نقد داستان اتاقی، خیالی - نوشته سودابه اشرفی
( داستان اتاقی خیالی یکی از داستان های منتخب دوره دوم
مسابقه داستان نویسی "صادق هدایت" است و آن را می توانید در
این آدرس ملاحظه و مطالعه فرمایید:
http://www.sokhan.com/cstories.asp?id=31270 )
نمي خواستم در باره ي داستان « اتاقي, خيالي» چيزي بنويسم, ولي وقتي تجليل ستايش
آميز آقاي رضا قاسمي را از داستان خواندم, كه در آن كمترين اشاره اي به ضعف ها و
كاستي هاي آن نشده بود, بر آن شدم كه نگاهي انتقادي به اين داستان بيفكنم, و گوشه
هايي از ضعف ها و كاستي هاي آن را نشان دهم, تا مبادا اين گونه تصور شود كه نظر
سراپا تجليل و ستايش آقاي قاسمي , حرف آخر در باره ي اين داستان است و آن طور كه
ايشان فرموده اند, اين داستان « مانع را , به رسم پرش ارتفاع, هم براي خودش و هم
براي داستان كوتاه ما بالاتر نهاده است.»
داستان « اتاقي خيالي» با زاويه ديد داناي كل محدود نوشته شده , و راوي تنها از
ديد شخصيت محوري داستان, الهه , به ماجرا نگاه كرده, رويداد هاي آن را توصيف و
تشريح نموده است, به اين معني كه شانه به شانه, در كنار اين شخصيت قرار گرفته,
همگام او راه مي رود و هر چه مي بيند از نگاه درون و بيرون همان شخصيت مي بيند, و
از زبان ذهنيات و ديده هاي او حرف ميزند.
با توجه به اين كه وجه غالب زماني داستان« زمان آينده » است, اگر اين امر را نوعي
بازي بي معني و پوچ, يا آشفته سازي هوسبازانه ي فضاي داستان براي « بر پا كردن
گرد و خاك» تلقي نكنيم, به طور منطقي اين طور برداشت مي شود كه وقايع داستان قرار
است در آينده اتفاق بيفتد و هنوز اتفاق نيفتاده است, بنابراين در واقع داستان,
مربوط به امريست محتمل يا نا محتمل وابسته به آينده اي نيامده, و گونه اي پيش
پردازي و پيشگويي خيال پرورانه ي غير واقعي و ذهني است كه در ذهن راوي مي گذرد و
او به دلايلي كه روشن نيست, و با انگيزه اي نامشخص چنين رويداد هايي را خيال بافي
مي كند و در ذهنش مي پروراند.
راوي به ظاهر خواسته ديده ها, وهم ها, هراس ها, كابوس ها و تشويش هاي الهه را در
آن سه روز جهنمي كه در بازداشت به سر خواهد برد نشان بدهد, ولي آيا واقعا موفق به
انجام اين كار شده است؟
بيش از نود درصد حجمي از داستان كه اختصاص يافته به توصيف رويدادهاي اين سه روز,
از لحظه ي ورود به بازداشتگاه, تا لحظه ي پياده شدن سر كوچه, مربوط به صحنه ي
ملافه شويي در حمام بازداشتگاه است, كه در مجموع يكي دو ساعت از اين سه شبانه روز
را بيشتر در بر نمي گيرد, و چنين به نظر مي رسد كه نسبت به ساير رويدادهاي ناگوار
اين سه روز بايد سرگرم كننده ترين قسمت آن باشد, و از هفتاد ساعت بقيه ي اين سه
شبانه روز فقط در حد چند سطر بسيار مختصر سخن به ميان مي آيد, فقط در اين حد:
« ملافهي سفيدي كه دور خود خواهد پيچيد خيس عرق خواهد بود و ديوارهاي اتاقكي كه
در آن خواهد افتاد در روز دوم روي پلكها آوار خواهند شد و ... لبات مثل عسله،
عسل... تو اون كوه بلندي... آره... نميدونم. تق، تق، تق! غريب و بيعبوره. عسل،
عسل خالص... تق، تق، تق! اين ديگه كيه؟ ...ببين... تو اون كوه بلندي... بلندي...
بلندي...
درد زير شكم، در كشالههاي ران. درد در بازوها. ويراني تن ننه. ننه... و ميل به
ادرار و نقطههاي ريز نقرهاي و آبي، لاي آجرها پشت پلكهاي بسته. وز وز، زو زو،
جيپي ارتشي كه سركوچهاشان پيادهاش خواهد كرد »
و همان يكي دو ساعتي هم كه از اين هفتاد و دو ساعت توصيف شده, بيشتر اختصاص يافته
به حرف هاي كم اهميت و گاهي بي ربط زنان در حمام بازداشتگاه, و سئوال و جواب هاي
نه چندان مهم و صرفا كنجكاوانه كه هيچ تاًثيري در فضا سازي داستان و كمك به القاي
حالت وهم انگيز يا كابوس گونه ي آن نمي كند و به كل قابل حذف است.
بنابراين مي بينيم كه نويسنده, بخش اصلي داستان خود را اختصاص داده به يكي دو
ساعت از كل زمان داستان و آن هم به حرف هاي بي اهميتي كه بين زن ها رد و بدل مي
شود, چرا؟ آيا در اين سه شبانه روز ساعاتي دلهره آور تر, كابوس گونه تر, پر بيم و
پر تشويش تر وجود نداشته؟ آيا الهه تجربياتي تلخ تر از آنچه را در حمام ديده , در
اين سه روز,تجربه نكرده و لحظات سخت تري را نگذرانده؟ آيا وهم و هولناكي اين سه
شبانه روز او در همين يكي دو ساعت ملافه شويي در حمام خلاصه مي شود؟ به يقين نه.
اما نويسنده نمي تواند يا نمي خواهد بپردازد به لحظات واقعا هولناك و وهم انگيز
سپري شده بر الهه, و به نظر من ضعف اصلي داستان از همين جا سرچشمه مي گيرد كه
ماجراي توصيف شده بيش از حد رقيق و كم مايه است, و چون به خودي خود وهمناك, كابوس
گون و هراس انگيز نيست و نمي نمايد, به همين دليل نويسنده مجبور شده با بازي هاي
پر از لغزش و خطاي زباني, و با زباني بسيار تصنعي داستانش را بيان كند تا بلكه
بتواند به كمك اين بازي ها و پيچيده گي هاي مصنوعي زباني فضاي داستانش را وهم
انگيز و هولناك جلوه دهد, بازي ناموفق و ناشيانه اي كه منجر به باخت او شده و به
شكست انجاميده است, يعني بر خلاف نظر آقاي قاسمي, نويسنده ي ارجمند نه تنها
نتوانسته از هيچ مانعي بپرد بلكه راه رفتن عادي اش هم با سكندري خوردن و لغزيدن
همراه بوده است
ساعت هاي تنهايي در بين اين هفتاد و دو ساعت مي توانست تلخ ترين و وهم انگيز ترين
ساعت ها و پر هراس ترين و تشويش آميز ترين لحظات آن باشد, و فضايي سرشار از بيم و
دلهره و دلواپسي بيافريند, لحظاتي كه الهه در خلوت خاموش و غريبانه ي خويش, بي
هيچ پناهگاه و تكيه گاهي با هزار و يك پرسش و دغدغه و تشويش و معما و وهم روبروست
و در تنهايي با آن ها دست و پنجه نرم مي كند.ولي از اين ساعات پر اضطراب و دردناك
و تلخ تنهايي چيزي در داستان نه مي بينيم و نه مي شنويم, و نويسنده با غفلتي غير
قابل توجيه و سهل انگارانه از آن ها چشم پوشيده و گذشته است, و اصولا تنها چيزي
كه در اين داستان مطرح نيست ترس و وهم و تشويش و دلواپسي هاي الهه است و دغدغه
هايش.
من از اين بحث مهم در مي گذرم كه نويسنده فضايي را كه توصيف كرده, از ابتدا تا
پايان, به هيچ وجه نمي شناخته, بسيار از آن دور و بدون تصور بوده و توصيفش از اين
فضا به كلي غير واقع نمايانه, تخيلي, ناشيانه و مصنوعي است و درست به همين دليلي
نه به دل مي نشيند , نه تاًثيري بر مي انگيزد.
چيزي كه من مي خواهم به آن بپردازم, زبان اين داستان است كه به نظر من زباني گنگ,
آشفته, پر از ادا و اطوار, تصنعي و مغشوش است.
آقاي قاسمي در تجليل خود از داستان, درباره ي زبان داستان چنين نگاشته اند:
« غرابت فضای وهم آور این داستان را اشرفی به مدد زبان ساخته است... در اين
داستان، سودابه اشرفی حد بازی های زبانی و جای واقعی آنها را در يک متن به درستی
دريافته و به چابکی به کار زده است.»
از همان نخستين جمله ي داستان شروع كنيم:
« ا ف ا ق ه ... ا ف ا ق ه ... ا ف ا ق ه ... نخواهد كرد اين قرصهاي خوابآور كه
به التماس از زن درشتهيكل خواهد گرفت با اين بوي صابون كه از زير در تو خواهد زد.
افاقه نخواهد كرد هرچه پدر و مادرش به او بگويند كه گندش را در نياور تا پيش از
دانشگاه رفتنت حق نداري ... دوست داشتن گند نخواهد بود و غصه نخور زياد تنها نميموني»
من نمي دانم نويسنده از كلمه ي افاقه چه مفهومي در ذهن داشته است. اين كلمه يك
مصدر عربي است به مفهوم بهبود يافتن – به هوش آمدن – گشايش - روي به خوبي و خوشي
آوردن – بنابرين افاقه كردن مصدري بي معني و نادرست است. شايد منظور افاده بوده
به معناي فايده رساندن و فايده كردن؟ اين معني بيشتر با يكي از جمله هاي اين بند
مطابق است: افاقه نخواهد كرد هر چه پدر و مادرش بگويند كه گندش را در نياور...
به علاوه, افاقه كلمه اي نيست كه از ذهن الهه شانزده ساله ي داستان بگذرد, مربوط
به زبان اين دختر كم سن و سال نيست, و تناسبي با او ندارد. همچنين مصدر « تو زدن»
مصدري ساختگي و من درآوردي است.
چرا فعل « دوست داشتن» در جمله ي « دوست داشتن گند نخواهد بود» به صورت آينده صرف
شده است؟ مگر اين يك حقيقت مسلم از ديد راوي نيست؟ و مگر نه اين كه حقايق مسلم
بايد با زمان حال بيان شوند؟ درست مثل اين كه راوي بگويد زمين دور خورشيد خواهد
چرخيد!...
و بد تر از همه, « و غصه نخور زياد تنها نمي موني» چه ربطي به بقيه ي جملات اين
بند دارد!؟ بود و نبودش چه فرقي مي كند و حذفش چه كمبودي در بند به وجود مي آورد؟
آيا جز يك جمله ي بي ربط چيز ديگري است؟
زمان وقوع افعال در داستان به طور عمده آينده است, اما جملات متعددي از داستان,
داراي ساختمان زماني گذشته يا حال هستند, و نيمي از يك جمله ي مركب يا تركيبي از
چند جمله ي ربطي داراي فعل گذشته يا حال و نيم ديگر داراي فعل آينده است و اين
آشفتگي يكي از نقايص مهم زبان داستان است, درست مثل اين كه بگوييم: من ديروز به
مدرسه خواهم رفت!... چند نمونه مي آورم:
« و اين را خودش هم سه روز پيش كه برف ميآمد به يكباره خواهد فهميد..»
« - آنجا كه دستي خواهد آمد و خواهد آمد تا به سر انگشتاني برسد كه بعد از تماس
گر بگيرد، در زبري و نرمي گونهها و لبهاي از خود بيخود شدهي گرم و رها، با
دهاني خيس كه اگر كار دلش نبود حتما" دلش نميآمد يكي شود.»
« فقط وقتي در اتاق خانهاشان محاصره شده است مادرش يادآوري خواهد كرد.»
جملات بي سر و ته نامفهوم متعددي در داستان آمده كه هيچ گونه ارتباطي با جملات پس
و پيش خود يا با كل داستان ندارد. به عنوان نمونه:
« نه مثل خالههايش كه تا ابد تنها خواهند ماند كه دلشان نخواهد گفت كه تحمل دهان
ديگري را دارند.»
« و درِ برفزدهي طرف راننده باز خواهد شد و به هم خواهد خورد. همهي ماجرا را
خواهد گفت اما آنها باور نخواهند كرد كه بوي غليظ صابون در دماغش پيچيده و دارد
خفهاش ميكند و خط نور خيلي تند است، اگر نه خواهد گفت كه سه روز پيش خواهد بود
وقتي كه مرد بگويد: «بيا پايين ببينم!»
« درد زير شكم، در كشالههاي ران. درد در بازوها. ويراني تن ننه. ننه... و ميل به
ادرار و نقطههاي ريز نقرهاي و آبي، لاي آجرها پشت پلكهاي بسته. وز وز، زو زو،
جيپي ارتشي كه سركوچهاشان پيادهاش خواهد كرد، زن، شبيه يك سر و دو گوش، آنطور
كه بچگي در قصههايتان...، ننه، ننه، پاهاي صورتي كه به ديوار فشار ميآورند،
محبوس در فضايي كوجك، لخت، لاي ملافههاي سفيد... انگشتاني بيبوسه... همه ميخواهند
پژواك شوند اما... خط نوري كه از زير دري به درون خواهد آمد و بوي غليظ صابون كه
از دري ديگر...؟»
بخشهايي داستان, از نظر زماني, ساختماني يكنواخت و كسل كننده دارند كه توي ذوق
خواننده مي زنند. هيچ معلوم نيست چرا با جمله اي در زمان مضارع التزامي شروع مي
شوند و دنبالش چند جمله در زمان آينده با فعل هاي خواهد... خواهد... خواهد....
ادامه مي يابند, كه تمهيد زباني ناشيانه اي است و نه تنها باعث غرابت فضاي وهمناك
داستان نمي شود بلكه زننده و آزارنده است. به چند نمونه اشاره مي كنم:
« در كه باز بشود و هيكل زن تمام آستانه را پر كند، صداي زنها خفه خواهد شد و لب
همه تشتها به يك طرف سرازير خواهد شد و آب صابون سرد خاكستري كف اتاق را خواهد
پوشاند.»
« در كه بسته شود و صدايش ديوارها را بلرزاند، زن جوانِ صورتيناخن به او لبخند
خواهد زد. و حرفهايش فرو خواهد رفت ميان غرش آب كه دوباره از لولهها سرازير ميشود»
«صداي بستهشدن در سنگين كه بيايد زنها همه با هم و با سر و صدا به طرف ملافهها
خواهند رفت. آن كه «ننه» خطابش خواهند كرد هنوز روي پاهاي استخوانيست كه از زانو
به پايين، مثل دو كمان رو در روي همند، دست به كمر. زن جوان با پاهاي سفيد و ناخنهاي
صورتي چند ملافه در تشت ننه خواهد انداخت»
ديالوگ هايي كه بين زن ها در حمام رد و بدل مي شود خوب ساخته و پرداخته نشده و در
آن ها حرف هاي بي ربط ديده مي شود. به عنوان نمونه:
« بهت ميگم. اسمت چيه؟»
« الهه.»
« قمصري؟»
« نه. الهه زمرديان.»
»آخه يه قمصري ميشناختم...»
كه معلوم نيست « يه قمصري» كه زن مي شناخته چه ربطي دارد به اين كه اسم اين دخترك
الهه قمصري باشد!
يا نخستين جمله اي كه مادر الهه بعد از بازگشت او به خانه به زبان مي آورد خيلي
كليشه اي و پر طمطراق است و با حال و هواي مادر در چنان شرايطي هيچ هماهنگ نيست:
« پس چرا لالموني گرفتي بگو واقعا" كجا بودهاي سه روز تمام... »
و در جملات بعدي, باز معلوم نيست چرا براي دوست داشتن و هرزه نبودن لرزش دل از
فعل آينده استفاده شده است:
« و او خواهد گفت و از آنجا شروع خواهد كرد كه او دوست خواهد داشت و لرزش دل
هرزه نخواهد بود.»
فقط در يك صفحه ي اول داستان نزديك پنجاه بار فعل از مصدر خواستن, به صورت خواهد,
نخواهد, خواهند,نخواهند استفاده شده است كه توي ذوق مي زند.
آقاي قاسمي مي نويسند:
« و تمام هنر سودابه اشرفی در اينست که به زيبائی تمام نشان می دهد که در پس اين
حادثه ی «ساده» چه فاجعه ای خوابيده.»
بايد گفت كه اتفاقا چيزي كه نويسنده اصلا موفق به نشان دادنش نشده فاجعه اي است
كه در پس اين رويداد « ساده» نهفته است. نويسنده يا به دليل عدم شناخت فاجعه ي
پنهان در پس اين ماجراي ساده, يا به دليل افتادن در بازي هاي زباني بي نتيجه و
مخرب كه مخل نشان دادن فاجعه است , يا به دلايل ديگر و از جمله ضعف پردازش و
پرورش متناسب و هماهنگ موضوع به هيچ وجه نمي تواند نشان دهنده ي فاجعه اي باشد, و
حتي در رفتار و كردار يا گفتار دخترك نيز كمتر نشان از حس و حالت دچار فاجعه شدگي
مي بينيم , و هيچ كجا نمي بينيم كه او معتقد باشد كه دچار فاجعه شده و بر او
فاجعه اي رفته است, تقريبا هيچ به ياد دوست پسرش نمي افتد و دلش شور او را نمي
زند, دلش شور خودش و سرنوشتش و پدر و مادر پريشان خاطرش را هم نمي زند و خيلي
خونسرد, به گفتگوها گوش مي كند و حداكثر نگران برهنگي خويش در حمام است و احساس
حجب و حيا و خجالت ناشي از عرياني آزارش مي دهد.
آقاي قاسمي مي نويسند:
«اتاقی، خيالی سطر به سطر ما را غوطه ور می کند در فضايي ترسناک و سرشار از غرائب»
اين نيز نظري اغراق آميز و غير واقع بينانه است و به نظر من نه تنها سطر به سطر
اين داستان ما را در فضايي ترسناك غوطه ور نمي كند, بلكه حتي كل آن نيز اين
توانايي غوطه ور كردن ما را در فضايي ترسناك ندارد و با نهايت خوش بيني كه
بخواهيم به آن نگاه كنيم, كاريكاتوري خنده دار از ترس را نشان مي دهد, و اصولا
چيزي كه در اين داستان تقريبا ديده نمي شود ترس است, كه بيشتر بي تفاوتي رهگذرانه
و كمي حالت بهت زدگي و جا خوردگي ناشي از ورود به فضايي ناشناخته, همراه با چند
پرسش بي پاسخ ديده مي شود.
داستان « اتاقي, خيالي» ارزش هاي ادبي و داستاني چشمگيري هم دارد كه شايان توجه و
تقدير است,و من در اين نگاشته به آن نمي پردازم, زيرا هدفم نشان دادن ضعف هاي
داستان بوده است, نه نشان دادن قوت هاي آن. اميدوارم كه بتوانم در فرصتي شايسته
به نقاط قوت آن نيز بپردازم. براي نويسنده ي ارجمند داستان آرزوي توفيق روزافزون
مي كنم و اميدوارم كه در آينده داستان هاي بهتر, پخته تر و پرورده تري از ايشان
بخوانم.