نامه به یک منتقد در باره ادبیات و نقد ادبی
( پس از انتشار داستان " پیانو" از من در سایت سخن، بحثی بین منتقدی محترم( آقای محمد رضا بیگدلی) و من درباره ادبیات و نقد ادبی گرفت، که نقطه نطرات مطرح شده از طرف من در آن بحث، در اینجا به صورت نامه ای تنظیم و ارائه شده است. برای آشنایی با نظرات آن منتقد ارجمند می توانید به بخش داستان سایت سخن، داستان پیانو، در این آدرس مراجعه فرمایید.)
http://www.sokhan.com/storycomments.asp?id=30298
منتقد گرامی! نوشته شما را در باره وظایف ادبیات و پدید آورندگان آن خواندم. نوشته بحث انگیزی بود که جای بررسی و مداقه بسیار دارد. در این نوشته کوتاه به اختصار و اشاره وار به بررسی چند ایده اصلی نوشته شما پرداخته ام.
1- اين كه وظيفهً ادبيات نقل واقعيات و اتفاقات بيرونى(
آن گونه كه در عالم واقع اتفاق مى افتد) نيست، نظر كاملا درستى است و اصولی نه تنها
اين وظيفهً ادبيات نيست، بلكه حتى اگر ادبيات چنين وظيفه اى را هم داشت از انجام آن
عاجز و ناتوان بود.زيرا هر نقل و انتقال واقعيت هر چقدر هم گزارشگرانه و هر چقدر هم
صادقانه و بى طرفانه و هر چقدر هم عينى، در حقيقت نوعى دخل و تصرف در آن است و در
آن عوامل ذهنى گوناگونى از ديد راوى، زاويهً ديد و جايگاه بينشش، تا درك و شعور و
تخيلش، و دخالت و گزينشش، و انتخاب برخى از جنبه هاى خاص واقعيتى يكپارچه و تفكيك
ناپذير و بيشمار وجهى، و دست چين كردن وجوه و جنبه ها و برش هاى خاصى از آن و كنار
هم قرار دادن آن ها، همه و همه دخالت آگاهانه يا ناخوداگاه در واقعيت است . و در
حقيقت نويسنده در هر مقامى كه باشد ، چه گزارشگر و چه داستان نويس، به اجبار و
خواسته يا نا خواسته " نيست" را "هست" مى كند، و هر باز سازى واقعيت در باطن خود
نوعى "هست" كردن "نيست" است و اين امرى است اجتناب ناپذير كه خود به خود صورت مى
پذيرد و هنرى هم نيست.بنابرين نه نويسنده و هنرمند ونه گزارشگر و نه هيچكس ديگر نمى
تواند " آن چه را هست دوباره بيان كند." چنين امرى از محالات است و هر بيانى ،
بيانى تازه، غير واقعى و محصول تلاش و تكاپوى ذهنى و دخالت عناصرى از انديشه، تخيل،
احساس و عاطفهً بيان كننده است و در آن نقش و نشان و ردپا و امضاى او به روشنى يا
به طور مضمر و ضمنى قابل رديابى و تشخيص است.به همين دليل است كه گفته شده: هر
بيانى از واقعيت، تاًويلى از واقعيت است.
2- هدف علوم اجتماعى نيز نقل واقعيات و اتفاقات بيرونى و تبيين روابط موجود نيست،
بلكه كشف و توضيح و تفسير قانونمندى ها و ارتباط هاى ماهوى و ژرف واقعيات و پيوندها
و سازوكار ها و سازمان هاى درونى ، باطنى و پوشيدهً آن است.و دانش از اين نظر كه
شيوه و شكلى از شناخت بشرى است در كنار هنر و ادبيات و همانند آن است. تفاوت بين
آنها بر سر روش هاى شناخت موضوع مورد شناخت و شيوه هاى بازتاب اين شناخت است.به اين
دليل هنر و دانش هيچ كدام باز سازندهً واقعيت ها نيستند، بلكه بازآفرينندهً آن
هستند.اين يك در قالب تصاوير و تعابيروآن يك در قالب قوانين و قضايا.
3- هر داستانى دنيايى غير واقعى و تازه است و هيچ داستانى آنطور كه گفته مىشود براى
هيچ كسى اتفاق نيفتاده و در آن همواره همآميزه اى از واقعيت و تخيل، حقيقت و مجاز،
واقعى و غير واقعى در هم تنيده شده اند و نقد داستان بايد متوجه اين عناصر و نحوهً
در هم آميزش آن ها و بداعت و خلاقيت موجود در اين سازش و پردازش و آفرينش باشد. اگر
كسى مىگويد:"اين براى خود من اتفاق افتاده"،معمولا در پاسخ به اين گفته كه "داستان
تو غير واقعى است." اين دفاع را از نوشتهً خود ميكند. و هر دو بيان اشتباه و
نادرستند.
4- آن چه در سنجش و ارزيابى يك داستان مهم است ميزان ارتباطى است كه با خواننده
برقرار ميكند و اثرى است، و به خصوص اثر مثبتى است كه بر مخاطب مىگذارد.و انديشه،
احساس يا عاطفه ايست كه در او بر ميانگيزد. اگر داستانى اثر گذار نيست يا اثر عميق
و يادمانى ندارد بايد ديد كه اشكال از كجاست.آيا اشكال از ناتوانى هاى نويسنده است؟
يا از ضعف و سستى موضوع ا ست؟ يا اينكه اشكال از خواننده است كه در حيطهً موضوع
تاًثير پذير نيست؟ يا اين كه بين نويسنده و خواننده تفاهم و همدلى و همدردى لازم و
زبان مشترك و همگرايى لازم وجود نداشته است. مثلا ممكن است كه يك داستان بسيار پر
احساس و موًثر را كسى به زبان ژاپنى براى ما بخواند و هيچ اثرى بر ما نگذارد. آيا
اين گناه نويسنده است؟وظيفهً منتقد بررسى ويژگى هاى تاًثيرگذارى و آثار داستان است:
چه مىخواسته بگويد؟ چه گفته و چگونه گفته؟ و گفتهً او بر چه كسانى اثر مىگذارد و
چگونه اثرى ميگذارد؟ بر چه كسانى اثر ندارد و چرا اثر ندارد؟
5- تفاوت نويسندگان بزرگ با ديگران در اين نيست كه آنها توانسته اند مرزهاى واقعيت
را چنان درنوردند و به چنان دنيايى برسند كه در آن آدميان يا عنكبوت مىشوند يا در
هياًت كرگدن ظاهر ميگردند.(مگر چند تا از نويسندگان بزرگ انسان را به چنين صورت
هايى ديده اند!؟)، بلكه نويسندگان بزرگ همگى در اين ويژگى با يكديگر همسان و
همانندند كه همه چيز جهان را به شكل و سيماى انسان و داراى ماهيت انسانى مىبينند،
حتى هيولاها و عنكبوت ها و رطيل ها و كرگدن ها را، و اصولا پرداختن به دنياى درون و
برون انسان دغدغهً ذهنى و روانى اساسى آنها بوده و هست، و شايد قريحه و ذوق خلاق و
سرشار آن ها در چنين رويكرد و پرداخت هنرمندانه اى، از تفاوت هاى اساسى آنها با
ديگران است.
منتقد ارجمند! نوشته بودید:
"نميدانم چرا هميشه از امكانات موجود در داستان غافل
ميشويم و ضعف هاى خودمان را به گونه اى ديگر پوشش مىدهيم."
"چرا در آخر داستان او را اسير قالب هاى موجود مىكنيم"
"چرا به گونه ديگر نمىبينيم؟ چرا داستان را يكبار ديگر و متفاوت از بار پيش نمى
خوانيم و نمي نويسيم؟ "
"چرا مثل هم مينويسيم؟ و چرا وقت نوشتن دستمان ميلرزد؟ ها؟ راستى چرا؟"
در پاسخ باید بگویم:
هر داستان سير تحولى خاص در واقعيت است و فرايند و روندى منحصر به فرد و ويژه از
رويدادها.و در اين مسير يكى از امكانات بالقوهً موجود در داستان بالفعل مىشود. هر
سيرى در داستان تحقق يكى از بيشمار امكان موجود در داستان است. هر مسير مسير تازه
ايست و نامكرر و تكرار ناپذير. قالبى از پيش موجود وجود ندارد و هر طرحى طرحى بديع
و ابتكارى از ميان بيشمار طرح ممكن است. بنابرين گزينش مسيرى خاص براى پيشبرد
داستان نه براى پوشش دادن به ضعف ها كه نتيجه فعالبت ذهنى خاص نويسنده و صاحب اثر
است.
براى كلارا هزار و يك اتفاق ممكن بود بيفتد و با هر اتفاق داستان در مسير تازه اى
مى افتاد و داستان ديگرى مى شد. همهً اين اتفاق ها، پيش از رخدادن، همانقدر محتمل و
امكان پذير بودند كه غير محتمل و ناممكن. نويسنده بنا به دلايل خاص خود مسير خاصى
را مى بيند و آن را برخاسته از امكانات داستان مىداند و داستان را در بستر آن دنبال
ميكند. هر خواننده يا شنونده اي هم حق دارد مسير ديگرى را مسير مناسب ترى بداند و
آن را برخاسته از امكانات داستان بپندارد. اما اين كه كدام مسير مناسب تر و از نظر
استه تيكى زيباتر و هنرمندانه تر است قابل داورى نيست، چون در هر مسيرى داستان به
كلى متفاوتى ساخته و پرداخته مىشود كه قابل مقايسه با ديگران نيست.
كلارا مىتوانست آن طور كه شما مى پسنديد پيانو را نابود كند، مى توانست پيانو را
نابود نكند و در كنار آن با كينه يا عشق زندگى كند، مى توانست اصلا بى تفاوت بماند
و كارى به كار آن نداشته باشد، مى توانست در كنار آن رنج ببرد و يك عمر با عذاب
ناشى از بى توجهى مادرش زنده بماند، حتى ميتوانست از فرط اين رنج در برهه اي از عمر
خود را بكشدو و و... و اين امكان نيز بود كه در حادثه اى تصادفى بميرد و از ميان
همه اين امكانات اين آخرى اتفاق افتاد. چرا اين بايد قالبى از پيش موجود تصور شود و
عصيان او قالبى بديع و غير موجود از پيش؟
اما در باره فلور.
در اين داستان نه نويسنده، نه سير درونى داستان و پيرنگ آن از فلورا نخواسته كه
مادرى كامل باشد، فلور را سرزنش و محكوم نكرده است و او را متنبه و پشيمان نشان
نداده است.حتى خود او نيز نه خود ر سرزنش مىكند و نه محكوم، نه پشميان است و نه
متنبه. درست بر عكس. احساس او در آخرين ساعت هاى زندگى احساس عشق به پيانوى عزيزش
است(منتها عشقى در آميخته با كام ها و ناكامىها)، پيانويى كه در تمام اين سال ها
زبان عشق، شادى، رنج، حرمان و بيم ها و اميدهاى او بوده است. او زندگيش را به پاى
پيانوش گذاشته و در عوض از او زندگى گرفته است و اين معامله اى دو جانبه و متقابل
بوده است و خود او نيز اين را به خوبى مىداند و به زبان مىآورد.اما در عين حال در
آخرين ساعات عمر آميزه اى از احساس هاى متضاد و ضد و نقيض، از كاميابى و ناكامى،
بهره مندى و حرمان، بهروزى و تيره روزى و... در درياى ذهنش چون امواجى متلاطم در هم
مىپيچند و او را دستخوش كشمكش ها و در هم تنش هاى خود ساخته اند و او از ميان اين
امواج توفان انگيز به محبوب عزيز خود نگاه مىكند و به حساب سود ها و زيان هاى عمر
معنوى خود مىرسد. و دلهرهً او دلهره عاشقى است كه همهً عمرش را در داو عشق گذاشته و
در واپسين ساعات عمر دارد به ارزيابى و بازبينى گذشته مىپردازد بدون ان كه ذره اى
از عشقش كاسته يا ترديدى در آن پديد آمده باشد.
همين و بس.
اما در بارهً رابطه هنر و دانش، و ادبيات و علوم
اجتماعى، به دليل اين كه زياد به بحث نقد داستان ارتباط ندارد و يا اگر هم ارتباط
دارد ارتباطش غير مستقيم و جانبى است، از ورود مجدد به آن اجتناب مىكنم ، تنها به
بيان اين توضيح بسنده ميكنم كه منظور از "شناخت بشرى"، نه "شناخت بشر" يا شناختى
است كه موضوع آن بشر است، بلكه شناختى است كه بشر كسب كننده و گرد آورندهً آن است و
اين كه هيچ يك از شكل هاى گوناگون شناخت بشرى اعم از علمى و هنرى و فلسفى و اخلاقى
و غيره بدون بهره گيرى از گنجينه هاى تجربه و خلاقيت حاصل نمىشوند، و همانطور كه
تجربهً آزمايشگاهى براى دانشمند ضرورى و از ابزارهاى نخستين است، تجربهً زيستى نيز
براى هنرمند واجب و لازم است.
دربارهً تفاوت بازسازى و بازآفرينى واقعيت بايد بگويم كه فرق اصلى در اين است كه در
بازسازى (Reconstruction) مصالح و سازوكارهاى مورد استفاده همگى از واقعيت گرفته
مىشود و تخيل در ايجاد اين مصالح نقش چندانى ندارد و حداكثر نقشى كه ايفا مىكند در
نحوه گزينش و كنارهم قرار دادن و پيوند برقرار كردن ميان آن ها مى باشد. اما در
بازآفرينى(Re-creation ) تخيل و قريحهً آفرينندگى هم عرض واقعيت قرار مىگيرد و در
ايجاد مصالح و سازوكارها نقشى هم سنگ واقعيت ايفا مىكند.
اما در بارهً ملاك و معيار سنجش و ارزش اثر بايد بگويم كه معيارهاى هاى زيبايى
شناختى، معيارهاى ثابت و همگان-پذيرفته اى نيستند و چنان نرم و سيال و لغزنده و
قابل تفسير و تاًويلند كه قابليت اعتماد چندانى ندارند. ده ها مكتب زيبايي شناسى در
طول تاريخ ادبيات و هنر پديد آمده كه هر يك متر ها و "نرم" هاى خود را دارد.با
كداميك بايد اثر را ارزيابى و داورى كرد؟ چگونه مى شود معيارهاى زيبايى شناختى را
از "درون متن بيرون كشيد"؟
اما اثرگذارى يك ملاك و معيار عينى است و اثرى كه بر طيف هر چه گسترده تر و
فراگيرترى از مخاطبان، از خاص تا عام، از فرهيخته تا ساده و عامى، از ژرف انديش تا
سطحى نظر، از مشكل پسند تا ساده پسند، تاًثير عميق و ديرمان و ماندگار بگذارد و ذهن
مخاطبان بيشتري را به چالش بكشد و با خود درگير كند و در طول زمان مخاطبان نو بنو و
تازه ترى را از نسلى به نسل ديگر جذب كند اثرى ارزشمند و قابل ستايش است. و اين اثر
گذارى چيزى نيست كه از روى تيراژ و ميزان فروش اثر قابل تشخيص باشد بلكه مقوله ايست
كيفى و نه كمى ، معنوى و نه مادى.
اثر گذارى مثبت يعنى جارى شدن محصول هنرى( و در بحث خاص ما داستان) در ذهن ، روان ،
انديشه ، احساس و عاطفهً مخاطب و انگيزش چيزى تازه و مثبت در او اعم از پويشى،
جوششى، پرسشى،فكرى،حسى يا عاطفه اى، و درگير كردن او با مسئله و موضوعى اعم از فردى
يا اجتماعى، اخلاقى يا غير اخلاقى، عينى يا ذهنى، شخصى يا غير شخصى، درونى يا
بيرونى...و اين به نظر من مهم ترين معيار و ملاك سنجش و ارزش يك اثر هنرى اعم از
داستان يا شعر يا هرفرآوردهً هنرى ديگر است.
اما چرا و به چه دلايلى اثرى هنرى كم تاًثير مىشود و چقدر از آن به صاحب اثر مربوط
است و چقدر به مخاطبان و عوامل بيرونى؟ باز كردن بيشتر اين بحث بماند براى مجالى
ديگر...