داستانی نه تازه

 

شامگاهان كه رو يت دريا
نقش در نقش می نهفت كبود
داستاني نه تازه كرد به كار
رشته اي بست و رشته اي بگشود
رشته هاي دگر بر آب ببرد
اندر آن جايگه كه فندق پير
سايه در سايه بر زمين گسترد
چون بماند آب جوي از رفتار
شاخه اي خشك كرد و برگي زرد
آمدش باد و با شتاب ببرد
همچنان در گشاد و شمع افروخت
آن نگارين چربدست استاد
گوشمالي به چنگ داد و نشست
پس چراغي نهاد بر دم باد
هر چه از ما به يك عتاب ببرد
داستاني نه تازه كرد آري
آن ز يغماي ما به ره شادان
رفت و ديگر نه بر قفاش نگاه
وز خرابي ماش آبادان
دلي از ما ولي خراب ببرد.


فروردين 1325

شعر "داستان نه تازه" از 4 بند دوبيتي تشكيل شده و به وسيلهُ 4 مصرع واسطهً هم قافيه، به فرم تركيب بند با يكديگر در پيوند و تركيب قرار گرفته و هماهنگ شده اند.
مضمون اصلى شعر، همانطور كه از نامش بر مى آيد ، داستان نه تازه و بلكه قديمي و كهنهً يار و دلداري است كه مىآيد و دل از دلدادهً خويش مى ربايد و آنگاه، نا به هنگام مىرود و دل از دلداده به يغما مىبرد، و قدمت اين داستان به قدمت حيات بشر ي و تاريخ عشق و دلدادگي است.
اما آن چه در شعر نيما به اين مضمون قديمي، طراوت و تازگى بخشيده، بيان شخصى و منحصر به فرد او، سرشار از تصوير سازى هاى زيبا، جذاب، بديع و ناب هنرمندانه برخاسته از قريحه اي آفريننده و نقاش است.
در شامگاهى، بر كرانهً دريا ، آنگاه كه طبيعت با قلم سحر آفرين خود هر دم، از سر هوس و بازيگري، رنگى نو مىآفريند و از كبوداي شفق،بر تار و پود دريا، نقش در نقش مىنهد و نهان ميكند ، و رشته اي مي بندد و رشته اي مي گشايد، در آشيان كهن شاعر كه به سايه سار فندق پير تشبيه شده و تمثيلى از سرزمين دير پا و دراز عمر شاعر است،در زمستانى كه آب جوي از رفتن باز ايستاده و شاخه ها و برگها خشك و زرد شده اند، نگارين چابك و چالاك شاعر نرم رفتار و بشتاب مى آيد، دمى مي نشيند و چنگى مى نوازد، و شمع افروخته بر دم باد مىنهد، كنايه از اين كه دل شاعر را در شور و اضطراب رفتن خويش شوريده و نگران بر جاى مىگذارد و با نگاهى سراسر گله و عتاب به شاعر مى نگرد و سپس چون آخرين شعاع غروبين خورشيد در شفق، بي آن كه به پشت سرش نگاه كند به آن سوي دريا مى رود و دل خراب شاعر را با خود مىبرد ، و داستان نه تازه هجران و حرمان را تكرار مىكند.
و چنين است كه تصويري در نهايت زيبا يي از داستان عشق ناكام، به زيبايي و جذابيت يك تابلوي نقاشي آفريده مىشود و جاودانه مي گردد.
اندشيهً اصلى اين شعر همان انديشهً مطرح شده در منظومهً مانلى است، كه همانا آمدن و رفتن يار دگرگون سازي است كه مىآيد و هست و نيست شاعر را غارت ميكند و با خود به يغما مي برد و مىرود، در حالي كه شاعر را دگرگون شده و ناكام به جا ميگذارد.