|
|
|
نقدی بر "کارنامهی شعری احمدرضا احمدی از دید حافظ موسوی"
مهدی عاطفراد
آقای حافظ موسوی در متنی با عنوان "(زبان شعر، زبان نثر)- نگاهی به کارنامهی شعری احمدرضا احمدی" که در سایت وازنا منتشر شده، به بررسی ویژگیهای قطعات منثور احمدرضا احمدی و نقش و جایگاهشان در شعر دهههای اخیر و رابطهی آنها با شعر نیما و شاملو پرداخته و نظر مثبت، تأییدآمیز و مبتنی بر ستایش خود را دربارهی این قطعات بیان داشته است. از نظر ایشان احمدرضا احمدی نقش بسیار مثبت و سازندهای در روند تحولات شعر ِدهههای اخیر ایفا کرده است. ایشان مینویسد: "از نیما و شاملو که بگذریم به گمان من از دو شاعر دیگر باید نام برد که چنین تأثیری را بر شعر پس از خود باقی گذاشتهاند. نخست فروغ فرخزاد... و شاعر بعدی به گمان من احمدرضا احمدی است. احمدی اگرچه از بعضی جهات در جایگاه شاعرانی چون نیما، شاملو و فروغ قرار نمیگیرد، اما از جهت نأثیرگذاری بر شعر شاعران پس از خود دست کمی از شاملو و فروغ ندارد." نقش احمدرضا احمدی چنان از دید آقای حافظ موسوی اساسی و اثرگذار است که ایشان در پایان نوشتهی خود چنین اظهار نظر کرده: "نسل ما، بسیار بیش از آنکه خود میاندیشد، به احمدرضا احمدی مدیون است."
در این نقد، پس از بررسی مختصر دریافت آقای حافظ موسوی از شعر، به اختصار، به بررسی نقش منفی و ویرانگر احمدرضا احمدی در شعر دهههای اخیر و ارزیابی نظر آقای حافظ موسوی دربارهی قطعات منثور احمدرضا احمدی و رابطهی آنها با شعر نیما میپردازم.
۱- آقای حافظ موسوی از زبان شاملو و همصدا با او، به نیما خرده گرفته که قید و بند وزن عروضی را همچنان نگهداشته و بر حفظ آن تأکید دارد. ایشان حفظ وزن در شعر آزاد نیمایی را "تکلف عروض نیمایی" مینامد و در این باره چنین مینویسد: "شاملو به درستی به نیما خرده میگرفت که به رغم گشودن بخش عمدهای از قید و بندهای غیر ضروری از دست و پای شعر فارسی، بخش دیگری از آن قید و بندها (وزن عروضی) را همچنان نگهداشته و بر حفظ آن تأکید دارد. بنابراین شجاعانه در برابر استاد ایستاد و تکلف عروض نیمایی را از شعر خود بیرون کرد." ایشان، در ادامهی مقاله، دربارهی همین موضوع مینویسد: "حرف براهنی در مورد کارکرد وزن در شعر نیما درست است و این همان انتقادی است که شاملو هم به نیما داشت و اصرار او بر حفظ وزن عروضی را نمیپذیرفت." سپس ادامه میدهد: "شاملو... بر این باور بود که وزن عروضی (حتا عروض نیمایی) دست و پای شاعر را برای رسیدن به همان چیزی که مورد نظر نیماست (شکل طبیعی زبان) میبندد و او را وامیدارد که احساسات خود و نیز منطق درونی شعر را قربانی التزام وزن نماید." میبینیم که آقای حافظ موسوی با توسل به نظرات شاملو و براهنی تلاش میکند که وزن شعر آزاد نیمایی را به عنوان قید و بند غیر ضروری، تکلف، و چیزی مزاحم و دست و پا گیر نشان دهد و به همین دلایل آن را محکوم کند و حکم به رد و طرد آن دهد. پرسشی که در اینجا باید از آقای حافظ موسوی پرسید این است: آیا شما به چیزی به عنوان "قید و بند ضروری" در شعر معتقداید یا هیچ قید و بندی را برای شعر قبول ندارید و معتقد به بیقید و بندی کامل و هرج و مرج مطلقاید؟ و اگر "قید و بند ضروری" را قبول دارید و میپذیرید، این قید و بند ضروری از نظر شما چیست و چه مشخصاتی دارد؟ همچنین باید از ایشان پرسید: آیا به اعتقاد شما، شعر به عنوان یک اثر ادبی و هنری نیاز به نظم و فرم دارد یا نه؟ اگر دارد، نظم و فرمی که شما به آن معتقداید چیست و چه مشخصاتی دارد؟ واقعیت این است که شعر بدون نظم و انضباطی به نام فرم که برای آن قید و بند ایجاد میکند و آن را ملتزم به قاعده و چارچوب میکند، وجود ندارد. این چیزیست که نیما هم بر آن تأکید کرده و دربارهاش نوشته است: "در خصوص فرم، لازم بود به شما توصیه کنم اگر فرم نباشد هیچ چیز نیست." (حرفهای همسایه- ص ۵۴) اصلیترین عنصرهای فرم شعر هم وزن و آهنگ کلاماند، و اگر فرم را برای شعر به صورت اندام کلی آن در نظر بگیریم، وزن و آهنگ کلام برای این اندام در حکم استخوانبندی و اسکلتاند، و همانطور که بدن انسان بدون استخوانبندی تبدیل به مشتی گوشت بیشکل میشود، شعر هم که از عالیترین محصولات ذهن و تخیل انسان است، بدون وزن و موسیقی کلام تبدیل به مقداری واژهی کنار هم قرار گرفتهی بیشکل میشود. نبابراین اگر وزن (و در شعر فارسی وزن عروضی) و موسیقی کلام را از شعر بگیریم فرم شعر سست و فاقد قوام و انسجام میشود. به همین دلیل است که نیما اینهمه بر حفظ وزن عروضی تأکید دارد و پافشاری میکند. شاملو هم که احساس میکند نمیتواند و قدرت این را ندارد که در قالب وزن عروضی تمام حرفهایش را آنطور که دلش میخواهد بزند، و به همین دلیل در اوایل راه شاعری وزن را از شعر خود کنار میگذارد؛ میکوشد تا به جای وزن عروضی با تقویت و پررنگ کردن آهنگ و موسیقی کلام جای خالی وزن عروضی را تا حدودی پر کند و به شعرش اسکلت و استخوانبندی بدهد و فرم ببخشد. بنابراین، بر خلاف ادعای آقای حافظ موسوی، شاملو برای اینکه "شعرش را از تهمت نثر برهاند" نیست که به قید و بند آهنگ کلام گردن مینهد، بلکه برای پر کردن جای خالی وزن عروضی در شعرش ناچار است چنین کند، چون شاعر است و میداند که هیچ کلامی بدون فرم و استخوان بندی شعر نخواهد بود. بر اساس این استدلال مشخص میشود که وزن و آهنگ کلام دو قید و بند ضروری شعر است و برای اینکه شعر نظم و انسجام فرمیک پیدا کند و شعر شود باید حداقل یکی از این دو قید و بند؛ یا، در صورت امکان و توان شاعر، هردو را داشته باشد. اینها قید و بندهایی هستند که در ازای محدودیتی که ایجاد میکنند به شاعر امکان میدهند که نامحدود را بیان کند و بستری دیالکتیکی ایجاد میکنند که در عین اینکه اندیشه و احساس و عاطفه و تخیل شاعر را مهار میکند، به آنها امکان میدهد که به زیباترین و پویاترین شکل ممکن بروز پیدا کنند و جاری شوند. و این کشاکش سازنده و آفرینندهایست که بین آزادی و فرم، و بین آفرینندگی و نظم وجود دارد. در چارچوب همین قید و بند است که فردوسی و نظامی و خیام و سعدی و حافظ و نیما شعرهای آزاد، غزلیات، رباعیات و مثنویهای خود را سروده و شاهکارهای شعر فارسی را آفریدهاند؛ هرگز هم احساس گرفتاری در تنگنا و قید و بند نکردهاند، دست و پای شعرشان هم بسته نشده است. بدون این قید و بندها شعری وجود ندارد و آنچه میتواند وجود داشته باشد هرج و مرج و بیبند و باری است.
۲- حال بپردازیم به قطعات منثور احمدرضا احمدی و ارزیابی آنها از دید آقای حافظ موسوی و ارزیابی هردو از دید من. آقای حافظ موسوی معتقد است که "احمدرضا احمدی پیگیرترین پیشنهاد دهندهی شعر منثور در زبان فارسی است. شیوهای که امروز رایجترین شیوهی شعر نویسی در بین شاعران کشور ماست و بیش از هر شاعر دیگری وامدار احمدرضا احمدی است." درست به دلیل همین پیگیری شدید احمدرضا احمدی و تأثیر ویرانگری که در رواج "قطعهنویسی منثور" ِ بیبند و بارانه و تبدیل آن به وجه غالب شعر در این دو دههی اخیر داشته، و نقش منفییی که در پرورش "منثورنویسان" ِ سهلانگار ِ پراکندهگو ایفا کرده، ترازنامهی کاری او را باید ترازنامهای منفی ارزیابی کرد. آقای حافظ موسوی مینویسد: "میدانیم که نیما تا آخر عمر بر التزام وزن وفادار ماند و شاملو به رغم کنار گذاشتن وزن عروض و جایگزین کردن نوعی وزن درونی به جای آن، به زبانی دست یافت که اگر چه بنیاد شعر منثور آینده را پی افکند، اما سرانجام نتوانست به قلمرو نثر و کارکرد توصیفی و آبژکتیو آن که مورد نظر نیما بود کاملاً دست یابد. این اتفاق بعدها در شعر احمدرضا احمدی رخ داد. احمدی نه تنها وزن نیمایی را به شعر خود راه نداده، بلکه از وزن درونی شاملو (مبتنی بر آکوستیک کلمات) نیز یکسره دوری جست." باید از آقای حافظ موسوی پرسید که با نثر احمدرضا احمدی جز رواج انشانویسی و پراکندهگویی، چه اتفاق مهم دیگری در شعر چند دههی اخیر افتاده است؟ همچنان باید از ایشان پرسید آیا نوشتههای احمدرضا احمدی که فاقد وزن عروضی و آهنگ کلام یا موسیقی درونی (که ایشان به اشتباه آن را وزن درونی نامیدهاند) است، فرم دارد؟ آیا ساختار و انسجام درونی دارد؟ اگر دارد، فرم و ساختارش چه مشخصاتی دارد؟ اگر ندارد پس چه دارد که آن را لایق نام "شعر منثور" کرده است؟ نکته دیگر اینکه بحثهایی که نیما دربارهی طبیعت وصفی و روایی شعر آزادش مطرح میکند و مینویسد که باید بیان شعر طبیعت مکالمهای پیدا کند و زبان شعر به زبان دکلمه و نمایش نزدیک شود، از مباحثیست که بسیار مورد سوء استفادهی طرفداران "شعر منثور" قرار گرفته و اغلب آنان روی این بحثها مانور زیادی داده و با انواع مغلطهها کوشیدهاند وانمود کنند که قطعات منثور آنها ارتباط و پیوند نزدیکی با شعر آزاد نیمایی دارد و به کاربرنده و تکامل دهندهی پیگیر اینگونه توصیههای نیما، و در نتیجه فرزند خلف این شعر و وارث برحق آن است. به عنوان مثال، آقای براهنی در کتاب "چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم" خیلی روی این موضوع مانور داده و مغلطه کرده است. آقای حافظ موسوی هم در همین مقاله سعی کرده با مانور دادن روی این مساله چنین وانمود کند که احمدرضا احمدی به کاربرندهی پیگیر اینگونه توصیههای نیما و در نتیجه تکاملدهندهی شعر نیمایی و- آنطور که در یکی از مصاحبهها مطرح کرده- ذوب کنندهی یخی است که به زعم ایشان در ذهن شعر نیمای وجود داشته است! از جمله در همین چند جملهای که در بالا از متن ایشان آوردم به همین موضوع به طور ضمنی اشاره شده، در آنجا که میخوانیم: "شاملو به رغم کنار گذاشتن وزن عروض و جایگزین کردن نوعی وزن درونی به جای آن، به زبانی دست یافت که اگر چه بنیاد شعر منثور آینده را پی افکند، اما سرانجام نتوانست به قلمرو نثر و کارکرد توصیفی و آبژکتیو آن که مورد نظر نیما بود کاملاً دست یابد. این اتفاق بعدها در شعر احمدرضا احمدی رخ داد." یا در بخش دیگری از مقالهی ایشان چنین میخوانیم: "معیار و محک من در ارزیابی زبان شعر احمدرضا احمدی از حیث نزدیکی آن به نثر، همان معیار و محکی است که نیما به کار میگرفت. یعنی من هم بر این عقیدهام که تشخیص نیما در مورد ضرورت نزدیک کردن شعر به کارکرد وصفی و روایی نثر کاملاً درست بوده است. اما از سوی دیگر با دیدگاه شاملو هم دربارهی عدم ضرورت رعایت وزن به عنوان عنصر ذاتی شعر موافقام. شعر منثور احمدرضا احمدی از این هر دو ویژگی برخوردار است. یعنی هم کارکرد وصفی/روایی مورد نظر نیما را دارد و هم از انقیاد وزن خلاص شده است. مهمترین امتیاز زبان شعر احمدرضا احمدی همین دو ویژگی است و آنچه از او به نسلهای بعدی رسیده است، همین جنبه از زبان اوست. شعر امروز ایران در وجه غالب آن، از این منظر خاص، دنبالهی شعر احمد رضا احمدی است." دربارهی مقصود نیما از اینکه زبان شعر باید زبانی وصفی- روایی باشد و کلام شاعر باید به طبیعت مکالمه نزدیک شود، به طور مشروح در مقالهای با عنوان "نسبت شعر آزاد نیما با نثر" توضیح دادهام، به همین دلیل آن توضیحات را در اینجا دوباره تکرار نمیکنم و علاقهمندان به این بحث میتوانند به آن مقاله مراجعه کنند. چیزی که در اینجا میخواهم به آن بپردازم این است که قطعات منثور احمدرضا احمدی هیچگونه وجه اشتراک و هیچنوع ارتباطی با شعر آزاد نیما ندارند، و راهی که احمدرضا احمدی از آغاز تا امروز پیموده، درست در خلاف جهت راهیست که نیما نشان داده و پیموده و به آن اعتقاد عمیق داشته است. شعر آزاد مورد نظر نیما شعریست ساختارمند و برخوردار از فرم و وزن و قافیه و آرایههای کلام و دارای موسیقی درونی و بیرونی با ساختاری روایی- توصیفی و نزدیک به طبیعت مکالمه و مناسب برای دکلمه و نمایش. احمدرضا احمدی تمام چیزهایی را که نیما جزو ارکان بنیادی شعر میدانسته به دور انداخته و فقط نزدیک شدن آن به نثر را گرفته، آنهم نه نثری که طبیعت مکالمه و ساختار روایی- توصیفی دارد و مناسب برای دکلمه و اجرای نمایشیست، بلکه نثری انشاگونه و بینظم، فاقد انسجام و ساختار و فرم. در اینجا تمثیلی از برتولت برشت را نقل میکنم که مثال خوبیست برای کار کسانی چون احمدرضا احمدی. برتولت برشت در کتاب "داستانهای آقای کوینر" در قطعهای با عنوان "فرم و محتوا" مینویسد: " زمانی من نزد باغبانی کار میکردم. روزی به من یک قیچی باغبانی داد تا مقداری از شاخهها و برگهای یک درخت غار را بچینم و درخت را کروی شکل کنم. من فوری شروع به چیدن شاخههای درخت کردم، اما هرچه برای کروی شدن درخت بیشتر تلاش میکردم کمتر موفق میشدم، و گاه از این طرف و گاه از آن طرف زیادی قیچی میکردم و شکل درخت قناس میشد. بالاخره، پس از کلی زحمت توانستم درخت را به شکل کره دربیاورم اما کرهی حاصل آنقدر کوچک شده بود که دیگر نمیشد اسم درخت رویش گذاشت. وقتی باغبان آمد و حاصل کارم را دید، گفت: خب، کروی شده، اما درخت غارش کجاست؟" کاری که احمدرضا احمدی با شعر آزاد نیمایی کرده خیلی شبیه کار این شاگردباغبان ِ ناشی با درخت غان است، یعنی همه چیز شعر نیمایی را از بین برده و فقط نثر سادهای از آن باقی گذاشته، آن هم نه نثری توصیفی- روایی با طبیعت مکالمه و قابلیت اجرای نمایشی و دکلماسیون، بلکه نثری انشایی. برخی از قطعات منثور او چنان ساده و ابتداییاند که شباهت زیادی به انشای بچهمحصلها دارند. به قطعات زیر توجه کنید: در هنگام تشییع جنازهها چای را آوردند ما گفتیم: چای خیلی گرم است پس از مراسم چای را مینوشیم.
پس از تشییع چای سرد است صبح سرد است چای بر زمین میماند آنقدر هوا سرد است که ما نمیتوانیم در نامه بنویسیم. (از قطعهی "در جنگ"- از کتاب " یک منظومه دیریاب در برف و باران یافت شد"- ص ۱۴)
ما از درون مه آمدهایم چمدانهای ما خالی است هنوز نمیدانیم اثاثیهی خانه ما را کفایت میکند یا نه؟
ما از اعماق دریا آمدهایم تا سپیده خانه در اختیار ما خواهد بود صاحبخانه را اجازت نیست که از این خانه به شهرستانهای دور یا نزدیک تلفن کند. (از قطعهی "ما از درون..."- از کتاب "یک منظومهی دیریاب..."- ص ۹)
از جمعهی گذشته میخواستیم گلدانهای شمعدانی را از بالکن به اتاق بیاوریم ما به انتهای خیابان خیره بودیم در انتهای خیابان دوازده چتر سیاه و یک چتر قرمز را میدیدیم چترها در باران به طرف ما آمدند در بالکن ایستاده بودیم از رادیو آواز را میشنیدم همسرم گفت: به اتاق برویم ما که نمیتوانیم تا آخر عمر باران را تماشا کنیم یا در باران باشیم. سالها بود که حرفهای همسرم را باور میکردم ما به اتاق آمدیم همسرم پس از باران روی صندلی چوبی مینشست و بافتنی میبافت ... ( از قطعهی "ما..."- از کتاب "یک منظومه دیریاب..."- ص ۷ و ۸)
در پایان این متن چند نمونه از اینگونه قطعات منثور احمدرضا احمدی را به طور کامل مینویسم تا نشان دهم که این قطعات چگونه قطعاتیاند و چه اسمی مناسب آنهاست. تفاوت چشمگیر احمدرضا احمدی با شاگردباغبان ِ ناشی ِ تمثیل برتولت برشت در این است که آن شاگردباغبان تمام تلاش خود را برای کروی کردن درخت غان کرد و عدم موفقیتش فقط به خاطر ناشیگری و تازهکاریاش بود، ولی احمدرضا احمدی بدون هیچگونه تلاشی، و در نهایت ولنگاری هرچیزی را که به ذهنش میرسد، روی کاغد مینویسد، بدون اینکه در بند انسجام و هماهنگی و پیوستگی مطالبش باشد و برایش مهم باشد که نوشتهاش پر از پراکندهگوییست یا نه. به این شیوه هرکسی میتواند روزی پنجاه قطعه روی کاغذ بیاورد و اسمش را هم بگذارد "شعر منثور".
۳- آقای حافظ موسوی در دفاع از "شعر منثور" احمدرضا احمدی و "جوهر اصلی کاری که احمدرضا احمدی با زبان و شعر فارسی کرده" چنین مینویسد: "برخی از منتقدان و همنسلان احمدی به او خرده گرفتهاند که او اساساً چیزی به نام وزن را نمیشناخته است، بنابراین نمیتوانسته است چیزی را که نمیدانسته یا نمیشناخته کنار بگذارد. یا مثلاً انتقاداتی از این دست که احمدی فاقد تسلط بر زبان فارسی و پیشینهی غنی آن بوده است و توانایی تولید زبان فخیم و شاعرانهای از نوع زبان شاملو یا اخوان را نداشته است. بنابراین کار احمدرضا احمدی، بیش از آنکه ناشی از قدرت او بوده باشد، ناشی از ضعف او بوده است. این نوع برخوردها ما را در شناخت جوهر اصلی کاری که احمدرضا احمدی با زبان و شعر فارسی کرده است دچار گمراهی خواهد کرد. ممکن است احمدی در نهایت خوش شانسی و با کمترین زحمت، پشتکار و استعداد (که به نظرم هیچیک از اینها واقعیت ندارد) درست به هدفی زده باشد که خود حتا به اهمیت آن واقف نبوده است. چنین چیزی بسیار بعید است. اما حتا اگر چنین چیزی واقعیت هم داشته باشد، چنانچه او درست به هدف زده باشد، ارزش کار او به جای خود محفوظ است." باید به آقای حافظ موسوی بگویم که انتقاد این منتقدان کاملاً بجاست، و متأسفانه این ضعف نه تنها ضعف احمد رضا احمدی بلکه ضعف اغلب نویسندگان قطعات منثور است و، اگر از چند استثنا بگذریم، اکثریت قریب به اتفاق کسانی که قطعات منتور یا به قول آقای حافظ موسوی "شعر منثور" مینویسند، اساساً یا وزن عروضی را نمیشناسند یا قادر به استفاده از آن و سرودن شعر موزون نیستند و روی آوردن آنها به قطعهی منثور نویسی از سر ناتوانی و عجز است نه از سر توانایی و قدرت. حتا برخی از شاعرانی که در شروع کار شاعری و تا میانهی راه، شعر موزون میسرودهاند؛ بعدها، تحت تأثیر جو عمومی ایجاد شده در جامعهی ادبی و جوگرفتگی، هچنین کاهلیها و سهلانگاریهای شخصی، و ساده بودن اغواکنندهی نوشتن قطعات منتور، یا خشک شدن چشمهی خلاقیت شاعرانه، یا به هر دلیل دیگر، نتوانسته یا نخواستهاند شعر موزون بگویند و به منثور نویسی روی آوردهاند؛ و فقط چند شاعر معدوداند (همچون شاملو و آتشی در معدودی از سرودههای بیوزنشان و نه در تمام آنها) که از سر توانایی سرودن شعر موزون و تسلط کامل بر وزن عروضی، شعر منثور سرودهاند. در حقیقت، برای اینکه کسی بتواند شعر منثور بسراید باید مراحلی را پشت سر بگذارد و مدارجی را طی کند . درست همانطور که هر خواهان مدرک دکترا، ابتدا باید دیپلم بگیرد و سپس لیسانس و فوق لیسانس بگیرد، تا بعد از گذراندن دورهی دشوار چند ساله، سرانجام بتواند با ارائهی تزی قابل قبول به اخذ مدرک دکترا نائل گردد؛ در شعر هم وضع به همین ترتیب است. یعنی برای اینکه کسی بتواند شعر منثور ارزشمند و ماندگار بگوید باید ابتدا وزن عروضی را به خوبی بشناسد و بر سرودن شعر کلاسیک عروضی کاملاً مسلط شود، سپس عروض نیمایی را به خوبی بشناسد و در سرودن آن تسلط کافی بهدست آورد. آنوقت است که در صورت داشتن استعداد لازم و تمرین کردن فراوان، میتواند به مرحلهی سرودن شعر بیوزن برسد و سرودههای بیوزنش دارای مقام شعر باشند. در واقع فقط چنین شاعرانی هستند که در اثر استعداد ذاتی و کار زیاد به این قابلیت میرسند که بتوانند در سرودههای بیوزنشان جای خالی وزن را با فرم قوی و ساختار منسجم ِ زیبا و آهنگ دلنشین کلمات و استفادهی هنرمندانه از صور خیال و سایر تمهیدات شاعری، پر کنند و کلام بیوزنشان را به مقام والای شعر برسانند. چنین شاعرانی برای سرودن شعر منثور وزن را دور نمی زنند، بلکه بعد از جذب و هضم و درونی کردنش از آن میگذرند و فرا میروند. کار سرودن شعر منثور کار سادهای نیست که هر زحمت نکشیدهای بتواند سهل و ساده "درست به هدف بزند". این کاریست بس دشوار و فقط کسانی از پس آن برمیآیند که استعداد بسیار دارند و زحمت فراوان کشیدهاند و بر تمام ابزارهای فن شاعری از جمله وزن و قافیه و صور خیال و موسیقی کلام تسلط کافی کسب کردهاند. هیچکس هم، هرچقدر خوششانس باشد، نمیتواند "با کمترین زحمت، پشتکار و استعداد" شعر منثور ارزشمند بیافریند و هیچ معجزه و شانسی هم او را قادر به چنین کاری نخواهد کرد. احمدرضا احمدی، همانطور که برخی از منتقدان در نقد آثار او نوشتهاند، هیچکدام از این مراحل را نپیموده و هیچکدام از این قابلیتها را ندارد، در نتیجه قطعات منثور او ارتباط چندانی با شعر ندارد. احمدرضا احمدی هیچ کار ِ مفید و مثبتی هم با زبان و شعر فارسی نکرده جز رواج دادن شلختگی و ترویج بیبند و باری و از این شاخه به آن شاخه پریدن و انشاپردازی در قطعه نویسی منثور. خوششانسی احمدرضا احمدی این بود که در دهههای ۶۰ و ۷۰ با حرکت قهقرایی- انحطاطی شعر فارسی و هجوم سیل بیاستعدادان فاقد ذوق و قریحه به میدان شعر و رواج هرج و مرج در فضای شعری کشور، توانست خود را به عنوان چهرهای مطرح جا بیندازد؛ وگرنه در دهههای ۴۰ و ۵۰ و در حضور بزرگانی چون اخوانثالث و شاملو و فروغ فرخزاد و کسرایی و آتشی امثال احمدرضا احمدی جایی برای عرض اندام و خودنمایی نداشتند. ۴- آقای حافظ موسوی نوشته است: "یادآوری این نکته نیز جالب است که این دو شاعر (احمدی و جلالی) مورد توجه و علاقهی خاص فروغ فرخزاد بودهاند و این خود ناشی از هوش سرشار فروغ در تشخیص مسیر آیندهی شعر فارسی بوده است." حتماً آقای حافظ موسوی نامهی فروغ فرخزاد به احمد رضا احمدی را خواندهاند و حتماً این بخش از نامه را از یاد نبردهاند که در آن فروغ نوشته است: "وزن را فراموش نکن، به توان هزار فراموش نکن، حرف مرا گوش بده. به خدا آرزویم این است که استعداد و حساسیت و ذوق تو در مسیری جریان پیدا کند که در یک مسیر قابل اطمینان و قرص و محکم باشد. حرفهای تو این ارزش را دارد که به یاد بماند. من معتقدم که تو هنوز فرم خودت را پیدا نکرده ای و این راهی که میروی راه درستی نیست. این چیزی که تو انتخاب کرده ای اسمش آزادی نیست. یک نوع سهل بودن و راحتی است. عیناً مثل این است که آدمی بیاید تمام قوانین اخلاقی را زیر پا بگذارد و بگوید من از این حرفها خسته ام و همین طور دیمی زندگی کند. در حالی که ویران کردن، اگر حاصلش یک نوع ساختمان تازه نباشد، بالنفسه عمل قابل ستایشی نیست." و در آخر نامه افزوده است: " اگر نیرویی را در یک قالب مهار نکنی، آن نیرو را به کار نگرفته ای و هدر داده ای. حیف است که حساسیت تو هدر برود و حرفهای قشنگ و جاندار تو فرم هنری پیدا نکنند. یک روز خواهی فهمید که من راست میگفتم." با توجه به این نوشتههای فروغ، روشن میشود که فروغ نگران سرنوشت شعر فارسی بوده و با تیزبینی و هوش خاصی که داشته احساس میکرده روشی که احمدرضا احمدی در پیش گرفته- یعنی راه سهل انگاری و بیبند و باری- روشیست که اگر رواج یابد و فراگیر شود میتواند به ویرانی شعر فارسی بیانجامد، به همین دلیل چنین دلسوزانه و از سر احساس مسئولیت به احمد رضا احمدی هشدار داده و او را از کجراههی نادرستی که در پیش گرفته برحذر داشته است.
۵- آقای حافظ موسوی مینویسد: "برای شناخت دقیقتر شعر احمدی باید جنبههای دیگری از آثار ادبی این شاعر مورد بررسی قرار گیرد. از جمله اینکه احمدی یک از نخستین شاعران سوررئالیست زبان فارسی است. زبان او در دایرهی محدود واژگانیاش دارای بافت ِ خودویژهای است که شعر او را کاملاً متمایز و متشخص کرده است. ساختار شعر احمدی مبتنی بر نوعی تداعی آزاد ذهن و تخیل (جریان سیال ذهن) است و برعکس شعر بسیاری از شاعران دههی چهل، شعریست که صرفاً بر گرد یک مرکز ساختاری نمی چرخد." در نقد این نطر آقای حافظ موسوی باید گفت که قطعههای منثور احمدرضا احمدی یا به طور کلی فاقد ساختار و فرم است، یا ساختاری ضعیف و سست دارد. آنچه آقای حافظ موسوی ساختار ِ "مبتنی بر نوعی تداعی آزاد ذهن و تخیل (جریان سیال ذهن)" مینامد، در حقیقت چیزی نیست جز پراکنده گویی و تصویرها یا توصیفهای اغلب بیربطی که فاقد فرم و انسجام و ساختار هستند. چیز چشمگیری هم که نشانهی سوررئالیسم باشد در این توصیفها و تصویرهای پراکنده یا وجود ندارد یا اگر دارد، حضوری کمرنگ دارد.
۶- آقای حافظ موسوی مینویسد: "احمدی را همچنین میتوان پس از نیما از نخستین شاعران ایماژیست زبان فارسی به حساب آورد. یکی از جالبترین نکات در مورد شعر احمدی این است که او حتا سوررئالیستیترین شعرهایش را بر پایهی تصویرهای کاملاً آبژکتیو و رئال ساخته است و از این نظر، او شاگرد خلف نیماست. نیز باید اشاره کنم به این که شعر احمدرضا احمدی واکنشی بود در برابر جریان شعر سیاسی، در اینجا نیز باید به یک پارادکس جالب اشاره کنم و آن این که شعر غیر سیاسی احمدی از لحاظ ساختار و زبان، به توصیههای نیما (آبژکتیویته) نزدیکتر بود. اغلب شعرهای سیاسی آن روزگار بر خلاف توصیههای مکرر نیما، در کار تولید اطلاعات و آگاهی برای مردم بود، در حالیکه نیما معتقد بود کار شاعران دادن اطلاعات و آگاهی به مردم نیست، بلکه کار او نشان دادن چیزهاست. شعر احمدی به رغم بخش عمدهای از شعر دهههای چهل وپنجاه، دربارهی خود "چیزها" بود، نه دربارهی معناها و کارکردهای سمبلیک (یا بهتر است بگوییم رمزی) آنها. درخت، مدادرنگی، مهمانخانه، سنتور، برف، خرگوش و ..." در نقد این نظر آقای حافظ موسوی باید گفت که قطعههای منثور احمدرضا احمدی از هیچ لحاظ، چه "از لحاظ ساختار و زبان" و چه از لحاظ تصویر به توصیههای نیما نزدیک نیست، و احمدی را نه تنها از هیچ نظری نمیتوان شاگرد نیما، حتا شاگرد ناخلف او، شمرد؛ بلکه راه احمدرضا احمدی در نوشتن قطعههای منثور درست بر خلاف جهت راه نیما و توصیههای اوست. نکتهی دیگر این که نیما هیچگاه در هیچجا نگفته که کار شاعر آگاهی دادن به مردم نیست، بلکه درست برعکس، تمام تلاش خلاقانهی نیما درجهت آگاهی دادن به مردم و آفریدن معناها از طریق خلق نمادها و سمبلها و نشان دادن آنها در قالب عینیت تصویری، با پسزمینهای رمزآگین و سمبلیک بود. این ویژگیها را در اغلب شعرهای ارزشمند کوتاه و بلند نیما از جمله ماخاولا، ققنوس، پادشاه فتح، ناقوس، مرغ آمین، آی آدمها، من چهرهام گرفته، ریرا، پیچان، شبگیر، شبتاب و ... به روشنی میتوان دید. این ویژگیها را در شعر شاعران نامدار نیمایی چون اخوان ثالث، کسرایی، فروغ فرخزاد، فریدون مشیری، محمد زهری، حمید مصدق و ... نیز میتوان دید. نکتهی بعدی این که برخلاف ادعای آقای حافظ موسوی، قطعههای منثور احمدرضا احمدی به هیچوجه واکنشی در برابر جریان شعر سیاسی نبود، بلکه نتیجهی شیفتگی او نسبت به ترجمههایی بود که از شعرهای اروپایی، به خصوص موج نو فرانسه، در نشریات و مجلات آن روزگار منتشر میشد، و تقلید از آنها کار بسیار سادهای بود؛ دلیلش هم اینکه نخستین کتابهای احمدرضا احمدی، "طرح" و "روزنامهی شیشهای" در سالهای ۱۳۴۱ و ۱۳۴۳ منتشر شدهاند و شعر سیاسی از اواسط دههی چهل رواج و رونق یافت و فراگیر شد، بنابراین قطعههای احمدرضا احمدی نمی توانست واکنشی در برابر شعر سیاسی دهههای چهل و پنجاه باشد. نکتهی آخر اینکه استفاده از واژههایی چون "درخت، مدادرنگی، مهمانخانه، سنتور، برف، خرگوش و ..." نه برای "آبژکتیو" کردن تصویر کافیست، نه برای نشان دادن چیزها؛ و ساختن تصویر " کاملاً آبژکتیو و رئال" "برای نشان دادن چیزها"- به قول حافظ- "دقیقهایست" که احمدرضا احمدی، و هیچ قطعهی منثور نویسی از تراز او، "نگشادهست".*
در انتهای این نقد، برای اینکه آن بخش از ضعفهای قطعات منثور احمدرضا احمدی را که در مجال محدود این نوشته فرصت پرداختن به آنها بود، در نمونههای از نوشتههایش به طور مشخص نشان بدهم تا خوانندگان با خواندن این قطعات، بتوانند دریافت و قضاوت روشنی از کار او داشته باشند، چند قطعهی کوتاه از کتاب "یک منظومه دیریاب در برف و باران یافت شد" ( نشر ماهریز- ۱۳۸۰) را به طور کامل نقل میکنم.
دیروز دندان مرا کشیدند- ۵۰ سال در دهان من بود- در سالهای دور در میان فنجانهای شیر و طعم گس چای گم میشد- نانهای آویخته در آفتاب را نمیشناخت- در هنگام تحویل سال به یاد دارم نرگسها و بنفشهها را میبویید- سال به سال روز به روز در خانه ماندم در آینه دندانها را نگاه کردم- پیر شدیم- دیروز دندان مرا کشیدند- نه دیگر در هیبت ابر بود نه باران را دوست داشت- در سرما دندان بود- در تابستان دندان بود- آن هنگام که شیر گرم را مینوشیدم نمیدانستم دندان مرا دیروز کشیدند- دندان مرا دیروز کشیدند این ترجیعبند در شعر ماوایی ندارد- آشفته و سراسیمه به خانه میرسم، در آینه نگاه میکنم میگویم: دندان مرا دیروز کشیدند. (قطعهی "دیروز..."- ص ۱۱۹)
خورشید رنگ پریده که دیگر خورشید نیست- یک تکه مقواست که باران خورده است و نور ندارد- پس ما دیگر باید از خورشید فقط حرف بزنیم خورشید بینور مقوایی را به دیوار اتاق نمناک میکوبم- سپس لختی خورشید مقوایی را بر دیوار نمناک نگاه میکنم- خورشید نم دیوار را به خود گرفته است- نه نور دارد. رطوبت دارد- نور ندارد- اما هنوز نام خورشید دارد. (قطعهی "خورشید رنگ پریده..."- ص ۱۱۵)
این اسب نجیب، پشت این پنجره تا صبح شیهه میکشد، از میان ما ساکنان خانه چه کسی باید او را به کنار چمنها ببرد و او را تیمار کند. مگر ما نبودیم که در همهی سال بر پشت او هیزم و پارچههای سیاه و الوان و الوارها- تمشک و گردو نهادیم و آن اسب نجیب را از راههای صعب العبور به پایتخت بردیم پس چرا اکنون با او بیگانه و بی رقت و ترحم او را در سرما و برف از پشت پنجرههای بخار گرفته نظاره میکنیم- این اسب نجیب در سرما مکالمات ما را در این اتاق نمیشنود: هوا سرد است هیزمها تا صبح نمیپاید باید برای خرید آذوقه و نان به شهر برویم امشب تا سپیده برف است این شب سرد شبی از عمر است پرتقالها را از پوست جدا کنیم رها کنیم ما قادر هستیم تا صیح دربارهی سرما و طول شب سخن بگوییم مکالمات ما پایانی ندارد در این اتاق در این زمستان بیپایان- آن اسب نجیب و سرمازده در کنار پنجره از سرما یخ میبندد. ما از پشت پنجره با مکالماتی که پایان ندارد او را نظاره میکنیم که در برف و سرما گم میشود- ما دوباره مکالمات را آغاز میکنیم در این نوبت دربارهی صفات نیکوی اسب نجیب در بیابان و سرما سخن میگوییم. پیرترین مهمان مکالمهای را آغاز میکند از دوران کودکی و خود و گلههای اسبانی که در مه و سرما گم شدند. من برای خواب به اتاق دیگری میروم. ( قطعهی "این اسب..."- ص ۳۲ و ۳۳)
در اینجا از آقای حافظ موسوی خواهش میکنم تا به عنوان ستایشگر پرشور احمدرضا احمدی و کسی که به او، بسیار بیش از آنکه خود میاندیشد، مدیون است؛ در بارهی فرم و ساختار و ایماژها و سوررئالیسم و جریان سیال ذهن ِ این قطعات و ارتباط شان با شعر نیما توضیح بدهد و برای من و خوانندگان این نقد روشن کند که نویسندهی این قطعات چطور و بر مبنای چه معیاری "شاگرد خلف نیما" است!
-------------------- * - اشاره به این بیت از حافظ: میان او که خدا آفریده است از هیچ دقیقهایست که هیچ آفریده نگشادهست
|
|
|
نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است. |