معرفی مجموعه داستان " زن فرودگاه فرانکفورت"
نوشته منیرو روانی پور
« زن فرودگاه فرانكفورت» مجموعه ي 14 داستان از خانم منيرو رواني پور است كه چاپ نخست آن در پاييز 1380 توسط نشر قصه منتشر شده است.
ناكامي, شكست, سر خوردگي و حرمان درون مايه اصلي اغلب داستان هاي اين مجموعه است. شاخص ترين شخصيت هاي اين داستان ها, رهنورداني از پاي افتاده اند كه در نيمه راه تحقق روًياها و آرمان هايشان از پيشرفت بازمانده اند و در باتلاق نوميدي و دلزدگي, تنها و بي پناه, مذبوحانه دست و پا مي زنند.
واماندگان, درهم شكستگان, بازندگان, سركوب شدگان, به بن بست رسيدگان, تنها و بيكس ماندگان, آنان كه پرنده ي پر شكسته ي روًياهايشان به دام افتاده و در قفس تنگ كابوس اسير شده, آنان كه خورشيد اميدهاي فروزانشان در سياه چال نوميدي غروب و افول كرده و غريبانه خاموش شده, سوزندگان در شعله هاي دوزخ فاجعه ها, غرق شدگان در گرداب بيچارگي ها, مطرودان و رانده شدگان, شخصيت هاي اصلي اغلب داستان هاي اين مجموعه اند.
راوي داستان « كافه چي» , پيتر كاشاني در داستان « ماريا», مو قرمزه در داستان « زن فرودگاه فرانكفورت», كيان در داستان « فروپاشي», شاعر روزنامه فروش در داستان
« درياچه» , مرد اخراجي بيكار در داستان « ميو», از اين گونه واماندگان دلخسته و
سرخورده اند.
به عنوان نمونه نگاهي گذرا به يكي از اين آدم هاي وامانده و مفلوك مي اندازيم:
راوي داستان « كافه چي» زني است كه روًياهاي شيرينش براي زندگي مشترك سرشار از بهروزي با مرد محبوبش, در همان آغاز راه, ناكامانه به كابوسي تلخ تبديل شده, عشق روشنش در يكنواختي كسالت بار روزمرگي و تكرار, چرك مرده و كدر شده, و در زندگي آشفته و در هم ريخته ي خالي از عشق واميد, به كافه چي حقير و كلفتي پست تبديل شده, با دست هايي زمخت شده از شستن و سابيدن دائمي, با روحي كنفت شده و محقر, با جاني كه طراوت جواني و زنانگي اش را در بيهوده تلف كردن لحظه ها از دست داده است. شب ها كابوس هاي ترسناك مي بيند و وحشت زده از خواب مي پرد, با خودش حرف مي زند, از همه چيز و همه كس منزجر و دلزده است: از مردش, از خودش , از زندگي اش, و احساس مي كند بازنده ي بزرگ بازي پر از تقلب و دغلبازي زندگي است. او كه با هزار اميد و آرزو پا به زندگي زناشويي گذاشته و آمده بوده تا سر روي شانه ي همسرش بگذارد و همراه و همدم او باشد,از همان آغاز راه احساس خوار شدگي و تنهايي مي كند و حس مي كند تبديل به كيسه زباله اي پوچ و بي ارزش شده و دارد در شوتينگ زندگي به ورطه ي زباله داني انحطاط سقوط مي كند.
تنهايي و بي كسي, آدم هاي داستان هاي « زن فرودگاه فرانكفورت» را آزار مي دهد و از درون مي كاهد.همه از تنهايي رنج مي برند و كسي را ندارند كه به او پناه ببرند و در پناهش به آرامش و آسودگي خاطر برسند.
« پيتر كاشاني», راهنما و همراه راوي در داستان « ماريا» , يكي از اين آدم هاي منزوي و تنهاست, و به درختي مي ماند از ريشه قطع شده و پا در هوا, بي هويت و بي پناهگاه. او كه براي فراموش كردن هويت واقعي خويش, اسمش را عوض كرده و به جاي « حميد», نام عاريه اي « پيتر» را برگزيده, به عبث مي پندارد كه با عوض كردن اسم خودش و عزيزانش مي تواند هويت حقيقي خويش را فراموش كند و براي خود هويتي تازه بيافريند. او به قصد گريز از واقعيت هاي تلخ و دردناك وجودش, و از ياد بردن زخم هاي كهنه و سربسته ي روحش, از ايراني ها كناره مي گيرد و با خانواده اش قطع رابطه مي كند و انزوا و تنهايي را بر مي گزيند تا خودش باشد و خودش را پيدا كند ولي با تلنگري كوچك به روحش, حس مي كند كه به جاي پيدا كردن خود ,از خويش دور شده و گمراه و سرگردان گرديده, و اين احساس عذابش مي دهد.
شاعر روزنامه فروش در داستان « درياچه» و كيان در داستان « فروپاشي» سرنوشتي مشابه هم دارند.هر دو از خانواده هاي خود جدا شده و تك افتاده اند, و روًياهاي هر دو به كابوس تبديل شده است.
مو قرمزه در داستان « زن فرودگاه فرانكفورت» نيز زني است شكست خورده و طعم تلخ حرمان و ناكامي كشيده, كه همسرش را از دست داده و پس از سالها آوارگي و دربدري و تحمل مشقات و ناملايمات بسيار, اينك دلزده و بي حوصله و خسته با پسر جوانش, كرامت, تنها مانده و درگير مشكلات حل ناشدني و گره هاي كور زندگي نابسامان خويش است.
فضاي خاكستري رنگ كدر, خفقان آور, وهم انگيز و كابوس گون از جلوه هاي چشمگير داستان هاي اين مجموعه است. اين فضا به ويژه در داستان هاي « كشتي شكستگان» , « گل هاي ماگنوليا» , « دلدادگان نامي ندارند» , « در غربت» و « ميو» بيشتر جلب توجه مي كند و جو حاكم بر اين داستان ها را مي سازد. كابوس در خواب و بيداري يك دم آدم ها را رها نمي كند و مثل خرچنگ بر ذهن و جانشان چنگ انداخته و دارد خفه شان مي كند.
هراس ها, دلهره ها و دغدغه هاي نويسندگان و روشنفكراني كه بر لبه پرتگاه مرگ و زندگي راه مي روند, و گرفتار تنگنا هاي دشوار زيستن اند و هر دم در معرض خطر سقوط و نابودي جسمي و روحي, در داستان هاي « زن فرودگاه فرانكفورت» , « ميو» و « كشتي شكستگان» از اين مجموعه با هنرمندي و زيبايي تصوير شده است.
زن هاي اغلب داستان هاي اين مجموعه سرنوشتي تيره و بختي سياه دارند و جز رنج بردن و زجر كشيدن از زندگي بهره اي نصيبشان نشده است. موقرمزه در داستان « زن فرودگاه فرانكفورت» براي نجات دادن زندگي خود و پسرش سختي هاي بسيار و طاقت فرسا كشيده و عذاب هاي فراوان متحمل شده و از دوزخ ها و برزخ هاي شكنجه بار گذشته است. او كه در نيمه ي راه مشقت بار مبارزه براي زيستن, همسرش را نيز از دست داده , از داغ تسكين ناپذير اين حرمان و ناكامي بايد تا آخر عمر بسوزد وعذاب بكشد. ماريا در داستان « ماريا» با هزار اميد و آرزو به ديدار مرد محبوبش , حميد , مي آيد تا همراه او به عشق و خوش بختي برسد, اما حيرت زده مي بيند كه مرد محبوبش كاملا عوض شده و چنان همه چيزش, حتي اسمش تغيير كرده كه ديگر قابل شناختن نيست. راوي داستان « كافه چي», زن چروكيده و درد كشيده ي داستان « سه زن» با رحمي كه در اثر كار زياد و شاق, از بطنش بيرون زده و ميان پاهايش لق لق مي خورد, بيمار جوان و زيباي اتاق 404, در داستان « گل هاي ماگنوليا» با آن لكه هاي سياه گسترش يابنده و فراگير لعنتي روي پوست سفيدش, خانم گلستاني در داستان « كشتي شكستگانِ»,مضطر و بيچاره, نشسته بر كنار جسد شوهرش, در آن سرداب سياه , غرق در بوي نم و پوسيدگي ,ـ همگي در سرنوشت شوم و نكبت بار شريك و همراه يكديگرند.
بوي سرگيجه آور مرگ و تيره روزي از اغلب داستان هاي اين مجموعه به مشام مي رسد و بيشتر تابلوهاي ترسيم شده در آن, داراي پس زمينه اي تيره و كدرند, و در ميان چنين پس زمينه اي, فضاهاي سرد و سربي رنگ داستان ها, آن ها را داراي اثري قوي و به ياد ماندني كرده است.
داستان هاي مجموعه داستان « زن فرودگاه فرانكفورت» از نظر سبك و فرم و زاويه ي ديد گوناگون و متنوعند و حتي در برخي از داستان ها , در طول يك داستان, در هم آميزش سبك ها و فرم هاي گوناگون ديده مي شود. از رئاليسم تا سوررئاليسم, و از عيني گرايي تا ذهني گرايي را در اين داستان ها در كنار هم مي توان ديد. برخي از داستان ها خاطره آميزند و در آن ها خاطرات سفرهاي نويسنده به آلمان يا خاطرات شركتش در مراسم تدفين يك نويسنده مرور شده اند, اما در همين داستان ها نيز مي توان تلفيق خاطره ها با كابوس ها و وهم ها را كه به زيبايي در هم سرشته اند, ديد. نكته ي چشمگير برخي از داستان ها, قوي تر بودن نسبي شروع داستان ها نسبت به پايان آن ها است و به نظر مي رسد كه صعود پرشتاب و پر تكاپوي نويسنده در آغاز داستان به سوي اوج, چنان تند و نفس بر بوده كه براي حركت هماهنگ و يكنواخت تا انتها كفايت نكرده و پايان داستان ها به قدرت آغاز نيست. اين حالت به خصوص در داستان هاي « گل هاي ماگنوليا» , « دلدادگان نامي ندارند», « ميو» , « كافه چي» و « ماريا» ديده مي شود.
تصاوير زنده و قوي گاهي سوررئاليستي و گاهي اكسپرسيونيستي , و زبان جاندار و موجاگين داستان ها كه گاه پر افت و خيز مي نمايد, از ويژگي هاي چشمگير داستان هاي اين مجموعه است.