زردها

 

 زردها بی خود قرمز نشدند
 قرمزى رنگ نينداخته است
 بی خودى بر ديوار

 صبح پيدا شده از آن طرف كوه ازاكو اما
 وازنا پيدا نيست
 گرته ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب                                                                                                           
 بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار

 وازنا پیدا نیست
 من دلم سخت گرفته است از اين
 ميهمان خانه مهمان كش روزش تاريك
 كه به جان هم نشناخته انداخته است

 چند تن خواب آلود
 چند تن ناهموار
 چند تن ناهشيار.

 اين ميهمان خانه مهمان كش روزش تاريك كجاست كه چنين دل نيما را سخت به درد آورده است؟ روزش كه چنين تاريك است، شبش  چگونه است؟ و تاريكيش چه نفاق انگيز و دشمنى افروز! به جان هم مى اندازد غافلان خواب آلود نا هشيار را و جز ستيزه پرورى و  كينه گسترى هنرى ندارد!
 و اين قرمزى كه بر ديوار بيخودى رنگ نينداخته، آيا قرمزى صبح صادق است يا قرمزى صبح كاذب و كذاب؟ و آيا قرمزى چشم  هاى خون گرفته از كينه نيست؟ و قرمزى خون هايى كه به بيداد ريخته خواهد شد بى آن كه اميد به دادرسى باشد؟ و هر چه هست چه دلگير است و دردآور!...

 شعر " برف" از دفتر " ماخ اولا" از سروده های سال 1334 ، یعنی از سروده های آخرین سال های سرایش شعر توسط نیما یوشیج و - در کنار شعرهایی چون روی بندرگاه، شب پره ی ساحل نزدیک، هست شب، سیولیشه، در پیش کومه ام، کک کی، بر سر قایقش، پاس ها از شب گذشته ست، ترا من چشم در راهم، شب همه شب، و چند سروده ی کوتاه دیگر-  از آخرین سروده های اوست.

 اندیشه اصلی شعر همان اندیشه بلندی است که در شعر  " پادشاه فتح" که یکی از بلندترین قله های شعر نیما است به زیبایی تمام و در نهایت پختگی و استادی بیان شده است: صبح در حال دمیدن است، اما همه خواب آلود و ناهشیارند، و فکر چنین وضع وحشتناکی شاعر را دل گرفته و ملول و دل تنگ می کند.

 این صبحی است که از سیاهی نفس زهرآلود شب در امان نیست . صبحی است مرده و ملال آور، صبح کابوس گون جدال ها و  کشمکش های بی فرجام، در " میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک" که سرچشمه ی عدم تفاهم و درگیری و به جان هم انداختن  ناهشیاران خواب آلود و ناهموار است.

 ازاکو، نام کوهی ست در مازندران با دره های دل انگیز و گاه مخوف و هیبتی خیال انگیز و رویایی، وازنا نیز نام کوهی ست در  یوش، روبروی خانه نیما. می گویند هرگاه ابر آن را بپوشاند در قشلاق بارندگی می شود.

 اما چرا با آن که صبح پیدا شده از آن طرف کوه ازاکو، وازنا پیدا نیست؟ آیا این روشنی صبح کاذب است؟ یا روی وازنا را چنان مه و ابر غلیظی پوشانیده که در پس آن وازنا گم و محو شده و از چشمان تیزبین شاعر پنهان مانده است؟ شاید هم این روشنی، روشنی صبح حقیقی نیست، بلکه روشنایی برفی ست آغشته به خون، که زردی ها را قرمز کرده است، و کارش فتنه و آشوب و خونریزی است؟

 هر چه هست صبح خوش یمنی نیست. صبحی ست مرده و تاریک و خوف انگیز، صبح ناهشیاران خفته و نابیداران ناهموار، صبحی دل تنگ و دل مرده و فتنه گر، که دل شاعر را در آن سال های سیاه تنهایی، و دربدری و بی کسی به درد می آورد و او را می آزرد و پژمرده می گرداند.