نقد داستان جزیره ای در دل تهران بزرگ- نوشته مریم رئیس دانا

( داستان جزیره ای در دل تهران بزرگ از داستان های منتخب دومین دوره مسابقه داستان نویسی "صادق هدایت" است و متن داستان را می توانید در این آدرس ملاحظه و مطالعه فرمایید:      http://www.sokhan.com/cstories.asp?id=30849 )

 

 

از تمام مسائل و پرسش هاي حاشيه اي بحث انگيزكه بگذريم,آن چه كه از ظاهر امر بر مي آيد اين است كه نويسنده ي محترم اين نوشته, نگاشته ي خود را داستان كوتاه تصور كرده است, ولي مي توان به راحتي نشان داد كه اين نوشته با هيچ تعريفي, داستان كوتاه نيست.
ابتدا به چند تعريف كوتاه از داستان كوتاه مي پردازم, تا روشن شود كه اين نوشته با هيچ كدام از اين تعريف ها همخواني و سازگاري ندارد.
« داستان كوتاه داستاني است كه در آن نويسنده مي كوشد تا بر خواننده تاًثيري بگذارد قوي , منسجم و يگانه, به طوري كه ساير اثرهاي فرعي و جانبي زير نفوذ و در سايه ي آن قرار گيرند.» (فرهنگ ادبيات داستاني)
« داستان كوتاه نمونه اي از يك نوع نظم فكري و هنر است كه خالق آن به انتخاب خود شعاع فكري داستان و داستانسرا را بر مي گزيند, و زاويه ديد خاصي به خواننده مي دهد.» ( استادان داستان ـ فصيح)
« داستان كوتاه اثري است كوتاه كه در آن نويسنده به ياري يك طرح منظم,شخصيتي اصلي را در يك واقعه ي اصلي نشان مي دهد و اين اثر من حيث المجموع تاًثير واحدي را القا مي كند.» ( هنر داستان نويسي ـ يونسي)
« داستان كوتاه, روايت به نسبت كوتاه خلاقه اي است كه نوعا سر و كارش با گروهي محدود از شخصيت هاست كه در عمل منفردي شركت دارند و غالبا با مدد گرفتن از وحدت تاًثير, بيشتر بر آفرينش « حال و هواهايي» تمركز مي يابد تا داستان گويي.» ( ادبيات داستاني ـ مير صادقي)
« داستان كوتاه تمركز دادن شخصيتي است در يك حادثه ي مهم ضمني.در آن كمتر شخصيت گسترش مي يابد و نويسنده بيشتر شخصيت را در موقعيتي خاص نشان مي دهد.» ( ادبيات داستاني ـ ميرصادقي)
« داستان كوتاه, نوشته ي منثور كوتاه خلاقه اي است كه هدف آن به هم پيوستن و هماهنگ كردن شخصيت پردازي, مضمون و درونمايه و تاًثير بخشي است.... در داستان كوتاه, توجه به يك شخصيت معين است و كليه ي وقايع از « زاويه ي ديد» همان شخصيت ديده و بررسي مي شود... داستان كوتاه يك شخصيت اصلي دارد و يك « حركت داستاني»( تكامل تدريجي فكر در جهت نتيجه و پايان خاص داستان را حركت داستاني مي گويند.)» ( ادبيات داستاني ـ ميرصادقي)
« در داستان كوتاه, از واقعه صحبت مي شود, بدين معني كه اغلب داستان هاي كوتاه داراي يك واقعه ي بزرگ مركزي است كه حوادث و وقايع ديگر براي تكميل و مستدل جلوه دادن آن آورده مي شود... در داستان كوتاه واقعه ي مركزي مثل خورشيدي است كه حوادث ديگر مثل سياره هايي به دور آن بگردد و وابسته و همبسته ي آن باشد و در كل يك منظومه را تشكيل بدهد.» ( ادبيات داستاني ـ ميرصادقي)

اما « جزيره» هيچ كدام از ويژگي هاي برشمرده شده در اين تعريف ها را ندارد.
« جزيره» نه داستاني است كه بر اساس تاًثيري يگانه, قوي و منسجم نوشته شده باشد, نه داستاني است با پاياني شگفت انگيز و لطيفه وار, نه داستاني است كه برشي از زندگي باشد, نه داستاني نمادين, تمثيلي و اسطوره اي است, نه ثبت و ضبط ساده و بي پيرايه اي است از روايتي گفتار گونه, نه داستاني است داراي لحظات پاياني مكاشفه آميز, بر مبناي
« تجلي» كه به طور ناگهاني, در لمحه ي « تجلي» معناي پنهان و پوشيده ي داستان آشكار شود, نه روايت ساده و بي آرايه از عملي است هنرمندانه پرداخت شده كه در پس ظاهرش معناي مضمر ديگري نهفته باشد, نه داستاني است پيرنگ دار كه بر اساس انگيزه ي رويدادها و حوادث بنا شده و بين رويدادهاي آن رابطه ي علت و معلولي برقرار باشد, نه داستان فاقد پيرنگي است كه در آن وحدت تاًثير يا وحدت حال و هوا, داستان را به بزنگاه و بحران بكشاند, نه داستاني است داراي مفهومي ضمني يا نمادين كه در پشت وضعيت و موقعيت ظاهري و صريح داستان پنهان باشد وبتواند قدرت تخيل مخاطب را برانگيزاند, نه شخصيتي اصلي را در واقعه اي محوري نشان مي دهد,نه شخصيتي را در موقعيتي خاص قرار مي دهد, نه مجموعه اي منظم و هماهنگ و منسجم است كه از زاويه ي ديد خاصي به آن نگاه شده باشد, نه داراي «حركت داستاني» است و نه داراي« واقعه ي مركزي» است.
پس با اين حساب « جزيره» چيست؟
« جزيره» تركيبي است ناهمگون و نامتجانس از عناصري پراكنده و نامنسجم,به صورت يك
« شبه گزارش تخیلی» , گزارش گونه اي خيالي از فجايعي متاًثر كننده كه در گوشه و كنار شهري بزرگ, مثل تهران, هر شبانروز ده ها و صد ها بار , به شكل هاي گوناگون, و در ابعادي به مراتب فاجعه آميز تر و وحشتناك تر از آن چه در اين نوشته شرح داده شده,اتفاق مي افتد.
حتي «جزيره» گزارش به معناي دقيق كلمه نيست, چون جاي جاي آن, آميخته است با انواع مطالب بدون ربط با اصل گزارش و موضوع هاي پراكنده ي بي ارتباط باهم .
در اين گزارش گونه, گزارشگر در كنار گزارش خود,گاهي با خواننده در باره ي دشواري هاي داستان نويسي و چم و خم هاي پيچيده ي آن درد دل مي كند, گاهي از كمبود تيراژ كتاب در اين مرز و بوم شكايت مي كند و آرزوي افزون شدن تعداد صفرهاي جلو شمارگان كتاب هاي منتشر شده را مي نمايد, گاهي به يحث هاي جامعه شناسانه و ريشه شناسي فساد هاي اجتماعي مي پردازد,از عواقب وخيم سرخوردگي هاي نويسندگان و از جمله ابتلاي آن ها به اعتياد به مواد مخدر مي گويد, از خفاش شب و بن لادن و طالبان و گانگسترها و امپرياليسم و پرنس ها و اشراف و دو ك ها و خان ها و نقششان در خرابي وضع دنيا و از فوتباليست ها و هنر پيشگان سينما و ثروتشان مي گويد, نكاتي در باره ي ويژگي هاي داستان و داستان نويسي مي گويد و ...
سرنوشتي كه نويسنده ي « جزيره» براي شخصيت هاي مورد بررسي اش رقم مي زند, سرنوشتي است مبالغه آميز كه نمونه وار و تيپيك اين گونه افراد نيست, و نه برخوردار از واقع گرايي يك گزارش است, و نه داراي واقع نمايي يك داستان. برادر مي شود گانگستر قدر قدرت شكست ناپذير و افسانه اي با شهرتي جهاني و يك آلكاپن تمام عيار, و خواهر مي شود ملكه ي عشرت كده ها و يك خانم رئيس موفق و كاميار.

زبان « جزيره» زباني غير داستاني است و آغشته است به انشاء پردازي و زياده گويي. در يكي دو ديالوگ كوتاهي كه در داستان وجود دارد, برادر ايگنا, با ژست يك روشنفكر سرخورده ي فاتاليست چنين مي گويد:
« از چه مي خواهي فرار كني ؟ همه چيز موقتي است . زندگي ما همين شكلش است , هر جا كه باشيم و‌ هر لباسي كه تنمان باشد . ” »
يا: « كسب و كار ما همين است و تو نبايد وقت كار بگذاري وحشت ترا بگيرد و خيال فاجعه دست و پايت را گم كند .»
نثر « جزيره» ويرايش نيافته و ناهموار است و داراي ايراد ها و لغزش هاي فراواني است كه به چند نمونه از آن, در اينجا اشاره مي كنم:
« شش ماه قبل از اين كه كتاب را بخوانم داستانش را داشتم , در داروخانه ي مخصوص زير پل كريمخان زند , داستان عجيبي در مورد همجنس بازان آن منطقه شنيدم , آن را نوشتم ولي نامي برايش نداشتم . »
در اين پاراگراف فعل « داشتم» براي نخستين جمله و صفت « مخصوص» براي دارو خانه نارسا است, و هم چنين معلوم نيست « آن منطقه» اشاره به كدام منطقه است, زير پل كريم خان يا « جزيره»؟
« جزيره, محله اي است وسط شهر , دور از آب و دريا , در خاك سفيد تهرانپارس كه سال 1379 پاكسازي شد . ولي مديركل مبارزه با مواد مخدر در روزنامه انتخاب امروز به تاريخ
25/2/80 گفت : خاك سفيد كاملا ً پاكسازي نشده است.»
در اين پاراگراف, « وسط شهر» با توصيفي كه از موقعيت مكاني « جزيره» داده مي شود, توصيف دقيقي نيست, زيرا « جزيره» تقريبا در حاشيه ي شرقي شهر قرار دارد. « مدير كل مبارزه با مواد مخدر» نامفهوم است, و بايد قبل از مبارزه لفظي مثل اداره يا سازمان آورده شود. فعل « گفت» براي جمله ي « مدير كل... در روزنامه ي انتخاب امروز گفت» فعل مناسبي نيست. لفظ « امروز» در همين جمله زايد است.
« در فاصله 1342 تا 1357 آن محله خرابآبادها رشد شديدي دارند . پس از انقلاب , هم رشد و هم دگرگوني را تجربه مي كنند . با اين تاريخ مستند , بنابراين مي توانيم يك پدر 50 ساله را براي خانواده ي داستان فرض بگيريم . البته درست و واقعي محله ي گلشن بين 1348 تا 1352 شكل گرفت و رشد كرد . »
در اين پاراگراف « محله خرابآبادها» نادرست است و بايد نوشته مي شد« محله هاي خراب آباد». در جمله ي « با اين تاريخ مستند, بنابراين مي توانيم بگوييم...» يا « با اين » اضافي است, يا « بنابراين». منظور از « تاريخ مستند» در اين پاراگراف روشن نيست. « درست و واقعي» در اخرين جمله زايد و نارسا است.

 

( متن زیر نیز بخشی از پاسخی است به یک نقد بر نقد بالا که در همان سایت سخن از طرف متقدی مطرح شده است.)

نوآوري سرهم بندي كردن مطالبي پراكنده وبي ارتباط با هم و با موضوع, و نوشتن از « ري و روم و بغداد» نيست. خروج« از قالب هاي عادي و تكراري و يا به عبارت ديگر استيليزه شده» و تحقق بخشيدن به « خلاقيت» و ايجاد « حركت برآشوبنده, هنجار شكن و رهاي بخش», اين نيست كه قلم به دست بگيريم و هر چيزي به ذهنمان بيايد, بدون توجه به اين كه به موضوع نوشته ( اعم از داستان, قصه, گزارش, مقاله يا انشاء) ارتباط دارد يا نه روي كاغذ بياوريم.ناتواني در تخيل و پروراندن موضوع و نارسايي هاي زبان و نگارش را به حساب نوآوري گذاشتن, مغلطه اين است دوست گرامي.
داراي انسجام , يگانگي و يكپارچگي ارگانيك و زنده بودن, يكي از تعريف شده ترين و بنيادي ترين استانداردهاي پذيرفته شده در داستان كوتاه نويسي است.اين را قبول داريد؟ و قبول داريد كه در يك داستان كوتاه ـ با آن فضاي محدود, فشرده و موجز كه مجال هيچ گونه روده درازي و پراكنده گويي نيست ـ هر پاراگراف, و هر جمله بايد در خدمت پيشرفت موضوع و بسط و گسترش هماهنگ و سازمان يافته ي آن باشد؟ آيا در داستان « جزيره اي در دل تهران بزرگ» بحث هاي گلايه آميز در باره ي كمي تيراژ كتاب در اين سرزمين, عواقب وخيم بدبياري هاي نويسندگان و ابتلاي آن ها به بلاي خانمانسوز اعتياد, تاريخچه برپايي مناطق حاشيه نشين اطراف تهران, نقش پرنس ها و اشراف در خرابي وضع دنيا, ثروت هنرپيشگان و فوتباليست ها, دشواري هاي داستان نويسي و تئوري هاي مربوط به داستان, اين كه مارگريت دوراس نام داستان هايش را چگونه انتخاب مي كرده, اين كه چرا منطقه ي « جزيره» توجه نويسنده ي محترم را جلب كرده, بحث جامعه شناسانه در باره ي ايجاد تروريست هايي از قماش طالبان و بن لادن ها و نقش امپرياليسم در آن و امثال اين بحث ها, در ارتباط منسجم و تنگاتنگ و هماهنگ با پيشرفت موضوع داستان قرار دارد؟ اصلا موضوع اين داستان چيست؟ آيا موضوعي دارد؟ آيا موضوع آن زندگي فاجعه آميز « ريگنا» و ريگنا هاست؟ آيا ريگنا را مي شود از طريق خواندن « جزيره» حتي اندكي شناخت, روحياتش, حسياتش, اخلاقياتش, رفتارها و كردارهايش؟ اينها پيشكش, حتي تصوري هم از چهره اش نمي توان داشت: قدش بلند است, « او پوستي كشيده و صيقلي دارد , با گونه ها و لب هاي درشت صورتي» و معلوم نيست كه آيا گونه هايش هم درشت صورتي است يا فقط لب هايش درشت صورتي است, و مهم تر از اين, اصلا معلوم نيست كه اين توصيفي كه نويسنده كرده از ريگناي قصه ي اوست يا از دختري ديگر كه با او اشتباه گرفته شده و نويسنده با كمال خونسردي مي گويد كه چه اهميتي دارد كه ريگنا چه شكلي است:« البته راوي خيلي هم مطمئن نيست كه او همان ريگناي جزيره باشد , ولي چه فرق و چه اهميتي دارد . يك ريگنا مي تواند مثالي از هزاران ريگناي بي خانمان در اين شهر باشد .»

آيا هيچ مي توانيد تصوري از اين ريگنا به عنوان شخصيت اصلي داستان « جزيره» داشته باشيد؟ مثلا بدانيد كه در پايان داستان كه او در اوج كاميابي, گرداننده ي عشرت كده هاست, و زني است بين المللي و ملكه ي زيبايي , و آنقدر با هوش كه يك ماهه زبان دشوار عربي را ياد مي گيرد, چند ساله است؟ همان دختر 14 ساله ي آغاز داستان است؟ يا 24 ساله؟ يا 34 ساله؟ از اين ريگنا چه مي دانيد؟ تقريبا هيچ! آيا نمي شد به جاي آن همه موضوع پراكنده و بي ارتباط به ريگنا, كمي به تشريح و توصيف منش ها و روحيات او پرداخته و تصاويري از شخصيت و كاراكتر او داده مي شد؟
وقتي هيچگونه شناخت مشخص و كنكرتي وجود ندارد چطور مي توان انتظار برانگيزش همدلي و همدردي و حساسيت در مخاطب داشت؟ و چطور مي توان متوقع بود كه خواننده جذب اين شخص فاقد حس و جان و روح, و به اين صورتك مرده ي متحرك شود فراز و نشيب سرنوشت او برايش مهم باشد؟