بوف کور: سیر و سیاحتی در کابوس و رویا

نگاهی نقدآميز بر مقاله خانم فرشته ساری در سايت سخن با عنوان:  " بوف کور و فرديت زيبايی شناسی آن"

" آيا روزي به اسرار اين اتفاقات ماوراء طبيعي، اين انعكاس سايه روح كه در حالت اغماء و برزخ بين خواب و بيداري جلوه مي كند،  كسي پي خواهد برد؟"(بوف كور-چاپ دوازدهم- ص 10)
زمان در "بوف كور" از معماها ي بسيار پيچيده و گره كورهاي بدون سر است.كلافي است سر در گم، لابيرنتي است پيچ در پيچ .ماجرا در مرز هاي بين خواب و بيداري، در مرزهاي بين كابوس و روًيا، در غريب گونه اي خلسه يا اغماء، يا در فضاي محو و مه آلود خوابي مصنوعي ناشي از مصرف بيش از حد افيون و مخدرات قوي رخ ميدهد.
نشانه هاي زماني داستان، بسيار مبهم و مه آلود، گمراه كننده و ضدو نقيض اند و اگر دقيق ، باريك بين و موشكاف نباشيم به راحتي ما را سردر گم مي كنند و به بيراهه و بن بست گرفتار مي سازند.
داستان در زندان در بسته ي يك چارديواري مي گذرد:
حقارت وجود راوي-حقارت وجود اطرافيان راوي- تنهايي مرگبار ناشي از فاصلهً راوي و دنياي حقير اطرافش- دسترس ناپذيري عشق آرماني-آسماني رهايي بخش كه درمان همه ي دردهاي روح زخم خورده ي راوي و پاسخ همه ي پرسش هاي بي پاسخ اوست.
و براي گريز از اين چارديواري، راوي به دنياي وهم ها پناه مي برد، به روًياها و كابوس ها.
داستان از نظر زماني داراي سه محور اصلي است:

1- دنياي بيداري يا زمان حال كه راوي در آن به سر مي برد و نشسته در كنار يكي از ديوارهاي چهار ديواري اش و ماجراهاي عجيب و باور نكردني اش را براي سايه اش كه روي ديوار افتاده روايت مي كند، تا خود را به يكي از سايه هايش ،به خود، به من، به تو، به ما بشناساند ( به همه ي سايه هايش، به آن سايه اي كه خيلي پررنگ تر و دقيق تر از جسم حقيقي اش به ديوار افتاده)
" سايه من خيلي پررنگ تر و دقيق تر از جسم حقيقي من به ديوار افتاده بود، سايه ام حقيقي تر از وجودم شده بود.- گويا پيرمرد خنزر پنزري، مرد قصاب،ننجون و زن لكاته همه سايه هاي من بوده اند، سايه هايي كه من ميان آنها محبوس بوده ام." (بوف كور-ص 168)
و در حقيقت مي خواهد خودش را بشناسد و به خودش بشناساند.و ريشه ي زخم هاي روح مجروح خود را كه مثل خوره روحش را مي خورد، كشف كند و براي پرسش هاي اساسي ذهن بيمار خود پاسخ پيدا كند.
اين پرسش ها ازكي و از كجا و چرا به وجود آمده اند؟
راوي مي گويد كه حادثه اي اين پرسش ها را خلق كرده است. اين حادثه چيست؟ در داستان به اين موضوع اشارهً كوتاهي مي شود وراوي آن را چون رازي سربسته و سر به مهر مي گذارد و از آن بشتاب مي گذرد و شايد بهتر است گفته شود كه آن را دور مي زند:
"در اين دنياي پست پر از فقر و مسكنت، براي نخستين بار گمان كردم كه در زندگي من يك شعاع آفتاب درخشيد- اما افسوس، اين شعاع آفتاب نبود،بلكه فقط يك پرتو گذرنده، يك ستاره ي پرنده بود كه به صورت يك زن يا فرشته به من تجلي كرد و در روشنايي آن يك لحظه،فقط يك ثانيه همه ي بدبختي هاي زندگي خودم را ديدم و به عظمت و شكوه آن پي بردم و بعد اين پرتو در گرداب تاريكي كه بايد ناپديد بشود دوباره ناپديد شد- نه، نتوانستم اين پرتو گذرنده را براي خودم نگهدارم.
سه ماه- نه، دو ماه و چهار روز بود كه پي او را گم كرده بودم،ولي يادگار چشم هاي جادويي يا شراره ي كشنده ي چشم هايش در زندگي من هميشه ماند- چطور مي توانم او را فراموش بكنم كه آنقدر وابسته به زندگي من است؟
نه، اسم او را هرگز نخواهم برد،چون ديگر او با آن اندام اثيري،باريك و مه آلود،با آن دو چشم درشت متعجب و درخشان كه پشت زندگي من آهسته و دردناك مي سوخت و مي گداخت، او ديگر متعلق به اين دنياي پست درنده نيست- نه، اسم او را نبايد آلوده به چيزهاي زميني بكنم.
بعد از او من ديگر خودم را از جرگه ي آدم ها،از جرگه ي احمق ها و خوش بخت ها به كلي بيرون كشيدم و براي فراموشي به شراب و ترياك پناه بردم- زندگي من تمام روز ميان چهار ديوار اتاقم مي گذشت و مي گذرد- سرتاسر زندگيم ميان چهار ديوار گذشته است." ( بوف كور- ص 12و13)
بنابرين تنها اتفاق واقعي اين داستان ،برخوردنگاه راوي با نگاهي دگرگون ساز و زيرورو كننده است، نگاهي سوزان و بر افروزنده كه راوي را دچار انقلاب دروني و زندگي او را زير و رو مي كندو بعد نيز به طور مبهم و نا معلومي محو مي شود و جز يادگار تابناكش از خود چيزي به جا نمي گذارد، همراه با دنيايي پرسش و معما در ذهن راوي و جراحت ها و داغ هاي زهر آلود و مرگبار در روح و روانش ،كه او را ذره ذره چون شمع از درون مي كاهد و مي گدازد.
اما اين زخم ها از كدامين دستند و اين پرسش ها چه هسنتد؟
آيا پرسش اصلي اين است كه راوي مي خواهد بداند ،چرا هميشه يك نقش را مي كشيده و يك منظره را نقاشي مي كرده است؟ يا در پشت اين پرسش "هدايت" مي خواسته بداند كه چرا هميشه يك داستان را مي نوشته است؟
به نظر من نه! چون با تحليل من از "بوف كور"، ماجراي نقاشي راوي و نقش واحدي كه مي كشيده و بعد در عالمي بيرون از نقش نيز تحقق يافته، هيچ كدام در عالم واقع اتفاق نيفتاده و تجربه ي حقيقي زندگي راوي نبوده اند، بلكه وقايعي هستند متعلق به روً يا هاي راوي كه راً س ديگري ازمثلث زمان در اين داستان است. روًيايي كه راوي در آن فرو مي رود براي روان كاوي خويش، يا به اصطلاح روانشناسي:روًيا كاوش: روًيا ي بيداري.
پرسش هاي اساسي كه در عالم واقع براي راوي (كه نه نقاش است و نه نويسنده و اصلا هويت مشخصي ندارد) مطرح است در باره  منشا و ريشه ي زخم هاي روحش است: اين زخم ها از كجا سرچشمه مي گيرند؟چرا تنها او را مجروح مي كنند؟چرا در او عفوني مي شوند؟ چرا او دچار زخم درمان ناپذير حقارت روح است؟ چرا همه ي دنياي اطرافش نيز چون او گرفتار اين حقارتند؟ و چرا با وجود اين وجه تشابه ميان او و دنياي اطرافش، در آن دنياي پست و محقرو آلوده ، چنين او تنها و بيكس است؟ چه مرزهايي و چه تفاوت هايي او را چنين از اطرافيانش جدا و در چهار ديواري ذهنيتش زنداني كرده است؟ چرا عشق رهايي بخش كه همهً هستي اش تشنه و وابسته به آن است در او مرده ،او را رها كرده و از او گريخته است و همچنان مي گريزد؟نگاه سرزنش بار اين عشق به او از چيست؟ مگر او چه خطايي كرده و مرتكب چه گناه نا بخشودني شده است؟ چرا بايد چنين بسوزد و بسازد و رنج ببرد؟
اين ها پرسش هاي اساسي است كه چون بختك بر ذهن راوي سنگيني مي كند و زخم هايي است كه در دنياي واقعي روح او را چون خوره مي خورد. و براي پاسخ دادن به اين پرسش ها و يافتن ريشه ي اين زخم هاست كه راوي به دنياي خيال و وهم پناه مي برد و پاسخ پرسش هاي خود را آنجا مي جويد....


داستان از نظر زماني داراي سه محور اصلي است:
1- دنياي بيداري يا زمان حال كه راوي در آن به سر مي برد و نشسته در كنار يكي از ديوارهاي چهار ديواري اش و ماجراهاي عجيب و باور نكردني اش را براي سايه اش كه روي ديوار افتاده روايت مي كند، تا خود را به يكي از سايه هايش ،به خود، به من، به تو، به ما بشناساند ( به همه ي سايه هايش، به آن سايه اي كه خيلي پررنگ تر و دقيق تر از جسم حقيقي اش به ديوار افتاده)
" سايه من خيلي پررنگ تر و دقيق تر از جسم حقيقي من به ديوار افتاده بود، سايه ام حقيقي تر از وجودم شده بود.- گويا پيرمرد خنزر پنزري، مرد قصاب،ننجون و زن لكاته همه سايه هاي من بوده اند، سايه هايي كه من ميان آنها محبوس بوده ام." (بوف كور-ص 168)
و در حقيقت مي خواهد خودش را بشناسد و به خودش بشناساند.و ريشه ي زخم هاي روح مجروح خود را كه مثل خوره روحش را مي خورد، كشف كند و براي پرسش هاي اساسي ذهن بيمار خود پاسخ پيدا كند.
اين پرسش ها ازكي و از كجا و چرا به وجود آمده اند؟
راوي مي گويد كه حادثه اي اين پرسش ها را خلق كرده است. اين حادثه چيست؟ در داستان به اين موضوع اشارهً كوتاهي مي شود وراوي آن را چون رازي سربسته و سر به مهر مي گذارد و از آن بشتاب مي گذرد و شايد بهتر است گفته شود كه آن را دور مي زند:
"در اين دنياي پست پر از فقر و مسكنت، براي نخستين بار گمان كردم كه در زندگي من يك شعاع آفتاب درخشيد- اما افسوس، اين شعاع آفتاب نبود،بلكه فقط يك پرتو گذرنده، يك ستاره ي پرنده بود كه به صورت يك زن يا فرشته به من تجلي كرد و در روشنايي آن يك لحظه،فقط يك ثانيه همه ي بدبختي هاي زندگي خودم را ديدم و به عظمت و شكوه آن پي بردم و بعد اين پرتو در گرداب تاريكي كه بايد ناپديد بشود دوباره ناپديد شد- نه، نتوانستم اين پرتو گذرنده را براي خودم نگهدارم.
سه ماه- نه، دو ماه و چهار روز بود كه پي او را گم كرده بودم،ولي يادگار چشم هاي جادويي يا شراره ي كشنده ي چشم هايش در زندگي من هميشه ماند- چطور مي توانم او را فراموش بكنم كه آنقدر وابسته به زندگي من است؟
نه، اسم او را هرگز نخواهم برد،چون ديگر او با آن اندام اثيري،باريك و مه آلود،با آن دو چشم درشت متعجب و درخشان كه پشت زندگي من آهسته و دردناك مي سوخت و مي گداخت، او ديگر متعلق به اين دنياي پست درنده نيست- نه، اسم او را نبايد آلوده به چيزهاي زميني بكنم.
بعد از او من ديگر خودم را از جرگه ي آدم ها،از جرگه ي احمق ها و خوش بخت ها به كلي بيرون كشيدم و براي فراموشي به شراب و ترياك پناه بردم- زندگي من تمام روز ميان چهار ديوار اتاقم مي گذشت و مي گذرد- سرتاسر زندگيم ميان چهار ديوار گذشته است." ( بوف كور- ص 12و13)
بنابرين تنها اتفاق واقعي اين داستان ،برخوردنگاه راوي با نگاهي دگرگون ساز و زيرورو كننده است، نگاهي سوزان و بر افروزنده كه راوي را دچار انقلاب دروني و زندگي او را زير و رو مي كندو بعد نيز به طور مبهم و نا معلومي محو مي شود و جز يادگار تابناكش از خود چيزي به جا نمي گذارد، همراه با دنيايي پرسش و معما در ذهن راوي و جراحت ها و داغ هاي زهر آلود و مرگبار در روح و روانش ،كه او را ذره ذره چون شمع از درون مي كاهد و مي گدازد.
اما اين زخم ها از كدامين دستند و اين پرسش ها چه هسنتد؟
آيا پرسش اصلي اين است كه راوي مي خواهد بداند ،چرا هميشه يك نقش را مي كشيده و يك منظره را نقاشي مي كرده است؟ يا در پشت اين پرسش "هدايت" مي خواسته بداند كه چرا هميشه يك داستان را مي نوشته است؟
به نظر من نه! چون با تحليل من از "بوف كور"، ماجراي نقاشي راوي و نقش واحدي كه مي كشيده و بعد در عالمي بيرون از نقش نيز تحقق يافته، هيچ كدام در عالم واقع اتفاق نيفتاده و تجربه ي حقيقي زندگي راوي نبوده اند، بلكه وقايعي هستند متعلق به روً يا هاي راوي كه راً س ديگري ازمثلث زمان در اين داستان است. روًيايي كه راوي در آن فرو مي رود براي روان كاوي خويش، يا به اصطلاح روانشناسي:روًيا كاوش: روًيا ي بيداري.
پرسش هاي اساسي كه در عالم واقع براي راوي(كه نه نقاش است و نه نويسنده و اصلا هويت مشخصي ندارد) مطرح است در باره ي منشاء و ريشه ي زخم هاي روحش است: اين زخم ها از كجا سرچشمه مي گيرند؟چرا تنها او را مجروح مي كنند؟چرا در او عفوني مي شوند؟ چرا او دچار زخم درمان ناپذير حقارت روح است؟ چرا همه ي دنياي اطرافش نيز چون او گرفتار اين حقارتند؟ و چرا با وجود اين وجه تشابه ميان او و دنياي اطرافش، در آن دنياي پست و محقرو آلوده ، چنين او تنها و بيكس است؟ چه مرزهايي و چه تفاوت هايي او را چنين از اطرافيانش جدا و در چهار ديواري ذهنيتش زنداني كرده است؟ چرا عشق رهايي بخش كه همهً هستي اش تشنه و وابسته به آن است در او مرده ،او را رها كرده و از او گريخته است و همچنان مي گريزد؟نگاه سرزنش بار اين عشق به او از چيست؟ مگر او چه خطايي كرده و مرتكب چه گناه نا بخشودني شده است؟ چرا بايد چنين بسوزد و بسازد و رنج ببرد؟
اين ها پرسش هاي اساسي است كه چون بختك بر ذهن راوي سنگيني مي كند و زخم هايي است كه در دنياي واقعي روح او را چون خوره مي خورد. و براي پاسخ دادن به اين پرسش ها و يافتن ريشه ي اين زخم هاست كه راوي به دنياي خيال و وهم پناه مي برد و پاسخ پرسش هاي خود را آنجا مي جويد.