گفتگوی نسل سوخته با نسل آتش گریز
پير ميخانه چه خوش گفت به دردي كش خويش
كه مگو حال دل سوخته با خامي چند
مقاله آقای محمد رضايي راد, در ستون « انديشيدن در بزرگراه» روزنامه ي شرق, شماره 74, در برگيرنده ي پيش فرض ها و ذهنيت هايي است كه بر مبناي آن يقه ي « نسل سوخته» ستيزه جويانه گرفته شده , و اين موجود به ظاهر« بي كنش و عاري از جنبش از پاي در آمده و محتضر» قهارانه به چالش فرا خوانده شده و به حقارت و مذلت و انفعال متهم گرديده است. پيش فرض هايي از اين دست:
« در واقع گفتمان نسل سوخته به طريقي پنهان, يعني از طريق بازخواني شكست و توجيه آن در پي كسب اقتدار است. اما نكته متناقض در گفتمان نسل سوخته اين است كه در اين جا, هيچ كنشي جز سخنگويي انجام نمي گيرد.»
« از چيز فدا شده و سوخته چگونه مي توان انتظار كنشگري داشت. چيزي كه سوخته و فدا شده در واقع چيزي نابود شده , از كار افتاده و زوال يافته است. به همين دليل تنها كنشي كه در اين گفتمان, امكان بروز مي يابد ـ يعني كنش سخنگويي ـ به واسطه ي پيوند خود با زوال و نابودي , جز مرثيه سرايي نخواهد بود.»
« اين خصلت ساختاري به لحاظ مفهومي حسرت خواري بر گذشته بي اعتمادي بر زمان حال و نوميدي نسبت به آينده است و به لحاظ صوري نيز ـ بي ارتباط با زبان علمي, منطقي ـ با زبان ادبي , عاطفي و آميخته با شعر و خاطره نسبت دارد.»
و بر مبناي چنين پيش فرض هاي خود ـ ساخته و پرداخته اي است كه در پايان مقاله چنين نتيجه گيري مي شود:
« ما تنها با جدا شدن از گفتمان نسل سوخته مي توانيم معناي پنهان آن خود شيفتگي واژگون , آن شكوه جريحه دار و آن عزلت مختار را دريابيم و بفهميم كه آن غرور واژگون همان حقارت و آن شكوه جريحه دار همان مذلت و آن عزلت مختار هم نام ديگري براي انفعال است.»
وقتي مقاله ي « گفتمان نسل سوخته» را مي خواندم بي اختيار به ياد شعر « خواب زمستاني» نيما يوشيج افتادم كه خود يكي از سوخته ترين جان هاي « نسل سوخته » ي دوران خويش بود.
تيز پروازي به سنگين خواب روزانش زمستاني, سر شكسته وار در بالش كشيده, محروم از هواي تازه و آفتاب روشن, خواب مي بيند جهان زندگاني را , در جهاني بين مرگ و زندگاني:
خواب مي بيند فرو بسته است زرين بال و پرهايش
از بر او شور ها بر پاست
مي پرند از پيش روي او
دل به دو جايان نا همرنگ
وآفرين خلق بر آنهاست.
خواب مي بيند ( چه خواب دلگزاي او را)
كه به نوك آلوده مرغي زشت,
جوش آن دارد كه برگيرد ز جاي او را
واوست مانده با تن لخت و پر مفلوك و پاي سرد.
اما برخلاف آنچه كوتاه بينان خام انديش مي پندارند كه آن تيز پرواز سوخته جان, همچون خاكستري سرد و بي جنبش از پاي در آمده:
او شعاع گرم از دستي به دستي كرده بر پيشاني روز و شب دلسرد مي بندد
مرده را ماند. به خواب خود فرو خفته است اما
بر رخ بيداروار اين گروه خفته مي خندد.
زندگي از او نشسته دست
زنده است او, زنده ي بيدار
گر كسي او را بجويد, گر نجويد كس ,
ور چه با او نه رگي هشيار...
حكايت « نسل سوخته » كنوني ما هم حكايت همين تيز پرواز, سر شكسته وار در بالش كشيده ي نيما يوشيج است. و نسل آتش گريز كنوني به عبث , و از سر خام دلي, مي پندارد كه آن سوختگان,فرو ريخته خاكستري سرد شده و از كنش بازمانده اند و بي جنبش و بي تكاپو, ره افسردگي و خاموشي و سردي گرفته اند.
اما حقيقت جز اين است, و آن ژرفابيني كه دقيق و عميق و تيزبينانه بنگرد, خواهد ديد و پي خواهد برد كه هنوز هم دود از كنده بلند مي شود و آتش از چنار بر مي آيد. اگر هنوز در دل تاريكي كورسوي چراغي هست و گرماي اميدي, برخاسته از خاكستر همين« نسل سوخته» است, وهمين سوختگانند كه نگهبانان پيگير و خستگي ناپذير آتشند و پاسداران روشنايي. همين نسل سوخته كه به ظاهر بي تكانه و پويه مي نمايد و گوشه گرفته و افسرده, هنوز هم منشاً و مبداً هر گونه تكانه و پويه است, و سرچشمه ي بي زوال و لايزال تكاپو و موج آفريني و جريان سازي. هنوز هم در حوزه ي خلق فرهنگ و ادبيات و موسيقي و سينما و تئاتر, و در عرصه ي آفرينش انديشه هاي اجتماعي و فلسفه ودانش و بينش حرف اول را همين « نسل سوخته» مي زند و هزار بار بيشتر از نسل آتش گريز و پرهياهوي امروزين زنده و بالنده و پوينده است.
همين« نسل سوخته» است كه شكسته بالش را پرچم راهش كرده و از شراره باران قلب خاكستر شده اش چراغ انديشه و كردار را بر افروخته است. « نسل سوخته» مرثيه سرا نبوده و نيست, حماسه ساز است و حماسه خوان,چكامه پرداز اوج هاست. فرودش ناخواسته و اجباري ست , سكوتش« سرشار از ناگفته هاست» و زمزمه ي خاموشش رسا تر از شيوا ترين ترانه ها, با قلبي چاك چاك و جاني پرپر, با بال هاي شكسته و بسته هنوز هم مي سرايد و مي خواند و دل انگيز ترين نغمه ها را به نجوا مترنم مي سازد, و افتان و خيزان , اگر چه شايد كندآهنگ اما پيگيرانه به پيش مي رود. هر چه سروده و ترانه ي دلنواز و روح بخش به خاطر داريد, همگي شان سروده ي همين« نسل سوخته» است. چراغ انديشه اي اگر جايي روشن است, روشنايي اش بر انگيخته از آتش دل همين« نسل سوخته» است.
فقط منفعلان و بي كنشاني كه از سر خامي و باد نخوت و غرور جواني خود را پهلوانان عرصه ي كنش و جنبش مي پندارند, ممكن است فرافكني كنند , يا از سر سطحي نگري و تنگ نظري, « نسل سوخته» را منفعل بيانگارند , و آنان كه خود در كارنامه ي تاريخي شان تا كنون نشاني از بلندپايگي و فرامايگي نشان نداده اند, ممكن است « نسل سوخته» را حقير و ذليل بپندارند, اما حقيقت درست نقطه ي مقابل اين باژگون بيني ها و كج پنداري هاست, اين نسل سرفراز ترين نسل تاريخ معاصر ما است و پوياترين و بالنده ترين نسل, شايد در مقياس تمام تاريخ ديرپاي اين مرز و بوم كهن. اگر سوخته, درست به اين دليل بوده كه لبريز بوده از آتش مشتعل جان و روان, و نيروي كنش و توان كردار, و هنوز هم اگر چه « سر شكسته وار در بالش كشيده» اما سرشار است از نيروي آفرينندگي, بالندگي و عمل. اگر باخته درست از آن رو بوده كه پاكباز بوده و هر آن چه موهبت شريف و والا در وجودش نهفته داشته , در طبق اخلاص گذاشته و نثار و ايثار ايده ها و آرزوهاي بلند مرتبه اش كرده.عزلتش ,عزلت احتضار نيست, عزلت انرژي دروني نهفته در جان است, عزلت آب گرفتار آمده در تنگناي در بسته ي پشت سد است , خود خواسته نيست, تحميل شده است, كناره گيري رود است از باتلاق راكد فرو بلعنده. درستش بشناسيدش,حقيرش نپنداريد كه هر آن چيزي كه از والايي و بلند پايگي مي شناسيد و سراغ داريد دست آورد و ارمغان همين « نسل سوخته» بوده, ره آورد سفر پر از ماجرا و چالشش به افق هاي بلند ايده آل هاي دور دست و دور از دسترس.