پرنده

مهدی عاطف‌راد

 

داستان "پرنده" یکی از هفت داستان کتاب "همزاد فراکهکشانی من" است که نخستین کتاب داستان چاپ شده‌ی من است. این کتاب در سال ۱۳۸۳ منتشر شده است.

 

 

وقتی پرنده در آن عصر کسالت‌بار در آسمان خاکستری رنگ شهرک دل‌مرده‌ی ما شروع به پرواز کرد، همه با چشمهای گرد شده از تحیر و انگشت تعجب بر گوشه‌ی لب، سر بلند کردند و مات و مبهوت غرق تماشای آن موجود شگفت‌انگیز شدند.

هیچ‌کس نمی‌دانست از کجا آمده و چه جور پرنده‌ای‌ست. یکپارچه سیاه بود، به سیاهی قیر، یا به سیاهی شبی ظلمانی. شاید هم به سیاهی دلی خالی از امید. و به بزرگی اژدهایی بال‌دار، یا به بزرگی نهنگی غول‌پیکر. ولی شکل ثابتی نداشت و مثل توده‌ی ابر غلیظ بی‌شکلی به نظر می‌رسید که مدام تغییر قیافه می‌داد و هر دم به شکلی درمی‌آمد. یک لحظه به شکل خرچنگ می‌شد، یک دم به شمایل هشت‌پا. یک لحظه به شکل طاووس می‌شد، یک دم به شمایل عنقا. و به چشم هرکس هم به شکلی خاص دیده می‌شد. یکی می‌گفت شبیه زرافه است. یکی می‌گفت شبیه اسب آبی است. یکی می‌گفت شبیه غول بیابانی است. ولی بیشتر اهالی شهرک ما او را به هیئت و هیبت پروانه‌ای بس بزرگ می‌دیدند که یکدست سیاه بود و فقط بر روی بالهای بلندش لکه‌هایی نقره‌ای رنگ سوسو می‌زد.

ساعتها در آسمان شهرک بدون هدف از این سو به آن سو پرواز می‌کرد. سرگردان و گم‌گشته نشان نمی‌داد. بی‌هدف بود ولی مردد نبود، و انگار می‌دانست چرا به آنجا آمده و چرا این‌طور بی‌وقفه بر فراز آسمان بلند شهرک ما پر می‌کشد. انگار پس از سالها اسارت خفقان‌آور در قفس تنگ دلتنگی‌های کسالت‌بار، تازه آزاد شده بود و از اینکه می‌توانست دوباره اوج بگیرد لذت می‌برد، و برای آن پرواز می‌کرد که دوست داشت پرواز کند. فقط همین و بس، و نه بیشتر.

همین‌طور که اهالی شهرک سرها را بالا گرفته و با چشمهای گشاده از حیرت پرواز آن عجیب‌الخلقه‌ی هیولاسان را تماشا می‌کردند، آهسته و به نجوا بین چندتایی از اهالی که دل و جرأت بیشتری داشتند، پچپچه‌ای پرشور درگرفت. بحث بر سر این بود که آن هیولای بال‌دار چه جور جانوری است، چرا آسمان شهرک ما را برای گشت و گذار انتخاب کرده، برای چی بی‌هدف به هر طرف پر می‌کشد، و چه مقصد و مقصودی از این همه پرواز به این سو و آن سو دارد.

مثل همیشه بازار بحث و فحص داغ شده بود و هریک از صاحب‌نظران شهرک در این باب به اظهار نظر و ابراز وجود سرگرم بودند.

فیلسوف، پرنده را که در آن دم به شکل ماری چنبره زده به خود پیچیده بود، به اطرافیان نشان داد و گفت:

- این همان جوهر هستی‌ست که ما را آن را هیولای اولا نام نهاده‌ایم و اینک دگرباره به نخستین شکل عرضی خود درآمده و از عالم بود به عالم نمود هبوط کرده تا بر اثر انبساط بی‌نهایت خود در پدیده‌ها جاری شود و کیفیتهای متفرق‌الصورت را در ماهیتی یگانه و منسجم، متحد کند و حقیقت را در واقعیت جاری و ساری گرداند. وجودی بسیط و لایتجزاست که در حرکت جوهری خویش به ماهیتها کیفیت و به بودها نمود می‌بخشد. واحدها را متکثر می‌گرداند و متکثرها را واحد می‌سازد. نسبیها را مطلق و مطلقها را نسبی می‌‌کند. به محتواهای بی‌شکل شکل عطا می‌کند و باشنده‌ها را شونده و فروباشنده‌ها را فراشونده می‌سازد.

و وقتی از او پرسیدند که این هیولای اولا در آسمان شهرک ما چه می‌کند و چرا به این گوشه‌ی فراموش شده‌ی دودآگین دورافتاده پناه آورده، پاسخ داد:

- نه به احتمال قریب به یقین که به یقین متقن و مسلم، منتظر فرصت مناسب و لحظه‌ی موعود معهود برای فرود در کانون کائنات است که علی‌القاعده باید همین حوالی- مثلاً بالای برج شهرداری- باشد.

و چون پرسیدند:

- چرا آنجا؟

پاسخ داد:

- این دیگر از اسرار مگوست. رمزی‌ست از رموز غامضه‌ی حکمت مشرقیه.

ولی سیاستمدار نظری مستدلتر و مقنعتر داشت. او به هیولا که اینک چون اختاپوسی خارپشت‌گون گلوله شده بود، اشاره کرد و با صدایی ترس‌خورده و آهسته که تنها برای خودش و یکی دو تن از همراهان و همفکران معتمدش قابل شنیدن بود، گفت:

- این روح یک حزب سیاسی‌ست که هر لحظه بر حسب شرایط زمانی و موقعیت تاریخی، تاکتیک خاصی را برای اجرای برنامه‌ی استراتژیکش برمی‌گزیند و به شکلی ویژه درمی‌آید. پرواز استراتژی تغییرناپذیرش برای تصاحب دولت، فرود آمدن در فرودگاه قدرت و سیطره یافتن بر ملت است که بی‌شک هدف نهایی چنین برنامه‌ای‌ست.

و چون از او پرسیدند:

- حالا چرا این روح حزبیت آسمان این شهرک دورافتاده را برای پیاده کردن استراتژی قبضه کردن دولت انتخاب کرده، جایی که نه دولتی در آن وجود دارد و نه قدرتی؟

پاسخ داد:

- خلاء بی‌طرف بهترین عرصه برای پیشبرد تاکتیک‌های سیال لغزان است، و فرودگاه ایده‌آل خط مشی‌ها و برنامه‌های تحقق‌ناپذیر.

آنگاه که پرنده شروع به جیغ کشیدن کرد و ناله‌های دردآلوده‌ی مهیب از حلقوم بیرون داد، عده‌ای وحشت‌زده پا به فرار گذاشتند. اینان با شتاب در پناهگاه‌های امن، در زیرزمینها و انبارها پناه گرفتند تا از عواقب فاجعه‌ی نحوست باری که به پیش‌بینی پیش‌گوی غیب‌دان در حال فرود آمدن بود و ظهور پرنده در آسمان شهرک بارزترین نشانه‌ی آن بود، در امان بمانند.

پیش‌گو در لحظه‌ای که هیولا به شکل لاشخوری زشت‌منظر و نفرت‌انگیز درآمده بود، چنین پیش‌گویی کرد:

- حضور این پرنده نشانه‌ی ظهور هزار بدبختی فلاکت‌بار است، و ده هزار مصیبت و ادبار. این نه تنها پیش‌گویی من است که تمام پیش‌گویان معتبر و معتمد بروز چنین فاجعه‌ی دل‌خراشی را پیش‌گویی نموده‌اند، از جمله استاد بزرگ و بزرگوار تمام ما پیش‌گویان غیب‌دان و طالع‌بینان روشن‌اندیش، نستروداموس نتردامی فرزانه، به همان درستی که در رساله‌ی عالی‌قدر و حقیقت‌مدار خویش، "قرون"، چگونگی مرگ هانری دوم- پادشاه فرانسه- را با صحت و دقتی حیرت‌انگیز و باورناکردنی پیش‌گویی کرده بود.

و چون مردم وحشت‌زده، ترسان و لرزان پرسیدند:

- پیامدهای حضور مصیبت‌بار این پرنده‌ی شوم بر فراز آسمان شهرک کوچک ما چیست؟

پاسخ داد:

- سیلها جاری خواهد شد بس هولناک و در پی آن سیلیها بر گونه‌ها خواهد خورد بس دردناک. آتش‌فشانها خواهند آغازید به آتش افشانی بس مهیب و سیل گدازه‌ها هست و نیست را خواهد شست و با خود خواهد برد بس یغماگرانه. سپس نوبت زلزله‌های افقی و عمودی مرگبار فرا خواهد رسید بس نامترقبه، و آنگاه توفانها و گردبادهای هولناک هجوم خواهند آورد بس بیدادگر. سپس فصل قحط‌سالهای خشک و مرگبار خواهد شد و ماه‌ها جز باران آتش باران دیگری نخواهد بارید و در انتها نوبت بیماریهای واگیردار مهلک چون وبا و طاعون و ایدز و سارس خواهد شد. البته اگر تا آن زمان کسی زنده مانده و برای ابتلای به این امراض و قتل عام شدن به دست آنان، ذی‌وجودی در عرصه‌ی وجود باقی مانده باشد.

و چون پرنده که در این هنگام به شکل گرازی بال‌دار و یال‌دار درآمده، درحالی‌که در میان آسمان متوقف شده بود، علاوه بر جیغ کشیدن، شروع کرد به در جا بال‌بال زدن، و از تکانش شدید بالهای چون ظلمات گور سیاهش، هر بار آذرخشهای هولناک می‌جهید، رعب و وحشت چنان ساکنان شهرک ما را فرا گرفت که جز چند تن که یا دیوانه بودند یا ماجراجو و ذاتاً ناراحت یا فطرتاً آشوب‌طلب، و سه چهار تن آنارشیست هرج‌ومرج‌طلب و چند اپورتونیستی که منتظر بودند تا آب گل‌آلود شود و آشوب و بلوایی به پا گردد تا آن ناکسان بتوانند از آن ماهی بگیرند و دست به غارت و چپاول اموال عمومی و خصوصی بزنند و اصل مقدس محترم بودن مالکیت را نقض کنند، و چند نفر دیگر، بقیه سر از پا نشناخته از مهلکه گریختند و به ایمنگاه‌های مطمئن پناه بردند- اگرچه در آن شرایط هیچ پناهگاهی قابل اطمینان نبود- و در غارها و مغاک‌های امن در خود فرو رفتند و چشم‌انتظار وقوع فاجعه ماندند.

پرنده که گویی نفس تازه کرده بود، دوباره شروع کرد به پر و بال زدن و اوج گرفتن. گاه بالا می‌رفت و بالاتر، تا دورترین چشم‌اندازهای آسمان، و از آن دوردورها چون نقطه‌ای سیاه، یا چون لکه‌ای مرکب قیرگون به چشم می‌آمد. گاه نیز چنان پایین می‌آمد که سیلی توفان ناشی از حرکت بالهای بی‌انتهای سهمگینش به صورت آنهایی می‌خورد که حیران و وحشت‌زده ایستاده بودند و درحالی‌که چشم به آسمان دوخته بودند، پرواز پرنده‌ی شگفت‌انگیز را با نگاه‌هایی بهت‌زده تعقیب می‌کردند. و در همه حال پرنده جیغهای نحوست‌بار می‌کشید و ضجه‌های وحشتناک از بر هم سایش بالهای خود ایجاد می‌کرد که سبب رعب و وحشت بی‌حدوحصر حاضران و ناظران می‌شد. ولی جریان آذرخش‌افشانی قطع شده و جایش را بارش بارانی سیه‌فام گرفته بود، بارانی همرنگ خود پرنده که از نگاه مرموزش می‌بارید. و در این دم پرنده به شکل هیولاخفاشی غول‌پیکر درآمده بود.

شاعر هم یکی از معدود بازماندگان در صحنه بود. معلوم نبود آیا روح ماجراجویی او را در صحنه نگهداشته یا در پی مقصود دیگری بود. شاید هم وسوسه‌ی الهام گرفتن چکامه‌ای تازه یا انگیزه‌ی خلق بندی ناب برای یک ترانه‌ی خواب‌گونه بر جای میخ‌کوبش کرده بود. به هر دلیلی که بود او نرم‌آهنگ و گرم‌آوا، انگار سروده‌ای نغز می‌سراید، با بانگ رسایش چنین می‌گفت:

- این توده‌ی سیال ابرگون که پروانه‌ای بلندبال و عظیم‌الجثه را می‌ماند، روح شعری‌ست ناسروده از نابغه‌شاعری گمنام که چون سالها آن را در روانش چونان عصاره‌ی قریحه‌ی آفرینندگی خود پرورده، ولی نتوانسته تولدش ببخشد، این روح نفرین‌شده عاصی‌گشته و سرانجام در انفجاری مهیب از عالم تخیل به عالم واقعیت پرتاب‌شده و برفراز آسمان چون پرچمی افراشته به اهتزاز درآمده، چونان قلب عاشقی در میدان کارزار عشق. سطرهایی‌ست موزون و مقفا که به تناسب موضوع کوتاه و بلند می‌شود و گاه ره اطناب در پیش می‌گیرد و گه جانب ایجاز. جریان سیال ذهن است در سرایشی رؤیاگون که از دل کابوس می‌زاید و از ظلمت نور می‌آفریند. شعر بلند هستی‌ست برخاسته از افقهای نیستی.

و چون از او پرسیدند:

- پس چرا چنین ضجه می‌زند و جیغ‌های ترسناک می‌کشد؟

چنین پاسخ داد:

- نوای او موسیقی شعر است و آوایش مادر همه‌ی رنگها و آهنگها. جیغش رنگین‌کمان زندگی است: جیغ بنفش نشانه‌ی اندوه، جیغ سبز نشانه‌ی باروری و جیغ زرد نشانه‌ی زایش. و چون همه‌ی این رنگها در او به هم آمیخته‌اند، چنین سیاه می‌نماید که سیاهی بالاترین رنگ است و بالاتر از سیاهی رنگی نیست و سیاهی مادر تمام رنگهاست و بارآور بی‌رنگی.

و آن دم که پرنده به شکل فیلی غول‌پیکر درآمده بود و خرطومش را به هر سو تکان می‌داد و خرناسه می‌کشید، شکارچی زبردست شهرک که نشانه‌گیری‌اش زبانزد خاص و عام بود و چنین شایع بود که هرگز تیرش به خطا نرفته، تفنگ دورزنش را آورد تا بلکه پرنده را شکار کند و بر همگان معلوم گردد که او چگونه جانوری‌ست و ارزش مادی و معنوی‌اش چقدر است. گوشه‌ی بال راستش را هم نشانه گرفت تا پرنده را زنده شکار کند و بتواند او را پس از بررسیهای لازم و کافی به فروش برساند یا در قفسی به معرض تماشای مردم مشتاق شهرکهای دور و نزدیک قرار دهد و از این راه سودی هنگفت فراچنگ آورد.

با شلیک نخستین تیر پرنده صیحه‌ای ضجه‌آلود کشید و چرخی دیوانه‌وار زد ولی همگان در نهایت حیرت ملاحظه کردند که به جای آنکه سرنگون شود، خود شکارچی سرنگون شد، و درحالی‌که خون از شقیقه‌اش فوران می‌کرد و تیر گودالی زشت و مهوع در ملاجش پدید آورده بود غرق در خون، به زمین فروافتاد. پس‌آنگاه پرنده بار دیگر اوج گرفت و بالا رفت و بالاتر، جیغ‌کشان و صیحه‌زنان.

نقاش هم بوم و رنگش را آورده بود تا نقشی از پرنده بزند و نخستین و واپسین شاهکار هنری‌اش را بیافریند، ولی پرنده هر دم به شکلی ترسیم‌ناپذیر دگرگون می‌شد و رخصت و فرصت نمی‌داد تا نقاش تصویرش را اسیر بوم نقاشی خود کند. پرنده نگاه خسته و نومید نقاش را در پهنه‌ی آسمان با خود به هر سو می‌کشید و او را کلافه و عرق‌ریزان از نفس انداخته و سرخورده ساخته بود.

نویسنده سرگرم اندیشه درباره‌ی داستان زندگی پرنده بود و می‌خواست از آن رمانی بیافریند سراسر جادو و اعجاز، جاری در بستر جریان سیال ذهن، رمانی پست‌مدرن و ضد رمان با فضایی وهم‌‌انگیز و ملانکلیک.

مورخ زمان پیدایش پرنده بر فراز آسمان شهرک و حالات و کیفیات پرواز او را برای ثبت در تاریخ به دقت بر گوشه‌ی کوپن قند و شکرش ضبط می‌کرد تا مبادا احیاناً فراموش شود.

عکاس و فیلم‌بردار دوربینهای خود را آورده بودند تا تصویرهای ثابت و متحرک پرنده را ثبت کنند، ولی هرچه با دقت موشکافانه از دریچه‌ی دوربین‌های خود می‌نگریستند، نمی‌توانستند پرنده را ببینند؛ و چون خواستند بدون دیدن پرنده از او تصویر بردارند، تمام فیلم‌های دوربین عکاس نور دید و سوخت، و بر فیلم گرفته شده توسط فیلم‌بردار هم جز آسمان آبی و چند لکه ابر سبک‌بار نرم‌پو چیز دیگری نمودار نشد.

وقتی بر جا ماندگان در صحنه که گویی دل شیر داشتند و سر ناترس، علت را از فیلسوف پرسیدند- که او نیز با شهامت هستی‌پژوهانه‌ی خویش اگرچه هراسان و لرزان ولی کنجکاو و پژوهان بر جای مانده بود و پدیدارشناسانه پرواز پرنده را تعقیب می‌کرد- فیلسوف سری به نشانه‌ی کلیت عقلانی خویش یا عقلانیت کلی خود تکان داد و با نگاهی چون نگاه عاقل اندر سفیه به پرسندگان چنین پاسخ داد:

- قالب جسمانی این هیولای اولا جز شفافیت مطلق نیست و جانش نور خیره‌کننده و کورگرداننده‌ی وجودی منیر و نه مستنیر است، و در واقع آنچه به چشم ما همچون پرنده دیده می‌شود نه خود پرنده که سایه‌اش و نه سایه‌ی پرنده که مثال یا تمثال پرنده، و در حقیقت سایه‌ی سایه‌ی پرنده است؛ و خود پرنده در همه جا هست و در هیچ کجا نیست مگر در گسترش بی‌نهایت‌گون پیرامون این مثال سایه‌گستر، و اگر به چشم مرئی است و از دریچه‌ی دوربین نامرئی، از آن جهت است که مایع درون حفره‌ی چشم سیال است و زلال است و رقیق، همانند اکسیر اثیری جان این پرنده، حال آنکه عدسی دوربین جسم صلب است و اسیر ظرف مکان و ناتوان در دید و دریافت سیاله‌ی جان.

دام‌گستر رفته بود تا در سودای به دام افکندن پرنده، بر بلندترین بنای شهر که همانا "برج افتخار بی‌پایان" بود، دامی بگستراند آکنده از انواع طعمه‌های لذیذ و وسوسه‌انگیز نفسانی و جسمانی و عقلانی که چشم عقل پرنده بربندد و او را به طمع طعمه بفریبد و اسیر تارهای ناپیدای دام فریبای خود کند. همه گونه طعمه از طعمه‌های شهوانی تا طعمه‌های آرمانی، از طعمه‌های عقیدتی تا طعمه‌های فلسفی، از طعمه‌های خیال‌انگیز تا طعمه‌های عاطفه‌انگیز، از ثروت و قدرت تا مقام و شهرت، همه گونه طعمه، رنگارنگ و گوناگون.

و در پی او قفس‌ساز بشتاب روان شد تا مقدمات ساخت قفسی بزرگ و باشکوه را، آنچنان که شایسته و بایسته‌ی پرنده باشد، فراهم آورد تا اگر پرنده اسیر کید دام‌گستر شد، برای نگهداری و به نمایش گذاشتنش ناچار به خرید قفس او شوند و سودی کلان از این معامله‌ی بزرگ نصیبش شود و با آن پشت خود و هفت پشت پساپشتاپشت خود را ببندد.

ولی پرنده نه تنها به هیچ‌کدام از طعمه‌های دام‌گستر کمترین اعتنایی نکرد بلکه ناگهان چونان قرقی بر سر طعمه‌ها فرود آمد و تور دام را از زیرشان برون کشید و آن را چنان تنگ و محکم بر پیکر دام‌گستر پیچاند که تور بخشی تفکیک‌ناپذیر از نسوج و بافتهای پیکر او شد.

شهردار شهرک در این اندیشه بود که به پیکرتراش سفارش تندیسی از پرنده دهد سراپا وقار و شکوه تا آن را بر فراز ستونی استوان در میان میدان شهرک نصب کنند و نام آن میدان را "میدان پرواز" نهند، و از این راه، به عنوان بانی آن میدان، افتخاری ابدی نصیبش شود و نام پرافتخارش به عنوان دوست‌دار پرندگان و پرواز، تا دنیا برپاست و تا پرنده‌ای هست و پروازی، به یادگار در خاطره‌ها بماند.

پیکرتراش هم درست در همین لحظه به همین افتخار می‌اندیشید و با خودش فکر می‌کرد که اگر تندیسی سترگ از پیکر پرنده در حال پرواز بسازد و آن را در باغچه‌ی ویلایش، درست وسط استخر، بر سیاه‌پایه‌ای مرمرین نصب کند، چه افتخار عظیمی نصیبش خواهد شد و همین اقدام پیش‌درآمدی خواهد شد برای تبدیل خانه‌اش به موزه‌ای مشهور، و از صدقه‌ی سر آن موزه نامش نیز جهانگیر و جاودانه خواهد شد.

پرنده که در این هنگام به شکل خرگوشی بزرگ و هیولاگون درآمده بود پرواز را مبدل ساخته بود به جهشهای خرگوش‌وار همراه با جیغهای خفاش‌وار، و به سرعت باد و برق در تکاپو بود و به هر سو می‌جهید، انگار از چنگ چابک یوزپلنگان و درنده گرگان و مکار روبهان می‌گریخت.

و وکیل در این فکر بود که اگر بتواند با پرنده عکسی به یادگار بیندازد و آن را در پلاکاردها و پوسترهای انتخاباتی خود در ابعادی چشمگیر و خیره‌کننده به نمایش بگذارد، شانس وکیل شدنش از تمام رقبای انتخاباتی‌اش افزونتر و موفقیتش حتمی‌الوقوع خواهد بود، و از این فکر چنان غرق سرمستی شده بود که انگار در جشن پیروزی انتخاباتی خود شرکت کرد و پرنده به افتخار او در حال رقص آسمانی بود.

فیزیک‌دان غرق در محاسبات بود و معادله‌ی دیفرانسیلی مشتمل بر مشتقات جزئی مراتب بی‌پایان تشکیل داده بود که جواب عمومی‌اش سرعت و شتاب پرنده را در هر لحظه به عنوان تابعی از متغیرهای صدفه و هوس بیان می‌کرد و حل معادلات بسل و لاگرانژ در قیاس با آن به سادگی جدول ضرب بود. این معادله، رابطه‌ی کوانتیکی شرودینگر را به یاد می‌آورد همراه با اصل عدم قطعیت هایزنبرگ، ولی هزاران بار بغرنجتر، و بر طبق آن ثابت می‌شد که اراده و میل پرنده را در یک لحظه‌ی معین و به صورت همزمان نمی‌توان به طور قطعی تعیین کرد و تعین دقیق هریک به معنای عدم تعین دقیق دیگری است.

ریاضی‌دان سرگرم ترسیم مسیر سیر پرنده در دستگاه مختصات بی‌بعد، چونان خمی توپولوژیک بود که در امتدادی شلجمی‌وار پیش می‌رفت و از کانون زمینی خود با سرعتی فرانور دور می‌شد.

زیست‌شناس و جانورشناس نیز در دالان‌های پیچ در پیچ لابیرنت حافظه‌ی خود و لب‌تاپ‌هایشان در جستجوی مشخصات زیستی و رده‌ی موجودیت پرنده غرق تفحص و تجسس بودند.

فکاهه‌ساز بذله‌گو برای پرنده مضمون کوک می‌کرد و مضحکه می‌ساخت. از جمله ‌گفت:

- اگر گفتید این پرنده برای چی این طور سفیل و سرگردان است؟

و چون همه اظهار بی‌اطلاعی کردند، قهقهه‌زنان گفت:

- توی کار و کردار ما موجودات دو پا سرگردان مانده. ها ها ها...

بعد پرسید:

- اگر گفتید این پرنده راجع به ما آدمها چی فکر می‌کند؟

و خودش جواب داد:

- فکر می‌کند عجب بیکارالدوله‌های عاطل و باطلی هستیم. ها ها ها...

و باز پرسید:

- اگر گفتید بزرگترین رقبای این پرنده‌ی آسمانی روی زمین خاکی ما کیها هستند؟

و چون همه اظهار بی‌اطلاعی کردند، خودش خنده‌کنان جواب داد:

- تمام آنهایی که مثل این پرنده ما را سر کار می‌گذارند. سیّاس‌ها، تبلیغاتچی‌ها، خبرگزاری‌ها، رسانه‌های عمومی، معلمهای اخلاق،هوچیها و غیره و غیره و غیره. ها ها ها...

معلم اخلاق در حرکت پرنده حکمتی عملی می‌دید و آن را مصداق عینی اصل اساسی مکتب اخلاقی خویش می‌دانست که چنین می‌آموخت: زیستن خواستن است. خواستن تکاپو کردن است. تکاپو کردن رنج بردن است. پس زیستن رنج بردن است.

روانکاو حرکت پرنده را نشانه‌ی بیداری امیال فروخفته و طغیان غرایز سرکوب شده می‌دانست و آن را نمود والایش یافته‌ی عقده‌ی بلندپروازی می‌شمرد.

موسیقی‌دان در حال زمزمه کردن موومان آلگرتو از آخرین اثرش، سونات پرواز، بود و داشت بخش اکسپوزیسیون آن را زیر لب زمزمه می‌کرد: دی ری ری رام... دا را را ریم...

خبرنگار سرگرم تهیه‌ی رپرتاژی مهیج و داغ از پرواز آن پرنده‌ی شگفت انگیز بود و داشت با اهالی شهرک درباره‌ی این حادثه‌ی استثنایی- که شاید می‌توانست آن را به عنوان بزرگترین معجزه‌ی قرن معرفی کند و با تهیه و تنظیم گزارشی هیجان‌انگیز از آن نامش را به عنوان برترین خبرنگار قرن سر زبانها بیندازد- مصاحبه می‌کرد و نظر حاضران در صحنه را در این باب به طور مبسوط، مثبوت و مضبوط می‌ساخت.

جنگ‌افروزان ظهور پرنده را نشانه‌ی بارز آغاز جنگی جهانگیر دانستند و آن را به منزله‌ی اعلان جنگ از سوی متخاصمان متجاوز تلقی کردند و به پدافند هواییشان دستور آماده‌باش اضطراری ویژه دادند.

مأموران ضد جاسوسی پرنده را جاسوس دشمن پنداشتند و دستور بازداشت سریعش را به هر قیمتی صادر کردند.

بدبینان پرنده را چونان ملک عذاب و خوش‌بینان او را چونان فرشته‌ی رحمت دیدند و اینان شاد و دل‌گرم شدند و آنان از ترس به خود لرزیدند.

آنگاه ناگهان آسمان شهرک پوشیده شد از ابرهای سیاه‌دل، و شبی تاریک، تیره‌تر از دل نومیدان، سراپای شهرک را فرا گرفت، و پس از آن بارانی سیل‌آسا چون قیر شهرک ما را به رگباری آغشته به تندر و آذرخش بست و توفان و گردباد زمین و زمان را درهم کوبید.

و چون پس از ساعتی باران از بارش بازایستاد، ابرهای سیاه پراکنده شدند، سیاهی چون دود محو شد و آسمان دگرباره روشن گردید، دیگر اثری از پرنده نبود و آن بالا تنها خورشید بود که بر پهنه‌ی بی‌انتهای آسمان می‌درخشید و لکه‌های مهاجر ابرهای مهجور و گم‌کرده راه که نرم‌پو و سبک‌بال می‌گذشتند.

پرنده رفته بود بی‌آنکه ردی از خود به جا بگذارد. پرنده رفته بود بی‌آن‌که کسی او را بشناسد. پرنده رفته بود بی‌آنکه کسی بداند از کجا آمد، برای چه آمد و به کجا رفت.

در این هنگام تمام آنهایی که بر جا مانده بودند مات و مبهوت همدیگر را نگاه می‌کردند. تنها بذله‌گو بود که همچنان بذله می‌گفت و قاه‌قاه می‌خندید:

- اگر گفتید جناب پرنده یکهو کجا غیبش زد؟... کسی نمی‌داند؟... پس خوب گوش کنید تا بگویم. پرنده‌ی بیچاره هرچی گشت یک آدم درست و حسابی اینجا پیدا نکرد که سرش به تنش بیارزد دو تا کلمه باهاش جیک و پیک کند، خسته شد رفت جای دیگر بگردد بلکه یک از ما بهتران پیدا کند. ها ها ها...

در این هنگام ناگهان جرقه‌ای در ذهن نویسنده درخشید و فوراً پس از درخشش این جرقه، نویسنده کاغذ پاره‌ای از جیب بغلش بیرون آورد و روی آن چنین نوشت:

در ساعت هفت و هفت دقیقه و هفت ثانیه‌ی هفتمین روز از هفتمین ماه  هفتصد و هفتاد و هفتمین سال از هفتمین قرن هزاره‌ی هفتم پرنده‌ای در آسمان شهرک ما ظهور کرد که پیش و بیش از آنکه پرنده باشد روح سرگردان و آواره‌ی پرواز بود...

 

اردیبهشت ۸۲

 

صفحه‌ی اصلی

آشنایی

تازه‌های ادبیات و اندیشه

آرشیو ادبیات و اندیشه

داستان

شعر

نقد

پژوهش

طنز

کودکانه

موج‌های اندیشه

کتابخانه‌ی الکترونیکی

تماس با سایت

پیوندها

 

 

 

 

 

 نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است.