دفتر " یاهو مسنجر" دفتری است شامل چند داستان کوتاه که به خاطرات من از دوران آشنایی با  چت روم های این مرکز جادویی و گروه ها و کلاب های یاهو مر بوط می شود و برخی از آن ها نوشته شده و اغلب هنوز نوشته نشده است. از این دفتر، داستان " سارا در کافه شوکا" را بر گزیده ام.

 

     سارا در كافه شوكا

 

 

 

 

در يکي از chatRoom هاي ياهو، به اسم " بچه هاي با صفاي بيوفا " با ميشولاك آشنا شدم و چند دفعه اي با هم چت كرديم.وقتي فهميد كه طنز نويسم و اهل شوخي و خنده، گفت كه يك كلاب خيلي خيلي توپ سراغ دارد كه يك يك است و جاي بر و بچه هاي جوان پر شر و شور شلوغ و شيطان ، و خوراك خيلي خوبي براي من و نوشته هايم مي تواند باشد. پيشنهاد كرد كه در آن عضو شوم.اسم كلاب را هم گفت :"كافه شوكا".من هم كه كنجكاو شده بودم با اين بچه هاي شيطان پر شور و شر آشنا شوم، قبول كردم و همان روز مرا invite كرد و من هم در جا Accept كردم و شدم عضوي از هفتاد و چند عضو كافه شوكا.
founder هاي اين كلاب دو تا دختر جوان دانشجو بودند ، با ID هاي shadi_sh_27 و zoha12
كه هم كلاسي و دوست هاي جان جاني هم بودند و از بس هم ديگر را دوست داشتند جانشان براي هم پر ميزد. بچه هاي ديگر هم اغلب همكلاسي هاي اين دو تا يا قوم و خويش هايشان بودند و با حال ترينشان اين ها بودند:
sahamjoon ,barreh_koochooloo ,sisinasnas ,reza_jafa,gigthebig, hyaghoobi, khashi_h, page_minor ,mmm_mahrad, hobnobi و چند تاي ديگر.
فعاليت اصلي اين كلاب بحث كردن بود. دو سه هفته يك بار يك Topic مطرح مي شد و در بارهً آن اعضا بحث و جدل مي كردند و گاهي هم از حد كل كل كردن مي گذشت و تبديل مي شد به جنگ و جدال لفظي و گاهي هم اسباب كدورت مي شد و به شكرآب شدن روابط منجر مي شد كه آن وقت با پا در مياني يكي از فاندر ها مشكل حل مي شد و غائله فيصله پيدا مي كرد، و مجلس آشتي كنان راه مي افتاد. در سه بار هم Date گذاشتند، با بر و بچه ها رفتيم بيرون، ناهار را دسته جمعي با هم پيتزا خورديم و از نزديك با هم آشنا شديم. اغلب در سنين بين 18 تا 25 سال بودند و مسن تر از همشان من بودم كه شيرين جاي پدرشان بودم!
اما يكي از جالب ترين خاطره هايم از اين كلاب ، ماجراي سارا و "بي اف"ش بود. اين از آن خاطره هاييست كه هيچ وقت از يادم نمي رود.ماجرا از اين قرار بود كه يك روزs_sara_m يك msg پر از آه وناله گذاشت در كلاب كه در عشق براي بار دوم شكست خورده است! نوشتهً سارا اين طوري بود:
" سلام. من دوباره در عشق شكست خوردم.اون ديگه منو نمي خواد.اون با احساسات من بازي كرد.اون منو له كرد.من براي دومين بار در زندگيم شكست خوردم.دارم ديوونه مي شم،ديوونه! دلم ميخواد فرياد بكشم، تا همهً عالم و آدم خبردار بشن كه دلم واسهً بار دوم شكست. بابا جون،آخه منم آدمم، به خدا، منم دل دارم.همه فكر مي كنند كه من خيلي قوي هستم، ولي اين جورا شم نيست به خدا، همه ميگن،من هر اتفاقي برام ميفته با منطق باهاش برخورد مي كنم و بي خيال ازش مي گذرم، ولي در اين يه مورد من نه منطق حاليمه نه بي خيالي. خوش به حال شمايي كه نه كسي را دوست داريد و نه تا حالا دل به كسي بستيد.مرس از اين كه msg منو خونديد.دلم سبك شد ، چون مي دونم كه كسي هست كه به حرفم گوش بده. Bye All
از ساعتي بعد از اين كه سارا اين msg را post كرد، سيل همدردي با او سرازير شد و چاره انديشي ها و راه و چاه نشان دادن ها و چه بكن چه نكن ها!
خانم nadia_1346 كه روان شناس اين كلاب است ، طي متن مفصلي با سارا همدردي كرد و كلي در بارهً چم و خم هاي روابط دوستانهً دختر و پسر و فرق دوستي با عشق نوشت.نوشتهً ايشان اينطوري شروع مي شد:
"سلام سارا جون.خيلي از شكست عاطفيت متأسفم.اينو صادقانه ميگم كه شكست عاطفي هر دختري قلب منو مي شكونه و اشكمو در مياره.من چيز زيادي نمي تونم بهت بگم چون الان در وضعيتي هستي كه هيچ حرفي روت اثر نداره و دلداري هاي بخار معده اي بدتر عصبيت مي كنه.الان دلت مي خواد فرياد بكشي، جيغ بزني، مثل ابر بهار اشك بريزي، ناله سر بدي.همهً اين كارها را بكن عزيز دلم.اگر سبكت مي كنه گريه كن.اونم نه گريهً معمولي ، بلكه هايهاي به پهناي صورت، با اشك هاي آتشين. اگر تسكينت ميده فرياد بزن، داد بكش.خلاصه هر كاري كه برات لازمه بكن تا غم و غصه هات حسابي بريزه بيرون، توي قلبت جمع نشه...چون اگر اون جا جمع بشه يه زخم مزمن چركين درست ميكنه و اين براي آيندهً قلبت هيچ خوب نيست..."
و بعدش كلي در بارهً اين موضوع بحث كرده بود كه عشق بايد دو طرفه باشد و عشق يكسره مايهً دردسر است،و فرزند چنين عشقي عليل و ناقص است و از اين جور حرف ها، و بعد از اين نوشته بود كه با يد از شكست هاي ناشي از عدم تفاهم در همان مراحل اوليهً رابطه، خيلي هم خوشحال بود، چون اگر اين عدم تفاهم ها در همان مراحل اوليهً خودش را نشان ندهد، احتمالا موقعي خودش را نشان خواهد داد كه خيلي دير شده و رابطه حسابي پيشرفت كرده، وابستگي عاطفي شديد شده و آن وقت، دل كندن خيلي سخت خواهد بود و به قيمت رنج و عذاب هاي شديد تمام خواهد شد. و ادامه داده بودكه:
" تو فكر مي كني كه هيچ كدوم از اين زندگياي زناشويي كه به بن بست مي رسه ،يا مبتلا به سردي و دلزدگي ميشه، و دو طرف دشمن هم مي شن، توي سر و كلهً هم مي زنند، هر روز خدا بينشون بزن بزن و سر و كله شكوندنه، و جنگ و دعوا، و يا كارشان به دادگاه خانواده و طلاق مي كشه يا همديگرو يه عمر با انزجار تحمل مي كنند و مي سوزند و مي سازند،اولش با عشق آتشين شروع نشده و دو طرف خودشونو از ليلي و مجنون كمتر مي دونستند!؟"
آخرش هم از سارا خواسته بود كه وقتي حالش جا آمد و توانست با مشكلش كنار بيايد، بنشيند و از سر حوصله و انديشه، رابطهً عاطفيش را بگذارد زير ذره بين و حسابي و موشكافانه حلاجيش كند و عيب و ايراد هايش را پيدا كند.نامه اين جوري تمام شده بود:" سارا جون خيلي باهات حرف دارم.حيف كه امروز ميرم سفر ،پس فردا بر مي گردم.اميدوارم تا وقتي بر مي گردم حالت خيلي خيلي بهتر شده باشه و مشكل به كلي حل شده باشه،ولي اگر دوست داشته باشي و تسكينت بده، باز هم برايت خواهم نوشت .آخه ميدوني؟ رشتهً من روان شناسيه و تخصصم در مشاوره است.بنابرين در برخورد با مسائل و مشكلات عاطفي خيلي هم بي تجربه نيستم و به اقتضاي شغلم هر هفته با چند تا از اين جور مورد ها سر و كار دارم. و گوشت را بياور جلو تا در گوشت بگم، كسي نشنوه((( از تو چه پنهون كه خودم هم در اوايل جووني دو بار شكست سخت عاطفي خوردم و اشك ها ريختم كه نگو و نپرس، و الان كه فكر مي كنم مي بينم كه چه خوب شد، اون رابطه ها به شكست منجر شد،چون بعدش يه پيروزي بزرگ قسمتم شد و حسابي جبران اون ناراحتي ها رو كرد و طعم شيرين خوشبختي رو به من چشوند)))... اميدوارم كه به زودي زود قسمت تو هم يك پيروزي خيلي خيلي بزرگ، حتي بزرگ تر از مال من بشه و تو هم عاقبت به خير و خوشبخت بشي. قربان شكل ماهت.ناديا"
بقيه هم هر كدام به فراخور حوصله و وقتشان با سارا همدردي و او را راهنمايي كردند. zoha12 نوشت:
"سارا جان سلام. نمي دونم توي اين شرايط چي مي تونم بهت بگم! چون خودم ميدونم كه آدم توي اين شرايط حال و حوصلهً اين كه يكي بخواد بيخودي دلداريش بده رو نداره! توي اين جور موقع ها بهترين راه حل ،گذشت زمانه، و طي اين گذشتن زمان بايد خودت هم سعي كني كه به خودت كمك كني. حرف هاي خانم nadia_1346 اونقدر كامل بود كه من نمي دونم ديگه چي بايد بهش اضافه كنم! ولي خيلي خوشحال ميشم كه اگر كمكي از دست ما بر مياد بهت كمك كنيم و بتونيم مثل دوستاي خوب به حرفاي هم گوش بديم. اميدوارم كه هميشه موفق و شاد باشي."
reza_jafa مثل هميشه مختصر و مفيد نوشت:Live To Win داره !!!and To Fail
amirali_ ampf نوشت: Look Sara! The sky begins here

gigthebigنوشت: " سلام سارا خانم.حال و احوال؟ اميدوارم هميشه دلتون شاد باشه. به نظر من آدم وقتي دوست ميشه دو حالت داره، يا جدايي هست يا ازدواج. در سن شما بالطبع حدود 80% نميخوان ازدواج كنند، و يه چيز را بايد هميشه در ذهنتون داشته باشين ،و اون اينه كه آخر دوستيتون جدايي هست، بنابرين هيچ وقت نبايد به كسي اينقدر وابسته بشين كه اگه ازش جدا شدين ناراحت بشين يا براتون مهم باشه.اميدوارم كه در دوستي هاي ديگرتون تا مطمئن نشدين به كسي علاقمند نشين، وقتي هم علاقمند شدين هميشه يادتون باشه كه آخرش جدايي هست، بنابرين خيلي وابسته نميشين و هر وقت دوستتون شما رو تنها بگذاره ناراحت نمي شيد و براتون مهم نخواهد بود.اميدوارم در زندگي موفق باشيد.خداحافظ "
amirali_ampf دوباره نوشت:
" ميدوني سارا؟ من فكر مي كنم كه تو با bf ديگه زيادي راه مياي و واقعا فكر مي كني طرف تحفهً نطنزه!! اينطور هم كه نميشه. اون وقت هر بار كه با طرف به هم مي زني يه فاجعه ميشه.بابا سارا ايوللا!! اگه من جاي تو بودم ،بعد از 5،6 نفر ، براي ديدنم بايد از تيمارستان وقت مي گرفتين! ولي از شوخي گذشته، اگه بخواي هر دفعه ماجرا رو اينقدر جدي بگيري، واست مشكل جدي به وجود مياد. بعضي وقتا آدم بايد برگرده و به خودش نگاه كنه،ببينه كيه و چكار داره مي كنه. بعضي وقت ها هم كه براش مشكلي پيش مياد يا فكر مي كنه حسابي خرابكاري كرده ، نبايد بشينه هي غصه بخوره، بايد وايسته و جلوشو نيگاه كنه. گذشته گذشته، آينده رو بچسب!!! اگه قرار باشه وقتي آدم به يه دونه "نه"ي كوچولو برخورد مي كنه اينقدر غصه بخوره كه ما الان توي عصر حجر بوديم!پس پاشو و به جلو برو (البته با نيم نگاهي به آينده) سفت و محكم (لبخند يادتون نره!!!) به اميد عشقي حقيقي و پاينده. اميدوارم كه دفعهً بعد تو پسره رو دك كني
as i said before: look!! The sky begins here
كار همدردي با سارا به جايي كشيد كه mmm_mahrad كه يكي از فعال ترين بچه هاي كلاب و علاوه بر آن شاعر كلاب بود، شعري را كه براي كلاب كافه شوكا سروده بود، تقديم كرد به سارا و خطاب به سارا اينطور نوشت:
" سارا جان. همدردي منو هم بپذير، ولي از جدي گذشته چه خبره اينطور شلوغش كردي!؟ آخه نبايد آش عشق رو اينقدر داغ و شور كرد كه باعث عذاب آشپز و آش خور بشه! و نبايد اينقدر مسائل گذراي زندگي را جدي گرفت...تازه از همهً اين حرف ها گذشته،من بدبخت پنجاه دفعه در عشق شكست خوردم، يكي نپرسيد: عمو خرت به چند؟... حالا تو با دو بار شكست خوردن اين چه الم شنگه ايه كه راه انداختي و اينطور ننه من غريبم درآوردي؟ فكر كردي جت هوا كردي يا شاخ غول رو شكستي؟آقا قبول نيست! نامرديه!...اما همه اين حرف ها محض شوخيه و واسهً اينه كه تو اخمات وا بشه و از مد غصه خوردن و آب غوره گرفتن بياي بيرون... يك قصيدهً غرا هم براي كافه شوكا سروده ام كه همين جا به تو تقديمش مي كنم تا بخواني و بخندي و دلت وا بشه، تقديم نومچشم بعدا واست مي فرستم. همدرد ديرينت و كسي كه به اندازهً موهاي سرش در عشق شكست خورده(اگر چه از تو چه پنهون سرش بگي يا نگي كچل كچله!!!)- ام ام ام-مهراد
قصيده تقديم شده با اين ابيات شروع مي شد:
كافه اي داريم بس دلچسب و خوب و دلربا .........هست نام دلكش و فرخنده اش كافه شوكا
مي درخشد چون جواهر گردن ياهو كلابز ..........گوهري پر ارج باشد يا كه گنجي پر بها
آدرسش را گر كه خواهي اي نگار دلنشين .......... سايت ياهو را بياب و در درون آن درآ
قسمتي دارد كه باشد نام آن قسمت كلاب ............. بر سر بخش كلاب تاج است اين شوكاي ما
و بعد از چند بيتي كه در بارهً وفا و صفاي اعضاي كلاب گفته بود ، شروع كرده بود به تملق فاندرهاي كلاب را گفتن و هندوانه زير بغلشان گذاشتن و آن ها را رسانده بود به عرش اعلا ( shadi_sh_27هميشه با شنيدن اين چاپلوسي ها مي گفت: آي آي آي ...گوشم دراز شد!!!!) و بالاخره پس از كلي تعريف و تمجيد از پاكي و با صفايي و همراهي و مددكاري عضو ها، قصيده را با اين بيت تمام كرده بود:
اين كلاب بادا هميشه ماندگار و برقرار .... تا ابد جاويد بادا كافه شوكا اي خدا!
و همين طور نهضت همدردي با سارا ادامه داشت تا اين كه دومينmsg سارا مثل بمب تركيد و مثل توپ صدا كرد. اين دفعه سارا اينطور نوشته بود:
" سلام. من واقعا نمي دونم چه جوري از همهً اونايي كه برايم msg زدند، تشكر كنم!!!! من براي بار سوم توي عشق شكست خوردم. بار اول خيلي بچه تر از الانم بودم و به راحتي گذشت . بار دوم 4 سال عاشق بودم و ابله!! چون همه چيزم را به خاطر يك پسر آشغال دادم كه هيچي نداشت ، حتي دريغ از ديپلم ،دريغ از يه پاپاس اخلاق!!!...خلاصه اين كه اين آدم منو ديوونه كرد. واقعا مخمو شستشو داده بود. كاري كرد كه من حتي به خاطرش از درسم هم بريدم ،از دوستام ، و از همه مهمتر از خانواده ام... خستتون نكنم، بعد از اين كه با اين آدم بهم زدم ، چنان از نظر روحي درب و داغون بودم كه روزي دو تا قرص ضد افسردگي مي خوردم و هفته اي يك بار ميرفتم پيش روانكاو، هنوز هم ميرم.تازه بعد از اين همه مدت ، هنوز هم هر از چند گاهي بهم زنگ مي زنه و طبق معمول دروغ بارم مي كنه!!! كاري كه 4 سال تموم انجام داد. چهار سال من دروغ شنيدم. چهار سال گريه كردم و تو سري خوردم. مي دونين؟ مي گفت داره مي ميره! مي گفت تومور مغزي داره!! ولي از اون روز شش سال مي گذره و آقا هنوز زنده است!!!!!! و من خر هم باور مي كردم... خوب به هر حال اون موقع نمي فهميدم... و اما از عشق سوم بگم براتون...اين آقاي محترم سي و يك سالشونه.بچه هم نيست كه بگم خودشو لوس كرده.بيكار هم نيست كه بخواد با احساسات من بازي كنه. من تا حالا همه جوري باهاش راه اومدم.حتي مدل حرف زدنمو به خاطرش عوض كردم كه آقا دوست داشته باشه! خلاصه من ،يعني سارا ، به كلي جلد عوض كردم ،البته چهرهً حقيقي خودمو رو كردم. من چهرهً حقيقي خودمو هميشه پنهون مي كردم . ولي وقتي كه با آرش هستم ، يعني بودم، هميشه خودم بودم، بدون هيچ نقابي، نمي دونم مي تونين بفهمين كه من چي ميگم يا نه!!! منظورم اينه كه آرش هر چه مي گفت به خاطر خودم مي گفت . مثلا هميشه مي گفت كه به درست ادامه بده ،خوب اينو واسهً خودش كه نمي گفت، واسهً خودم مي گفت، چون من درس مي خوندم يا نمي خوندم به اون كه چيزي نمي رسيد، درسته؟؟؟ در هر حال من اين آدمو خيلي دوست دارم و دلم هم نمي خواد از دستش بدم، حالا چرا؟
1- چون كه اخلاقش خوبه ( كمي گير داره ولي در كل خوبه!!!)
2- چون آدم همراهيه.هميشه كمكم كرده . مثال: من سه مرداد توي اتوبان نيايش تصادف كردم ، استخوان ترقوهً كتفم شكست. من تا رسيدم بيمارستان فقط گفتم يكي به آرش زنگ بزنه. بلا فاصله آرش خودشو رسوند بيمارستان و كلي علاف من شد و از كار و زندگيش افتاد.
3- چون اين بهترين bf است كه تا حالا داشته ام!!!
4- چون خيلي ماهه،چون من خيلي دوسش دارم!
5- چون من اصولا سن بالا دوست دارم!!!
6- چون خيلي باهاش راحتم. هيچ جور رودر بايستي باهاش ندارم.
من واقعا نميدونم كه آرش ديشب چش بود؟!؟! پاي تلفن گفت كه ديگه منو نمي خواد. ازش پرسيدم: آرش جون! من كاري كردم، چيزي گفتم ، عمل خلافي انجام دادم كه ناراحتت كردم؟ هي گفت: نه عزيزم! گفت كه برگشته به گذشته، و اعصابش خورد شده!!! گفتم گذشته به حالا چه؟ گفت فقط ميخواد همه چي تموم بشه. من هم چي مي تونستم بگم؟ گفتم: باشه. من چون دوستت دارم دلم ميخواد كه راحت باشي، و البته اين يه چيز طبيعيه كه آدم وقتي كسي رو دوست داره راحتي طرف رو بخواد و نخواد كه باعث مشكل براش بشه. خلاصه باي باي و تموم. حالا يه mail براش زدم، منتظرم ببينم مي خونه يا نه! اگر بخونه مي دونم كه زنگ ميزنه، ولي اگه... اگه نزد هم يه فكري به حال دل بدبختم مي كنم. در هر حال ببخشيد كه سرتونو درد آوردم و merc از اين كهmsg منو خونديد و هم از اين كه اين همه برامmsg گذاشتيد.I LOVE U ALL

بلافاصله، shadi_sh_27 هم كه تا حالا سكوت كرده بود، وارد معركه شد و يك پيغام تند و نيز فرستاد. توي اين پيغام چنين نوشته بود:
"سارا جونم . من از خوندن نوشتت كف كردم. اولا mer30 كه اينقدر openbooki و به 71 نفر(غير از خودت!!!) اينقدر اعتماد داري.واقعا ممنون.ثانيا بابا، دختر تو ديگه كي هستي!؟!؟!؟ مگه 19 سالت نيست؟ عجب سابقه خدمت درخشاني داري! ارقامت همه نجوميه!! سارا، من به عنوان نمايندهً انجمن حمايت از دختران، بايد چند نكته خدمتت عرض كنم. اولا علاقهً صرف دليل خوبي نيست كه براي طرفت هر كاري بكني. ثانيا هيچ كس ارزش نداره كه به خاطرش خودت نباشي. هميشه خودت باش. ميخواد كسي خوشش بياد ميخواد خوشش نياد! اگه اون كس تو رو با همهً خوبيها و بدي هات، همين جوري كه هستي پذيرفت، آدمه،نه اين كه قربون صدقه ات بره و تو هم بگي عجب ماهه!... ببين چون دوسش داري، اين همه هم براش فداكاري كردي، حالا دلشو زدي،ميگه برو به سلامت، من ديگه حوصلتو ندارم، جنابعالي هم بگي، باشه قربونت برم، چون دوست دارم، برام مهم نيست، هر بلايي دلت خواست سرم بيار، اين كه درست نيست دختر جون!! مگه تو غرور نداري!؟ به اون خدا، اگه بهش زنگ بزني ، من كه شادي باشم، از همين جا اعلام مي كنم كه به عنوان فاندر اين كلاب، دليتت ميكنماااااااااااااا ، اون وقت ديگه 71 دوست نداريااااااااااااا ....اينا رو به خاطر خودت ميگم. چون شيش هفت سال سابقه كه سهله، شصت و شيش سال هم با اين روش بخواهي زندگي كني ، هميشه شكست مي خوري،شكست پشت شكست!! سارا. هيچ كس ، مطلقا هيچ كس، ارزش اينو نداره كه به خاطرش زندگيتو تباه كني. نذار پشيموني به بار بياره! ايشالا كه راه درست رو پيدا كني. سارا، تو الان نوزده سالته، كدوم دختر به سن تو قرص ضد افسردگي ميخوره!؟!؟ اونم به خاطر يه پسرهً جعلق!؟!؟!؟ (همون كه گفتي اول باهاش بودي) ببين.چند روز اولش سخته، ولي بعدا عادت مي كني. اين ها عشق لحظه ايه، دنبال حقيقيش باش."
و پس از او، mmm_mahrad، پا برهنه پريد وسط معركه و در متني با عنوان "چه آشوبي به پا كردي سارا جان!؟" نوشت:
"سارا جان، ميخوام ازت اجازه بگيرم ،يه كم سر به سرت بگذارم، حال و حوصلشو داري؟اين كار رو واسهً اين مي كنم كه بلكه يه كم بخندونمت و كاري كنم از خودت بيايي بيرون ،سگره هات وا بشه... بابا جون چه خبره اينطور اخم كردي ، سگره هاتو كشيدي تو هم!؟ آخه مگه كشتيات غرق شده ، دختر خوب!؟ ميخواهي تقاضا كنم سه روز عزاي عمومي در كافه شوكا اعلام بشه؟ آخه هنوز كه طوري نشده! از قديم گفته اند تا سه نشه بازي نشه!!! و همين طور از وقتي بچه بوديم اينو شنيديم كه بازي اشكنك داره، سر شكستنك داره!!! (حالا بگذريم از اين كه مال من از پنجاهم گذشت و باز بازي نشد كه نشد!!! ولي اين يه مورد استثناييه،و مال تو سه تاش كه تموم بشه، گره كارت باز ميشه وبازيش ميشه و اونم چه بازيه خوبي، آخ نگو خدا جون!!!) ... اما من ميگم كه باباجون هنوز كه طوري نشده... تو صبر ميكردي شايد آرش جونت جواب ميلتو مي داد و مسئله به خوبي و خوشي ختم به خير مي شد... به نظر من بهترين آرش دنيا، آرش كمانگير بود كه جونشو گذاشت سر تير كمون پرتاب كرد طرف دشمن... ولي،خوب، قبول دارم كه آرش تو هم خيلي خوبه و اگه جونشو نميگذاره سر تير كمون، پرتاب كنه طرف دوستش كه تو باشي، ولي خب، خودشو توي بيمارستون كلي علاف تو كرد ، و ارزش اين كارش كم از ارزش كار آرش كمان گير نيست!!!!.... اما از همهً اين حرفا گذشته ، هزار و يك احتمال وجود داره،مثلا ممكنه آرش خواب آلود بوده،خواسته به يكي ديگه از" جي اف" هاش جواب رد بده، اشتباهي شمارهً موبايل تو رو گرفته و توي عالم خواب و بيداري نفهميده كه چه غلط زيادي يي كرده، بعدش كه از خواب خرگوشي بيدار شده، ديده كه اي دل غافل! چه سه كاري يي كرده، چه دسته گلي آب داده!! و حالا هم توي شيش و بش اينه كه چه جوري آب رفته رو به جوب برگردونه و جبران تقصير كنه... يا شايد وقت تيليفون كردن و دل دادن قلوه گرفتن، لاين رو لاين افتاده، كس ديگري داشته واسه كس ديگري طاقچه بالا مي گذاشته ، مي گفته ازت سير شدم، صداش شبيه صداي آرش بوده، تو به خود گرفتي!!!... يا شايد مثل الان كه من دارم سر به سرت مي گذارم،آرش جانت هم خواسته يه كم سر به سرت بگذاره، باهات شوخي كنه، ملتفت نبوده كه شوخيش خركيه، دل تو رو ميشكونه!!!...
پس چه؟ ... و هزار ويك احتمال ديگه!!! اما تو صبر مي كردي كه هوا روشن بشه،آب ها از آسياب بيفته، حقيقت ماجراي پريشب و اون تيليفون مشكوك معلوم بشه، بعد اين طور كاسهً چكنم چكنم دست مي گرفتي ، دوره ميافتادي وسط بازار مكارهً كافه شوكا، شيون واويلا راه مي انداختي!شايد هم قضيه فقط يه سوء تفاهم ساده باشه و همه چي به خير و خوشي تموم بشه... بنابرين به نظر من تا وقتي من mail بعدي را برايت مي فرستم، كاملا خونسرد باش و بر اعصابت مسلط ، و به هيچ كدوم از توصيه هاي خانم nadia_1346 ،شامل گريه كردن، جيغ زدن يا چه مي دونم، فرياد كشيدن و اين جور كارهاي عجيب غريب گوش نكن، آروم و خونسرد بشين سر جات تا من شب از سر كار برگردم خونه ، ببينم چه خاكي مي تونم واسهً تو توي سرم بريزم ،چي كار برات ميتونم بكنم.پس تا وقتي mail بعدي من نرسيده آروم بشين سر جات و آب قند بخور..باشه ساراي خوبم؟ به اميد حل شدن همهً مشكلات دختر پسرهاي خوب دنيا ، اول از همه خودم بعد سارا خانوم دسته گل، و با آرزوي اين كه تا باشه ازين مشكل هاي خوشگل مشگل باشه، مشكل هاي زشت و بد مثل مريضي و نا اهلي و دربدري و داغ عزيز ديدن و هزار و يك كوفت و زهرمار ديگه از اين قبيل نباشه....قربان شكل ماهت- مهرداد "
عصر همان روز mmm_mahrad از بس غرق فكر و خيال سارا خانم بود، در اتوبان همت با يك پژو تصادف كرد، پرايدش درب و داغون شد. شبش براي سارا اين msg را گذاشت:
" ساراي گرامي!امروز عصر كه داشتم از سر كار برمي گشتم خونه، توي اين شيش و بش بودم كه تو عشق و عاشقي را در چه سني شروع كردي، زودتر از من يا دير تر از من؟... خوب به گفتهً خودت 4 سال با دومي دوست بودي، حالا بگيريم يه سال هم با آرش جونت دوست هستي، ميشه 5 سال، ميگيم يه سال هم با اولي، ميكنه به عبارت 6 سال، يه سال هم بگيم اين وسط مسطا زنگ تفريح و هواخوري داشتي، چرتكهً من ميگه سرجمع ميشه 7 سال.... الان هم كه 19 سالته، تفريق كه كنيم ميمونه 12 سال، يعني از وقتي كلاس چهارم پنجم دبستان بودي شروع كردي به عشق و عاشقي!!! خدا بده بركت!!!... اما با اين همه ، خيلي به خودت نبال و باد به غبغب ننداز كه من از تو يه سال جلوترم، آخه ميدوني ؟ مخلصت از 11 سالگي شروع كرد به ليلي مجنون بازي!!! اولين دختري هم كه عاشقش شدم دختر همسايمون به اسم سكينه بود، كه 10 سالش بود!!!...داشتم توي اتوبان همت مي گازيدم و غرق اين حساب كتابا بودم كه يه دفه پژو جلوييم كوبيد روي ترمز، من هم نتونستم پرايدمو كنترل كنم، از پشت رفتم رو كولش!!! پرايدم درب و داغون شد كه فداي سرت، كلي هم خسارت به پژوهه خورد كه اونو البته بيمه ميده،كلي هم علاف شديم تا افسر اومد، كروكي كشيد و دنگ و فنگ هاي ديگه، خلاصه ساعت 9 شب ، با اعصاب خورده شيشه و اوضاع درب و داغون ،رسيدم خونه ، يه حمام گل مالانه كردم، يه لقمه شام كوفت كردم، حالا كه ساعت دهه، اومدم روي خط، اول از همه اومدم سراغ كافه شوكا ببينم از تو mail تازه هست، كه نبود، mail هايي را كه بچه ها واست زده بودند، خوندم و حالا مي خوام به حرفاي نصفه شب ديشبم ادامه بدم. حوصلشو كه ايشالا داري؟؟؟
من mail اولت رو كه خوندم ،با خودم گفتم:آخ جون! يه شاهكار عشقيه ديگه! گفتم كه حالا ديگه ليلي و مجنون ، وامق و عذرا، خسرو و شيرين و ويس و رامين بايد لنگ بندازن جلو سارا و آرش ما و غلاف كنند!!!... ولي وقتي دومي رو خوندم، انگار آب سردي ريخته شد روي احساسات جوشان و خروشانم، حسابي شوكه شدم، بعدشم وا رفتم!... من خوب كه كلاهمو قاضي مي كنم،مي بينم خيلي استقامتم از تو بيشتر بوده، پوستم هم كلفت تر بوده... تو بعد از دو تا شكست عشقي ناقابل روزي دو تا قرص ضد افسردگي انداختي بالا، ولي من بعد از پنجاه تا شكست، يه دونه قرصم ننداختم بالا!... تو طرز حرف زدنت را به خاطر عشقت عوض كردي ولي من اين كار رو هيچ وقت نكردم، چون اگه مي خواستم بنا به خواهش يا دستور دوستام اين كار رو بكنم، بايد يه روز لهجمو تركي مي كردم، يه روز لري، يه روز قزويني، يه روز گيلكي، و اون وقت هيچ بعيد نبود زبون مادريم از يادم بره!!!!... مي دوني الان دارم به چي فكر مي كنم؟ حتما ميگي به پرايد درب و داغونم، ولي اشتباه مي كني، هزار تا پرايد صفر كيلومتر فداي يه تار موي سرت ، دارم به اين فكر مي كنم كه اگه الان آرش سري به كلاب ما بزنه، و اين قشقرقي رو كه تو و ما ، سر رابطهً تو و اون راه انداختيم ببينه، چه حالي بهش دست ميده و چه آشي واست ميپزه!!! حتما پوستت و قلفتي ميكنه با كاه پر ميكنه!!! ... بد فكري هم نيست ها، چطوره از اونم بخواهيم به اين دادگاه خانواده قدم رنجه كنه و از خودش دفاع كنه.حكمن اونم حرفاي زيادي واسه گفتن داره كه باهاس شنيدني باشه... بايد از فاندرها خواهش كنم كه آرش جانتو invite كنند،تا ببينيم كه اون چي ميگه و چه دل پري از تو داره!!!... چون تنها به قاضي رفتن و راضي برگشتن كار ساده ايه ولي كار درستي نيست!... سارا جان، من الان خيلي خسته ام و اعصابم پس از اين تصادف لعنتي حسابي ريخته به هم. با اجازه ات برم يه چرتي بزنم، يه كم حالم جا بياد، نصف شب دوباره online ميشم و باقي حرفاي بي سرو ته ام را برات مي نويسم. عجالتا شبت خوش.خواب هاي خوب خوب ببيني.خواب جشن آشتي كنون با آرش، و از اون با حال تر، خواب شيريني خوروووون و بعله برووووون با آرش جونت... قربانت.مهرداد."
sahamjoon هم نوشت: " سلام. من تمام msg هاي شما رو خوندم . يه جورايي شما رو درك مي كنم. يه چيزايي مي خواستم بگم كه شايد درست نباشه كه رو board بزنم! اشكال نداره براتون Emial بزنم؟ ممنون و متشكر- " saHam
سارا هم جواب داد: نه عزيزم . mail بزن. im waiting 4 ur email
بعد ، دوباره نوبت سارا شد كه سومين msg را post كنه. سارا اين طور نوشته بود:
"سلام - merc از msg هاتون. من همين الان خوندمشون، چون من شب تا صبح بيدارم، صبح مي خوابم تا شب . واسه همينه كه تازه اومدم رو خط. اولنش كه من اصلا قصد ندارم بهش زنگ بزنم، اگه خودش بخواد زنگ ميزنه... دومنش اين كه اين سياست كار منه كه اول به طرف در باغ سبز نشون ميدم، بعدش حالشو مي گيرم، كاري مي كنم كه رب و ربشو ياد كنه!... شماها فكر كردين من آروم ميشينم؟من همون طوري كه مي تونم مثل كوهي از يخ سرد باشم، به يك اشاره مي تونم تبديل بشم به كوهي از آتش فشان... اين بابا هنوز اون روي سگ منو نديده،آقا جون! حالا دارم واسش يه آشي ميپزم كه چار وجب روش روغن باشه!... فكر كرده چون 12 سال از من بزرگ تره ، من بايد مثه يه دختر خوب و با ادب به حرفاش گوش بدم، اون هي بكن نكن كنه، منم بگم چشم بابا چون، من خودم ميرم جيش ميكنم!!!... خيال خام كرده... ولي الان مسئلهً مهم تري رخ داده كه بايد باهاتون در ميون بذارم، ببينم نظرتون چيه؟ چه كار بايد بكنم ، چه كار نبايد بكنم...من طرفاي ساعت 5 عصر بود كه از خواب بيدار شدم. ديدم خواهرم خيلي كار و كردارش مشكوكه. مثل هميشه نبود. يه جوري بود كه انگار منتظر كسيه. من هم چون زياد باهاش جور نيستم چيزي ازش نپرسيدم. و ازون جايي كه خيلي سوتي ميده، ديدم هي پاي تلفن مشكوك حرف ميزنه. گفتم شايد داره با bf اش قول و قرار ميذاره، توجهي نكردم.نيم ساعت بعد بود كه در زدند. به خواهرم گفتم درو وا كن. گفت من كار دارم خودت وا كن .رفتم دم در. آژانس بود.گفت يه بسته دارين!! يه بستهً كوچيك با يه دسته گل.....wow!!!! ... داشتم سكته مي كردم. بسته را باز كردم . توش يه ست نقره بود با يه يادداشت. از طرف آرش بود. نوشته بود: سارا خيلي دوستت دارم و از بابت اون شب شرمندتم. من اون شب خيلي بهم ريخته بودم، ونميدونم چرا با تو اون جوري حرف زدم!؟ اينو بدون كه خيلي دوستت دارم و دلم نميخواد ناراحتيتو ببينم. پس منو ببخش.آرش.... مثل اين كه با خواهرم هماهنگ كرده بودن كه اون نره دم در، من برم و خودم بسته را تحويل بگيرم...واي خدا جوووون! من حالا بايد چيكار كنم؟ تو رو خدا كمكم كنين. به كمك فكريتون نياز دارم، شديد. الان من بايد چه خاكي سرم بريزم؟!؟!؟!؟!...plz help me and merc از اين كه به حرفم گوش دادين... bye bye
اولين جواب را shadi_sh_27 داد و سارا را اين طوري راه و چاه نمود:
" ببين سارا جون. اون فقط ميخواد گوشات دراز بشه. توبهً گرگ مرگه. مطمئن باش توي اين 12 سالي كه ازت بزرگ تره، يارو جدول حل نمي كرده!! بلكه داشته تجربه كسب مي كرده كه چه جوري مخ بزنه( البته بماند كه پسرها ذاتا ا¡