زردها

مهدی عاطف‌راد

 

 زردها بی‌خود قرمز نشدند.

 قرمزی رنگ نینداخته است

 بی‌خودی بر دیوار.

 

 صبح پیدا شده از آن طرف ِ کوه ِ ازاکو اما

 وازنا پیدا نیست.

 گرته‌ی ِ روشنی ِ مرده‌ی ِ برفی همه کارش آشوب

 بر سر شیشه‌ی ِ هر پنجره بگرفته قرار.

 

 وازنا پیدا نیست.

 من دلم سخت گرفته‌ست از این

 میهمان‌خانه‌ی ِ مهمان‌کش ِ روزش تاریک

 که به جان هم نشناخته انداخته است

 چند تن خواب‌آلود

 چند تن ناهموار

 چند تن ناهشیار.

 
 اين "ميهمان‌خانه‌ی مهمان‌كُش روزش تاريك" كجاست كه چنين دل نيما را به درد آورده و چنین سخت دل‌گرفته‌اش کرده؟ روزش كه چنين تاريك است، شبش چه‌گونه است؟ و تاریکی‌اش چه نفاق‌انگيز و دشمنی‌افروز است! به جان هم می‌اندازد غافلان خواب‌آلود ناهشيار را و جز ستيزه‌پروری و کینه‌گستری هنری ندارد.

 و اين قرمزی كه بی‌خودی بر ديوار رنگ نينداخته، آيا سرخی صبح صادق است يا سرخی صبح كاذب؟ و آيا سرخی چشمهای خون‌گرفته از كينه نيست؟ و سرخی خونهایی كه به بيداد ريخته خواهد شد بی‌آن‌كه اميد به دادرسی باشد؟ و هرچه هست چه دل‌گير است و دردآور!...

 

 شعر "برف" از کتاب "ماخ‌اولا"، از سروده‌های سال ١۳۳۴، یعنی از سروده‌های واپسین سالهای سرایندگی نیما یوشیج و از آخرین سروده‌های اوست.

 اندیشه‌ی اصلی شعر همان اندیشه‌ی بلندی است که در شعر "پادشاه فتح" که یکی از بلندترین قله‌های شعر نیما است، به زیبایی تمام و در نهایت پختگی و استادی بیان شده است: صبح در حال دمیدن است، اما همه خواب‌آلود و ناهشیارند، و فکر چنین وضع دهشتناکی شاعر را دل‌گیر و ملول می‌کند. این صبحی‌ست که از سیاهی نفس زهرآلود شب در امان نیست. صبحی‌ست مرده و ملال‌آور، صبح کابوس‌گون جدالها و  کشمکشهای بی‌فرجام، در "میهمان‌خانه‌ی مهمان‌کش روزش تاریک" که سرچشمه‌ی عدم‌تفاهم‌ها و درگیری‌ها و به‌جان هم انداختن ناهشیاران خواب‌آلود، با روانهای آشفته و ناهموار است.

 "ازاکو" نام کوهی در مازندران است با دره‌های دل‌انگیز و گاه مخوف و هیبتی خیال‌انگیز و رؤیایی. "وازنا" هم نام کوهی‌ست در یوش، روبه‌روی خانه‌ی نیما. می‌گویند هروقت ابر روی آن را بپوشاند در قشلاق بارندگی می‌شود. اما چرا باآن‌که صبح از آن طرف کوه ازاکو پیدا شده، وازنا پیدا نیست؟ آیا این روشنی صبح دروغین است؟ یا روی وازنا را چنان مه و ابر غلیظ پوشانده که در پس آن وازنا گم و محو شده و از چشمان تیزبین شاعر پنهان مانده است؟ شاید هم این روشنی، روشنی صبح نیست، بلکه سفیدی خیره کننده‌ی برفی‌ست آغشته به خون که زردیها را قرمز کرده و کارش فتنه و آشوب و خون‌ریزی‌ است؟

 هرچه هست صبح خوش‌یمنی نیست. صبحی‌ست مرده و تاریک و خوف‌انگیز. صبح ناهشیاران خفته و نابیداران روان‌ناهموار، صبحی بدخواه و فتنه‌جو که دل شاعر را در آن سالهای سیاه تنهایی و دربه‌دری و بی‌کسی به درد آورده و او را آزرده و افسرده کرده است. 

                                            

                                      

 

صفحه‌ی اصلی

آشنایی

تازه‌های ادبیات و اندیشه

آرشیو ادبیات و اندیشه

داستان

شعر

نقد

پژوهش

طنز

کودکانه

موج‌های اندیشه

کتابخانه‌ی الکترونیکی

تماس با سایت

پیوندها

 

 

 

 

 

 نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است.