|
|
|
روایتی دیگر از داستان داش آکل
مهدی عاطفراد
همزمان با کشف جسد بیجان صادق هدایت در گوشهی اتاقش، در سطل زباله گوشهی دیگر اتاق مقداری کاغذ پاره پیدا شد. این کاغذ پارهها را رحمت نامی که روز کشف جنازه در محل حضور داشت، ریخت توی پاکت نان و شلغم و گلکلمی که کنار تخت افتاده بود و همراه خودش برد؛ به این امید که در آن کاغذ پارهها سرنخی از کلاف سردرگم علتالعلل خودکشی دوست نامدارش پیدا کند و با فروش آن به نشریات نبشقبرکن و مردهخوری که کشتهمردهی این جور مطالب جاروجنجالآفرین بودند، به نان و آبی برسد. ولی چون پس از مدتی وصلهپینه کردن آن کاغذ پارهها، لقمهی دندانگیری در میان آن خطوط درهم برهم پیدا نکرد، حوصلهاش سر رفت، کاغذ ها را ریخت توی همان پاکت، درش را با سریشم کیپ چسباند، بعد رویش با خط خوش نوشت: "واپسین یادگار ادبی به جا مانده از مرحوم مغفور صادقخان هدایت، مستخرج از سطل زبالهی گوشه اتاقش، در روز کشف جسد نحیفش." و پاکت را قاطی تلی از کاغذهای باطلهی دیگر انداخت گوشهی انباری زیر شیروانی. سالها بعد از فاجعهی انتحار آن عزیز بزرگوار، و یکی دو سالی بعد از این که رحمتخان ریق رحمت را سر کشید و به دوست نامدارش ملحق شد، روزی یکییکدانه پسرش، که دوست جانجانی من است و از عشق آتشینم به خالق داستان "داش آکل" خبر دارد، از سر کرامت و تفقد، مرا به آن انباری زیر شیروانی هدایت کرد تا شاید در میان تلنبار کاغذهای باطله، چیز به دردبخوری دربارهی هدایت عزیز گیر بیاورم. دست بر قضا زد و چشمم، در میان آن همه آتوآشغال، به آن پاکت کذایی افتاد، و چون نوشتهی رویش را خواندم، انگار خدا دنیا را به من داده باشد، از خوشحالی بال درآوردم. با اجازهی بزرگوارانهی دوست حاتمصفتم، و درحالیکه از شدت قدردانی میخواستم کفشهای خاکآلودهاش را ببوسم، پاکت را برداشتم و با خودم آوردم خانه. از شادی سر از پا نمیشناختم. انگار گرانبهاترین گوهر گیتی را به چنگ آورده بودم. هفتهها طول کشید تا سرانجام موفق شدم کاغذپارهها را به هم بچسبانم و خط یأجوج مأجوج صادق هدایت جانم را کشف رمز کنم. بالاخره پس از کلی تلاش بیوقفه و طاقتفرسای شبانهروزی، آنچه حاصل شد، واپسین دستنوشتهی صادق هدایت بود که نسخهای متفاوت است از همان داستان خیلی مشهور "داش آکل". گویا هدایت که در بیست سال آخر عمر خود همیشه از طرز رخ دادن رویدادهای این داستان ناراضی بود، در واپسین روزهای عمر، و پس از گذشت قریب بیست سال از نگارش نخستین نسخهی منتشرشدهی آن، در صدد ایجاد تغییر و تحول اساسی در این داستان برآمده، نسخهی بهکلی متفاوت دیگری از آن قلمی کرده که انگار این نسخه هم رضایت خاطرش را جلب نکرده و آن را پاره کرده، ریخته بود توی سطل زبالهی گوشهی اتاقش و پس از خوردن یک شکم سیر نان و شلغم و گلکلم، شیر گاز را باز کرده و خودش را از شر همه ماجراهای ناخوشایند زندگی راحت کرده بود. به هر تقدیر من حیفم آمد که دوستداران هدایت را از این آخرین نوشتهی دلنشین او که یادگار واپسین تشعشعات خلاقیت تابناک او و نشاندهندهی آخرین بارقههای روح مبتکر و خلاقش است، محروم کنم. به همین دلیل تصمیم گرفتم با وجود همهی مخاطراتی که محتمل است با انتشار این داستان از هر طرف تهدیدم کند و تمام تهمتها و افتراهایی که ممکن است با این خدمت فداکارانه، مثل سیل از هر طرف به سویم سرازیر شود و متهم به جعل و تحریف و تقلب شوم، پیه همهی این عواقب را به تنم بمالم و این داستان را منتشر کنم، باشد که همگان بخوانند و بدانند که صادق هدایت زندهیاد، در واپسین روزهای زندگی در چه حال و هوایی سیر میکرده و گرفتار چه دغدغههایی بوده است. اینک این شما و این آخرین معلومات صادر شده از صادق هدایت.
داش آکل و کاکارستم دو تا از پیشانیسفیدترین داشهای شیراز بودند. این دو تا داش اگرچه با هم عین کارد و پنیر بودند و چشم دیدن همدیگر را نداشتند، ولی اموراتشان بدون هم نمیگذشت. آن دو فقط توی کلاهتوکلاه شدن با هم معنا پیدا میکردند. اگر روزی لیچاری به هم نمیگفتند یا شاخوشانهای برای هم نمیکشیدند و قمهای حوالهی هم نمیکردند، آن روز برایشان روز نبود. سرشان درد میکرد برای سربهسر هم گذاشتن. تنشان میخارید برای به پروپاچهی هم پیچیدن. دلشان ضعف میرفت برای همدیگر را چزاندن. همهی اهل شیراز هم این را میدانستند و صحبت این دو تا پیشانیسفید که میشد، میگفتند: - داش آکل و کاکا رستم خودمونو میگین؟ اونا به خون هم تشنن، ولی خونشونم واسه هم میجوشه. کم با هم شاخ به شاخ نشده بودند. سه بارش داش آکل کاکا رستم را زمینکوب کرده بود، قمه را فرو کرده بود توی زمین، یک بند انگشتی گلوگاهش. دو بارش هم کاکا رستم پوزهی داش آکل را به خاک مالیده بود، با گزلیک ستون فقراتش را خط خطی کرده بود. بقیه دفعهها یر به یر شده بودند. رجز خواندن کار وقتوبیوقتشان بود. اره دادن و تیشه گرفتن خوراک ظهر و شبشان. تا وقت گیر میآوردند همدیگر را جلوی کس و ناکس میکردند سنگ روی یخ. تا اینکه یک روز داغ چلهی تابستان که داش آکل ولو شده بود روی تختگاه قهوهخانهی "لوطی عشقی" و یله داده بود به پشتی مخملبافت کار کازرون، داشت با بند انگشت سبابهی کبره بستهاش قالب یخ را دور قدح مینا میگرداند، کاکا رستم لهلهزنان وارد قهوهخانه شد، چشمش که به داش آکل افتاد چپچپ نگاهش کرد، همانطورکه دستهی از بناگوشدررفتهی سبیلش را میتاباند، رفت روی سکوی روبهرو چمباتمه زد. بعد رو کرد به شاگرد قهوهچی و با صدایی به بلندی نعرهی یک شرزه شیر، غرید: - آهای جوجه، یه چای دیشلمه بیار واسه کاکات، تلختر از خون دشمن ناکس. لبسوز و لبریز. بدو که هلاکم از عطش. بعد نگاه معناداری به داش آکل انداخت و شروع کرد به کلفت بار کردن: - ما که مث بعضی خالهزنکهای ریشدار نیستیم، عطشمونو با آب یخ بخوابونیم. عطش لوطی رو اول خون دشمن میخوابونه، بعد زهرماری دو آتیشه، این دو تا که دست نداد، برو سراغ چای دیشلمه. بعد نگاهی به دورتادور قهوهخانه انداخت و چون گوشتاگوش را پر دید از نوچههای داش آکل، بیآنکه خم به ابرو بیاورد یا خوف کند، هوارش را بلندتر کرد: - چقدر امروز سگ این دور و ور پلاسه! خدا بده برکت. همهشونم لهله میزنن واسه لت و پار شدن. حیف که سگکشی دون شأن لوطیست. آخه خون سگ که خون نیست، پیشاب خره... پس چی شد این چایی سگ مصب؟ نوچههای داش آکل با چشمهای براقشده، نیمخیز شدند تا بپرند روی کاکا رستم، حقش را بگذارند کف دستش، اما نگاه ناهیانهی داش آکل با یک نهیب همگی را نشاند سر جایشان. کاکو لنگش را روی شانه جابهجا کرد. استکان لب طلایی کمر باریک را پر کرد از چای آب زیپو. استکان را گذاشت توی نعلبکی لب پریدهای که یک وقتی نقش ناصرالدینشاه وسطش نشسته بود و به مرور زمان لعابش ریخته، فقط سبیلهای کلفت ناصرالدینشاهش، حاشیه آن جا مانده بود. نعلبکی را گذاشت توی یک سینی ورشوی کوچک، با دلخوری تمام آمد طرف کاکا رستم. کاکا رستم عربدهی غرایی کشید: - د بجنب حیف نون. یادت ندادن وقتی رستم فرمونت میده، آب دستت هست بذاری زمین، با سر بدوی دنبال فرمونش؟ داش آکل آرام و شمرده گفت: - چه خبره بچه مزلف، اینطور دور ورداشتی؟ باز یه بست زیادتر از کیلت زدی، اینطور خودتو گم کردهای، رستمافندیپیزی؟ فکر عواقب این جور نالوطیگریها رو هم کردی؟ کاکا رستم بیآنکه چشم توی چشم داش آکل بیندازد، تفی از سر تحقیر انداخت زمین و جواب داد: - نالوطی اون دو رویههای دغلبازن که جلو مردم جانماز معرفت آب میکشن، توی خلوت هزار و یه جور بامبول میزنن، هزار تا حقو ناحق میکنن. کاکو سینی چای را گذاشت جلو کاکا رستم، درحالیکه چشمک معناداری به بغل دستیاش میزد، گفت: - این هم چای دیشلمه ارباب خودم. تلختر از خون دشمن. لبسوز و لبریز. دوروبریهای کاکا رستم پقی زدند زیر خنده. یکی گفت: - چه چای خوش رنگ و آبی! دیگری گفت: - به آبدهن مرده گفته زکی! کاکا رستم که تازه چشمش افتاده بود به استکان چای، با غیظ قندان سنگی روی میز را برداشت، پرت کرد طرف کاکو و داد زد: - وایسا ببینم حیف نون. اینو ببر بریز رو قبر ننهت. قندان از بغل گوش کاکو رد شد، خورد به سماور برنجی، سماور را از آن بالا پرت کرد پایین. داش آکل نهیب زد: - آروم نالوطی. آروم. چه خبرته نسناس؟ فلفل ریختن تو تنبونت این جور هار شدی؟ حقته بدم از بیضه آویزونت کنن دروازهقرآن تا عبرت نالوطیهای نسناس شهر بشی. زبونتم باید بدم از حلقومت بکشن بیرون، بندازن جلو سگ. یکی از پامنبریخوانهای داش آکل تکمضراب زد: - زبون گوشت تلخو سگم پس میزنه، لوطی. داش آکل گفت: - شیر مادرت حلالت که گل گفتی. کاکا رستم که از جا بلند شده بود، گفت: - حق داری بلبلزبونی کنی نابکار. بایدم کبکت خروس بخونه. آخه حاجیصمد ریق رحمتو سرکشیده، مجلس عزاش جشن دومادی تست. داش آکل باناباوری گفت: - حاجیصمد رحمت حق رفته؟ دروغ نگو نالوطی! - دروغم چیه؟ رفته لا دست باباش. قعر اسفل السافلین. - پشت سر مرده لیچار نگو، نالوطی مردهخور. برو به مردهخوریت برس. برو شیکمی از عزا درآر. برای ما که از هفت دولت آزادیم چه توفیری میکنه حاجیصمد زنده باشه یا نباشه؟ تو باید مرغت قدقد کنه که چند شبی سورو ساتت به راهه، قیمه قورمهای میریزی تو خندق بلا. کاکا رستم سکه طلایی انداخت توی دخلی که روی پیشخوان بود و به قهوهچی گفت: - اینم خسارت سماورت. این شاگردتم بهتر از این ادبش کن تا آدم خودشو بشناسه. بلد نیستی بسپرش دست کاکات تا حسابی آدمش کنه. بعد همانطورکه میرفت طرف در، بلند، طوری که همه بشنوند، گفت: - مردهخور اون حروم لقمهاییه که شده وکیل وصی حاجیصمد. رنگ از رخسار داش آکل پرید. هاجوواج گفت: - وکیل وصی حاجیصمد!؟ چی داری میگی نالوطی!؟ کاکا رستم یک پایش توی قهوه خانه یک پایش بیرون، گفت: - یعنی تو خبر نداری جن بوداده، یا خبر داری خودتو میزنی به کوچهی علیچپ؟ حالا دیگر خوب نونت افتاده تو روغن، خوب لفتولیس کن، نامرد. لقمهی حروم صمد فقط از گلوی حروملقمههایی مث تو میره پایین. و از قهوهخانه زد بیرون. برق عجیبی در چشمهای داش آکل درخشید که بعضیها دیدند، بعضیها ندیدند. داش آکل با خودش فکر کرد: - حاجیصمد مرده!؟ من که باورم نمیشه. حاجیصمد، با اون همه مالومکنت، با اون همه ثروت و منزلت، رفته زیر خاک سرد مهلکت!؟ باور کردنی نیست. نصف شیراز مال اون بود. حاجی که صحیح و سالم بود. همین پریروزا بود ته یه پاتیل رنگینکو با هم درآوردیم. از لپهاش خون میچکید. دو دست کلهپاچه رو یه نفس میرفت بالا. حالا اون همه مالومنال به کی میرسه؟ به یه مشت بچهصغیر کور و کچل؟ یا یه ضعیفهی روبنده به روی مرده شوی؟ بعد با صدای بلند، طوریکه همه بشنوند، گفت: - خدا بیامرزه حاجی رو. خدا رحمتش کنه. مرد حق بود. خدا با شهدای دشت کربلا محشورش کنه. ولی اگه این زری که این نالوطی زد راست باشه، هیچ کار خوبی نکرده واسه ما دردسر درست کرده. و از جا بلند شد تا برود سر و گوشی آب بدهد، ببیند اوضاع از چه قرار است. وقتی داش آکل و نوچههایش رسیدند منزل حاجیصمد، صدای شیون واویلا از اندرونی بلند بود. با ورود داش آکل به بیرونی، سیاهپوشهایی که دورتادور اتاق نشسته بودند، صلوات ختم کردند و همگی زیر پای داش آکل بلند شدند. همه متمولین و متمکنین شهر جمع بودند. ریشسفیدها، سرشناسها، خرپولها، پهلوبهپهلوی حلواخورها، بادنجان دور قاب چینها، طفیلیها، داشها، لوطیها و نالوطیها. داش آکل با صدای بلند برای تمام خفتگان در خاک طلب مغفرت کرد و فاتحهمعالصلواتی گفت، رفت بالای مجلس، در جایی که برایش باز کرده بودند، چندک زد. هنوز ننشسته، خبر ورود داش آکل به اندرونی رسید و بعد از چند دقیقه پیغام آوردند که ضعیفهی حاجیصمد در اندرونی منتظر داش آکل است و واجبالعرض. داش آکل بلند شد. با راهنمایی پسربچهی هفت هشت سالهی حاجی روانهی اندرونی شد. وسط اتاق پنجدری که طاقچههایش پر بود از آنتیکجات و کف آن قالیها و قالیچههای ابریشمی تخته به تخته روی هم چیده شده بود، پرده کشیده بودند. داش آکل نشست این طرف پرده. صدای نفسهای هقهقآلود آن سوی پرده نشان میداد که زن حاجی آن ور منتظر داش آکل نشسته است. داش آکل با صدایی بم و گرفته گفت: - آبجی تسلیت. سرت سلامت. خدا بیامرزه مرحوم حاجی رو. الحق که مرد بزرگواری بود. اوساکریم با مقربین درگاهش محشورش کنه. هرچی خاک اونه عمر شما و بچههاش باشه. مرد حق بود حاجی. وقتی خبرو شنفتم کمرم شکست. انگار داداش تنی خودم طوریش شده باشه، به همین شاهچراغ که غلوم خونه زادشم، ده سال پیر شدم. زن حاجی با صدای بغضآلود گفت: - خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه. خدا به شما عمر با عزت و منزلت مرحمت کنه. ما که خوار و ذلیل شدیم، تموم شد رفت. موندیم بیکس و بیسایه سر. داش آکل زن حاجی را دلداری داد: - این حرفها کدومه آبجی؟ پس ناسلامتی ما چی کارهی ولایتیم؟ یه باره بگو لولوی سر خرمنیم. تا چاکرتون زنده است هیچ غمتون نباشه. از همه نظر غلومیم. - خدا از عزت و اعتبار کمتون نکنه. - خوب آبجی، فرمایش؟ - اختیار دارید. فرمایش کدومه؟ التماس دعا. - ترو خدا شرمنده نفرماین. محتاجیم به دعا. حالا امرتونو بفرماین تا زحمتو کم کنم. - زحمت کدومه؟ شما رحمتین. ماییم که مزاحم شماییم. - اختیار دارین، آبجی. خوب میفرمودین. - غرض از مزاحمت این که حاجی خدا بیامرز قبل از چونه انداختن، در حضور همه، از کس و کار و قوم و خویش، شما رو به عنوان وکیل وصی خودش معرفی کرد، گفت قیم بچه صغیرای من آق داش آکله. خدا بیامرزدش، همیشه ذکر مناقب شما نقل دهانش بود. همیشه میگفت اگه توی تمام شیراز یه مرد با مرام پیدا بشه، همین آق داش آکل خودمونه، میگفت آق داش تاج سر لوطیا و داشای شهره. میگفت من به دو تا چشم خودم گاهی بیاعتماد میشم ولی به اون نه. میگفت داش آکل از داداشام امینتره، از تموم معتمدای شهر معتمدتره . داش آکل گفت: - اختیار دارین آبجی. این خبرا هم نیست. حاجی چوبکاری کرده، بندهنوازی فرموده. چشماش خوشبین بوده. وگرنه این لات آسمون جل کجا، این فرمایشا کجا!... اما کاشکی قبلش یه نیمچه صلاح مصلحتی با این حقیر سراپا تقصیر میکرد، نظر غلومشو جویا میشد. آخر مای آواره آسمون جل رو چه به این غلطای زیادی! ما این کاره نیستیم باجی. اینطوری بدجوری دستوبالمون میره تو پوست گردو. زن حاجی با غمزه و کرشمه صدایش را نازک کرد و پر از عشوه گفت: - پس میخواین من و صغیرای کوروکچلمو بیسایه سر ول کنین به امون خدا؟ میون این همه گرگ و روباه و شغال درنده؟ تا هزار بلا بیارن سرمون، مال و اموالمونو ببرن، ناموسمونو به باد بیعفتی بدن؟ داش آکل پشیمان از حرفی که زده بود، گفت: - نه باجی. اجازه ندادی عرایض غلومت تمام بشه. میخواستم عرض کنم، حالا که دیگه کار از کار گذشته، وزرووبال این کار دامنگیرمون شده، چه فایده از گله شکایت؟ به روی چشم، آبجی. از حالا به بعد شما و یتیمای حاجی، کس و کار خودمین. مخلص همگیتونم هستم. شاهرگ گردنم بره نمیذارم کوچکترین نگاه چپی به مال و منال و ناموستون بشه، که ناموس حاجی ناموس منم هست، آبروتون آبروی غلومتونه. زن حاجی داش آکل را دعای خیر کرد: - خدا خیرت بده. خدا از بزرگی و بزرگمنشی کمت نکنه. خدا سایه تو از سر من و بچههام کوتاه نکنه. یک لحظه پرده رفت کنار تا پسرک حاجی صمد برای داش آکل قهوه بیاورد. ناگهان چشمهای داش آکل افتاد به چشمهای مرجان، دختر چهارده سالهی حاجیصمد، که پشت پرده کنار مادرش نشسته بود، داشت با کنجکاوی به صحبتهای داش آکل و مادرش گوش میداد. یک دم نگاه مرجان و داش آکل به هم گره خورد، بعد پرده افتاد. مرجان که دستپاچه شده بود، هولکی چادریزدی گلدارش را که افتاده بود روی شانهاش، کشید سرش: - واه واه خدا به دور! داش آکل که این قدر تعریف از مردونگیش میکنن، این غول بیشاخودم بدترکیبه!؟ چه بد دک و پوز! زهرهمو آب کرد با اون صورت پرزخموزیلیش. دیدن روش کفاره داره به خدا. اون چاکها چی بود رو پیشونیش؟ غلط نکنم باس کار دست رستم خودم باشه. چه چشمای ورقلنبیدهی هیزی! میخواست منو بخوره با اون نگاه ناپاکش. واه واه واه! این هیولا میخواد بشه قیم ما؟ خدا به دور! قربون قد و بالای رعنای رستم خودم. یه تار موشو با صد تا از این بدترکیبای غولتشن عوض نمیکنم. حیف که حاج آقام چشم دیدن رستمو نداشت، واسه همینم دشمن خونیشو کرد قیم ما تا رستمو بچزونه. خدا خودش آخر و عاقبت این ماجرا را ختم به خیر کنه. داش آکل هم که همان یک نگاه کارش را ساخته و مثل گزلیک تا ته قلبش فرو رفته بود، پیش خودش گفت: - باغت آباد انگوری! چه آتیش پارهای! چه دلبر مهپیکر سیمینبری! خوار و ذلیلم کرد با اون نگاه شوشکهکشش. از آن روز داش آکل شد سرپرست بچهصغیرهای حاجی و سایه سر بیوه ضعیفهاش. کارش شد سر و سامان دادن به زندگی این بچه یتیمها و ضبط و ربط اموال بیصاحب ماندهشان. کسی که تمام عمر را به لاابالیگری و ولمعطلی گذرانده بود و پایبند هیچ قاعده و مرامی نبود جز مرام لوطیگری، حالا شده بود راست و ریس کن کار اهل بیت حاجیصمد و تحصیل دار مال و منالشان. دیگر بیکاری و بیعاری را گذاشته بود کنار و تن داده بود به بیگاری. از خروسخوان تا بوق سگ، سگ دو میزد برای زیاد کردن مال بچهیتیمهای حاجی صمد. در کنار آن همه سگ دو زدن، خیلی هم تقلا میکرد خودش را در دل اهل بیت جا بکند و بهخصوص قاب زنحاجی را بدزدد. از جان و دل برایشان مایه میگذاشت و جان میکند. مراقب بود یک پاپاسی از اموالشان حیف و میل نشود. خودش را جر میداد که روزبهروز پولشان بیشتر از پارو بالا برود. کسی جرأت نداشت نگاه چپ حتا به کلفتهای خانه بیندازد یا نازکتر از گل به اهل بیت بگوید که شکمش سفره بود، تکهبزرگش گوشش. این همه دل سوزاندنهای داش آکل باعث بدگمانی شکاکها و دریوریگوها شده بود. بازار شایعه پشت سر داش آکل داغ بود. دشمنان و بدخواهان و حسودان به تکاپو افتاده بودند و با شایعات بیپایهواساس صدتا یکقاز داش آکل را بدنام میکردند. تنگنظرها از آن طرف سعی میکردند با ردیف کردن دروغهای شاخدار داش را بیآبرو کنند. حرفمفتزنها بسته به میزان دل و جرأتشان، در گوشی یا به صدای بلند میگفتند: - داش آکل چشم طمع به مال حاجی دوخته. این همه موسموس کردنش به خاطر چشم داشتییه که به دختر حاجی داره. داش آکل سنگ خودشو به سینه میزنه، برای خودش پستون به تنور میچسبونه. داش آکل جایی نمیخوابه که آب زیرش بره. داش آکل از اون مرد رندای پاچه ورمالیدهست که ختم دغلبازی و پشتهماندازیاند، او درسشو خیلی خوب بلده ، خوب میدونه چطوری از آب کره بگیره... اغلب این حرف ها هم ساخته پرداختهی کاکارستم و نوچههایش بود. البته خود داش آکل هم در دامن زدن به این شایعات بیتقصیر نبود. چند بار پیغام پسغام فرستاده بود برای زنحاجی که درست نیست مرد نامحرمی مثل او وقت و بیوقت وارد خانه زندگی آنها بشود، اگر یک صیغهی محرمیت بین او و مرجان خانم خوانده شود، هم او از محظور درمیآید، هم آنها دیگر این قدر معذب نیستند. زنحاجی از خدایش بود که مرجانش را بدهد به داش آکل. چه وصلتی میمونتر از این؟ چه دامادی بهتر و برومندتر از داش آکل؟ چشم و چراغ خاک پاک شیراز. تاج سر رادمردان آن خاک داش پرور. چه اهمیت داشت که داش سی و اندی سال مسنتر از مرجان بود؟ مرد سنوسالدار مجربتر است و خیلی بهتر از این جوانهای قرتی پیزوری که دهانشان بوی شیر میدهد و تازه پیشابشان کف کرده، بلد است دختر جوان و جاهل را راه ببرد و ضبط و ربط کند. اما مرجان هیچ جور زیر بار این وصلت نمیرفت، همیشه با تهدید به خودسوزی دهان زنحاجی را میبست. میگفت اگر به این وصلت نکبت مجبورش کنند مرگ موش میخورد، خودش را از شر آن غول بیشاخ و دم راحت میکند. زنحاجی هم که یک دندگی و سرتقی دختر بدلجش را میشناخت، دودل بود و هی دست دست میکرد تا بلکه دخترک چموشش سر عقل بیاید، دست از سرتقی و لجبازی بردارد. تمام کلکل کردنهای تمامیناپذیر زنحاجی و دخترش، همراه با شاخ و برگهای اضافی، توسط کلفتهای اندرونی، برده میشد بیرون و یک کلاغ چهل کلاغ پخش میشد در تمام شهر، تا نقل محافل و مجالس شود. به این ترتیب ظرف مدتی کوتاه دیدی منفی نسبت به داش آکل در اذهان شیرازیهای ظلمستیز و مظلومدوست پیدا شد و داش آکل شد ظالم زورگویی که میخواهد دختر مظلوم یتیمی را به زور صاحب شود. از طرف دیگر، داش آکل هم با وعده وعیدهای سر خرمن، دم کلفتها را دیده و از زیر زبان آنها بیرون کشیده بود که بین مرجان و کاکا رستم سر و سّرهاست و آن دو تا به هم نظر مساعد دارند، گاهی دور از چشم اغیار با هم نظربازی و راز و نیاز میکنند و قول و قرار میگذارند. با سر به نیست شدن یکی از بچهحاجیهای خرپول شیراز که مادر و خواهرش را به خواستگاری مرجان فرستاده بود، بازار شایعات دربارهی داش آکل داغتر شد و اسمش به بدنامی بیشتر سر زبانها افتاد. بیشتر از همه هم کاکا رستم پشت سر داش آکل لیچار میگفت. خیلی رسمی در ملاء عام او را متهم کرد به قتل آن پسرحاجی. هر جا مینشست، میرفت بالا منبر که داش آکل قاتل آن جوان بدبخت است. این لغزها را نوچههای داش آکل به گوشش میرساندند و داش در حالی که از شدت غضب دندان قروچه میکرد و خون خونش را میخورد، دندان صبر روی جگر میگذاشت و غیظش را فرو میداد. فقط مترصد فرصتی مناسب بود تا حسابش را با کاکا رستم تسویه کند. زبان آن نابهکار را از حلقومش بیرون بکشد، بیندازد جلو سگ. شبها که با مرمرک، طوطی عزیز کردهاش تنها میشد، سر درد دلش باز میشد و آنچه از غم و غصه و پریشانخاطری در دل داشت، پیش مرمرکش میریخت روی دایره، عقدهی دلش را پیش این تنها کس و کارش وا میکرد. آخرش هم کار به خط و نشان میکشید: - دونسته باش مرمرک، یه درسی به این رستم نالوطی بدم که هیچ وقت فراموشش نشه. بلایی سرش بیارم که به داستانها بنویسن. از وسط چهار شقهاش می کنم، آویزونش میکنم از چهار دروازهی شهر. قیمه قیمهاش میکنم. حالیته چی میگم مرمرک؟ مرجان مال داش آکله، با تموم مال و منالش. اینو به همه حالی کن مرمرک... بعد آهی عمیق از ته دل میکشید و میخواند: - مرجان، بنازم به چشم سیات. مرجان، بنازم به ناز و ادات. مرجان، بنازم به مال بابات. بالاخره زمان تسویهی حساب رسید و یک شب که کاکا رستم لول و پاتیل از خانه ملااسحق جهود بیرون میآمد، داش آکل مثل عزرائیل سرش خراب شد و همانطورکه یقهاش را میگرفت، هوار کشید: - نامرد نالوطی، اشهدتو بگو که اجلت سر رسیده، میخوام عینهو سگ بکشمت تا دیگه تو کار من موش ندوونی. و قبل از آن که کاکا رستم فرصت کند دست ببرد به گزلیکی که پر شالش بسته بود، داش آکل شوشکهاش را ناحق فرو کرد توی جگر سیاه کاکا رستم. کاکا نعرهی ناحقی کشید و غرق خون سرنگون شد. داش آکل که خیال میکرد فاتحهی رقیب خوانده است، خودش را کنار کشید تا دست و بالش به خون نجس دشمن آلوده نشود. کاکا رستم در آخرین لحظهی قبل از سقوط، با واپسین رمق باقی مانده، گزلیکش را بیرون کشید و با تمام قوا از پایین فرو کرد توی قولون داش آکل، که نعره داش رفت هوا و فریاد کشید: - سوختم... الو گرفتم...مردم... و بعد دمر افتاد زمین. دو سه روز بعد از این خون و خونریزی، پس از این که نعشها را با عزت و احترام تمام، توی صحن شاهچراغ به خاک سپردند و مراسم عزا را آبرومندانه، آنطوریکه شایستهی پیشانیسفیدترین داشهای شیراز بود، برگزار کردند، یک روز که چند تا از معتمدهای محل برای بردن اسناد املاک و مستغلات حاجیصمد وارد اتاق داش آکل شدند، مرمرک را دیدند که به انتظار داش آکل گوشهی قفس کز کرده و دارد بلند بلند میگوید: - مرجان... بنازم.... به .... مال .... بابات.
خرداد ۸۱
|
|
|
نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است. |