دفتر " خاطرات دانشکده " دفتری است شامل حدود بیست داستان کوتاه که در بر گیرنده خاطرات دوران دانشجویی من  در دانشکده فنی دانشگاه تهران می باشد و آن ها را به عنوان یاد داشت هایی برای یک رمان نوشته ام که اگر مجال و مهلتی مناسب به دست آرم به روی کاغذش آورم. از این دفتر شبه خاطره " شانزده آذر" را برگزیده ام.

 

 

شانزده آذر

 

 

 سر كلاس خط كش محاسبهً دكتر شفيعيها بوديم. بچه ها كيپ تا كيپ نشسته بودند. آنهايي كه ديرتر آمده بودند سر كلاس، سرشان بي كلاه ما نده بود، يا روي هره هاي كنار پنجره نشسته بودند يا ته كلاس، رديف ايستاده بودند.سروان هم كه دو سال پيش فارغ التحصيل شده بود، رفته بود خدمت نظام و آخر هاي خدمتش بود، طبق معمول در قسمت لژ ايستاده بود. اين درس دكتر را چند بار رد شده بود، دكتر نشسته بود با او صحبت كرده بود، وقتي فهميده بود كه همه واحد های ديگر را پاس كرده، لنگ همين يك واحد است، با او قرار گذاشته بود كه نمرهً قبوليش را قرضي بدهد تا سروان بتواند فارغ التحصيل شود, ولي تا وقتي نمرهً قبولي را خودش توي امتحان نگرفته, هر ترم بيايد سر كلاس و آخر ترم امتحان بدهد ، تا زماني كه خودش بتواند درس را پاس كند و قرضش را صاف كند. سروان هم قول شرف داده بود و الان دو سال آزگار بود كه سر قولش ايستاده بود و هم ترم مي آمد سر كلاس، همينطور خبردار ته كلاس مي ايستاد تا آخر زنگ.
دكتر با آن قد بلند و هيكل تكيده و لاغر، و با آن صورت استخواني و بيضي شكل، طبق معمول روپوش سفيد پوشيده، داشت روي تخته سبز اتاق 313 كه اتاقي بزرگ بود و به راحتي دويست نفر تويش مي نشستند، محاسبات پيچيدهً لگاريتمي را با خط كش ياد مي داد.آدم خشك و گوشت تلخي بود. يكدنده و كله شق . به قول ممولي رضا يك كم هم فلفل مزاج!!! اسمش محمد هادي شفيعيها بود ولي در دانشكده معروف شده بود به: " مي دهد ه شفيعيها".از بس "ه" داده بود به بچه ها و بچه ها را انداخته بود، هيچ كس دل خوشي ازش نداشت. دو تا نمره بيشتر نداشت: يا "الف" يا "ه" ! سر امتحان يك مسئله مي داد ، بيست نمره. اگر تا آخر درست حل مي كردي، مي داد بيست، اگر كوچك ترين اشتباهي، هر جا، حتي خط آخر مي كردي، مي داد صفر!... استدلالش هم اين بود. مي گفت: وقتي توي محاسبهً پايه هاي يك پل اشتباه كردي، پل مي ريزد، نمي تواني بگويي اشتباهم كوچك بوده ، يا تا آخرش درست محاسبه كردم فقط آخرش اشتباه كردم، كل كارت خراب مي شود ،نه يك جزئش... ياد بگيريد كارتان را از اول تا آخر درست انجام بدهيد تا هيچ كاري هيچ جايش خراب نشود!...
من اوايل زياد ازش خوشم نمي آمد. به نظرم بيش از حد خشك وسخت گير مي آمد و اين همه يكدندگي و انعطاف ناپديري برايم غير منطقي بود. ولي بعد ها كه فهميدم مترجم هم هست ودو سه تا از ترجمه هاي منتشر شده از او را با امضاي "م . ه . شفيعيها " خواندم، از جمله ترجمهً پدران و فرزندان تورگنيفش را، و از نثر روان و شيرينش لذت بردم ، تازه فهميدم كه پشت آن چهرهً خشك و عبوس چه روح حساس و ظريفي پنهان است!
دكتر گرم درس دادن بود و كلاس غرق سكوت كه ناگهان صداي شكستن شيشه هاي دانشكده زهرهً بچه ها راآب كرد. نه يكي نه دو تا ،شيشه پشت شيشه بود كه جرينگ جرينگ مي شكست. آقا مجي گفت: آخيش ! ترم شكست!
ممولي رضا گفت: فيتيله، اين ترم تعطيله!
شاپ دو در گفت: آخ جون!!!!...خدا از دهنت بشنوه!
امير خوابالود كه تازه چرتش پاره شده بود ،خميازه كشان پرسيد: چي شده؟ چطور شده؟
ممولي رضا گفت: چطو شده!؟... جن آمده!
سانتريفوژ گفت: جن؟ نه بابا!... كوش؟ كجا رفت؟
ناگهان در كلاس محكم به هم كوبيده شد و صداي كلفت آشنايي از بيرون با فرياد نخراشيده اي گفت:
- كلاس تعطيل!!!... گارديا دارن ميان!...
معلوم نبود اين پسره، با اين يك الف قدش،اين صداي كلفت را از كجا آورده بود!
دكتر كيف و كتابش را زد زير بغلش و به حالت قهر از كلاس رفت بيرون. ممولي رضا پرسيد: كجا بريم؟
وحيد گفت: بريم ... ..
از بيرون صداي داد و فرياد و دويدن بچه ها شنيده مي شد. با عجله بند و بساطمان را جمع كرديم، آمديم از كلاس بيرون:
- بچه ها بجنبين.اومدن!...
از در كلاس دويدم بيرون. سينه تو سينه شدم با نسرين. رنگش از ترس شده بود عين گچ ديوار سفيد. پرسيدم: چي شده؟
با صدايي كه مي لرزيد گفت: همهً درها رو بسته اند...حبس شديم توي اين خراب شده!
دلداريش دادم: نترس... يك راه فرار هست... در ته راهرو... فقط دعا كن آقا مهدي نبسته باشدش!
كورسويي از اميد در چشم هاي نسرين برق زد: يعني ممكنه وا باشه؟
- احتمالش زياده.معمولا توي شلوغ پلوغي ها آقا مهدي اون در رو وا ميذاره... بيا بريم...
شانه به شانهً نسرين دويديم. از پله هاي روبروي آمفي تئاتر سرازير شديم پائين ، بعد پيچيديم به طرف راهروي دست راست. از جلوي كمدها و دستشويي رد شديم. روي در ورودي دستشويي با ماژيك قرمز نوشته بودند: اتحاد، مبارزه، پيروزي!... ته راهرو چند تا پله رفتيم پائين. نسرين دستگيرهً در را پيچاند. نفس راحتي كشيدم. برق شادي در چشم هاي ميشي نسرين درخشيد: خدا رو شكر... در بازه!...
از در زديم بيرون و از چمن هاي اول ضلع غربي دانشكده آمديم بالا. پرسيدم: كجا ميري؟
- كتابخونه مركزي.
- بريم. منم ميام...
راه ميافتيم طرف كتابخانهً مركزي. ماشين رنگ پاش گارد داشت مي آمد طرف دانشكده فني. گارديها سپر به دست جلو دانشكده به صف شده بودند. فرمانده شان معروف به رنجر گراز با بي سيم جلوشان ايستاده بود. نسرين با نگراني پرسيد: باز چه ككي افتاده به تنبانشان؟
گفتم: شانزده آذر نزديكه!
- حالا كو تا شانزده آذر!؟ امروز تازه شش آذره!
- خب، رفته اند به پيشوازش!
جلو چهار راه كتابخانه نسرين ژوزفين را ديد . گفت: من چند دقيقه كار دارم. بايد جزوهً مقاومت مصالحم را بگيرم....
گفتم: باشه... من ميرم بالا.كارت تموم شد بيا بالا.اگر سالن اصلي نبودم، سالن نشرياتم...
نسرين دويد كه برسد به ژوزفين. من هم رفتم به طرف كتابخانه مركزي.
از دور فرزين و حميد مزقونچي و مم ميتي و اتو الكس و آقا نوررا دور ميزي جمع ديدم. رفتم طرفشان.
گفتم: سلام جوجه ها ! جمعتون جمعه،گلتون كمه!
فرزين گرم بحث با آ قانور بود: خيلي فرق مي كنه مزقل خان!...وقتي آدم به اينجاش برسه(با دست خرخره اش را نشان مي دهد) ميشه كارلوس!... نبايد كاري كرد كه به اين جاي كسي برسه!...
اتو آلكس گفت: جوش نزن بابا، شيرت خشك ميشه!
حميد گفت: كارلوس تو را سننه؟
فرزين گفت: مرده گوزيد كه لال از دنيا نره!... آخه تو چي ميگي، مزقونچي؟
گفتم: پالونت مبارك آقا دردر! مال خواهرته يا مال آق داداش؟
لباس هاي فرزين هميشه مال اهل بيت بود. صبح كه مي ديديمش، سين جيمش مي كرديم كه امروز لباس هات مال كي هاست؟ فرزين هم گزارش مي داد:
- پيرهنم مال بابامه، شلوارم مال داداشي، جورابم مال خواهرم، ساعتم مال مامان جان!...
آقانور گفت: از فردا جشنوارهً فيلم هم شروع ميشه، ديگه گاومون زائيده
گفتم: دانشكده هم اينطوري كه بوش مياد يكي دو هفته اي تعطيله، كارمون در اومده، از صبح كلهً سحر وايسيم توي صف تا بوق سگ... امسال برنامهً به درد بخورش چيه؟
آقانور گفت: مروري داره بر كارهاي چاپلين، تروفو و آنتونيوني، مسابقه و جشنوارهً جشنواره ها وبخش ويژه هم كه طبق معمول هر سال سر جاشه...
مم ميتي گفت: بچه ها ! راستي ديدين كاظم با چه غيظي شيشه ها رو مي شكست؟ رنگش عينهو لبو قرمز شده بود. اون پاره آجر رو از كجا گير آورده بود؟ مي خورد كلهً هر ننه مرده اي زنده از جا پا نمي شد!
اتو آلكس گفت:اين كاظم آخرش يه كسي ميشه از اون كس كسون اسم و رسم دار، يكي از اون كله گنده هاي بيست سال ديگه، يه انقلابي بزرگ يا يه كلاه بردار بزرگ، يه اولترا تاجر يا يه سياستمدار شيكم گنده، يه رئيس دزدا يا يه شامورتي باز گردن كلفت. خلاصه وارد هر كاري بشه آدم نمرهً يك اون كار ميشه!
پرسيدم: واسهً چي اينطوري فكر مي كني؟
گفت: توي ناصيه اش اينطوري نوشته، نوشته آقا كاظم يك يك!
گفتم: پس چرا ما همچي چيزي توي ناصيه اش نمي خونيم؟
گفت: چون ناصيه خون نيستي ، بدبخت!
گفتم: خيلي دلم مي خواد بدونم سرنوشت اين بر وبچه هايي كه مي شناسيم به كجاها ميرسه؟
مم ميتي گفت: زندگي سر هر كدوممونو يه جوري به آخور خودش بند مي كنه.
فرزين گفت: بعد هم چنون قحطسالي توي دمشق بيفته كه سگ صاحابشو نشناسه! همين ماها كه اين جور دور هم نشستيم گل مي گيم، گل مي شنويم، يا مي شيم دشمن خوني هم ، مي زنيم همديگه رو لت و پار مي كنيم، يا اين كه از كنار هم رد مي شيم و همديگه رو به جا نمياريم، حتي اسم همديگه رو هم فراموش مي كنيم!
حميد گفت: ما كه تو رو با اين لباساي جورواجور قرضيت هيچ وقت از ياد نمي بريم، مگه تو ما رو از ياد ببري.
فرزين گفت: تو مزقونچي اونقدر بي معرفتي كه اول از همه بقيه را مي سپري به چس فراموشي.
مم ميتي گفت: چنون سرت بند بشه به آخور زندگي، چنون دو لپي به لمبوندن كاه و يونجه ترقي بيفتي كه پاريز و پاريس رو از هم تشخيص ندي...
آقانور حرفش را تكميل كرد: فرزين رو ببيني فكر كني فرزانه است!
فرزين گفت: مزقل خان! خودتو ببينه فكر ميكنه كي هستي؟ شب پره؟
نگران بودم كه مبادا نسرين بيايد، منتظرم بماند، اوقاتش تلخ شود. شر و ور گويي هاي بچه ها هم كه تمامي نداشت. بلند شدم كه از برو بچه ها خداحافظي كنم. آقا نور گفت:
- قرارمون فردا دم سينما راديوسيتي، ساعت هشت و نيم.
گفتم: صبر كن ببينيم آخر وعاقبت برنامهً امروز چي ميشه ، فردا تعطيليم يا نه.
اتو آلكس گفت: تكليف ژتون ناهارمون چي ميشه؟ امروز ناهار ماهار خبري هست يا نه؟
مم ميتي گفت: تو هم كه همش فكر اون كارد خوردهً تركمونتي!
اتو آلكس گفت: هر كي ميگه نون و پنير، تو سرتو بذار زمين بمير!
فرزين گفت: با اين اوضاع بي ريختي كه من ديدم چشمم آب نميخوره جز كوفت كاري يا زهرمار آش ديگري واسمون پخته باشند، مطبخ حالا حالا ها تعطيله...
مم ميتي گفت: باتون و آب خنكم توي منوش نوشته ، خواستي ميارن خدمتت نوش جون كني
اتو آلكس گفت: گواراي وجود! ... حالا اگه ناهار باشه چي هست؟
مم ميتي گفت: چلو قيمه ، خوراكشم بيتكيه
اتو آلكس گفت: حتما با گوشت شتر!
فرزين گفت: مزقل خان! گوشت خر هم باشه از سر تو زياده،چون تازه ميشه هم جنس گوشت خودت
آقا مك با رنگ و روي پريده از راه رسيد و با دستپاچگي گفت:
- بچه ها زودتر جل و پلاستونو جمع كنين، الفرار!
با نگراني پرسيدم: واسه چي؟
گفت: اوضاع خيلي قاراشميشه، سه يه سه، دانشكده رو از چار طرف محاصره كرده اند، نه ميشه رفت تو نه ميشه اومد بيرون، بچه ها گير افتادند توي اون خراب شده، راه پس و پيش ندارند، بكش بكشيه كه جنگ چالدران پيشش هيچه! خون دانشكده رو ورداشته، بعيد نيست درگيري به اين جا ها هم بكشه، اونوقت حسابمون با كرام الكاتبينه، اين ورا نباشيد بهترتره!
بچه ها بلند شدند و كيف و كتاب ها را جمع كردند. من زودتر آمدم بيرون و طوري كه كسي متوجهم نشود رفتم سالن نشريات. نگاهي به دورتا دور سالن انداختم. نسرين هنوز نيامده بود. كار واجبي با او داشتم. مي خواستم حرف مهمي را كه مدت ها بود توي دلم نگاه داشته بودم به او بزنم. روزنامهً آيندگان ديروز را از توي چوب مخصوصش درآوردم و نشستم پشت يك ميز خالي در گوشه اي دنج و شروع كردم به ورق زدن روزنامه و وانمود كردم كه سخت سرگرم خواندن روزنامه ام، ولي فكرم جاي ديگر بود و دلم شور ميزد كه چرا نسرين دير كرده است.
راستي سرنوشت هر كدام از ما را به چه راه يا بي راهه اي مي كشاند؟ چه خوابي براي هر كدام از ما ديده و خوابش چه طوري تعبير ميشود؟ آنها كه الان همراهند و رفيق جان جاني، تا كجا همراه پيش مي روند؟ كجا راهشان از هم جدا مي شود؟هر كدامشان به كدام گوشهً سرنوشت پرتاب مي شوند؟ با سر زمين مي خورند يا با پا؟ كي ها را به زمين مي زنند؟ دست كدام افتاده ها را مي گيرند و از زمين بلند مي كنند؟ چه بلاهايي سرشان مي آيد؟ چه بلاهايي سر ديگران مي آورند؟
خيلي دلم مي خواست همهً اين چيزها را مي دانستم.مثلا مي دانستم كه بر سر فرزين و به قول خودش دار و دستهً مزقلش، يا مگس هاي گرد شيرينيش،چي مي آيد.فرزيني كه سعي ميكرد در هر موضوعي يك جنبهً تازه، نا ديده مانده و شخصي براي نگاه كردن پيدا كند و با نكته سنجي هايش به ريش بچه ها بخندد. فرزيني كه اغلب روزها جوراب هايش لنگه به لنگه بود و رنگ وارنگ، لباس هايش هم اغلب قرضي بودند و مال كس و كارش، فقط كاپشن نازك بهار پائيزه اش مال خودش بود و نه ماه بهار وپائيز و زمستان آن را يك بند ميپوشيد، و دور وبري هايش، آقانور با اتيكت و بيش از حد موًدب و متين، با آن صورت هميشه خندان و سر وضع هميشه مرتب، سمبل وقار و نزاكت، مم ميتي لاغر مردني تركه اي آب زير كاه با آن جنس خورده شيشه داركه آرام و قرار نداشت و هر جا مي رفت موجي از شلوغي با خودش همراه داشت، اتو الكس ريلكس و شل و ول كه انگار همين يك ساعت پيش يك خيك ماست خورده و مثل كتهً وارفته شل شده، حميد مزقونچي كه تار مي زد و پدرش از استادان و محققان سرشناس كشور بود و چنان تند و تند حرف مي زد كه نفسش مي گرفت و دوست داشت همه چيز را به مسخره بگيرد و حرف جدي زدن با او يا انتظار حرف جدي داشتن از او بيفايده بود ،و عشق ميكرد از اين كه سر به سر ريز و درشت بگذارد و بچه ها را بكارد سر كار.
دلم مي خواست از سرنوشت آيندهً بچه هاي بقيهً اكيپ هايي كه مي شناختم هم با خبر شوم. از سرنوشت آقا مجي و نوچه هايش، كه آقا مجي شان را مي گذاشتي يك كفهً ترازو بقيه را كفهً ديگر، كفهً آقا مجي از كفهً مقابل كم كه نمي آورد هيچ يك سر و گردن هم بالاتر ميايستاد ، و حكايتشان حكايت يك سماور گنده بود و چند استكان كمر باريك دو بند انگشتي دورش!
و بچه هاي اكيپ حاجي آقا كه چهرهً شاخصشان، خرس قطبي با آن ژاكت قرمز گوجه اي و با آن اي جان اي جان گفتن هاي وقت و بي وقت، تا به هيجان مي آمد سانتريفوژشان مي كرد و دنيا و ما فيها را دور سرشان مي چرخاند.
و بچه هاي اكيپ يدل كه همگي شمالي بودند و يكيشان همان سال اول توي كوه قلبش گرفت و رحمت خدا رفت و چه پسر آقايي بود، يادش به خير. بقيه هم معروف بودند به گروه فشفشه، چنان تند تند و نجويده نجويده به مازندراني غليظ حرف مي زدند كه حرف هايشان عين فشفشه از توي گوشت رد مي شدند بدون اين كه متوجه يك كلمهً آن شده باشي.
و بچه هاي دارو دستهً فنجوني كه كارشان خيلي درست بود و پشت سر يكيشان كه از بچه خرپول هاي زعفران كار خراسان بود حرف و حديث زياد بود و پشت سرهمگيشان حرف مفت اوورت بود، مثلا مي گفتند آپارتماني اجاره كرده اند در اميرآباد شمالي براي انواع و اقسام بازي بازي ها!
و خيلي هاي ديگر كه آرزو داشتم از سرنوشتشان يك جوري با خبر مي شدم، رضا دوقلو ها، عليرضا ديلمقاني، ممسين كه از بس اهل ورزش بود حرف زدن عاديش هم شده بود عين گزارشگرهاي مسابقات ورزشي در لحظات اوج هيجان، مثلا لحظهً به ثمر رسيدن يك گل! و همينطور مصطفي، همايون، عباس،معين، جواد، اردشير، خشايار،حميد، فريده، پروين، الوارت، آذر و خيلي هاي ديگر...