چرا منتقدان را دوست نداريم؟



آيا فقط نويسندگان منتقدان را دوست ندارند؟

چرا نقد ادبي در جامعه فرهنگي ما چنين ضعيف و مريض احوال است؟ چرا نه نقد شوندگان منتقدان را دوست دارند, نه منتقدان نقد شوندگان را, نه حتي منتقدان منتقدان ديگر را؟ چرا همه از نقد گريزانند, بيزارند, نسبت به آن حساسيت دارند؟

آيا علت اين است كه منتقدان ما در خدمت ايدئولوژي ها بوده اند, يا مرغوب غرب بوده اند, يا مرعوب مد روز بوده اند؟ يا علت اين است كه ما مكتب ملي نقد نداشته ايم, يا محروم از منتقد- نظريه پردازان وطني بوده ايم؟
به نظر من, اين ها همه علائم و عوارض گونه اي بيماري مزمن ,خطرناك و ظاهرا درمان ناپذير هستند, و پوسته سر بسته ي زخمي عميق و كاري, و نه ريشه هاي بيماري.

روان فرهنگ ما نژند و بيمار است و پيكر سرطان گرفته اش مريض و عليل, رو به موت است و در حال احتضار.از چنين موجود محتضري چطور مي توان انتظار داشت كه يكي از اجزايش (وجدان نقادش) سالم باشد و پويا,بالنده باشد وپيشرو؟

تنها نقد داستان در جامعه فرهنگي ما بيمار و ضعيف نيست, نقد شعر نيز همين طور است,نقد هنري نيز حال و روزي بهتر ازاين ندارد, و نه تنها نقد ادبي- هنري چنين مفلوك و معلول است, بلكه نقد علمي, فلسفي, اخلاقي و اجتماعي قوي,اصيل و سالمي هم نداريم. آنچه به نام نقد هست,اغلب كاريكاتور مضحكي از نقد است, شبه نقدي است به شدت عوام زده و عاميانه, فرصت طلبانه, كليشه اي, بدون پايه و اساس علمي- منطقي , پر از نان به نرخ روز خوردن ها , نان به يكديگر قرض دادن ها ,بده بستان هاي پشت پرده , يا هتاكي و پرخاشگري.

چرا؟

پاسخ برميگردد به عقب ماندگي و رشد نيافتگي فرهنگي ما, و فقدان فضاي علمي- فرهنگي سالم, آزاد و پويا. فضاي فكري- فرهنگي جامعه ما به شدت از كمبود اكسيژن و تراكم غليظ آلاينده هاي مسموم كننده و خفقان آور رنج مي برد, فضايي است آكنده و آلوده به تنگ نظري ها,كوتاه بيني ها,كم ظرفيتي ها, خود عقل كل پنداري ها و خود محور بيني ها. در اين فضاي بسته و آلوده, فرهنگ مداران ما اغلب فاقد روحيه نقد پذيري هستند, اغلب كم تحمل, بي طاقت, بي ظرفيت و پرخاشگرند. با كوچكترين انتقادي از كوره در مي روند, آشفته مي شوند, عصبي مي شوند, مي خواهند گريبان ناقد را بگيرند و نقدش را با مشت و لگد پاسخ دهند و به گمان خود حقش را كف دستش بگذارند, كه چرا جسارت كرده و به خود اجازه نقد كردن داده است. انتقاد را چيزي در رديف توهين و دشنام و تحقير مي شمارند و در صدد انتقام جويي و ضربه زدن متقابل بر مي آيند. آن را سلاحي در رديف چوب و چماق مي دانند و در مقابلش به چوب و چماق متوسل مي شوند.

نه قدرتمندان تحمل نقد را دارند, نه ضعيفان, نه اهل هنر و فرهنگ, نه بي هنران و بي فرهنگان, نه عاقلان و نه جاهلان, نه مدعيان اخلاق و فضيلت و نه بد اخلاقان, حتي منتقدانمان هم نه تنها اغلب خود نقد پذير نيستند, و نقد گريز و نقد ستيزند,بلكه با نهايت افسوس, در كار نقد كردن نيز كم تحمل و بي طاقتند.

پس به جاي آن كه بگوييم هيچ نويسنده اي هيچ منتقدي را دوست ندارد, بهتر است چنين بگوييم كه در جامعه فرهنگي ما اكثريت مطلق افراد نقد شدن و نقد پذيرفتن را دوست ندارند.

چون كسي نقد شدن را دوست ندارد, پس نقد هم در اينجا رشد سالم و طبيعي خود را پيدا نكرده است و مرزهاي آن با هتاكي, پرده دري, رسوا كردن و بدنام كردن مشخص نشده است.

آيا منتقدان ما خود , نقد شدن را دوست دارند؟ آيا نقد را به عنوان علم , درست مي شناسند و به موازين و اصول آن آگاهند؟به اسلوب ها و شيوه هاي آن واقفند؟ آيا در نقد كردن منصف و بي طرفند؟ آيا بردبار و شكيبا هستند؟ آيا دقيق و تيزبين هستند؟

اغلب منتقدان ما نقد را به مفهوم كوبيدن و خورد كردن طرف, يا ابزاري براي از ميدان به در كردن نقد شونده بيچاره, يا چماقي براي كوبيدن بر سر او مي دانند, نقد نزد اينان ابزار غرض ورزي,وسيله اي براي تسويه حساب هاي شخصي, و سر جاي خود نشاندن مدعيان و محاكمه و محكوم كردن مخالفان است.نقد نزد اينان وسيله اي است براي خالي كردن عقده ها, شمشميري آخته براي تاختن بر حريف, كاردي بر گلو يا چماقي بر سر او.

نقد نياز به مفاهمه دارد, بايد مكالمه اي باشد منصفانه,بي طرفانه,حقيقت پژوهانه, موشكافانه و خالي از غرض ورزي ها و حب و بغض ها با اثري(اعم از فكري,ذوقي, هنري,ادبي, نظري ,علمي ونظاير آن) و صاحب اثر و مخاطبان اثر. نقد ديالوگي است براي بررسي تضادهاي دروني يك چيز (در نقد ادبي اين چيز اثري ادبي است.), مكاشفه اي است به منظور كشف جريان هاي دروني اثر, لايه هاي پنهان آن, تاًويل هاي مضمر در پس پرده هاي پشت در پشت آن , نشان دادن ضعف ها و قوت هاي اثر, بررسي عوامل درگير شونده و درگير كننده در دل آن , شناختن و شناساندن لايه هاي تودرتوي آن,راه بردن به اعماق هزار دهليز پيچ در پيچ آن, باز كردن گره هاي كور و عقده هاي در هم پيچيده اش,شناخت عوامل گوناگون اثر, از جمله قالب شناسي, ساختار شناسي, سبك شناسي, روان شناسي,جا معه شناسي,تبارشناسي,تيره شناسي و مردم شناسي اثر و ...

اما در جامعه ما بر اثر فقر فرهنگي و پايين بودن سطح فرهنگ حقيقي, به جاي آن كه نقد بر مبناي تفاهم و مفاهمه شكل گيرد و پايه اي باشد براي تفاهم بيشتر, همدلي و درك عميق تر, اغلب نقد بر مبناي سو ء تعبيير و بد فهمي يا غرض ورزي شكل مي گيرد و به منازعه,مكابره و مخامصه تبديل ميشود.

پس مشكل اغلب ما, دوست نداشتن منتقدان نيست بلكه دوست نداشتن نقد و انتقاد است و در اين دوست نداشتن نقد, اكثريت مطلق جامعه از نويسنده و منتقد گرفته تا ساير اقشار وگروه هاي اجتماعي مشتركند.اين دردي است مشترك و بيماري همه گير اجتماعي حاد و خطرناك.