( مروری بر مجموعه داستان « دو دنيا» از گلی ترقی)
« دو دنيا» مجموعه ي هفت داستان از خانم گلي ترقي است كه براي نخستين بار در زمستان 1381 توسط انتشارات نيلوفر منتشر شده , و در واقع جلد دوم « خاطره هاي پراكنده» از اين نويسنده است.
آنطور كه از نخستين داستان اين مجموعه برمي آيد, راوي ( كه در حقيقت خود نويسنده است) به دنبال برخي مشكلات رواني و آشفتگي هاي ذهني, چند ماهي مجبور به اقامت در كلينيك رواني ويل دوري, در حومه ي پاريس, و زندگي ميان « آدم هاي مچاله با صورت هاي مقوايي و چشم هاي مسدود» , « آدم هاي ويران با دست هاي پير» و
« پرستارهاي سفيد پوش موطلايي» مي شود. اين محيط خاموش به نظر او بيگانه مي رسد, و در آن از همه چيز وحشت دارد,از زندگي يكنواخت و راكد, از لحظه هاي غبار غم گرفته و زنگار بيهودگي بسته, از « درخت هاي سوگوار با سايه هاي غمگين خاكستري» , از
« شمشادهاي صاف منظم, يك اندازه, يك شكل, ايستاده كنار هم, مثل سربازهاي آماده به خدمت » , و نسبت به همه چيز و همه كس احساس بيگانگي و دلزدگي مي كند. انگار ميان او و جهان دور و برش خندقي عبور ناپذير فاصله انداخته است. خودش را متعلق به اين دنيا
نمي داند, حس مي كند پريشان حالي او با بقيه فرق دارد و مال او دليلي معقول و قابل فهم دارد. هر چه تلاش مي كند اين را به ديگران, به پرستاران و خانم دكتر كلينيك حالي كند , موفق نمي شود. تنها پناهگاه و دست آويزي كه حس مي كند ممكن است فرياد خاموش امداد خواهي اش را بشنود و دستش را در بحبوحه ي حالت تعليق بگيرد و از سقوط در سياه چال مخوف نوميدي نجاتش بخشد, خاطرات دوران سپري شده ي كودكي و نوجواني در شهر محبوبش, تهران, در خانه هاي پدري ـ خانه ها ي خيابان خوشبختي و باغ محموديه ـ و در ميان خانواده , دوستان و آشنايان دور و نزديك خانوادگي , و هم بازي ها و هم محله اي هاي قديمي است. از اين روست كه با نوميدي چنگ در دامان خاطرات گذشته مي اندازد و مي كوشد با اتكا به آن ها و زنده كردنشان, خود را از سياه چال آشفتگي رواني نجات دهد:
خاطره ي باغ محموديه با درختان تبريزي اش كه زماني همبازي دوران كودكي او بوده اند , خاطره ي مجسمه هاي گچي توي باغچه ها, خاطره ي پري دريايي چاق و چله ي كنار استخر, خاطره ي پدرش, نشسته روي صندلي راحتش كنار جوي آب, زير درختان چنار, با سايه اي گسترده تا انتهاي باغ, خاطره ي صداي پرتوان و زنگدار پدر كه هنوز در گوشش زنگ مي زند: « من فولادم و فولاد هرگز زنگ نمي زند.» , خاطره ي تلخ بدبياري روز اول دبستان و حبس شدن تنبيهي توي زير زمين تاريك مدرسه , خاطره ي روشن عشق كودكي اش به دختر بي باكي كه در آن روز با او در زير زمين مدرسه حبس بوده , به او قوت قلب و دلداري داده , كنارش نشسته , با مهرباني بي غل و غشش ترس او را از تاريكي ريخته , دريچه ي روشنايي مهر و دوستي را براي نخستين بار بر قلب او گشوده , و ده ها خاطره ي تلخ و شيرين ديگر...
حس مي كند كه خاطرات كودكي مي تواند مطمئن ترين نقطه ي اتكا و امن ترين پناهگاه او باشد وآشفتگي رواني اش را درمان كند. در خود احساس ميلي مفرط و كششي شديد مي كند به نوشتن و روي كاغذ آوردن خاطرات دوردست دوران كودكي و نوجواني, و ساختن و پرداختن قصه هايي از اين خاطرات. وقتي خانم دكتر كلينيك از عشق او به نوشتن آگاه مي شود, برايش يك دسته كاغذ سفيد و چند تا مداد نوك تيز مي آورد و او شروع مي كند به نوشتن, ابتدا به سختي و بسيار كند و نفس گير, سپس, آرام آرام , نرم تر و روان تر. و اين فعاليت فكري و رواني سامان دهنده و آرام بخش روزها و هفته ها ادامه مي يابد و راهي مي شود به سوي درمان پريشاني هاي روحي راوي, كه در انتهاي آن, پس از چند ماه , سلامت كامل رواني و ذهني خود را باز مي يابد و به دنبال آن از كلينيك مرخص مي شود. در واقع مسيري را كه راوي از روان نژندي به سوي سلامت روحي مي پيمايد, نوعي نوشتار درماني است كه در آن با بازآفريني خاطره ها و بر كاغذ آوردن آن ها , به تدريج,آرامش و نظم از دست رفته را به ذهن آشفته اش بر مي گرداند و خودـ روان درماني مي كند.
پنج داستان خاطره آميز « خانم ها »,« آن سوي ديوار»,«گل هاي شيراز»,« فرشته ها » و « پدر » محصول معنوي اين دوران از زندگي راوي در آن كلينيك رواني است و روندي را نشان مي دهد كه در سير آن راوي آهسته و آرام, از اختلال و ناآرامي رواني به سلامت و آرامش روحي مي رسد:
« مي نويسم,خط مي زنم. دنبال كلمه ها مي گردم. فكرهايم آشفته اند و جمله هايم سر و ته ندارند. مثل شاگرد تنبل و عقب افتاده اي هستم كه قواعد ديكته و دستور زبان را فراموش كرده باشد. اتاقم پر از كاغذهاي مچاله شده و مدادهايم را ده بار تراشيده ام. پاك كن ها را با دندان تكه تكه كرده ام , جويده ام, خورده ام. مي نويسم و خط مي زنم. خاطره ها, رنگ باخته و پراكنده, به ذهنم هجوم مي آورند, و مثل دايره هاي دوار روي آب, چرخ زنان ناپديد
مي شوند.
«اغتشاش ذهني ام كمتر شده و حالم رو به بهبودي ست. مي توانم تنها در باغ قدم بزنم و يكي دو صفحه از روزنامه ي صبح را بخوانم. نوشتن چند جمله ي كوتاه, تعريف كردن ماجرايي ساده, نيرويي تازه به من بخشيده است. تلنگري عاشقانه به قلبم خورده و, بعد از مدت ها , حسي شيرين و بازيگوش وسوسه ام مي كند.
با خودم مي گويم:« اگر بتوانم بنويسم, خوب خواهم شد.» و مي خواهم خوب شوم. خودم را به اين شكل, ناتوان و بيمار, قبول ندارم. مي دانم اين غريبه كه در جانم خانه كرده مهماني ناخوانده و غريبه است و حضورش موقتي ست.»
« هر چه توي سرم مي گذرد, مي نويسم. مهم نيست كه آشفته و در هم اند. مهم نيست كه سر و ته ندارند. اين ابتداي كار است. سلامت رواني من در گرو نوشتن فكرها, حس ها و خاطره هايم است. بايد از واژه ها, حرف ها, نقطه ها, ريسماني محكم ببافم و از اين چاه تاريك, چاه خواب و فراموشي, بيرون بيايم. كلمه ها, مثل اقماري رها شده از جاذبه ي زمين, در فضا شناورند و دورم مي چرخند. هر كدام را كه نزديك دستم باشد , مي قاپم و روي كاغذ مي چسبانم. زباني رمز آميز اختراع كرده ام, مثل سنگ نوشته هاي قديمي كه مي بايست معنايش را كشف كنند.»
« خانم دكتر به كارم اعتقاد دارد و تشويقم مي كند. پرستارها آزادم گذاشته اند. اجازه مي دهند ميان كلمات گردش كنم, دست به سر و گوششان بكشم, در آغوششان بگيرم, بهشان عشق بورزم, يا بر عكس, كتكشان بزنم , تكه پاره شان كنم و دست و پايشان را با طناب به هم ببندم. با نخ هاي رنگين كلمات قالي پرنده اي مي بافم و به دور ترين روزهاي گذشته سفر مي كنم. به نخستين خاطره ها.»
« اولين قصه هايي كه مي نويسم چرك نويس هاي آشفته و ناتمامند. اما آرام آرام, مثل گياه هاي رونده, از ديوارك هاي ذهنم بالا مي خزند و كنج و كنار سرم را مي پوشانند. هر بار كه داستاني را از نو بازنويسي مي كنم, كامل تر و بهتر مي شود و قدمي رو به جلو بر مي دارم. دليلي براي برخاستن از خواب پيدا كرده ام و در خلاء دلهره انگيز صبح ها چراغكي كوچك سوسو مي زند. خانم دكتر ظهور اين چراغك ها را به فال نيك مي گيرد و به من مي گويد كه اتفاقي خوب در انتظارم است. چراغ علاءالدين را يافته ام و از آن مي خواهم كمكم كند تا دوباره بتوانم بنويسم.
يك ماه نگذشته, چهار داستان نوشته ام. اغلب شب ها بيدار مي شوم و مي بينم صورتي آشنا, از انتهاي خاطره اي دور به ديدنم آمده است كه گاه آن چنان واقعي و زنده است كه تماس سرانگشتانش را با پوست صورتم احساس مي كنم...»
« از پس هر خاطره, خاطره اي ديگر نمايان مي شود. مسترغزني, معلم انگليسي, گيتي خانم , زن بد همسايه, دايي ها, آدم هاي خوشبخت سالم, آدم هاي غمگين شكست خورده , همه به يادم مي آيند تا جاي خود را در ميان نوشته هايم تصاحب كنند.»
آخرين داستان , با عنوان « آخرين روز» حكايت از سلامت رواني , آرامش روحي و فعاليت ذهني طبيعي راوي دارد. او از اين سفر رنجبار و جان اوبار به مدد نيروي معجزآفرين و جادوگر كلمات مكتوب و حروف و نقطه ها, و سطر ها و بند ها, تسكين يافته و درمان شده,آسوده خاطر و آرام , در بهبود كامل به خانه ي درون خويش بازگشته و به سلامت از خطر جسته است.
« حس مي كنم از سفري طولاني آمده ام, از انتهاي تاريكي, از كشف موهبت كودكي و ترس هاي بزرگ, از تماشاي مرگ.»
حالا ديگر آخرين نقطه را بر انتهاي آخرين جمله ي نوشته ها مي گذارد و دري را رو به گذشته مي بندد, رو به پنجره ي باز اتاق مي نشيند و به آبي ملايم آسمان و خط روشن افق نگاه مي كند, و به آينده مي انديشد:
« امروز , با دقيقه هاي جاري اش در زمان حال, با اتفاق هاي واقعي و حضور ملموسش, مرا در خود فرو مي كشد و گذشته به تاريخي در پشت سر, به ديروز و پريروزهاي قديمي تبديل مي شود. به ظهر و بعد از ظهر امروز فكر مي كنم, به وقت صريح و عرياني كه پيش رويم است, به حالا و حادثه هاي كوچك بعد از اين.»
« قصه هايم را توي گنجه مي گذارم و در آن را قفل مي كنم. كليدش را توي گلدان روي ميز مي اندازم و رو به فردا مي ايستم, رو به وعده هاي ممكن و آرزوهاي ميسر. مي خواهم به امروز فكر كنم, به حضور آشناي اجسام دوروبر, به اين روز آفتابي و درخت جواني كه پاي پنجره است, به دست هايم كه آرام و صبور كتابي را ورق مي زنند و بدن خاموشم كه با اتفاق هاي اطراف در صلح است. فكرهاي مغشوشم, دوباره, در جاي خود مستقر شده اند و ذهن آشفته ام, از نو, منطق ساده ي رابطه هاي روزانه را كشف كرده است. ترس هاي مجهول دست از سرم برداشته اند و تنم لبريز از اعتمادي شيرين است.»
اينك, آرام و هدفمند, به پشت ديوارهاي خاكستري باغ آسايشگاه مي انديشد, به دنياي ديگري كه چشم انتظار اوست, به « دنيايي بيدار , با بوي كافه ها و كوچه ها, آدم ها, حرف ها , كلمه ها , تپش هاي عاشقانه, وعده هاي رنگين, حس هاي لذيذ, مزه ها , آفتاب, رفقا.»
پس از آن دوران دردناك دلمردگي , اينك احساس مي كند كه پر از نيرو و انگيزه ي زندگي است. خود را سرشار مي يابد از شور و شوق زيستن و تلاش و پويش بي وقفه و جريان يافتن و جاري شدن ابدي:
« چقدر كار در پيش دارم. مي خواهم خانه ام را عوض كنم و به محله اي جديد بروم. مي خواهم سفر كنم. مي خواهم داستان هاي تازه بنويسم. شهرهايي هست كه مي خواهم ببينم
( دست كم فكرش را مي كنم). صداهايي هست كه مي خواهم بشنوم, عطرها , مزه ها, رنگ هايي كه مي خواهم كشف كنم. دلم مي خواهد بزرگ شدن بچه هايم را به خاطر بسپارم و پيري خودم را جشن بگيرم. روي تمام زمين هاي جهان خانه كنم و زير تمام آسمان هاي عالم بخوابم.»
راوي براي مرخص شدن از كلينيك دقيقه شماري مي كند. بيرون از آسايشگاه براي او آن سوي دنياست, و « آن سوي دنيا دست يافتني است. واقعيت دارد و دروازه اش را گشوده اند.»
بالاخره لحظه ي روًيايي رهايي فرا مي رسد و او, خود سبكبار, اما با كولبار سنگين تجربه و خاطره , كولباري آكنده از ره آورد هاي گران قيمت زندگي, كه آن ها را به بهاي سنگيني به دست آورده , از كلينيك مرخص مي شود و سالم و پر اميد و سرزنده به سوي زندگي حقيقي كه آن سوي ديوارهاي سيماني آسايشگاه جريان دارد بال مي گشايد و پرواز مي كند:
« تمام شد. پشت سرم را نگاه نمي كنم. به روز چهارشنبه مي چسبم, به همهمه هاي زندگي آن سوي ديوارهاي سيماني, به تصوير رنگين بچه هايم و بوي اشتها آور مرغ بريان.
جواز خروج توي دستم است. نگهبان در سرش را تكان مي دهد. دستم را توي دست بزرگش مي گيرد. نگاهم مي كند. نفس مي كشم. هوايي تازه وارد ريه هايم مي شود. هواي دنيايي كه رو به رويم گسترده است.
صداي بسته شدن در را مي شنوم و كلينيك ويل دوري, با اتاق هاي سفيد و پرستارهايش , با اوهام سرگيجه آور و هذيان هايش , با خواب ها و ترس ها و آدم هايش , ته سرم تبديل به قصه اي كوتاه مي شود , قصه اي كه آن را خواهم نوشت.»
بين دو داستان اول و آخر كتاب « دو دنيا» , پنج داستان ديگر اين مجموعه قرار دارد كه به خاطرات راوي از دوران نوجواني , بين سنين ده دوازده سالگي تا پانزده شانزده سالگي, اختصاص دارد. اين داستان ها بروز هنرمندانه و خلاق اجزاء دروني وجود خود نويسنده است. در طي اين داستان ها راوي به تدريج بزرگتر و پخته تر مي شود. در نخستين داستان , ده دوازده ساله است , و در آخرين داستان , در سن پانزده شانزده سالگي است, و با كولباري پر از تجربه هاي رنگارنگ, در آستانه ي ورود به دنيايي نو, دنياي جواني, و جدا شدن از خانواده و سفر به سرزميني دور دست است.
اين داستان ها سرشار است از خاطرات راوي از مكان هاي ديدني وجلوه هاي چشمگير تهران در دهه ي سي. براي راوي تهران سرشار است از بوهاي خوش, جاهاي ديدني و يادگارهاي خاطره انگيز فراموش نشدني: پل تجريش, خيابان اسلامبول و لاله زار, كافه نادري و اركسترش كه سر ساعت هشت شروع به نواختن مي كرد,تئاتر جامعه باربد,سالن روباز تابستاني سينما ري, سينما ركس , سينما ايران , سينما متروپل,سينما مايك, سينما بهار سر پل تجريش, كافه شهرداري, پيراشكي فروشي خسروي با پيراشكي هاي گوشتي داغ و تازه اش, ساندويچ فروشي آندره با ساندويچ كالباسش كه آدم از مزه اش سير نمي شود, كلاس رقص مادام يلنا, تالار فرهنگ, كتابفروشي معرفت ته لاله زار, كوچه پس كوچه ها و تپه هاي الهيه و بيابان هاي اطرافش تا امانيه, پل رومي, سرازيري باغ فردوس ,باغ اميني, قنات خانم فخرالدوله,خيابان سعدآباد,بستني فروشي ويلا, فروشگاه جديد التاًسيس فردوسي با پله برقي شگفت انگيزش, با كالا هاي لوكس خارجي پر زرق و برق و خيره كننده اش, با كافه آلماني اش در طبقه ي دوم و سوسيس آلماني و سيب زميني سرخ كرده و سس مايونزش كه مزه ي آن هميشه زير زبان آدم است و هيچ وقت از يادش نمي رود...
آدم ها هم يكي ازديگري شگفت انگيز تر و فراموش نشدني ترند. آدم هايي جالب با رفتارهايي حيرت انگيز كه هر كدام تاًثيري خاص بر راوي دارند. بچه هاي همبازي, هم كلاسي و هم محله اي, دوست هاي دختر و پسر: پرويز, همايون,سهراب, گل مريم, ژنا, پريوش, ميترا ـ بزرگترها, اهل خانه و خانواده: پدر, مادر, خاله آذر با شوهرش, حسن آقا آشپزـ معلم هاي پيانو: خانم لهستاني با اشك هاي هميشه جاري اش و بوي تند شراب مانده و عرق تنش , پيرزن بد اخلاق ارمني, مادام يلنا معلم رقص, مستر غزني معلم زبان انگليسي... ساير بزرگترها: خانم چنار و همسرش آقاي تانك و آتش افروز دختر آتش پاره شان, خانم موش و شوهرش, خانم گرگه و پسر نا اهل و الواطش اميرخان, خانم ناز و شوهرش آقاي حسام السلطنه, آقاي « ر» و همسرش ماري خانم و دخترشان سوفي, گيتي خانم و دختر بد خلقش...
هر كدام از اين آدم ها با ورود به زندگي راوي نوجوان, دري رازآگين از دنيايي تازه و مرموز بر او مي گشايند و او را با ماجراهايي تازه و تجربه هايي رنگارنگ آشنا مي كنند و بر گنجينه ي گرانبار خاطراتش مي افزايند:
پدر به او درس محكم بودن و شكست ناپذيري مي دهد , درس فساد ناپذيري و چون فولاد در مقابل هر نوع زنگاري مقاوم بودن.
مادر به او درس فداكاري, صبوري و شكيبايي و نرم خويي در هنگام بروز ناملايمات مي دهد و حفظ آرامش و خونسردي در هر شرايطي.
خانم ناز او را با دغدغه ها و دلهره هاي مذهبي آشنا مي كند, با خدا و شيطان, با بهشت و دوزخ, با گناه و ثواب, و روح نونهال او را پر مي كند از دلواپسي هاي مذهبي, از دلهره ي اينكه خدا با نگاهي هميشه بينا و بيدار, مراقب تمام رفتارها و كردارهاي اوست و اگر دست از پا خطا كند در نامه ي اعمالش ثبت مي شود و در روز جزا بايد جوابگو باشد و مجازات شود. هم چنين خانم ناز نخستين كسي است كه راوي نوجوان را با ناخواسته با خصلت هاي زشتي چون دورويي, تظاهرو رياكاري آشنا مي كند.
خانم گرگه با رك گويي ها , بذله گويي ها , زبان تيزتر از نيش مار و متلك هاي آبدارش كه هيچكس حتي پدر با همه ي ابهت و عظمتش از آن در امان نيست, او را تحت تاًثير قرار مي دهد. از بي خيالي و بي تكلفي, بي اعتنايي او به آداب و رسوم سنتي رايج, و خود مختاري او خوشش مي آيد , پررويي و كله شقي و خوش گذراني و رك و راست بودن او را مي پسندد و بر جانماز آب كشيدن مقدس نمايانه ي خانم ناز ترجيح مي دهد.
در آشنايي با گيتي خانم , با مفهوم زن بدكاره آشنا مي شود و با نهايت حيرت مشاهده مي كند كه اين زن كه همه ي زن هاي ديگر پشت سرش بد مي گويند و لعن و نفرنش مي كنند, اصلا زن بدي نيست و خيلي هم مطبوع و دلپذير است و از خيلي از زنهاي ديگري كه پشت سر او هزار جور حرف زشت و تهمت زننده مي زنند و غيبتش را مي كنند, بهتر, صاف و ساده تر, بي شيله پيله تر و مهربان تر است.
بيماري ناگهاني پدر, او را با واقعيت هاي تلخ و دردناك زوال , پيري , بيماري و مرگ آشنا مي كند, و فرو ريزي تدريجي فولادي را به چشم مي بيند كه مدعي بوده هرگز زنگ نمي زند. مرگ و درد و رنج هاي آن در داستان هاي ديگراين مجموعه, چون « خانم ها» و« گل هاي شيراز» نيز چهره ي كريه خود را مي نمايد, و اين يكي از اصلي ترين دغدغه ها و دل مشغولي هاي نويسنده است: مرگ اميرخان, مرگ آقاي حسام, پيري و درماندگي خانم گرگه و خانم ناز, مرگ دن ژوان تجريش پرويز ناكام, مرگ پدر بعد از آن همه بيماري سخت و از دست دادن پا و چشم, احتضار دردناك مستر غزني, هر كدام گوشه اي از خاطرات راوي را پر كرده و او را مي آزرد. در اين داستان ها شاهد بروز و رشد تدريجي آگاهي دلهره آميز از مرگ و بي رحمي هاي كريه و هراس انگيزش هستيم. راوي نوجوان با ادراك مفهوم نيستي در لحظات بحراني به شناخت واقعيت مرگ نزديك مي شود.
در كنار بيماري و پيري و مرگ, و پا به پاي رنج ها و اندوه ها, شادي ها و خوشي ها و تفريحات هم هستند, مجالس مهماني و رقص و پايكوبي, جشن ها و كنسرت ها و عيش و نوش ها, بازي با دوستان و گردش و تفريح ها, سفر تابستاني به ييلاق شهرستانك و دماوند, خوش گذراندن در فروشگاه فردوسي و كافه نادري. اين ها روشن ترين خاطرات دوران كودكي راوي مي باشند.
در داستان « گل هاي شيراز» شاهد درگيري هاي سياسي تابستان 1332 و كودتاي 28 مرداد از ديد راوي نوجوان هستيم. او كه از طرفداران مصدق است ناظر رويدادهاي فاجعه آميز آن روزها و درگيري هاي خونين خياباني در روزهاي پيش از كودتا است, و حوادث تلخ آن روزها اثر بدي بر روان او مي گذارد.
دوران بلوغ و آشنايي پنهان راوي با مسائل دوران شكوفايي خصوصيات زنانه ي خود, و نيز آشنايي با مفهوم زن بدكاره در داستان « آن سوي ديوار» به زيبايي نشان داده شده است.
دو داستان « خانم ها» و « آن سوي ديوار», زيباترين داستان هاي كتاب « دو دنيا» هستند. در داستان « خانم ها» راوي شاهد ورود غير منتظره و هيجان انگيز خانم گرگه و خانم ناز به خانه ي پدري براي اقامت چند ماهه ي تابستاني است. اين دو خانم عجيب و غريب كه خواهر هم هستند درست در نقطه ي مقابل هم قرار دارند و همه چيزشان ضد هم ديگر است. ورود ميهمانان ناخوانده به زندگي آرام , يكنواخت و كسل كننده ي راوي خردسال, درهاي ورود به دنيايي تازه و شگفت انگيز, دنيايي عجيب و مرموز را بر روي او باز مي كند.
در داستان « آن سوي ديوار » , درهاي دنياي شگفت انگيز و ممنوعه بر راوي نوجوان گشوده مي شود و او در بحبوحه ي دوران بلوغ و در آستانه ي چهارده سالگي, دزدانه و مخفيانه, از درز دريچه ي انباري, با جلوه هاي ممنوع و گناه آلود زندگي زن بد كاره ي آن سوي ديوار آشنا مي شود.
رنج ها , اندوه ها, حرمان ها و ناكامي هاي اين آدم ها دل راوي نوجوان را به درد مي آورد و اشك هاي او را سرازير مي كند, و شادي ها و كامياري هايشان او را شاد و مسرور مي كند, و او طي آشنايي با اين شخصيت ها, با همه ي رنج ها شادي هاي زندگي انساني, و كام ها و ناكامي هايش, در آن حد كه سن و تجربه اش اجازه مي دهد آشنا مي شود.
داستان هاي كتاب « دو دنيا» مثل ديگر نوشته هاي گلي ترقي سرشارند از شرح رويداد هاي كوچك فرعي و جزئيات به ظاهر بي اهميت و در باطن زنده كننده و جان بخشنده اي كه به داستان ها جذابيتي چشمگير عطا كرده است. نگاه شوخ طبعانه ـ بازيگوشانه ي نويسنده همراه با روايت واقع گرايانه اي كه به شدت ساده و صميمانه است ,و زبان روان و نرم آهنگ شاعرانه و بيان طنز آميز , در مجموع به داستان هاي اين مجموعه شيريني و جذابيت خاصي بخشيده و آن ها را دلنشين كرده است.