|
|
|
سارا در کافه شوکا
مهدی عاطفراد
توی یکی از "چتروم"های یاهو به اسم "بچههای باصفای باوفا" با میشولاک آشنا شدم و چند دفعهای با هم چت کردیم. وقتی فهمید طنزنویسم گفت که یک کلاب خیلی خیلی توپ سراغ دارد که یکِ یک است و جای بروبچههای پرشور و شر شلوغ و شیطان، و خوراک خیلی خوبی برای من و نوشتههایم میتواند باشد. پیشنهاد کرد که در این کلاب عضو شوم. پرسیدم اسمش چیست. گفت "کافه شوکا". من هم که کنجکاو شده بودم با این بچههای شیطان پرشور و شر آشنا شوم، قبول کردم و همان روز مرا "اینوایت" کرد. من هم درجا "اکسپت" کردم و شدم عضوی از هفتاد و چند عضو "کافه شوکا". "فاندر"های این کلاب دو تا دختر دانشجو بودند با "آیدی"های "شادی- اس اچ -۲۷" و "ضحا ۱۲" که همکلاسی و دوستهای جانجانی بودند و از بس همدیگر را دوست داشتند جانشان برای هم پر میزد. بچههای دیگر کلاب هم اغلب همکلاسیهای این دو تا یا قوموخویشهایشان بودند. فعالیت اصلی کلاب کلکل کردن بود. دو سه هفته یکبار یک "تاپیک" مطرح میشد و دربارهاش هر کی دلش میخواست اظهار نظر میکرد و این اظهار نظرها به کلکل بین اعضا میانجامید و کلکل گاهی وقتها به جدل و بعضی وقتها به جنگ لفظی تبدیل میشد. دو سه بار هم "دیت" گذاشتند، با بروبچهها رفتیم بیرون، ناهار را دسته جمعی با هم پیتزا خوردیم و از نزدیک با هم آشنا شدیم. اغلب این بچهها در "رنج" سنی بین ۱۸ تا ۲۵ سال بودند و مسنترینشان من بودم که شیرین جای پدرشان بودم. یکی از جالبترین خاطرههایی که از این کلاب به یادم مانده ماجرای "سارا" و "بیاف"اش بود. این از آن خاطرههاییست که هیچوقت از یادم نمیرود. ماجرا از این قرار بود که یک روز "اس- سارا- ام" یک "مسیج" پر از آه و ناله گذاشت که در عشق برای بار دوم شکست خورده: "سلام. من دوباره تو عشق شیکست خوردم. اون دیگه منو نمیخواد. اون با احساسات من بازی کرد. اون منو له کرد. من برای دومین بار تو زندگیم شیکست خوردم. دارم دیوونه میشم. دیوونه. دلم میخواد فریاد بکشم تا تموم عالم و آدم خبردار بشن که دلم واسهی بار دوم شیکسته. باباجون، آخه منم آدمم، به خدا منم دل دارم. همه فکر میکنند من خیلی قویام، ولی اینجوراشم نیست به خدا. همه میگن هر اتفاقی برام بیفته من با منطق باهاش برخورد میکنم و بیخیال ازش میگذرم، ولی تو این یه مورد من نه منطق حالیمه نه بیخیالی. خوش به حال شمایی که نه کسی رو دوست دارین، نه تا حالا به کسی دل بستین. مرس از اینکه "مسیج" منو خوندین. دلم سبک شد چون میدونم که کسی هست که به حرفم گوش بده. "بای آل". از ساعتی بعد از اینکه سارا این "مسیج" را پُست کرد، سیل همدردی با اون سرازیر شد و چارهاندیشیها و راه و چاه نشان دادنها و چه بکن چه نکنها. خانوم "ماریا- ۱۳۴۶" که روانشناس کلاب بود، طی متن مفصلی با سارا همدردی کرد و کلی دربارهی چموخمهای روابط دختر و پسر و فرق بین دوستی با عشق نوشت: "سلام سارا جون. خیلی از شکست عاطفیت متأسفم. اینو صادقانه میگم که شکست عاطفی هر دختر یا پسری قلب منو میشکنه و اشکمو درمیآره. من چیز زیادی نمیتونم بهت بگم، چون الان در وضعیتی هستی که هیچ حرفی روت اثر نداره و دلداریهای بخار معدهای بدتر عصبیت میکنه. الان دلت میخواد فریاد بکشی، جیغ بزنی، مث ابر بهار اشک بریزی، ناله سر بدی. خب، تموم این کارها رو بکن عزیز دلم. اگه سبکت میکنه گریه کن، اونم نه گریهی معمولی، بلکه هایهای و به پهنای صورت، با اشکای آتشین. اگه تسکینت میده فریاد بزن، داد بکش. خلاصه هر کاری که برات لازمه بکن تا غم و غصههات حسابی بریزه بیرون، تو قلبت جمع نشه... چون اگه اونجا جمع بشه یه زخم عمیق چرکی درست میکنه، اونوقت چرکش میریزه تو خونت و خونتو مسموم میکنه، و این واسهی آیندهی قلبت هیچ خوب نیست..." و بعدش کلی بحث کرده بود که عشق باید دوطرفه باشد و عشق یکسره مایهی دردسره و فرزندش علیل و ناقصالخلقه است و از اینجور حرفها. بعدش هم نوشته بود که از شکستهای ناشی از عدم تفاهم در همان مراحل اولیهی رابطهی عاطفی، باید خیلی هم خوشحال بود چون اگر این عدم تفاهمها در همان مراحل اولیه خودش را نشان ندهد، احتمالاً وقتی خودش را نشان میدهد که خیلی دیر شده و رابطهی عاطفی حسابی پیشرفت کرده، وابستگی عاطفی شدید شده، و آن وقت دل کندن خیلی سخت خواهد بود و به قیمت رنج و عذابهای شدید تمام خواهد شد. بعدش ادامه داده بود: "تو فکر میکنی که هیچکدوم از این زندگیهای زناشویی که به بنبست میرسه یا مبتلا به سردی و دلزدگی میشه، و دو طرف دشمن خونی هم میشن، مدام تو سر و کلهی هم میزنن، هر روز خدا بینشون بزنبزن و سروکله شکوندن و جار و جنجاله، آخرش هم یا کارشون به دادگاه و طلاق میکشه یا همدیگه رو یه عمر با انزجار تحمل میکنن و میسوزن و میسازن، اولش با عشق آتشین شروع نشده و دو طرف عشق و عاشقیشونو از عشق و عاشقی لیلی و مجنون کمتر میدونستند؟" آخرش هم از سارا خواسته بود که وقتی حالش جا آمد و توانست با مشکلش کنار بیاید، بنشیند و از سر حوصله و تعقل، رابطهی عاطفیش را بگذارد زیر ذرهبین و موشکافانه حلاجیش کند و عیب و ایرادهایش را پیدا کند. "مسیج" خانم ماریا اینجوری تمام شده بود: "سارا جون، خیلی باهات حرف دارم. حیف که امروز میرم سفر. پسفردا برمیگردم. امیدوارم تا وقتی برمیگردم حالت خیلی خیلی بهتر شده باشه و مشکلت به کلی حل شده باشه. ولی اگه دوست داشته باشی و تسکینت بده، بازم برات خواهم نوشت. آخه میدونی؟ رشتهی من روان شناسییه و تخصصم مشاوره است. بنابراین در برخورد با مسائل و مشکلات عاطفی دخترا و پسرای جوون خیلی هم بیتجربه نیستم و به اقتضای شغلم هر هفته با چند تا از اینجور "کیس"ها سر و کار دارم، و گوشات را بیار جلو تا در گوشات بگم، کسی نشنوه (((از تو چه پنهون که خودمم اوایل جوونی دو بار شکست سخت عاطفی خوردم و اشکها ریختم که نگو و نپرس. البته الان که فکر میکنم میبینم چه خوب شد که اون رابطهها به شکست منتهی شد، چون بعدش یه پیروزی بزرگ قسمتم شد که حسابی جبران اون شکستها و رنجهای حاصل از اونا رو کرد و طعم شیرین خوشبختی رو به من چشوند))) امیدوارم که به زودی زود قسمت تو هم یه پیروزی خیلی خیلی بزرگ، حتا بزرگتر از مال من بشه و تو هم عاقبت به خیر و خوشبخت و شادکام بشی. قربون شکل ماهت. ماریا." بقیه هم هرکدام به فراخور حوصله و وقتشان با سارا همدردی و او را راهنمایی کردند. "ضحا۱۲" نوشت: "سارا جان سلام. نمیدونم توی این شرایط چی میتونم بهت بگم! چون خودم میدونم که آدم توی این شرایط حال و حوصلهی اینکه یکی بخواد بیخودی دلداریش بده رو نداره. توی اینجور موقعها بهترین راه حل گذشت زمانه، و طی این گذشتن زمان باید خودت هم سعی کنی که به خودت کمک کنم. حرفهای خانم "ماریا-۱۳۴۶" اونقدر کامل بود که من نمیدونم دیگه چی باید بهش اضافه کنم. ولی خیلی خوشحال میشم که اگر کمکی از دست ما برمیآد بهت کمک کنیم و بتونیم مثل دوستای خوب به حرفای هم گوش بدیم. امیدوارم که همیشه موفق و شاد باشی." "رضا- جفا" مثل همیشه مختصر و مفید نوشت: "لیو تو وین داره اَند تو فیل!!!" "امیرعلی- ای ام پی اف" نوشت: "خدا به دادت برسه سارا!" "گیگ د بیگ" نوشت: "سلام سارا خانم. حال و احوال؟ امیدوارم همیشه دلتون شاد باشه. به نظر من آدم وقتی دوست میشه دو حالت داره، یا جدایی هست یا ازدواج. در سن شما بالطبع حدود هشتاد در صد نمیخوان ازدواج کنند، و یه چیز را باید همیشه در ذهنتون داشته باشین، اونم اینه که آخر دوستیتون جدایییه، بنابراین هیچوقت نباید به کسی اینقدر وابسته بشین که اگه ازش جدا شدین ناراحت بشین یا براتون مهم باشه. امیدوارم که در دوستیهای دیگهتون تا مطمئن نشدین به کسی علاقمند نشین. وقتی هم علاقمند شدین همیشه یادتون باشه که آخرش جدایییه، بنابراین خیلی وابسته نمیشین و هر وقت دوستتون شما رو تنها بذاره ناراحت نمیشین و براتون مهم نخواهد بود. امیدوارم توی زندگی موفق باشید. خداحافظ." "امیرعلی- ای ام پی اف" دوباره نوشت: " میدونی سارا، من فکر میکنم که تو با "بی اف"ات زیادی راه می آی و واقعاً فکر میکنی طرف تحفهی نطنزه!! اینطوری که نمیشه. اونوقت هر بار که با طرف به هم میزنی یه فاجعه میشه. بابا، سارا ایول!! اگه من جای تو بودم بعد از پنج شیش نفر، واسه دیدنم باید از تیمارستان وقت میگرفتین! ولی از شوخی گذشته، اگه بخوای هر دفعه ماجرا رو اینقدر جدی بگیری، واست مشکل جدی به وجود میآد. بعضی وقتا آدم باید برگرده، به خودش نیگا کنه، ببینه کییه و چیکار داره میکنه. بعضی وقتام که براش مشکلی پیش میآد یا فکر میکنه حسابی خرابکاری کرده، نباید بشینه هی غصه بخوره، بلکه باید وایسه و جلوشو نیگا کنه. گذشته گذشته، آینده رو بچسب!!! اگه قرار باشه وقتی آدم به یه دونه "نه"ی کوچولو برخورد میکنه اینقدر غصه بخوره که ما الان توی عصر حجر بودیم! پس پاشو و به جلو برو (البته با نیمنگاهی به آینده) سفت و محکم (لبخند یادتون نره!!!) به امید عشقی حقیقی و پاینده. امیدوارم که دفعهی بعد تو پسره رو دک کنی." کار همدردی با سارا به جایی رسید که "ام ام ام- مهراد" که یکی از بچههای خیلی فعال و شاعر کلاب بود، شعری را که برای "کافه شوکا" سروده بود، تقدیم کرد به سارا و خطاب به سارا نوشت: "سارا جون. همدردی منو هم بپذیر. ولی از جدی گذشته چه خبره اینطور شلوغش کردی!؟ آخه نباید آش عشقو اینقدر داغ و شور کرد که باعث عذاب آشپز و آشخور بشه! و نباید اینقدر مسائل گذرای زندگی رو جدی گرفت... تازه از تموم این حرفا گذشته، من بدبخت پنجاه دفه تو عشق شیکست خوردم، یکی نپرسید "عمو خرت به چند؟"... حالا تو با دو بار شیکست خوردن این چه المشنگهاییه راه انداختی و اینطور ننهمنغریبم بازی درآوردی؟ فکر کردی جت هوا کردی یا شاخ غولو شیکستی؟ اقا، قبول نیست، نامردییه!... ولی تموم این حرفا محض شوخییه و واسهی اینه که تو اخمات وا بشه و از مُد غصه خوردن و آبغوره گرفتن بیای بیرون... همدرد دیرینت و کسی که به اندازهی موهای سرش تو عشق و عاشقی شیکست خورده (اگرچه از تو چه پنهون بفهمی نفهمی سرش کچله!!!) نهضت همدردی با سارا همینطور ادامه داشت تا اینکه دومین "مسیج" سارا مثل بمب ترکید و مثل توپ صدا کرد: "سلام. من واقعاً نمیدونم چه جوری از تموم اونایی که برام "مسیج" زدند تشکر کنم!!! من برای بار سوم توی عشق شیکست خوردم. بار اول خیلی بچهتر از الانم بودم و به راحتی گذشت. بار دوم چهار سال عاشق بودم و ابله!! چون همه چیزم رو به خاطر یه پسر آشغال دادم که هیچی نداشت، حتا دریغ از دیپلم، دریغ از یه پاپاس اخلاق!!!... خلاصه اینکه این آدم منو دیوونه کرد. واقعاً مخمو شستوشو داده بود. کاری کرد که من حتا به خاطرش از درسم هم بریدم، از دوستام، و از همه مهمتر از خونوادهام... خستهتون نکنم، بعد از اینکه با این آدم به هم زدم، چنون از نظر روحی درب و داغون بودم که روزی دو تا قرص ضد افسردگی میخوردم و هفتهای یه بار میرفتم پیش روانکاو. هنوز هم میرم. تازه بعد از اینهمه مدت، هنوز هم هر از چند گاهی بهم زنگ میزنه و طبق معمول دروغ بارم میکنه!!! کاری که چار سال تموم انجام میداد. چار سال من دروغ شنیدم. چار سال گریه کردم و توسری خوردم. میدونین؟ میگفت داره میمیره! میگفت تومور مغزی داره!! ولی از اون وقت شیش سال میگذره و آقا هنوز زنده است!!!!! من خر هم باور میکردم... خوب به هر حال اونموقع نمیفهمیدم... و اما از عشق سوم بگم براتون... این آقای محترم سی و یک سالشونه. بچه هم نیست که بگم خودشو لوس کرده. بیکار هم نیست که بخواد با احساسات من بازی کنه. من تا حالا همه جور باهاش راه اومدم. حتا مدل حرف زدنمو به خاطرش عوض کردم که آقا خوشش بیاد! خلاصه من-یعنی سارا- به کلی جلد عوض کردم، البته چهرهی حقیقی خودمو رو کردم. من چهرهی حقیقی خودمو همیشه پنهون میکردم. ولی وقتی با آرش هستم- یعنی بودم- همیشه خودم بودم، بدون هیج نقابی، نمیدونم میتونین بفهمین که من چی میگم یا نه!!! منظورم اینه که آرش هرچی میگفت به خاطر خودم میگفت. مثلاً همیشه میگفت که به درس خوندنت ادامه بده، خوب اینو واسهی خودش که نمیگفت، واسهی خودم میگفت. چون من درس میخوندم یا نمیخوندم به اون که چیزی نمیرسید. میرسید!؟ در هر حال من این آدمو خیلی دوست دارم و دلم نمیخواد از دستش بدم، حالا چرا؟ اولنش که چون اخلاقش خوبه (کمی گیر داره ولی در کل خوبه!!!) دومنش چون آدم همراهییه. همیشه کمکم کرده. مثال: من سوم مرداد توی اتوبان نیایش تصادف کردم، استخون ترقوهی کتفم شیکست. تا رسیدم بیمارستون فقط گفتم یکی به آرش زنگ بزنه. بلافاصله آرش خودشو رسوند بیمارستون و کلی علاف من شد و از کار و زندگیش افتاد. سومنش این بهتری "بی اف"اییه که تا حالا داشتهام. چهارمنش چون خیلی ماهه، چون خیلی دوستش دارم. پنجمنش چون من اصولاً سن بالاها رو ترجیح میدم!!! شیشمنش چون خیلی باهاش راحتم. هیچ جور رودربایستی باهاش ندارم. من واقعاً نمیدونم که آرش دیشب چش بود!؟!؟ پای تلفن گفت که دیگه منو نمیخواد. ازش پرسیدم "آرش جون! من کاری کردم، چیزی گفتم، عمل خلافی انجام دادم که ناراحتت کردم؟" هی گفت "نه عزیزم!" گفت که برگشته به گذشته، و اعصابش خورد شده!!! گفتم "گذشته به حالا چه؟" گفت فقط میخواد همه چی تموم بشه. من هم چی میتونستم بگم؟ گفتم "باشه. من چون دوستت دارم دلم میخواد که راحت باشی" و البته این یه چیز طبیعییه که آدم وقتی کسی رو دوست داره راحتی طرفو بخواد و نخواد که براش باعث مشکل بشه. خلاصه "بای بای" و تموم. حالا یه ایمیل براش زدم. منتظرم ببینم میخونه یا نه! اگه بخونه میدونم که زنگ میزنه. ولی اگه... اگه نزد هم یه فکری به حال دل بدبختم میکنم. در هر حال ببخشید که سرتونو درد آوردم و مرس از اینکه "مسیج" منو خوندید و هم از اینکه اینهمه واسم "مسیج" گذاشتید. "آی لاو آل". بلافاصله "شادی- اس اچ- ۲۷" که تا حالا سکوت کرده بود، وارد معرکه شد و یک پیغام تند و تیز برای سارا فرستاد: "سارا جونم. من از خوندن نوشتت کف کردم. اولاً مرس که اینقدر "اُپن بوکی" و به هفتاد و یک نفر (غیر از خودت!!!) اینقدر اعتماد داری. واقعاً ممنون. ثانیاً بابا تو دیگه کی هستی دختر!؟!؟!؟ مگه نوزده سالت نیست؟ عجب سابقهی خدمت درخشانی داری! ارقامت نجومییه!! سارا، من به عنوان نمایندهی انجمن حمایت از دختران، باید چند نکته رو خدمتت عرض کنم. اولاً علاقهی صرف دلیل کافی و وافییی نیست که برای طرفت هر کاری بکنی. ثانیاً هیچ کس ارزش اینو نداره که به خاطرش خودت نباشی. همیشه خودت باش. میخواد کسی خوشش بیاد میخواد خوشش نیاد! اگه اون کس تو رو با تموم خوبیها و بدیهات، همین جوری که هستی پذیرفت، آدمه، نه اینکه قربون صدقهات بره و تو هم بگی عجب ماهه!... ببین چون دوسش داری اینهمه هم براش فداکاری کردی، حالا دلشو زدی، میگه برو به سلامت، من دیگه حوصلهتو ندارم. جنابعالی هم بگی باشه قربونت برم، چون دوستت دارم، برام مهم نیست. هر بلایی دلت خواست سرم بیار... اینکه درست نیست دختر جون!! مگه تو غرور نداری!؟ به اون خدا، اگه بهش زنگ بزنی، من که شادی باشم از همین جا اعلام میکنم که به عنوان "فاندر" این کلاب "دلیت"ات میکنمااااااااااااااا، اونوقت دیگه هفتاد و یکی دوست نداریااااااااااااااااا... اینا رو به خاطر خودت میگم. چون شیش هفت سال سابقه که سهله، شصت و شیش سال هم با این روش بخوای زندگی کنی، همیشه شکست میخوری، شکست پشت شکست!! سارا. هیچکس، مطلقاً هیچکس، ارزش اینو نداره که تو به خاطرش زندگیتو تباه کنی. نذار پشیمونی به بار بیاره! ایشاللا که راه درست رو پیدا کنی. سارا، تو الان نوزده سالته. کدوم دختر به سن تو قرص ضد افسردگی میخوره!؟!؟ اونم به خاطر یه پسرهی جعلق!؟!؟!؟ (همون که گفتی اول باهاش بودی) ببین. چند روز اولش سخته. ولی بعداً عادت میکنی. اینها عشق لحظهای یه. به دنبال حقیقیش باش." پس از "شادی-اس اچ- ۲۷"، "ام ام ام- مهراد" پابرهنه پرید وسط معرکه و در "مسیج"ی با عنوان "چه آشوبی به پا کردی سارا جان!؟" نوشت: "سارا جان، میخوام ازت اجازه بگیرم، یه کم سربه سرت بذارم. حال و حوصلهشو داری؟ این کار رو واسهی این میکنم که بلکه یه کم بخندونمت و کاری کنم از خودت بیای بیرون، سگرمههات وا بشه... بابا جون، چه خبره اینطور اخم کردی، سگرمههاتو کشیدی تو هم!؟ آخه مگه کشتیهات غرق شده، دختر خوب!؟ میخوای تقاضا کنم سه روز عزای عمومی در کافه شوکا اعلام بشه؟ آخه هنوز که طوری نشده! از قدیم گفتهاند تا سه نشه بازی نشه!!! و همینطور از وقتی بچه بودیم اینو شنفتیم که بازی اشکنک داره، سر شیکستنک داره!!! (حالا بگذریم از اینکه مال ما از پنجاهم گذشت و باز بازی نشد که نشد!!! ولی این یه مورد استثنایییه، و مال تو سه تاش که تموم بشه، گره کارت باز میشه و اونم چه باز شدن خوبی، آخ نگو خدا جون!!!)... ولی من میگم که باباجون هنوز که طوری نشده... تو صبر میکردی شاید آرش جونت جواب ایمیلتو میداد و مسأله به خوبی و خوشی ختم به خیر میشد... به نظر من بهترین آرش دنیا آرش کمونگیر بود که جونشو گذاشت سر تیرکمون، پرتاب کرد طرف دشمن... ولی خوب، قبول دارم که آرش تو هم خیلی خوبه و اگه جونشو سر تیرکمون نمیذاره، پرتاب کنه طرف "جی اف"اش که تو باشی، ولی خب، خودشو تو بیمارستون کلی علاف تو کرد، و ارزش این کارش کم از ارزش تیرکمون پرتاب کردن آرش کمونگیر نیست!!!!.... ولی از تموم این حرفا گذشته، هزار و یک احتمال وجود داره، مثلاً ممکنه آرش خواب آلود بوده، خواسته به یکی دیگه از "جی اف"هاش جواب رد بده، اشتباهی شمارهی موبایل تو رو گرفته و توی عالم خواب و بیداری نفهیمده که چه غلط زیادییی کرده، بعدش که از خواب خرگوشی بیدار شده، دیده که ای دل غافل! چه سه کاری خفنی کرده، چه دسته گل خرزهرهای آب داده، حالا هم توی شیش و بشه اینه که چه جوری آب رفته رو به جوب برگردونه و جبران تقصیر کنه... یا شاید وقت تیلیفون کردن و دل دادن و قلوه گرفتن، لاین رو لاین افتاده، کس دیگهای داشته واسه کس دیگهای طاقچه بالا میگذاشته، میگفته ازت سیر شدهام، صداش شبیه صدای آرش بوده، تو به خود گرفتی!!!... یا شایدم مثل الان که من دارم سربهسرت میذارم، آرش جونت هم خواسته یه کم سربهسرت بذاره، باهات شوخی کنه، ملتفت نبوده که شوخیش خرکییه، دل تو رو میشکونه!!!... پس چی؟ ... و هزار و یک احتمال دیگه!!! ولی دختر خوب، تو اقلکن یه کمی صبر میکردی که هوا روشن بشه، آبها از آسیاب بیفته، حقیقت ماجرای پریشب و اون تیلیفون مشکوک معلوم بشه، بعد اینطور کاسهی چه کنم چه کنم دست میگرفتی، دوره میافتی وسط بازار مکارهی کافه شوکا، شیون واویلا راه میانداختی! شاید هم قضیه فقط یه سوء تفاهم ساده باشه و همه چی به خیر و خوشی تموم بشه... بنابراین به نظر من تا وقتی "مسیج" بعدی رو واست میفرستم، کاملاً خونسرد باش و بر اعصابت مسلط، و به هیچکدوم از توصیههای خانم "ماریا- ۱۳۴۶" (شامل گریه کردن، جیغ زدن یا چه میدونم، فریاد کشیدن و از اینجور کارهای عجیب غریب گوش نکن، آروم و خونسرد بشین سر جات تا من شب از سر کار برگردم خونه، ببینم چه خاکی میتونم واسهی تو توی سرم بریزم، چیکار برات میتونم بکنم. پس تا وقتی "مسیج" بعدی من پُست نشده، آروم بشین سر جات و آب قند بخور تا افت فشارت جبران بشه... باشه سارای خوبم؟ به امید حل شدن تموم مشکلات دخترپسرای خوب دنیا، اول از همهشونم سارا خانوم دسته گل خودم، و با آرزوی اینکه تا باشه از این مشکلای خوشگلمشگل باشه، مشکلای زشت و بدی مثل مریضی و نااهلی و دربهدری و داغ عزیز دیدن و هزار و یک جور کوفت و زهرمار دیگه از این قبیل نباشه... قربون شکل ماهت- مهرداد" عصر همون روز "ام ام ام- مهراد" از بس غرق فکر و خیال سارا خانم بود، توی اتوبان همت با یک پژو تصادف کرد، پرایدش درب و دراغون شد. شبش واسه سارا این "مسیج" را گذاشت: "سارای گرامی! امروز عصر که داشتم از سر کار برمیگشتم خونه، توی این شیش و بش بودم که تو عشق و عاشقی را از چه سنی شروع کردی، زودتر از من یا دیرتر از من؟... خب به گفتهی خودت چار سال با دومی دوست بودی، حالا بگیریم یه سال هم با آرش جونت دوستی، این میشه پنج سال، میگیم یه سال هم با اولی بودی، میکنه به عبارت شیش سال، یه سال هم این وسط مسطا زنگ تفریح و خستگی در کردن و هوا خوری داشتی، چرتکهی من میگه سرجمع میشه هفت سال... الان هم که ۱۹ سالته، تفریق که کنیم میمونه ۱۲سال، یعنی از وقتی کلاس چارم پنجم دبستان بودی شروع کردی به عشق و عاشقی!!! خدا بده برکت!!!... ولی با اینهمه، خیلی به خودت نبال و باد به غبغبت ننداز که من از تو یه سال جلوترم، آخه میدونی؟ مخلصت از ۱۱ سالگی شروع کرد به لیلی مجنون بازی!!! اولین دختری هم که عاشقش شدم دختر همسایهمون به اسم سکینه بود که ۱۰ سالش بود!!!... داشتم توی اتوبان همت میگازیدم و غرق این حساب کتابا بودم که یهدفه پژو جلوییم کوبید رو ترمز، منم نتونستم پرایدمو کنترل کنم، از پشت رفتم رو کولش!!! پرایدم درب و داغون شد که فدای سرت، کلی هم خسارت به پژوهه خورد که اونم البته بیمهام میده، کلی هم علاف شدیم تا افسر اومد و کروکی کشید و دنگ و فنگای دیگه، خلاصه ساعت ۹ شب، با اعصاب خرده شیشه و اوضاع روانی دربوداغون رسیدم خونه، یه حموم گل مالونه کردم، یه لقمه شام کوفت کردم، حالام که ساعت دهه اومدم رو خط، اول از همه اومدم سراغ کافه شوکا، ببینم از تو "مسیج" تازه هست که نبود، "مسیج"هایی را که بچهها واست زده بودند، خوندم و حالا میخوام به حرفای نصف شب دیشبم ادامه بدم. حوصلهشو که ایشاللا داری... من "مسیج اولتو که خوندم با خودم گفتم آخ جون! یه شاهکار عشقی دیگه! گفتم که حالا دیگه لیلی و مجنون، وامق و عذرا، خسرو و شیرین و ویس و رامین باید جلو سارا و آرش ما لنگ بندازن و غلاف کنند!!!... ولی وقتی دومی رو خوندم انگار آب سردی ریخته شد روی احساسات جوشان و خروشانم. حسابی شوکه شدم، بعدشم وا رفتم!... من خوب که کلاهمو قاضی میکنم میبینم خیلی استقامتم از تو بیشتر بوده، پوستم هم کلفتتر بوده... تو بعد از دو تا شیکست عشقی ناقابل روزی دو تا قرص ضد افسردگی انداختی بالا، ولی من بعد از پنجاه تا شیکست، یه دونه قرصم ننداختم بالا!... تو طرز حرف زدنتو به خاطر عشقت عوض کردی، ولی من این کار رو هیچ وقت واسه هیچکدوم از اون پنجاه تا دسته گل نکردم، چون اگه میخواستم بنا به خواهش یا دستور "جی اف"هام این کارو بکنم، اونوقت باید یه روز لهجمو ترکی میکردم، یه روز لری، یه روز اصفهانی، یه روز گیلکی... اونوقت هیچ بعید نبود زبون مادریم از یادم بره!!!!... میدونی الان دارم به چی فکر میکنم؟ حتماً میگی به پراید درب و داغونم. ولی اشتباه میکنی. هزارتا پراید صفر کیلومتر فدای یه تار موی سرت. دارم به این فکر میکنم که اگه الان آرش جونت سری به کلاب ما بزنه، این قشقرقی رو که تو و ما، سر رابطهی شما دوتا راه انداختیم ببینه، چه حالی بهش دست میده و چه آشی واست میپزه!!! حتماً پوستتو قلفتی میکنه و با کاه پر میکنه!!!... بد فکری هم نیست ها! چطوره از اونم بخوایم به این دادگاه خونواده قدم رنجه کنه و از خودش دفاع کنه. حکماً اونم حرفای زیادی واسه گفتن داره که باهاس شنیدنی باشه... باید از "فاندر"ها خواهش کنیم که آرش جونتو "اینوایت" کنند تا ببینیم که اون چی میگه و چه دل پری از تو داره!!!... چون تنهایی به قاضی رفتن و راضی برگشتن کار خیلی سهل و سادهاییه، سادهتر از آب خوردن، ولی کار اصولی درستی نیست!... سارا جان، من الان خیلی خستهام و اعصابم بعد از اون تصادف لعنتی حسابی به هم ریخته. با اجازهات برم یه چرت کوچولو موچولو بزنم، یه کم حالم جا بیاد، نصف شب باز آنلاین میشم و باقی حرفای بیسروته صد تا یه قازمو برات مینویسم. عجالتاً شبت خوش. خوابای خوب خوب ببینی. خواب جشن آشتیکنون با آرش جونت، و ماچ و بوس فراوون. از این باحالتر، خواب جشن شیرینیخورووووووون و بعلهبروووون با اون... قربونت. مهرداد." "سهامجون" هم نوشت: "سلام. من تمام "مسیج"های شما رو خوندم. یه جورایی شما رو درک میکنم. یه چیزایی میخواستم بگم که شاید درست نباشه رو "بُرد" بزنم! اشکال نداره براتون ایمیل بزنم؟ ممنون و متشکر. سهام" سارا هم جواب داد: "نه عزیزم. ایمیل بزن. آی ام ویتینگ فُر یُر ایمیل." بعد باز دوباره نوبت سارا شد که سومین "مسیج"اش را پُست کند: "سلام. مرس از "مسیج"هاتون. من همین الان خوندمشون. چون من شب تا صبح بیدارم. صبح میخوابم تا شب. واسه همینه که تازه اومدم رو خط. اولنش که من اصلاً قصد ندارم بهش زنگ بزنم، اگه خودش بخواد زنگ میزنه... دومنش که این سیاست کار منه که اول به طرف در باغ سبز نشون میدم، بعدش حالشو میگیرم، کاری میکنم که رَب و رُبشو یاد کنه!... شماها فکر کردین من آروم میشینم؟ من همونطوری که میتونم مث کوهی از یخ سرد باشم، به یه اشاره میتونم تبدیل بشم به کوهی از آتشفشون... این بابا هنوز اون روی سگ منو ندیده، آقا جون! حالا دارم واسش یه آشی میپزم که چار وجب روش روغن باشه!... فکر کرده چون ۱۲ سال از من بزرگتره، من باهاس مث یه دختر خوب و باادب به حرفاش گوش بدم، اونم هی بکن نکن کنه. منم بگم چشم باباجون، من خودم میرم جیش میکنم!!!... خیال خام کرده... ولی الان مسألهی مهمتری رخ داده که باهاس باهاتون در میون بذارم، ببینم نظرتون چییه، چیکار باید بکنم چیکار نباید بکنم... من طرفای ساعت پنج عصر بود که از خواب بیدار شدم. دیدم خواهرم خیلی کار و کردارش مشکوک میزنه. مثل همیشه نبود. یه جوری بود که انگار منتظر کسییه. من هم چون زیاد باهاش جور نیستم چیزی ازش نپرسیدم. و از اونجایی که خیلی سوتی میده، دیدم هی پای تلفن مشکوک حرف میزنه. گفتم شاید داره با "بی اف"اش قول و قرار میذاره، توجهی نکردم. نیم ساعت بعد بود که در زدند. به خواهرم گفتم درو وا کن. گفت من کار دارم خودت وا کن. رفتم دم در. آژانس بود. گفت یه بسته دارین. یه بستهی کوچیک بود با یه دسته گل!!!... ووو!!!... داشتم سکته میکردم. بسته رو باز کردم. توش یه ست نقره بود با یه یادداشت از طرف آرش. نوشته بود: "سارا خیلی دوستت دارم. از بابت اون شبم شرمندهتم. من اون شب خیلی به هم ریخته بودم، نمیدونم چرا با تو اونجوری حرف زدم!؟ اینو بدون که خیلی دوستت دارم و اصلا و ابدا دلم نمیخواد کوچکترین ناراحتیت رو ببینم. پس منو به بزرگواری خودت ببخش." آرش... مثل اینکه با خواهرم هماهنگ کرده بودند که اون نره دم در، من برم و خودم بسته رو تحویل بگیرم... وای خدا جووووون! حالا من باید چیکار کنم؟ تو رو خدا کمکم کنین. به کمک فکریتون شدیداً نیاز دارم. خیلی شدیداً. الان من باید چه خاکی تو سرم بریزم!؟!؟!؟!؟... پیلیز هلپ می، اند مرس از اینکه به حرفم گوش دادین... بای بای. اولین جواب را "شادی- اس اچ- ۲۷" داد و سارا را اینطوری راه و چاه نشان داد: "ببین سارا جون. فقط میخوام گوشات دراز بشه. توبهی گرگ مرگه. مطمئن باش توی این ۱۲ سالی که ازت بزرگتره، یارو جدول حل نمیکرده!!! بلکه داشته تجربه کسب میکرده که چه جوری مخ بزنه (البته بماند که پسرها ذاتاً این کارهاند!!!!!!!!!!!) ولی من اگه جات بودم بهم بر میخورد، چون فکر میکردم که یارو غرورمو قیمتگذاری کرده، و فکر کرده بعد از این که منو حسابی شسته گذاشته کنار، حالا میتونه با یه دسته گل و یه غلط کردم اوضاع رو به روال سابق برگردونه. من فکر میکنم اگه یه جا بیحرمتی باشه، دیگه درست بشو نیست. یعنی آب رفته رو نمیشه به جوب برگردوند. برای همین من میگم موضع خودتو حفظ کن. البته من اگر جات بودم با همون آژانس هرچی فرستاده بود، واسش پس می فرستادم. ولی خب، بازم خود دانی." بعد نوبت مهرداد شد که جواب شادی خانم را بدهد: "سلام به شادی عزیز. امیدوارم که سرحال و سالم باشی و ملالی نداشته باشی جز دوری من!!!! شادی جان، با اجازهات میخوام یه کم سربه سرت بگذارم. امیدوارم که تخس بازی در نیاری و منو نشوری پهن کنی روی بند رخت توی پشت بوم کافه شوکا!!!... یک- گفتی که رئیس انجمن حمایت از دخترونی. میگم باباجون، دخترا دنیا رو روی انگشت کوچیکشون میچرخونند، و ختم قلدری و گردنکلفتیاند. قلدر و گردن کلفت که احتیاج به حامی نداره! اگه خیلی مردی و راست میگی بیا از این پسرای بدبخت فلکزدهی زبونبستهی گردن شیکستهی خوار و ذلیل حمایت کن، نذار اینقدر دخترای زورگو بهشون زور بگن و بچزونندشون و ازشون کولی بگیرند و تو سرشون بزنند!!!... دو- گفتی توبهی آقاگرگه مرگه... اگه گفتی توبهی خانوم گرگه چییه؟؟؟... سه- گفتی پسرها ذاتاً مخزنند، ولی به مصداق مثل "نرود میخ آهنین در سنگ" برای عدهای از دختر خانومای نازنین اینجور تلاشها آب در هاون کوبیدنه!!!... چهار- گفتی آرش این دوازده ساله جدول حل نمیکرده. از کجا میدونی؟ خود سارا به من گفته که دوتایی مینشستند، دل میدادند، قلوه میگرفتند، با هم جدول حل میکردند؛ هر جا هم آرش گیر میکرده، سارا گره از مشکلش وا میکرده!!!... پنج- گفتی آب رفته به جوب برنمیگرده، اگه گفتی چرا وقتی آب سر بالا میره قورباغه ابوعطا میخونه؟؟؟... شیش- و بالاخره توصیه کردی که سارا ست نقره رو با همون آژانس پس بفرسته. یادت رفت بهش بگی که براش یه پیغام هم بفرسته، بگه آرش جون، اگه میشه جای نقره واسم ست طلا بفرست تا حسابی ببخشمت و حسابی کدورت از دلم در بیاد!!!..." شادی خانم هم جواب دندان شکنی به مهرداد داد: "سلام مهرداد. امیدوارم حالت خوب باشه... یک- بابا این مظلومنماییتون منو کشته. در خصوص حمایت از پسرها باید عرض کنم که چون قوانین مملکتی به اندازهی کافی شرمندهتون کرده، من به خاطر اینکه یه وقت خدای نکرده رودل نکنین، ترجیحاً از این کار اجتناب میکنم. دو- بنده دربارهی جنس حیوان مذکور (گرگ) چیزی عرض نکرده بودم. بنابراین اگر ماده هم بود حکم فرقی نمیکنه. سه- خب، باید به وجود اینجور دخترها افتخار کرد. لطفاً اسامی اونا رو تسلیم من کن تا من به عنوان رئیس انجمن حمایت از دختران، بهشون سیمرغ بلورین همراه با دیپلم افتخار اهدا کنم. چهار- سارا خانم دوازده سال پیش یه دختربچهی هفت ساله بوده. یعنی طبق عرایض شما، پسرا اینقدر خنگند که در بیست سالگی برای حل جدول از یه دختربچهی هفت ساله کمک میگیرند!!!؟؟؟... پنج- فکر کنم قورباغههه نر بوده، میخواسته جلو "جی اف"اش قوپی بیاد. شیش- این که معلووووووومه. وظیفهشه. باید کل مظفریانو واسش بخره. با اون گندی که زده. هفت- امیدوارم آرش هرگز پاش به این کلاب نرسه، چون اگه بیاد اینجا، من اولین کسیام که خفهام میکنه!!!..." در همین گیرودار فاندرهای کلاب هم تصادف کردند و دست شادی در اثر ضربهی شدیدی که خورد، آسیب دید و کارش به درمانگاه و گچ گرفتن کشید. توی یوسفآباد با ماتیس ضحا میرفتند که از عقب زده بودند به یک پیکان. احتمالاً سرگرم بحث دربارهی مسألهی سارا و مسائل جانبیاش بودند که حواسشان پرت شده و این سانحه پیش آمده بود. کلی هم از برخورد بد مردم و رانندهی پیکان شاکی بودند. انگار علاوه بر متلکهای ریز و درشت و مسخره کردنهای توهینآمیز، چند تا لات بی سروپای بیتربیت هم فحششان داده بودند... خلاصه هم دلشان پر بود هم توپشان. و چند تا "مسیج" تند و تیز در این باره نوشتند و کلی از ما آقایون بینزاکت و بیتربیت بد گفتند. چند نفری هم با آنها همدردی کردند و نهایت تأسفشان را هم از تصادف پیش آمده هم از رفتار زنندهی مذکرهای نرهخر بیادب ابراز کردند. مهرداد با یک روز تأخیر نوشت: "شادی جان سلام. خوبی؟ آخه چرا تصادف کردین؟ حالا دستت بهتره؟ خیلی درد میکنه؟ میدونی چرا تصادف کردین؟ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآههههه من دامنتو گرفت! و ضحا هم طفلکی به آتیش این آه آتشین سوخت! آخه مگه ازت خواهش نکرده بودم بالاغیرتاً از بغل شوخیهای من بیخیال رد بشی و زیرسیبیلی ردشون کنی؟ تو هم چه خوب فاتحه خوندی به حرفم!!! تره هم واسش خرد نکردی. این هم نتیجهاش!!!... ولی باز هم میخوام بر متن تو حاشیهی دیگری بنگارم... آیا دل و دماغشو داری؟ امیدوارم این یکی رو بزرگواری کنی، شتر دیدی ندیدی بگیری، مرد و مردونه بیخیالش بشی... یک- یه اوستا داشتیم- خدابیامرزش- از دست زنش جوونمرگ شد. این اوستام همیشه میگفت: پشت هر جنایتی همیشه یه زن خوابیده، پشت هر جنگ و جدال خانمانسوزی همیشه یه زن نشسته، پشت هر قتل و غارت بزرگی همیشه یه زن وایساده، و بر کول اغلب ندانمکاریها و اشتباهات بزرگ ما آقایون همیشه یه زن سواره!!! همیشه هم تائیس رو مثال میزد که به خاطر یه دستمال ناقابل مصرف شده، اسکندر رو مجبور کرد که تختجمشیدمونو به آتیش بکشه و بزرگترین مایهی مباهات ما مدعیان تمدن کهن رو نیمهویرون کنه!!!... بنابراین توصیه میکنم که منصف باشی و از سر انصاف انجمنتو تعطیل کنی، بیایی از مظلومای حقیقی- یعنی از شازده پسرهای دستهگل- حمایت کنی که اینطوری خدا رو بیشتر خوش میآد!!! دو- میون گرگها هم استثانا وجود داره. مثلاً نصوح معروف که معرف حضورت هست؟ میگن جناب نصوح با یه گرگ رفیق بوده که توبهاش مث مال خود نصوح نشکن بوده!!! سه- یا من منظورم رو بد گفتم یا تو بد ملتفت شدی... منظورم این بود که کلهی عدهای از این ازمابهترون اصلاً بویی از مخ نبرده که قابل زدن باشه!!! چهار- من که نگفتم توی تموم این دوازده سال با هم جدول حل میکردند. اونی که من نقل قول کردم و هنوز رو حرفم وایسادم این بود که توی سالهای اخیر که با هم دوست بودند، در جواب سوالهای سخت سخت جدول دربارهی در باغ سبز و حال دادن و حال گرفتن زیر بوتههای خرزهره، با هم همکاری و همفکری داشتند!!! پنج- جوابت درست نبود. این قورباغه نره از دست بیوفاییها و اذیت و آزار یارش که جلو کس و ناکس سکهی یه پولش کرده، داره در مایهی ابوعطا قورقورکنان میناله!!! شیش- اولنش که جواهرات مظفریان یه کم دمدهست، بهتره از جواهری گوهربین باشه. ثانینش پس مشکل اصلی مسألهی قیمتگذاری نیست، بلکه اعتراض به قیمت گذاشته شده است و چانه زدن و بازار گرمی سر نرخ دوستی!!! بعدالتحریر- شادی جان! تمام این حرفا واسهی اینه که تو رو به نوشتن وادارم و ازون زبون شیرینتر از حبهی نبات و نوشینتر از کلوچهی نوشینت حظ ببرم... خوب و خوش باش همیشه. قربونت. مهرداد." شادی هم به مهرداد جواب داد: "سلام مهرداد. امیدوارم خوب باشی (الکی!) بابا دمت گرماااااااااااااااا. ناسلامتی اسمت این بود که داداش بزرگه هستی و باید هوای خواهر کوچیکه رو داشته باشی، حالا به جای اون تو میآی خواهر کوچیکه رو میشوری میذاری کنار!؟ آخر سر هم چند تا نقل و نبات به ما میبندیووووو فکر کردی که تموم؟ میگم مخ زنین، نگو نه!!!... ببین من الان به دلایل جسمی و روحی جوابتو نمیدم که خیلی آرزو به دل نمونی. ولی خودمونیما!!! بابا ما کلی ازت اینجا تشکر و تعریف کردیم، گندشو در نیار دیگه. در ضمن یه لطفی بکن، با این عقاید عتیقهات، هیچ دختری رو بدبخت نکن. "هَو فان" (البته نه با مسخره کردن بنده و خندیدن به ریش اینجانب. شادی" شادی و مهرداد سرگرم کلکل کردن و اره دادن تیشه گرفتن بودند که سارا طی یک "مسیج" کوتاه التیماتومی وحشتناک داد و محشر کبرایی به پا کرد که نگو و نپرس. سارا توی "مسیج"اش اینطور نوشته بود: "توجه! توجه! من الان بالای پشت بوم برجمون تو پاسدارانم... میخوام خودمو از این بالا پرت کنم پایین، بُکُشم، از دست همهتون راحت بشم. کثافتا....... این شمارهی موبایل آرشه ۰۹۱۲۱۷۳۴۵۱۱ بهش زنگ بزنین، بگین اگه تا یه ساعت دیگه- یعنی رأس ساعت ده- خودشو نرسونه اینجا، من از این بالا خودمو انداختهام پایین. خونم پای اونه. خودم هرچی زنگ میزنم تا صدامو میشنفه قطع میکنه. شماها بهش بگین... شما کله پوکا که کار منو خراب کردین... شما آشغالکلهها، شما مغز خر خوردهها. به توصیههای شما کثافتا عمل کردم که این بلا سرم اومد. ست نقرهشو پس فرستادم. هرچی هم از دهنم در اومد نثارش کردم. اونم زد به سیم آخر، گفت: دیگه بین من و تو هرچی بود تموم شد، دیگه نه من نه تو. دیگه من سارایی نمیشناسم. سارا واسه من مرد. برو که دیدار به قیامت!"... و گذاشت رفت. دیگم برنگشت... کثافتا! این چه دشمنییی بود در حق من کردین؟ اومدین راه نشونم بدین، انداختینم تو چاه... حالا هم این سنگی که خودتون انداختین تو چاه خودتونم باید درش بیارین... یه ساعت وقت داریم. تا رأس ساعت ده... اگه دیر بجنبین من خودمو انداختم پایین. قاتلم هم شماهایین. پدرسوختهها. زود باشیم. عجله کنین. تا وقت نگذشته..." بلافاصله جلسهی اضطراری در "چتروم" کلاب تشکیل شد و بروبچههایی که دست به نقد آنلاین بودند، شروع کردند به تشریک مساعی و روی هم ریختن عقلهایشان که چه بکنند چه نکنند! همه به شدت مضطرب و نگران و هیجان زده بودند. بالاخره قرار شد تا دیر نشده شادی بجنبد و با آرش تماس بگیرد، جریان را بگوید و ازش بخواهد که تا کار از کار نگذشته خودش را برساند. چند دقیقه بعد شادی آمد روی خط، گفت که شمارهی موبایل اشتباه است و خانمی گوشی را برداشته، گفته چنین کسی اینجا ندارند! چند دقیقهای بعدتر "سهامجون" خبر داد که سارا خودش را "دلیت" کرده، از کلاب رفته. دیگر هم از سارا خبری نشد. هیچکدام از بچهها هم از نزدیک نمیشناختندش که بتوانند پیگیری کنند، ببینند این ماجرا آخرش به کجا انجامید و آیا سارا خانم بلایی سر خودش آورد یا نه. و آیا کل ماجرای این چند روزه سر کار گذاشتن بچههای عضو کلاب و به ریش نداشتهی همگی- از دختر و پسر- خندیدن بود یا حقیقتی هم پشت این ماجرا بود؟ هرچی هم بچهها برای سارا "آف مسیج" گذاشتند و ایمیل زدند تا از حال و روزش خبردار بشوند، ببینند خدای نکرده خدای نکرده یکوقت بلایی سر خودش نیاورده باشد، به هیچکدام جواب نداد و یک قطره آب شد، رفت توی زمین فرو... چند روز بعد هم آبها از آسیاب افتاد و کلاب به وضع عادی برگشت و ماجرای سارا خانم فراموش شد. از او هم دیگر هیچوقت، هیچ خبر و اثری نشد. ولی من این ماجرا را که اثری عمیق رویم گذاشت، هیچوقت فراموش نکردم و نخواهم کرد. به همین دلیل هم آن را نوشتم تا هیچ وقت فراموش نشود و هربار با خواندنش یاد خاطرات خوش روزهایی که عضو کلاب "کافه شوکا" بودم بیفتم!!!...
|
|
|
نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است. |