دفتر " رمانس برای پیانو و ویولن " مجموعه ای از چند داستان کوتاه است که در حال نوشتن و تکمیل آن ها هستم و این داستان ها هر کدام به نوعی مربوط هستند به موسیقی کلاسیک - که شنیدن و دیدنش یکی از مهم ترین عشق های من در زندگی و مهم ترین سرگرمی ام بعد از کتاب و مطالعه است- و ماجراهایی را در این ارتباط روایت می کنند و ادا کننده گوشه ای از دین من به این هنر جادویی ارجمند هستند. داستان " پیانو" را از این دفتر برگزیده ام.

 

پیانو

 

زن روى كاناپه ، رو به پيانو، چشم به راه مرگ دراز كشيده بود و به آن روز داغ تابستان فكر می كرد كه پدرش اين پيانو را برايش خريده بود و با يك وانت به خانه آورده بود. چهل سال تمام از آن روز مى گذشت اما انگار همين چند روز پيش بود. چهل سال عشق، چهل سال ماجراهاى تلخ و شيرين، چهل سال رنج و شادى، و آن دلداگى هاى ديوانه وار، و آن فاجعه هاى وحشتناك...

روزى كه تو به خانه ی ما آمدى يادت است؟ روزى كه تو به خانه ی ما ميهمانى آمدى، قلب من از هيجان داشت منفجر می شد. روزى كه تو به زندگى من پا گذاشتى روح من از شادى مى خواست پرواز كند. چه روز روشنى بود آن روز!... من در آسمان ها بودم . و بالاتر از تمام ابرهاو نسيم ها، پر از شوق و بيقرارى، سبكبار و رها. چه روز خوشايندى بود آن روز.

تازه چند ماهى بود كه پا گذاشته بود به دوره ی بلوغ. روز به روز مثل غنچه اى نورس بازتر و شكفته تر مى شد. پدرش آرام در گوش مادرش پچ پچ می كرد :

مى بينى دخترمان چه خوشگل شده!؟ شده مثل گل سرخ تازه شكفته! حالا دیگر وقتش رسیده که فلور نازنینمان بنشیند پشت پیانو، بشود یک  نوازنده ی بزرگ و مشهور. مثل خورشید پشت پیانو بدرخشد. خیلی زیباتر و دلربا تر از کلارا شومان بزرگ و مشهور.                                  
دختر يكپارچه آتش بود و زبانه. با گونه هاى گل افتاده، و خونى كه ميان رگ هايش می جوشيد و غلغل مى زد. پرشور بود و پر احساس. پر از استعداد و ذوق.     تابستان سالى بود كه امتحان نهایی آخر دبستان را داده بود و مى رفت كه وارد دبيرستان شود. با معدل بيست شاگرد اول منطقه شده بود . پيانو جايزه ی شاگرد اوليش بود. قبلش ويولن مى زد. نواختن آن را پيش پدرش ياد گرفته بود. پدر عاشق موسيقى بود و آتش اين عشق پر از رنج و شادى را در قلب او هم روشن كرده بود. او چنان در يادگيرى موسيقى از خودش ذوق و استعداد نشان داده بود كه در مدتى كوتاه، كمتر از دو سال، حتى از استادش هم ماهرانه تر ويولن ميزد و اشتباهات كار نوازندگى پدرش را تصحيح مى كرد.   وقتى پدرش استعداد غير عادى او را ديده بود تصميم گرفته بود برايش پيانو بخرد و با فرستادن او پيش استادى كاردان زمينه ی آموزش جدى تر موسيقى را براى او فراهم كند. و شاگرد اولى امتحانات نهايى بهترين مناسبت براى عملى كردن اين تصميم بود.     روياى هميشگيش اين بود كه با دخترش يك گروه دوئت پيانو و ويولن تشكيل دهند و سونات هاى ويولن بتهوون، موتسارت، شوبرت و برامس را با هم اجرا كنند.

پدر تو ديوانه موسيقى بودى و اين ديوانگى را به من هم ارث دادى. خودت نمى توانستى به تنهايى سوزش اين شعله ی سوزان را تحمل كنى، مرا هم انداختى توى آن. فكر نكردى اين شعله تمام زندگى مرا مى سوزاند؟ فكر نكردى مرا به خاكستر مى نشاند؟

و پدر رفته بود پرس و جو كرده بود وپس از مدت ها بررسى و مشورت با صاحب نظران و پيانو شناسان، آن پيانو ياماهاى زيبا و شکوهمند را برايش انتخاب كرده بود. و آن روز داغ تابستان رفته بود كه پيانو را براى دختر نازنينش هديه بياورد.

تو هر چه غم در دلم داشتم از من مى گرفتى و جايش هر چه شادى در روحت داشتى، در كمال سخاوت به من می بخشيدى. تو هر چه تاريكى خالى در روحم بود با روشنايى پر می كردى. اما من هم كم به پاى تو نثار نكردم و كم براى تو قربانى ندادم. از همه چيزم براى تو گذشتم. جوانيم را نثارت كردم و زندگيم را، شوهرم را فدايت كردم و كلاراى نازنينم را، كلاراى شيرين تر از عمرم را، كلاراى كوچولو و ملوسم را. پس با هم بى حسابيم و هيچ قرضى به هم نداريم.

- كلارا جان! كجايى مامانم؟... كلارا جان؟ كجايى نانازم؟

 - اینجام مامانی.

- چكار ميكنى؟

- دارم به شوشو شير می دم. میشه براش رقص پروانه را بزنين؟ خوشش مياد وقتى شير می خوره رقص پروانه را بشنوه... از اين آهنگ ترسناك شما هم می ترسه. من هم می ترسم!... پس اگر می شه به جاى اين آهنگ ترسناك رقص پروانه را بزنين...

- كجاى اين آهنگ ترسناكه نانازم!؟ اين اتود تابلو شماره 9 از راخمانينفه. يك كم محزون و سنگينه ولى ترسناك نيست.

- خب شوشو خوشش نمياد با اين آهنگ شير بخوره.مگه زوره؟ حالا اشكالى داره براش رقص پروانه را بزنين؟ همان پروانه كه ميان تارهاى عنكبوته اسير شده بود، قبل از مردن شروع كرد به رقصيدن، آنقدر رقصيد كه عنكبوته را گيج كرد...

- چشم پيشى ملوسم... اين هم رقص پروانه براى شوشوخانم پر ناز و اداى شما...

ساعت ها دم در چشم به راه انتظار كشيده بود تا بالاخره پيانو را با وانت آوردند. وقتى وانت را ديد كه از خيابان پيچيد توى كوچه، طاقت نياورد، دويد طرفش...

به پيشوازت آمدم سر از پا نا شناس و از خود بی خود. يكپارچه شور و اشتياق. يكپارچه بی تابى. دلم از شور مثل سير و سركه         می جوشيد. روحم گر گرفته بود. از قلبم الو می زد بيرون. چرا آنقدر دير كردى؟ نمی دانستى چشم به راهت ايستاده ام، ساعت ها، سراپا لهيب، سراپا التهاب؟ نمی دانستى؟

پدر كنار راننده نشسته بود. دوان دوان خود را به او رساند. دست هاى بزرگ و گرم او را در دست گرفت و همراه وانت تا دم در خانه دويد. بعد دو تا كارگر كه همراه پيانو پشت وانت نشسته بودند، پيانو را از وانت گذاشتند پايين. و او چنان از ديدن پيانو دستپاچه شد كه بى اختيار به پيانو سلام كرد. و پدرش و كارگرها از سلام او به خنده افتادند و قاه قاه به او خنديدند. بعد آن دو كارگر پيانو را بلند كردند تا بياورند داخل خانه. پدرش دائم به آنها تذكر می داد:

- آرام... با احتياط.... مراقب باشيد به در و ديوار نخورد.... احتياط كنيد زخمی نشود... پله ها را مواظب باشيد..... با احتياط...

و او پيشاپيش كارگر ها رفت تا راه را نشانشان دهد. پيانو را از پله ها آوردند بالا و با راهنمايى او بردند طرف سالن پذيرايى. توى راه ، دل توى دلش نبود كه اگر پيانو از دست كارگرها بيفتد، اگر پايشان بلغزد و پيانو بخورد به ديوار يابخورد به نرده ی راه پله ، زخمى شود، اگر نتوانند تعادلشان را حفظ كنند و پيانو كله پا شود... و با چه هول و ولايى آن لحظه هاى پر از دلهره و دلشوره را گذراند تا پيانو صحيح و سالم وارد سالن شد.

خوش آمدى. صفا آوردى. قدمت روى چشم. آمدى كه يك عمر با من بمانى؟ آمدى كه يك عمر شريك رنج و شاديم باشى؟ و محرم رازهايم؟ خوش آمدى. چراغ دلم را روشن كردى.

كارگر ها پيانو را در سالن جا به جا مى كردند و هر جا می گذاشتند، پدر نمی پسنديد و ايرادى می گرفت. عرقشان حسابى در آمده بود و از نفس افتاده بودند.

- فلور جان! بيا عزيزم اين سينى شربت را ببر .

و او با عجله دويد طرف آشپزخانه ، سينى شربت را از مادرش گرفت و براى كارگرها برد. آنقدر هول بود و تند دويد كه نصف بیشتر شربت ها را ريخت توى سينى.

نمی خواست حتى براى يك لحظه هم از اين ميهمان تازه از راه رسيده و عزيز دور باشد. چنان نگاهش مسحور اين تازه وارد شده بود كه انگار داشت به فرشته اى آسمانى نگاه مى كرد. شيفته بود و فريفته. پر از سحر و افسون.

پدرش با وسواس زياد دنبال مناسب ترين جا براى پيانو می گشت و چندين و چند بار به كارگرها دستور داد كه آن را جا به جا كنند ، از اين گوشه به آن گوشه ی سالن ببرند. بعد با نگاهى دقيق و موشكافانه آن را از دور و نزديك و از زاويه هاى مختلف نگاه می كرد و از او هم می خواست تا نظر بدهد:

- فلور جان! به نظرتو چطوره؟ جايش مناسبه يا باز جاى ديگرى را امتحان كنيم؟ من كه هنوز از جايش راضی نيستم. تو چطور؟

و باز هم دستور می داد كه پيانو را كمى به طرف راست يا چپ جا به جا كنند...

بالاخره پيانو در بالاى سالن، نزديك بوفه و بين آباژورهاى سبز رنگ پايه طلایی، در مناسب ترين جاى ممكن مستقر شد و وقتی پدر از همه نظر آن را بررسی كرد و كاملا مطمئن شد كه در جاى خودش قرار گرفته، اجرت و انعام كارگرها را داد و آن ها را مرخص كرد.   حالا او مانده بود و پدر و اين موجود شگفت انگيز افسونگر، اين ميهمان تازه وارد عزيز و نازنين، اين وجود پر از جادو و راز.

پدر عينكش را برداشت و در حالى كه با دستمال عرق سر و صورتش را خشك می كرد، او را كه چون سحر شده ها مات و مبهوت غرق در تماشاى آن جعبه ی جادویی بود، در آغوش گرفت و موهايش را نرم و آرام نوازش كرد. بعد با صدایی گرم و يادمان در گوشش گفت:

- اين هم جايزه اى كه قولش را داده بودم. يك عروس خانم خوشگل و مامانی براى عروس خانم خوشگل و مامانی خودم!

و او تنها كارى كه توانست بكند اين بود كه از شدت شوق و هيجان بزند زير گريه. بعد كه كمى سبك شد اشك هايش را پاك كرد، پدر را بغل كرد و لپ هاى گوشتالودش را چپ و راست بوسيد، بعد از گردن پدرش آويزان شد و پر از قدردانى و سپاس، با صدايى كه از شور و هيجان می لرزيد، گفت:

- پدر! ممنونم... هيچ وقت اين محبتتونو فراموش نمی كنم. قدر اين هديه ارزشمند را هم هميشه می دونم.اين را قول ميدم پدر جان!

و بعد رفت سراغ پيانو. درش را با احتياط و وسواس تمام، انگار كه مى خواهد به چيزى مقدس و آسمانى دست بزند، باز كرد و دوست تازه اش را بغل گرفت و غرق در بوسه هاى عاشقانه كرد.

پدر كه متوجه شور و هيجان غير عادى او شده بود، در گوشش نجوا كرد:

- دخترم! قدر اين پيانو را خيلى بدان. اين بهترين دوست تو در تمام زندگى آينده ات خواهد بود. رازدار و محرم اسرارت خواهد شد. شريك غم و غصه هايت وقت درد و رنج، راهنمايت وقتى كه سر دو راهى هاى زندگى مردد می مانى و نمی دانى راه درست كدام است، بيراهه كدام است، همدمت وقت بيكسى، انيس و مونست در دقايق تنهايى، چاره سازت وقت بيچارگى، راهگشايت وقت رسيدن به بن بست، پناهگاهت در لحظه هاى بى پناهى...  خلاصه قدرش را خيلى بدان كه با تو خيلى حرف ها براى گفتن خواهد داشت و تو هم با او داستان ها و ماجراها خواهى داشت.اين طور ساكت و خاموشش نبين. زبانش را كه ياد بگيرى و همزبانش كه شوى ، آوازهايى برايت بخواند كه از سرمستی فرياد بكشى، چنان خوشبختت كند كه از خوشى بال درآورى و در آسمان ها پرواز كنى... فقط بايد زبانش را خوب ياد بگيرى و هنر اين را داشته باشى كه به حرفش درآورى و رام و دست آموزش كنى...

و او اين صداى گرم و مهربان را براى هميشه به خاطر سپرد. و حالا كه در آخرين دقايق زندگى به حرف هاى آن روز پدرش فكر می كرد، می ديد چقدر آن پيرمرد دانا و دوست داشتنى درست گفته بود!

حتى احساس می كرد كه حضور پيانو در زندگيش باعث شده بود كه اينك درد و رنج مرگ را راحت تر تحمل كند، همانطور كه كمكش كرده بود درد و رنج هاى زندگى را راحت تر تحمل كند.

چقدر راز در دل تو نهفته بود و چقدر آواز در سينه ات پنهان بود! اين همه راز و آواز را از كجا آورده بودى!؟ تو با آن همه راز و آواز باعث شدى كه نه زندگى و نه احتضارمرگ، با همه ی رنج و عذاب هايشان، هيچ كدام آنقدر ها هم برايم تحمل ناپذير نباشند. وقتى دلم مى گرفت يا می شكست، تنها تو بودى كه دلداريم می دادى.وقتى دلسرد می شدم تنها تو بودى كه دلگرميم می بخشيدى. جز تو به كى می توانستم پناه ببرم هنگام فرود آمدن صاعقه هاى فاجعه؟ جز تو كى پناهگاهم بود هنگامى كه توفان مرگ كوچولوى نازنينم را با خود برد و مرا غرقه درمويه و ضجه و فرياد زير شكنجه هاى شلاق خود تنها گذاشت؟ جز تو كى می توانست آن همه رنج و عذاب را برايم قابل تحمل كند؟ جز تو كى سنگ صبور بردبار من می شد، دردهايم را می شنيد و با من همدردى می كرد؟

هميشه وقتى ابرهاى سنگين و سياهدل اندوه در آسمان سينه ام تلنبار می شد، با نگاهت ازمن می خواستى كه يكى از نكتورن هاى شوپن را با تو همصدا شوم.   نكتورن اپوس 9 شماره 2 با آن حالت شاعرانه و رويايی اش، نكتورن اپوس 27 شماره يك با آن فضاى سودا زده و ملانكوليكش، نكتورن اپوس 32 شماره 2 با آن روح آرام و شفافش. و چند دقيقه اى بيشتر نمی گذشت كه ابرهاى غم به سرعت در باران شادى خود را می شستند و پراكنده می شدند.

وقت دلتنگى با پرلودهاى راخمانينف دلگيرى را از خود دور كرده بود و دلش باز شده بود. وقت شادمانى شادى هايش را با باگاتل هاى بتهوون بروز داده و سرخوشى هايش را با امپرومپتوهاى شوبرت تقسيم كرده بود. مرداب نا اميدى هايش را با سونات هاى موتسارت به چشمه سار جوشان اميد تبديل كرده بود. به نخستين عشق دوران نوجوانيش به يك مرد، با سونات مهتاب اعتراف كرده بود و وقتى پاسخ منفى شنيده و شكست خورده بود غم و رنج ناكامى را با سونات آپاسيوناتا فرو نشانده بود و همراه با نغمه هاى آن، هاى هاى اشك ريخته بود. و آخر از همه مرگ كلاراى محبوبش....

- كلارشن! براى چى آن طور پريدى وسط خيابان؟ مگر صد بار بهت نگفته بودم هيچ وقت تنها از خيابان رد نشو؟ پس چرا به حرفم گوش نكردى؟ چرا؟ چرا؟چرا؟...

- آخر تنهايى حوصله ام سر رفته بود. تو كه با من بازى نمی كردى. همه اش پشت پيانو
نشسته بودى آهنگ هاى غمگين می زدى، هيچ به فكر من نبودى. منم دلم گرفت با شوشو رفتيم دم در. شوشو بغل من بود. يه دفعه نمی دونم اون طرف خيابان موش ديد ، گربه ديد، چى ديد كه يكهو مثل ديوونه ها از بغلم پريد پايين، دويد وسط خيابون.اون ماشين قرمزه هم داشت به سرعت مى اومد طرفش. من هم ديدم الان است كه ماشين قرمزه شوشو را زير بگيره، پريدم كه نجاتش بدم ، يه دفعه نفهميدم چى شد، تمام تنم آتش گرفت، جيغم رفت هوا...

بعد پدرش از سالن رفت بيرون، و او را با مهمان عزيز تازه از راه رسيده اش تنها گذاشت. اول خجالت می كشيد زياد نزديكش شود. با آن كه دخترى كم رو و خجالتى نبود اما بد جورى دست و پايش را گم كرده بود و نمى دانست كه چه كار بايد بكند و چه جورى بايد سر صحبت را با اين دوست ساكت و كمى اخمو باز كند.

- ... تا به حرفش در نياورى، با تو حرف نخواهد زد. تا چيزى ازش نپرسى جوابت را نخواهد داد. پس منتظر نشو كه او با تو سر حرف و درددل را باز كند. خودت پيشقدم شو و سر صحبت را باهاش باز كن. خجالت را هم بريز دور كه از او مهربان تر و يكدل تر دوستى پيدا نخواهى كرد. ازش بخواه كه با تو حرف بزند و به حرف هايت گوش كند، حالا هر جور كه شده، با التماس، با تهديد، با خواهش و تمنا، با اخم و تخم، با حيله و ترفند، با هر كلكى كه می توانى به حرفش بياور، و وادارش كن كه زبان باز كند و رازهايش را با تو در ميان بگذارد....كار ساده اى نيست ولى مطمئنم با استعدادى كه تو دارى خيلى زود راهش را پيدا مى كنى...

با كمى فاصله و با حالتى بهت زده و احترام آميز دورپيانو می گشت و از هر طرف با كنجكاوى نگاهش مى كرد. انگار به چيزى مقدس و آسمانى نگاه مى كند، به چيزى شگفت انگيز و جادويى، به چيزى پر از رمز و راز، پر از معما. گاهى هم با احتياط و آميزه اى از بيم و شرم و افسون دستى روى كلاويه هايش مى كشيد و آن ها را به آرامى به صدا در می آورد، ولى فوری، مثل برق گرفته ها ، دستش را عقب می كشيد.

تو كه بودى؟ اسمت چى بود؟ از كجا آمده بودى؟ زاده  كه بودى و اصل و تبارت چه بود؟ چه هديه ها برايم آورده بودى؟ و چه خواب ها برايم ديده بودى؟ چرا ساكت بودى؟ چرا خودت را معرفى نمی كردى؟ چرا سد سكوت را نمی شكستى و در صحبت را باز نمی كردى؟ نمى ديدى از هيجان دارم می ميرم؟ شور و شوق ديوانه وارم را نمی ديدى؟ نمی ديدى كه چگونه در حسرت همزبانى تو می سوزم؟ آن همه اشتياق را نمی ديدى؟ يا می ديدى و خود را به نديدن می زدى؟ اگر نمی ديدى چه كوردل بودى و اگرمی ديدى و سكوت می كردى چه بی رحم بودى!

- مامانى! مراقب شوشو باشی ها! يك وقت يادت نره شيرش را بهش بدى، مثل اون وقت هایی كه اون قدر غرق پيانو می شدى كه يادت می رفت آب سيب و هويجم را بگيرى! برايش لالايى جيمبو را بزن. دوست داره با اين آهنگ خودشو جمع كنه يك گوشه، چشم هاشو ببنده ، بخوابه. یه وقت یادت نره ها...

بالاخره تصميم گرفتم دل به دريا بزنم و روبرويت بنشينم. چشم در چشمت بدوزم ، رو در رو نگاهت كنم وبعد سر صحبت را با تو باز كنم. اول خودم را معرفى مى كردم، بعدش از تو می خواستم كه خودت را معرفى كنى. آن وقت با هم دست می داديم و من با نرم و آرام دست نوازش بر روى تو می كشيدم و اين طورى با هم دوست می شديم.

- مامان جونى!

- بله عزيزم؟

- يك چيزى بپرسم راستش را به من ميگى؟

بله نازنينم. مگه من تا حالا به تو دروغ هم گفتم؟

- نه. ولى اين يكى را ميخوام راست راستش را به من بگى!

- حالا بپرس ببينم چی می  خواى بپرسى!

- ميخوام بپرسم كه تو منو بيشتر دوست دارى يا پيانوتو؟

- اين چه سئواليه نازنينم!؟ معلومه كه تو رو ميليون ميليون بار بيشتر دوست دارم. از تمام ستاره ها و كهكشان هاى آسمون هم بيشتر دوست دارم، حتى از خود آسمون هم بيشتر...

- دروغ ميگى!... تو پيانوتو بيشتر از من دوست دارى... همه ی وقتت مال اونه، نه مال من... با اون خوشترى تا با من...

- اين چه حرفيه عروسكم!؟ كى اين حرفو بهت زده؟

- خودم فهميدم...

و با دلهره نشست روبروى پيانو. دستش را انگار كه براى نيايش بالا می آورد، بلند كرد و با خلسه اى عارفانه ، گذاشت روى     كلاويه هاى پيانو و به نرمى و آرامى شروع كرد به نوازش كردن كلاويه ها. پيانو با صدايى نرم و محزون به صدا در آمد و با او شروع به صحبت كرد.سعى كرد يكى از آهنگ هايى را كه براى ويولن از حفظ بود روى پيانو بنوازد.اولين چيزى كه به ذهنش رسيد ترانه ی سرنوشت از سمفونى پنج بتهوون بود كه آنقدر دوستش داشت. شروع كرد به نواختن ضربه هاى سرنوشت. هنوز ضربه ی ششم را نزده بود كه زوزه ی گوش خراش ترمز اتومبيلى او را از جا پراند و همزمان با آن جيغ وحشتناكى شنيده شد. قلبش از جا كنده شد و هرى فرو ريخت.

چند بار با تمام وجود فرياد كشيد:

- كلارا! كلارا!... كلارا! كلارا!

و چون جوابى نشنيد، ديوانه وار از جا پريد و دويد پشت پنجره.

- كلارا...كلارا...

آن روز براى آخرين بار نشستم روبرويت و خبر فاجعه را با چند آكورد تب آلود و هذيان آميز به تو دادم. تو خودت همزمان با من از فاجعه با خبر شده بودى، و مقدمه يكى از ليدهاى مرگ كودكان را آماده كرده بودى كه با آن دلداريم دهى، اما ديگر دلدارى اثرى بر من نداشت. ناگهان حس كردم كه تمام وجودم دارد سرد و كرخت می شود. يكباره با جنونى وحشيانه بر تو هجوم آوردم و با تمام قدرت شروع كردم به كوبيدن روى كلاويه هايت، آنقدر ديوانه وار و محكم كه از تو زوزه ی مرگ بلند می شد. و پس از چند لحظه كوبيدن، چشم هايم سياهى رفت و اتاق دور سرم شروع كرد به چرخيدن. ديگر نتوانستم خودم را نگه دارم. سرم را گذاشتم روى شانه ات و از هوش رفتم.

زن با تن پوشى بلند و سراپا آبى به رنگ آسمان روى كاناپه، رو به پيانو دراز كشيده بود و
دست چپش را زير سرش گذاشته بود.گل صورتى رنگ درشتى به طره اى از موهاى بلندش، درست بالاى پيشانيش زده بود. اين گل را كلاراى نازنينش، روز مادر برايش خريده بود . اين يگانه هديه اى بود كه از دخترش گرفته بود و بيش از هر چيز دنيا برايش عزيز بود، حتى بيشتر از پيانوش...

چقدر دلم مى خواست هنگام تدفينم، موسيقى "جزيره مرگ" را بنوازند. تو حاضرى اين آخرين آرزوى مرا برآورده كنى؟ نتش روى سينه ات باز است. آماده گذاشته ام. كافی ست زير لب زمزمه اش كنى. همينقدر برايم كافيست. اين آخرين ترانه اى بود كه با هم خوانديم. يادت می آيد كى بود؟

 

فروردین هشتاد و دو