده كوچكترين توهينی از جانب من حق داری برای هميشه تركم كنی ( به همان راحتی كه شوهر اولت را، هنوز شش ماه از ازدواجتان نگذشته، فقط به خاطر يك « تو » كوچولوی تحقير آميزش ترك كردی!). به دليل يك نقص مادرزادی قادر به بچه دار شدن نيستی و نبايد انتظار فرزند از تو داشته باشم ( از شوهر دومت هم به خاطر اين كه نمی توانست اين مسئله را درك كند، جدا شدی!). اهل آشپزی و خانه داری نيستی .هر وقت دلت خواست حق داری تنها باشی و من حق ندارم مزاحمت شوم.
شرايط سختی بودند، شرايطی كه شايد كمتر آدم عاقلی زير باز آن ها می رفت. اما من كه عاقل نبودم، من عاشق بودم، و عاشقی یعنی دیوانگی، یعنی شیدایی، یعنی بی عقلی، و من شيدا و دیوانه و بی عقل بودم، و آتش عشقم چنان تند و تيز بود كه بدون كمترين تاًملی، زير نوشته هايت را امضاء كردم .
تو به دنبال پناهگاهی بودی كه آرامشت ببخشد، به دنبال آدم قوی و قابل اعتماد بودی كه خلاء تنهايی هايت را پر كند، اما افسوس كه من آن آدم محكم و قابل اعتمادی كه تو فكر مي كردی نبودم. من آدمی بودم با روحی پر از سياه چال، آدمی بزدل و ضعيف النفس كه حتی خودم را هم درست نمی فهميدم، با خودم هميشه درگير بودم، كوره راه های پر پيچ و خم روحم را هيچ نمی شناختم و توی آن ها افتان و خيزان گير كرده بودم. آن وقت اين ويرانه هر دم در آستانه فرو ريزش، چطور می توانست پناهگاه تو باشد؟ چطوراين روح پر از باتلاق می توانست برای تو آن جويبار پر آبی باشد كه به جستجويش بودی؟ تو روحی می خواستی مثل آسمان بزرگ، مثل آينه صاف، مثل صبح روشن، افسوس كه من فاقد چنين روحی بودم.
ـ اگر جلو خودتو نگيری كارت به جاهای باريك می كشه، بهت گفته باشم.
ـ احتياجی به نصيحت ندارم. خودم می دونم كجا بايد جلو خودمو ول كنم، كجا بايد بگيرم.
ـ اينطوری بخوای پيش بری جز بدنامی سرانجامی نداری.
ـ چی چی گفتی!؟ يه بار ديگه حرفتو تكرار كن. متوجه نشدم.
ـ گفتم اين طوری بخوای پيش بری جز بد نامی آخر و عاقبتی نداری.
ـ داری توهين مي كنی!؟ يادت نيست راجع به توهين چی بهت گفتم؟ ببين خودت خواستی ها!
ـ بله. خودم خواستم. چون ديگه برام هيچ چيز مهم نيست. آب از سرم گذشته.
ـ باشه. پس حالا كه اينجوره، عيبی نداره. من برای هميشه رفتم. بای بای. اما قبل از رفتن بايد جواب توهينتو بدم. اگر توهين كردن خوبه پس بگير.
بعد ضربه محكم سيلی جانانه ات گيجم كرد، و به دنبالش تف آبدارت نشست روی پيشانی ام، بعدش ديگر نفهميدم چطور شد...
از همان شب اول، بسترت را ازمن جدا كردی. امر كردی شب ها تنها گوشه سالن پذيرايی، روی كاناپه بخوابم. حيرت زده پرسيدم:
ـ آخه واسه چی، نيلپانا!؟ من همسرتم، حق دارم كنارت بخوابم.
ـ وقتی حق داری كنارم بخوابي كه مطمئن شم همونی هستی كه دوست دارم باشی، ولی تا مطمئن نشدم نه.
ـ يعنی چی!؟
ـ همين كه گفتم... اگه دوست داری كنارم بخوابی سعی كن هر چه زودتر اعتمادمو جلب كنی.
و من غرق در حسرت وصل تو مجبور شدم شب ها، تنها، گوشه كاناپه كز كنم .
چند ماه بعد از شروع زندگی مشتركمان اولين نشانه های بدگمانی تو به من بروز كرد. يك شب بدون مقدمه حكم كردی كه ديگر حق ندارم مسئوليت استاد راهنمايی پايان نامه دانشجويان دختر را بپذيرم. وقتی حيرت زده علتش را جويا شدم ، گفتی دوست نداری دختر ها توی اتاق كارم پرسه بزنند، به بهانه كار پايان نامه با من خلوت كنند،برايم عشوه بيايند، باهام لاس بزنند.
ـ اين چه حرفيه می زنی نيلپانا!؟ هيچ معلوم هست چی داری ميگی!؟
آنقدر از اين قضاوت غير منصفانه ات ناراحت شده بودم كه داشتم سكته می كردم. نفسم به سختی بالا می آمد. گفتم كه حرف هايت را توهينی بزرگ به خودم مي دانم و متاًسفم كه نمی توانم تقاضايت را قبول كنم.اين اولين باری بود كه با تقاضای تو مخالفت می كردم، و حس كردم چقدر اين مخالفت بر تو سنگين آمده.
از همان شب حس كردم با من سر سنگين شده ای. رفتارت سرد و غير صميمانه شده بود. گرفته ومكدرمی نمودی. كم حرف شده بودی. بعد هم , يك روز بی مقدمه گفتی می خواهی بروی خانه پدری ات، مدتی آن جا تنها زندگی كنی، خانه ای كه سال ها بود خالی مانده بود و غير از سرايدار پيری كه « بابا» صدايش می كردی، كسی ساكنش نبود. بهت زده پرسيدم:
ـ برای چی نيلپانا!؟
گفتی می خواهی چند تا تابلو از گوشه كنار خانه بكشی، خاطرات كودكيت را زنده كنی.
ـ پس تكليف من چی ميشه!؟ پس تكليف زندگی مشتركمان چی ميشه!؟
گفتی هفته ای يك روز از صبح تا شبت مال من است. روزش را هم همان جا تعيين كردی:
ـ سه شنبه ها از ساعت هشت صبح تا ده شب.
ـ ولی فقط هفته ای يك روز!؟ اين كه خيلی كمه!
ـ بيشتر از اين به تو نمی رسد. عمرمن كوتاه است، تا چشم به هم بگذارم تمام شده. من هنوز كلی كار انجام نشده دارم كه حتماً بايد انجامشون بدم. بيشتر از اين برای تو وقت ندارم.
ـ ولی اين كه نميشه، نيلپانا! من بايد هر روز ببينمت. اگر يك روز نبينمت ديوونه ميشم.
ـ نترس. ديوونه نميشی. هر چی همديگه رو كمتر ببينيم بهتره. بذار همديگه رو كم ببينيم اما ديدارامون پربار باشه، بذار وقتی همديگه رو می بينيم كلی حرف تازه برای هم داشته باشيم. نخواه با هم بودن برامون يه عادت بشه كه بدون هيچ لذت و شوری هی تكرار ميشه...
هر چه خواستم منصرفت كنم، نپذيرفتی. گفتم اگر به خاطر دخترهای دانشجوست، آن ها را جواب می كنم . گفتي كه ديگر اين موضوع برايت كهنه شده، در اصل هم آزمايش كوچولويی بيشتر نبوده، می خواستي بدانی چقدر ازت حرف شنوی دارم . چند روز بعد هم وسايل نقاشی ات را برداشتی، كوچ كردی به خانه متروك پدریت
.
به ساعتم نگاهی می اندازم. يك ربع مانده به ساعت پنج. بايد بروم، براي سئانس بعد بليط بخرم. كنجكاوم بدانم آن ماجرای مرموز، توی فيلم چگونه اتفاق می افتد.از جا بلند می شوم. در مستراح را باز می كنم و آهسته بيرون می