چرا منتقدان را دوست نداریم

مهدی عاطف‌راد

 

 

 آیا تنها نویسندگان منتقدان را دوست ندارند؟

 چرا نقد ادبی در جامعه‌ی فرهنگی ما چنین ضعیف و مریض‌احوال است؟ چرا نه نقدشوندگان منتقدان را دوست دارند نه منتقدان نقدشوندگان را، نه حتا منتقدان یکدیگر را؟ چرا همه از نقد گریزانند، بیزارند، نسبت به آن حساسیت منفی دارند؟

 آیا علت این است که منتقدان ما در خدمت ایدئولوژیها بوده‌، یا مرعوب مد روز بوده‌اند؟ یا علت این است که ما مکتب ملی نقد نداشته‌ایم؟ یا محروم از منتقدان نظریه‌پرداز وطنی بوده‌ایم؟

 به نظر من اینها همه علامتها و عارضه‌های گونه‌ای بیماری مزمن و خطرناک و به‌ظاهر درمان‌ناپذیرند، و پوسته سربسته‌ی زخمی عمیق و کاری و نه ریشه‌ی بیماری.

 روان فرهنگ ما نژند و بیمار است و پیکر سرطان گرفته‌اش علیل و مریض و در حال احتضار است. از چنین موجود محتضری چه طور می‌توان انتظار داشت که یکی از اجزایش- یعنی وجدان نقادش- سالم و پویا باشد و بالنده و پیش‌رو؟

 تنها نقد داستان در جامعه‌ی فرهنگی ما ضعیف و بیمار نیست. نقد شعر هم این‌چنین است. نقد هنری هم حال و روز بهتری ندارد. نقد علمی، فلسفی، اخلاقی، اجتماعی قوی، اصیل و سالم هم نداریم. آن‌چه به نام نقد مطرح می‌شود اغلب کاریکاتور مضحکی از نقد است، شبه نقدی‌ست به شدت عامیانه، فرصت‌طلبانه، کلیشه‌ای، بی‌پایه‌واساس، پر از نان به نرخ روز خوردن، نان به هم قرض دادن، بده‌بستان‌های پشت پرده، هتاکی و پرخاشگری.

 چرا؟ پاسخ ریشه در عقب‌ماندگی و رشدنیافتگی فرهنگی جامعه‌ی ما دارد و ناشی از فقدان فضای علمی- فرهنگی سالم، آزاد و پویاست. فضای فکری- فرهنگی جامعه‌ی ما به‌شدت از کمبود اکسیژن و تراکم غلیظ آلاینده‌های مسموم‌کننده و خفقان‌آور رنج می‌برد، فضایی‌ست آکنده و آلوده به انواع تنگ‌نظری‌ها، کوتاه‌بینی‌ها، کم‌ظرفیتی‌ها، خودعقل‌کل‌پنداری‌ها و خودمحوربینی‌ها. در این فضای بسته و آلوده، فرهنگ‌مداران ما اغلب فاقد روحیه‌ی نقدپذیری‌اند، اغلب کم‌تحمل، بی‌طاقت، بی‌ظرفیت و پرخاشگرند. با کوچکترین انتقادی از کوره درمی‌روند، آشفته می‌شوند، عصبی می‌شوند، می‌خواهند گریبان ناقد را بگیرند و نقدش را با مشت و لگد پاسخ جانانه بدهند و به گمان خود حقش را کف دستش بگذارند که چرا جسارت کرده و به خود اجازه‌ی نقد کردن داده است. انتقاد را چیزی در ردیف توهین و دشنام و تحقیر می‌شمارند و در صدد انتقام‌جویی و ضربه زدن متقابل برمی‌آیند. آن را سلاحی در ردیف چوب و چماق می‌دانند و در مقابلش به مقابله با الفاظ چون چوب و چماق متوسل می‌شوند تا مقابله به مثل کرده باشند. نه قدرتمندان تحمل نقد را دارند، نه اهل هنر و فرهنگ، نه مدعیان اخلاق و فضیلت. حتا منتقدانمان هم نه تنها اغلب خودشان نقدپذیر نیستند- و نقدگریز و نقدستیزند- بلکه با نهایت افسوس در کار نقد کردن هم کم‌تحمل و بی‌طاقت‌اند.

 پس به جای آن‌که بگوییم نویسندگان منتقدان را دوست ندارند بهتر است بگوییم که در جامعه‌ی ما، اکثریت مطلق افراد نقدشدن و انتقادپذیرفتن را دوست ندارند، به همین علت است که نقد هم در این‌جا رشد سالم و طبیعی خود را نکرده و مرزهایش با هتاکی و پرده‌دری و رسوا کردن و بدنام‌نمودن مشخص نشده است.

 آیا منتقدان ما خودشان نقد شدن را دوست دارند؟ آیا نقد را به عنوان علم، درست می‌شناسند و به موازین و اصول آن آگاهی دارند؟ آیا به شیوه‌ها و روشهای عینی آن واقفند؟ آیا در نقد کردن منصف و بی‌طرفند؟ آیا بردبار و خون‌سرد و متین‌اند؟ آیا دقیق و تیزبین‌اند؟

 اغلب منتقدان ما نقد را به مفهوم کوبیدن و له کردن طرف مقابل یا ابزاری برای از میدان به در کردن نقد شونده‌ی بی‌چاره یا چماقی برای کوبیدن بر سر او می‌دانند. نقد نزد اینان ابزار غرض‌ورزی و وسیله‌ای برای تسویه حسابهای شخصی و سر جای خود نشاندن مدعیان و محاکمه و محکوم کردن مخالفان است. نقد نزد اینان وسیله‌ای‌ست برای خالی کردن عقده‌ها، شمشیری آخته است برای تاختن بر حریف، کاردی‌ست بر گلو یا چماقی‌ست بر سر او.

 نقد نیاز به مفاهمه دارد. باید مکالمه‌ای باشد منصفانه، بی‌طرفانه، حقیقت‌پژوهانه، موشکافانه و خالی از غرض‌ورزی‌ها و حب‌وبغض‌ها با اثری و صاحب اثر و مخاطبان آن. نقد دیالوگی‌ست برای بررسی تضادهای درونی یک چیز (در نقد ادبی این چیز اثر ادبی است) مکاشفه‌ای‌ست به منظور کشف جریانهای درونی اثر، لایه‌های پنهان آن، تأویلهای پوشیده در پس پرده‌های پشت در پشت آن، نشان دادن نقاط ضعف و قوت اثر، بررسی عوامل درگیرشونده و درگیرکننده در دل آن، شناختن و شناساندن لایه‌های تودرتوی آن، راه بردن به اعماق هزاردهلیز پیچ در پیچ آن، باز کردن گرههای کور درهم‌پیچیده‌اش، شناخت عوامل و عناصر گوناگون اثر- از جمله قالب‌شناسی، ساختارشناسی، سبک‌شناسی، روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، تبارشناسی، تیره‌شناسی و مردم‌شناسی اثر و...

 ولی در جامعه‌ی فرهنگی ما بر اثر فقر فرهنگی و پایین بودن سطح واقعی فرهنگ، به جای آن که نقد بر مبنای تفاهم و مفاهمه شکل گیرد و پایه‌ای باشد برای تفاهم بیشتر، هم‌دلی و درک عمیقتر، اغلب نقد بر مبنای سوء تفاهم و بدفهمی یا کژفهمی و غرض‌ورزی شکل می‌گیرد و به جایگاه منازعه و مخاصمه تبدیل می‌شود.

 پس مشکل اغلب ما دوست نداشتن منتقدان نیست بلکه دوست نداشتن نقد و انتقاد است، و در این دوست نداشتن نقد، اکثریت مطلق جامعه‌ی فرهنگی- از نویسنده و شاعر و هنرمند و منتقد گرفته تا تولید کننده‌ی آثار فرهنگی و ادبی و هنری- شریکند. این دردی‌ست مشترک و بیماری همه‌گیری و مزمنی‌ست که جامعه‌ی فرهنگی ما دهه‌هاست به آن مبتلاست.

                                     

                                      

 

 

صفحه‌ی اصلی

آشنایی

تازه‌های ادبیات و اندیشه

آرشیو ادبیات و اندیشه

داستان

شعر

نقد

پژوهش

طنز

کودکانه

موج‌های اندیشه

کتابخانه‌ی الکترونیکی

تماس با سایت

پیوندها

 

 

 

 

 

 نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است.