نگاهی به نخستین شعرهای نمایشی برتولت برشت

مهدی عاطف‌راد

 

 

 برتولت برشت را بيشتر به عنوان نمايشنامه‌نويس و بنيان‌گذار تآتر حماسی و به خاطر نمايشنامه‌های مشهوری چون "زندگی گاليله"، "ننه‌دلاور و فرزندانش"، "زن نيك ايالت سچوان"، "دايره‌ی گچی قفقازی"، "آدم آدم است"، "ارباب پونتيلا و نوكرش ماتی"،"مادر" و ساير آثار نمایشی‌اش می‌شناسند. ولی برتولت برشت افزون بر اینكه  نمايشنامه‌نویسی انديشمند وكارگردانی بزرگ بود، شاعری خوش‌قريحه هم بود و شعرها و ترانه‌ها و سرودها و تصنیفهای زيبا، پرمعنا و دل‌انگيز بسيار سروده است.

 برتولت برشت سرودن شعر را از پانزده سالگی و پيش از شروع نمايشنامه‌نویسی آغاز كرد و نخستين سروده‌هايش را بين سالهای 1913 تا 1917 سرود و آنها را در نشریه‌های محلی منتشر كرد. در سال 1918، هنگامی كه به خدمت سربازی اعزام شد، افزون بر كار در بيمارستان نظامی پشت جبهه، سروده‌هايش را همراه با نوای گيتارش برای سربازان می‌خواند و آنها را مجذوب نوای گرم و سرودهای دل‌نشین خود می‌ساخت.

 به قول ارنست فيشر شعرهای برتولت برشت به انسان كمك می‌كند تا ديوار بلند و ضخيم نادانی، دروغ، فريبكاری و تاریکی را بشكافد و در آن رخنه‌ای هرچند كوچك، برای عبور روشنایی حقيقت پديد آورد.

 برتولت برشت همه گونه شعر سروده و در تمام حوزه‌های شعری طبع‌آزمایی كرده است، از شعرهای ساده و بی‌پيرایه‌ی كودكانه تا شعرهای آموزشی برای دانش‌آموزان، از شعرهای روشنگرانه برای كارگران و كشاورزان تا شعرهای اديبانه برای روشنفكران، از شعر عاشقانه تا شعر سلحشورانه، از شعر غنایی تا شعر حماسی، از شعر طنزآميز و هجوپردازانه تا شعر جدی، از شعرهای سنگين اجتماعی تا تصنيفهای سبك كوچه و بازار.

 شعرهای نمایشی برتولت برشت از مهمترين شعرهای او هستند. اينها شعرهایی‌اند كه به صورت سرود، تصنيف يا ترانه در متن نمايشنامه‌های او وارد شده‌اند و به مناسبتهای موضوعی خاص، يا برای غنا بخشيدن به موضوع و افزايش ميزان اثرگذاری و جلب توجه و جذاب كردن متن، به صورت پيش درآمد، ميان پرده، مؤخره يا درميان متن آورده شده و توسط بازيگران تک‌خوان يا گروه همسرايان، گاهی دكلمه و گاهی همراه با موسیقی به آواز خوانده می‌شوند، و نمايشنامه‌های مهم برشت سرشار است از اين قبيل شعرها و سرودها.

 اين شعرها اغلب طنزآميز يا هزل‌آميزند و زير پوسته‌ی زبان شوخ طبعانه‌ی خود، معناهای بسيار جدی هشدار دهنده و آگاهاننده دارند و پيام‌رسان ايده‌های نقادانه و اجتماعی برشت هستند. نقد برشت در اين سرودها نقدی كوبنده است و چون پتکی سنگين بر ساختار باورهای سست‌بنياد ولی سخت‌جان و ديرمان فرود می‌آيد و آنها را به لرزه درمی‌آورد.

بيشتر نمايشهای مهم برشت دربرگيرنده‌ی يك يا چند سرود و ترانه و شعر است. در اين نوشته، نگاهی گذرا و كوتاه می‌كنيم به شعرهای نمایشی برتولت برشت در نخستين نمايشنامه‌اش، "بعل".

 در سالهای  1918 و ۱۹۱۹ برتولت برشت نخستين اثر نمایشی‌اش "بعل" را تصنيف كرد. این نمایشنامه چهار سال بعد برای نخستين بار در لايپزيگ به اجرا درآمد. شخصیت اصلی این نمایشنامه، بعل، روشنفكری‌ست آواره و بيكاره، شاعری‌ست بی‌بندوبار، عياش و هرزه‌گرد، آدمی‌ست الکی‌خوش كه در كافه‌ها آواز می‌خواند و گيتار می‌نوازد. او پای‌بند هيچ قانون و قراردادی نيست، بی‌شرمانه زنها را از راه به درمی‌برد، خيانت‌پيشه و هوسباز است. تمام زندگی‌اش در اين خلاصه شده كه شعر بگويد، آواز بخواند، گيتار بزند، می‌گساری و بدمستی كند، عشق بورزد و كامرانی كند، هوسبازی و شهوت‌رانی كند، و در اين راه از هيچ دنائت، خيانت، رذالت و حتا از هيچ جنایتی روی‌گردان نيست. بعل قاتلی‌ست رذل كه به خاطر زن هرزه‌ای  بهترين رفيق دوران جوانی‌اش را چاقو می‌زند و می‌كشد. او آدمی‌ست بی‌روح كه بايد جزو جانوران وحشی به حسابش آورد، کسی‌ست كه حتا به لاشخورها هم رحم نمی‌كند و با ترفندی زيركانه خود را به مردن می‌زند تا كركسها به سراغش بيايند، بعد آنها را شكار و خورشت شامش می‌كند:

 و بعل به آن لاشخوران فربه می‌نگرد

 كه چشم انتظار لاشه‌اش به پروازند بر فرازش در آسمان پرستاره

 و بعل خويش را چونان مرده‌ای خموش می‌نمايد

 تا لاشخورانش هجوم آورند

 آنگاه او یکی از آنها را شكار می‌كند

 و از او شام شبش را فراهم می‌آورد.

 بعل شاعری‌ست با استعدادی درخشان و هوشی تيز، با جمجمه‌ی مرداني كه فقط با نشان دادن غيظ‌آلود دندانها و به ضرب شلاق حاضرند كار كنند. شعرهایش شنوندگانش را به ياد والت ويتمن، ورهرن و ورلن می‌اندازد، با اين تفاوت كه نسبت به آنها بی‌نزاکت‌تر است و شعرهایش را در ميكده‌ها برای درشکه‌چيها می‌خواند و درشکه‌چيها وقتی از شعرهايش خوششان می‌آيد، بابتش به او پول سیاهی می‌پردازند. او به پيش‌گام مسيح بزرگ شعر اروپا می‌ماند و هيچ‌يك از شاعران معاصرش همتا و هم‌مقامش نیست. او مطرودی‌ست رانده شده از هر در و طرد شده از هر جا :

 آفتابش به سختی می‌سوزاند

 باد می‌فرسودش

 هيچ درختی پذيرايش نبود

 رانده شده بود از هر در و طرد شده از هر جا.

 نمایشنامه با "سرود زندگی بعل" آغاز می‌شود، سرودی كه زندگی بعل را از وقت تولد تا هنگام مرگ به زيبایی مرور می‌كند و مهمترين خصلتها و خصیصه‌های  شخصيت او را در نهايت ايجاز و با زبانی طنزآميز بيان می‌دارد:

 آنگاه كه بعل

 در سپيدنای بطن مادرش رشد میكرد

 آسمان آرام  و پريده‌رنگ بود و پهناور

 جوان  و برهنه بود و بس شگفت‌انگيز

 آنچنان كه دوستدار آسمان شد بعل

 آنگه كه چشم بر گیتی گشود.

 و به هنگام رنج و شادی، آسمان در جای خويش بود

 چه بعل در خواب بود و او را نمی‌ديد

 چه بيدار بود و لذتهايش را می‌چشيد

 شبانگاه، آسمان نيلگون بعل را سرمست می‌کرد

 و سپيده دم، آسمان كبود بعل را پرهيزگاری می‌آموخت.

 ولی جهان برای بعل با تمام شاديها و عيش‌ونوشها و كامرانيهای آشكار و نهانش، در نهايت جز ملال تنهایی و دلتنگی بی‌کسی رهاوردی ندارد و لذتهايش جز رنج جانكاه التیام ناپذیر فرجامی نمی‌يابد:

 سرود "مرگ در جنگل" هم یکی ديگر از سرودهای زيبا و پرمعنای اين نمايشنامه است. اين سرود مردی‌ست  كه در جنگل در حال احتضار است و در آستانه‌ی مرگ، مرد ناكامی كه زندگی و تابش خورشيد را عاشقانه دوست دارد و سرشار است از شور حيات، ولی دشواريهای زيستن در منجلاب جهان از او ديوانه‌ای آواره و رانده از همه جا ساخته كه نه خانه‌ای دارد و نه  وابسته به سرزمینی است، دندانهايش همگی پوسيده  و ريخته، مبتلا به جرب است و كانون تجمع كثافتها و عفونتهاست. در آستانه‌ی سپيدهدم، برهنه و لرزان بر علفها افتاده، در حال جان كندن است و لاشه‌اش بر زمين چنگ می‌زند. در بند اول  این سرود چنين می‌خوانيم:

 و مردی می‌ميرد در جنگل

 در اعماق جنگل جاويد

 آنجا كه توفانها و سيلاب درهم می‌پيچدش

 و مردی می‌ميرد در جنگل

 چونان جانوری گرفتار ميان ریشه‌ها

 نگاهی به سوی بالا می‌كند

 به تاج جنگل

 آنجا كه شب و روز راندگان توفانند.

 بند آخر سرود، توصيف صحنه‌ی به خاك سپاری مرد مرده در جنگل است:

 و نزديك سحر او مرده بر علفها  افتاده بود

 و آنها غرق نفرت

 و سرد از كينه

 چالش كردند زير شاخساران درختی گشن

 و آنگاه خاموش از جنگل برون رفتند

 ولی پيش از رفتن

 يك‌بار ديگر نگريستند به درختی كه

 مرد منفور زير شاخسارانش مدفون شده بود

 و بالای درخت سرشار از روشنایی بود

 تصوير صلیبی را

 برابر چهره‌هايشان رسم كردند

 آنگاه شتابان از جنگل خارج شدند

 و دنبال كار خود رفتند.

 سرود "ای راندگان بهشت و دوزخ" از دیگر سرودهای زيبای اين نمايشنامه است و در آن بعل همراه با نواختن گيتار چنين می‌سرايد:

 ای راندگان بلندای بهشت و قعر دوزخ

 ای جانيان كه فراوان رنج كشيده‌ايد

 آخر چرا

 در بطن مادران خود

 در آن آرامگاه خاموش و تاريك

 برای هميشه خفته نمانديد

 غرق در آرامش!؟

 از ديگر سرودهای زيبای اين متن نمایشی، سرود "يادی از دختر غرق شده" است كه آن را بعل، در دل شب، برای "اكارت" می‌خواند:

 چون غرق شد و غرقاب فرو كشيدش به اعماق خويش

 از رودها و شطها گذشت

 فيروزه‌ی آسمان بس شگفت‌انگيز می‌درخشيد

 گویی آسمان سر آن داشت كه تن بی‌جانش را نوازش كند.

 

 خزه‌ها و جلبكها به تنش پيچيدند

 تا تن بی‌جانش كم كم سنگين شد

 ماهيان بی‌پروا دورش شنا می‌كردند

 و بدرقه‌اش می‌كردند برای واپسين سفر.

 

 آسمان شامگاه همچون دود سياه شد

 و شب روشنایی را به ياری ستارگانش زنده نگهداشت

 اما بامداد باز آمد تا او را

 باز هم صبح و شبی باشد.

 

 و چون تن پريده رنگش در آب گنديد

 چنين شد كه سرانجام به فراموشی كامل سپرده شد

 نخست چهره اش، سپس دستهايش، و آنگاه گيسوانش

 با لاشه‌های فراوان دیگر مدفون شد در اعماق رودها.

 

                                      

 

صفحه‌ی اصلی

آشنایی

تازه‌های ادبیات و اندیشه

آرشیو ادبیات و اندیشه

داستان

شعر

نقد

پژوهش

طنز

کودکانه

موج‌های اندیشه

کتابخانه‌ی الکترونیکی

تماس با سایت

پیوندها

 

 

 

 

 

 نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است.