|
|
|
نسیم شمال بنیادگر ادبیات کودکان در ایران
مهدی عاطفراد
(این متن را در همایش بزرگداشت نسیم شمال، در هفتادمین سالگرد درگذشتش- اسفند ماه ۱۳۸۲ خواندم و دو سال بعد در کتاب "شاعر مردم" (یادنامهی نسیم شمال) منتشر شد.)
ادبيات هزار سالهی پارسی تا آستانهی جنبش مشروطهخواهی خالق نمونههایی گوناگون از حكايتها، قصهها و قطعههای آموزنده برای كودكان بود. این نمونهها اگرچه برای کودکان نوشته نشده بود ولی برای خردسالان هم كموبيش قابل استفاده بود، سرگرمشان میکرد و به آنها درسهای تربیتی میآموخت. گلچینی از حكايتهای قابوسنامه و كليله و دمنه، قصههای نيمه تاریخیـ نيمه افسانهای مجملالتواريخ و القصص، داستانهای سندبادنامه، حكايتهای جوامعالحكايات، قطعات بوستان و گلستان، داستانهای مرزبان نامه، موش و گربهی عبيدزاكانی، بهارستان جامی، پريشان قاآنی، افسانههایی از هزار و يك شب، همگی گوهرهای زرنگار گرانقدری از گنج شايگان ادبيات پارسی بودند كه میتوانستند چون آموزگارانی خردمند، آموزندهی درسهای تربیتی- معرفتی به نوآموزان سدههای پيشين باشند و جای خالی ادبيات كودكان را در آن دوران تا حدی پر كنند. در نوبهار مشروطيت و در آغاز شكوفایی نخستين شكوفههای ادبيات مشروطه، آثاری ارزنده و آموزنده چون "كتاب احمد" طالبوف تبريزی، روشنگر ذهنهای نوپويان و گسترندهی افقهای ديد نوجوانان گرديد و نقش شايستهای در روشن کردن افكار عمومی ايفا كرد. ولی ادبيات كودكان و نوجوانان، به مفهوم خاص و دقيق خود، عمری كمتر از صد سال دارد . اين ادبيات همزمان با اوجگيری جنبش مشروطه بنيان گرفت، در زمانی كه تازه و بهتدريج نخستين مدرسهها پا به عرصهی حيات فرهنگی اين مرز و بوم میگذاشتند و هنوز نوپا و ناشناخته بودند، در زمانی كه اغلب خانوادههای ايرانی هنوز به مدرسه اعتماد كافی نداشتند و از آن چون جايگاهی مرموز و ترسناك، يا مكانی در رديف لانهی تباهی و فساد میهراسيدند، در زمانی كه هنوز اغلب كودكان نوآموز ايرانی به مكتبخانههای سنتی تنگ و تاريك و نمور و دلگير میرفتند، پاهايشان به فلك بسته میشد و به كوچكترين بهانه يا حتا بیبهانه چوب میخوردند، در زمانی كه در مدرسههای ابتدایی نوبنياد، از ترس جاروجنجال كهنهپرستان، کودکان را روی گليم مینشاندند و از چیدن نیمکت در کلاسها میترسيدند، در زمانی كه برنامهی آموزشی مدارس، مطالعهی آثاری همچون مثنوی نان و حلوای شيخ بهایی، پندنامهی فريدالدين عطار، گلستان سعدی، ديوان جودی، ديوان حافظ، حسين كرد، خاورنامه، ترسل، نصاب ابونصر فراهی، بخشهایی از جامعالمقدمات از قبیل امثله و صرف مير و امثال اينها بود، در زمانی كه وضع رقتبار مكتبهايش را ايرج ميرزا در یکی از شعرهای زيبایش به روشنی توصيف كرده است. در اواخر چنين زمستان سردی نخستين شكوفههای ادبيات كودكان ايران آغاز به شكفتن كرد، و یکی از نخستين بنيادگران آن كه ضرورت ايجاد ادبيات كودكان را با تمام وجود حس كرده، از سر احساس مسئولیت به فکر آفرينش اشعاری ويژهی خردسالان افتاد، سيد اشرفالدين حسینی مشهور به نسيم شمال بود. نسيم شمال كه در تمام گسترههای آفرينش ادبیاش به شدت تحت تأثير صابر و شعرهای طنزآميز او در روزنامهی ملانصرالدين جليلمحمد قلیزاده بود، با الهام از صابر و به پيروی از او به فكر سرودن شعرهایی مخصوص كودكان افتاد. پيش از او، صابر شعرهای كودكانهای به زبان ترکی سروده و منتشر كرده بود. شعرهای "هديه به اطفال دبستان"، "كلاغ و روباه"، "عنكبوت و كرم ابريشم"، "اسكندر و فقير"، "گاوميش و سيل"، "ملانصرالدين و دزد"، "تشويق به مدرسه"، "تاجری كه در خريدن زياد میگرفت و در فروختن كم میداد"، "روزهای بهار" و "لحاف ملانصرالدين" نمونههایی از شعرهای كودكانهی صابر بودند كه در مجموعهی "هوپهوپنامه"ی او منتشر شده بودند. نسيم شمال از يكسو تحت تاًثير اين شعرها و از سوی ديگر با الهام از حكايتهای منظوم لافونتن و فلوريان- قصهپردازان مشهور فرانسوی سدههای 17 و 18 ميلادی كه حكايتهای تمثیلی زيبایی برای كودكان سرودند، تصميم به سرودن شعرهایی مخصوص كودكان گرفت. نسيم شمال اگر چه خود فرزند نداشت ولی كودكان را دوست داشت. او با محبتی پدرانه به كودكان و آينده شان مینگريست، بهخصوص علاقهای عميق نسبت به كودكان محروم، پابرهنه، گرسنه و بينوا داشت. او نسبت به خردسالان ژندهپوشی كه تمام زمستان از سرما میلرزيدند، هميشه گرسنه بودند، از بیغذایی زردرو و پژمرده مینمودند، و حسرت با شكم سير در رختخوابی گرم و نرم خوابيدن را به گور میبردند، رأفت و ملاطفتی عظيم احساس میكرد. نسيم شمال بارها در شعرش از اين کودکان با لحنی دلسوزانه ياد كرده است. شعرهای مشهوری چون "ای ننه" و "مامان جون" و همینطور دو لالایی مشهورش، بهترين گواهان عشق او به كودكان محروم خانوادههای رنجبر و بیبضاعت است. او حساسیتی متعهدانه نسبت به سرنوشت تمام كودكان ايرانی داشت. نسیم شمال كه در سينه قلبی لبريز از عشق به ميهن داشت و دلش برای بهروزی هموطنانش میتپید، به روشنی دريافته بود كه اگر قرار است ميهن دلبندش سرنوشتی روشن و آيندهای بهروز داشته باشد، میبايست آيندهسازانش نونهالانی برومند، بالنده، آمخته و پرورده بار بيايند، ذهنی باز و فكری وسيع داشته باشند، روشنانديش و ژرفنگر باشند، و به يگانه زينت ارزندهی حقیقی، زينت دانش و بينش، مزين گردند. در این راستا از هر مجالی برای تشويق كودكان به بيداری از خواب نادانی و ناآگاهی، و ترغيب آنان به مدرسه رفتن و تحصيل دانش استفاده میكرد. نسيم شمال به هر زبانی كه میدانست نوباوگان را به آموختن فرا میخواند. او از آنها میخواست چشم عقل بگشايند، جلوههای بديع دنيای دانش و انديشه را بنگرند، نوجو و نوپو باشند، در مسابقهی جهانی كسب معرفت شركت كنند و از هم گوی سبقت بربايند. ايجاد مدرسه در هر گوشه و رسيدن فصل خوشهچینی محصلان از خرمن دانش و هنر، مایهی شادی نسيم شمال بود، و او را وامیداشت كه چونان پيك مژدهبخش بهار دانش، سرخوشانه بسرايد: شد مدرسهها ايجاد هر كوچه به هر گوشه آماده شد از مكتب هم راحله هم توشه چيدند همه طفلان از علم و هنر خوشه دارند به كف ديپلم با دفتر منقوشه نقاش فراوان شد، چشم همه روشن باد (ص 170) نسيم شمال به دختران و پسران توصيه میكرد كه روز و شب درس بخوانند تا از قافلهی دانش عقب نمانند. او عقيده داشت كه ديگر دورهی علم است و در اين دوره نان خوردن بی علم حرام است: دختران مدرسهها درس بخوانند مدام پسران از ره تحصيل شده نيكونام به جوانان شده نان خوردن بی علم حرام دختران هم شده از علم همه ماه تمام پسر از علم هواخواه به دختر گردد عنقريب است كه اين دوره ورق برگردد ای پسر گر تو ز اوضاع جهان باخبری روز و شب درس بخوان تا كه نبینی خطری از برای فقرا علم ندارد ضرری بعد از اين دورهی علم است نه چيز دگری مرد با علم خردمند و هنرور گردد عنقريب است كه اين دوره ورق برگردد (ص 447 و446)
رونق گرفتن مدارس و رواج يافتن تحصيل چنان نسيم شمال را به وجد میآورد كه شادمانه برپایی مدارس را جشن میگرفت و سرخوشانه به خلق تهنيت و فرخندهباد میگفت: شهر قزوين شده از مدرسهها مثل بهشت میرود مدرسه هر كودك پاكيزهسرشت از همين مدرسه زيبا غلبه كرده به زشت كودکی با خط خوش بهر من اين شعر نوشت شهر آباد شده بهبه از اين مدرسهها خلق آزاد شده بهبه از اين مدرسهها طفل معصوم چه خوش درس رياضی میخونه علم جغرافی و منطق همه را خوب میدونه به سوی مدرسه هر روز دو اسبه میرونه موقع درس به علامهی قزوين میمونه شهر آباد شده بهبه از اين مدرسهها خلق آزاد شده بهبه از اين مدرسهها (ص 444و443) نسيم شمال ستايشگر پرشور دانش بود. او مدرسهها را مایهی بالندگی نهال جان نوباوگان، زینتبخش صفحهی دلها و روشنیافروز روح خردسالان میدانست و چنين میسرود: ای جوانان روح روشن میشود از مدرسه شهر تهران باغ و گلشن میشود از مدرسه در حقيقت روح انسانی همان علم است علم رسم و دستور مسلمانی همان علم است علم فرق انسانی ز حيوانی همان علم است علم رفع بدبختی و نادانی همان علم است علم صفحهی دلها مزين میشود از مدرسه ای جوانان روح روشن میشود از مدرسه آدمی را علم و دانش در جوانی لازم است باخبر بودن از اسرار نهانی لازم است گلرخان را با رفيقان مهربانی لازم است دوستان را ميوهجات اصفهانی لازم است ميوهها شيرين به دامن میشود از مدرسه ای جوانان روح روشن میشود از مدرسه دختران بايد ز علم و معرفت زينت كنند تا كه با علم و ادب بر شوهران خدمت كنند با سليقه جمله اهل خانه را راحت كنند نه كه روز و شب همين آرايش صورت كنند صورت دختر چو گلشن میشود از مدرسه ای جوانان روح روشن میشود از مدرسه گر پسر بیعلم شد دختر از او بالاتر است دختر باهوش و دانا از پسر بالاتر است بلكه از هر آدم بیعلم خر بالاتر است شعرهای اشرفالدين از شكر بالاتر است چون به شعرش احسناحسن میشود در مدرسه ای جوانان روح روشن میشود از مدرسه (ص 558 – 556) هوای جان بخش مدرسه در دماغ نسيم شمال اوجبخشنده بود و صحن دلگشای مدرسه بهترين گردشگاه روحش مینمود. به گوشش نغمهی دلنواز زنگ مدرسه و درس آموزگار از هر آهنگ دلانگيزی، طنینی خوشنواتر داشت و ترنمی روحافزاتر: اوج میبخشد هوای مدرسه جان شاگردان فدای مدرسه كودكان زيرك و با عقل و هوش جمله عاشق بر لقای مدرسه حق غريق رحمتش سازد كه ساخت روز اول اين بنای مدرسه كرد ما را باخبر از بحر و بر نقشهی جغرافيای مدرسه از حساب و ضرب و تقسيم و كسور با تناسب درسهای مدرسه از خطوط هندسی بالاتر است پایهی عز و علای مدرسه حوزهی تفريح و گردشگاه ما هست صحن دلگشای مدرسه بهتر از سنتور و تار و بربط است نغمهی درس و نوای مدرسه (ص 297) نسيم شمال مدرسه را سرچشمهی بيداری ذهن و هشياری جان طفلان میدانست. او كودكان را تشويق به خوشهچيدن از خرمن علم و ادب میكرد و چنين میسرود: اميد كه از لطف حق ايران شود آباد شاهنشه جمجاه به ملت كند امداد باذوق به هر كوچه شود مدرسه ايجاد اطفال بخوانند همه صورت اعداد در مدرسه هر طفل شود عاقل و هشيار از عاقبت كار کسی نيست خبردار آن دختر ده ساله اگر درس بخواند با عصمت و عفت شود و خانه بماند رخش طرب از گنبد گردون بجهاند مثل پسرت اسب به كوچه ندواند در مدرسه از خواب شود يكسره بيدار از عاقبت كار کسی نيست خبردار چون صبح شود دختر والاگهر تو با شادی و لبخند بيايد به بر تو بوسه زند از عشق به بند كمر تو بعد از تو، از آن طفل بماند اثر تو خوب است كه با علم شود وارث آثار از عاقبت كار کسی نيست خبردار هان ای پسرك درس بخوان فصل بهار است از بهر تو حاضر ز شعف شام و نهار است روی تو چراغ پدرت در شب تار است آماده فسنجان و پلو بر سر بار است انداختهام لای پلو دنبهی پروار از عاقبت كار کسی نيست خبردار گر درس در اين فصل بهاران تو بخوانی لذت ببری با همه در فصل جوانی خود را به همان دولت و عزت برسانی از لطف خدا گر به جهان زنده بمانی گلدسته بچینی تو از اين گلشن و گلزار از عاقبت كار کسی نيست خبردار (ص 462و461) در راستای چنين باوری بود كه نسيم شمال عزم جزم کرد تا از نخستين پیشگامان راه ناپيمودهی ادبيات كودكان ايران شود. او ادبيات كودكان را یکی از محورهای اصلی شعر خود قرار داد تا بتواند نقش شایستهاش را در روشن نمودن ذهن کودکان و آموزش دادن به آنان ايفا نماید و به رسالت روشنگرانهی خود عمل کند. نسيم شمال درسهای تربیتی و آموزشهای اخلاقی مورد نظرش را با زبانی ساده، رسا و موزون به صورت حكايتهای جذاب منظوم درآورد و مجموعهای از اين شعرهای كودكانه را در دفتری تدوين كرد. اين دفتر اينك با نام "گلزار ادبی" معروف است. گلزار ادبی دفتریست شامل سی و سه قطعه شعر با فرم مثنوی كه با زبانی دلنشين و لحنی طنزآميز برای كودكان سروده شده است. نسيم شمال قصد داشت درصورتیکه این دفتر با اقبال عمومی روبهرو شود، دفترهای دوم و سوم آن را هم بسرايد و منتشر كند، ولی به دلیلهای گوناگون موفق به انجام این کار نشد و نتوانست به قولی كه در پيشگفتار "گلزار ادبی" داده بود، عمل كند. او در ديباچه "گلزار ادبی" چنين نوشته است:
"صاحبان علم و معرفت میدانند كه یکی از لوازم تعليمات مدارس جديده، خصوصاً مبتديان، حفظ اشعار است كه نه تنها باعث ازدياد قوهی حافظهی شاگردان است، بلكه اين قبيل اشعار حاوی مطالب اخلاقی میباشد، يك درس اخلاقی خیلی سهل و ساده به اطفال تعليم مینمايد كه هرگز فراموش نمیشود و هميشه در ذهن و خاطر است." (ص 609) سپس او با انتقاد از عدم توجه انديشمندان عرصهی تعليم و تربيت به ادبيات كودكان، دليل توجه خاص خود را به اين گستره فقدان آثار آموزشی مناسب برای كودكان دانست: "متأسفانه كتابی كه جامع حكايات منظومه و اشعار آن آسان باشد دسترس شاگردان مدارس نبوده و اغلب از اين تعليمات بیبهره ماندهاند. به اين ملاحظه بنده "اشرفالدين الحسینی" اين مختصر كتاب را ترتيب داده، تقديم معارف نمودم. اميدوارم كه محققين اهل نظر و صاحبان منظر قبول فرمايند. اغلب اين حكايات از قصص "لافونتن" و "فلوريان" كه از قطعهنويسان فرانسوی و مشهور جميع فرنگستان میباشند استخراج شده و به فارسی منظوم كردم. آنان كه به ادبيات خارجه پی بردهاند، میدانند اين دو شاعر ماهر چه شهرتی از خود در عالم يادگار گذاردهاند و از زبان حيوانات صحرایی و دريایی با چه فصاحت و حكمت داد سخنوری دادهاند." (ص 609) نسيم شمال در شعر "راست و دروغ" از مجموعهی "گلزار ادبي"، هدف اصلی خود را از قصههایی كه ساخته وپرداخته، از زبان "دروغ" چنين بيان كرده است: راستی را دروغ روزی ديد گوشهی خلوتی وحيد و فريد تك و تنها، غريب و بیهمدم سرنهاده به زانوی ماتم كس نبودی به دور او چندان غير معدودی از هنرمندان وقتی "دروغ" "راستی" را تنها و بیهمدم میبيند، سبب را میپرسد. "راستی" چنين پاسخ میدهد: راستی گفت با دروغ دورنگ چون منم همچو اهل حق يكرنگ اين دورنگان زمن گريزانند قدر من اهل علم میدانند راستی آفتاب تابان است مرغ شبكور از او گريزان است "دروغ" به "راستی" پيشنهاد رفاقت و همراهی میدهد و از او میخواهد كه در بطن قصههای جذاب و شيرين درهم بياميزند وبه ياری هم قصههای دلنشين بيافرينند كه زینتبخش مجلس جوانان باشد، به آنان علم و كمال بياموزد و بر معرفتشان بيفزايد: در جوابش دروغ بست ميان گفت ای نور چشم عالميان خوشتر آن است ما شفيق شويم حق و ناحق به هم رفيق شويم دست از اسم خويش برداريم نام خود هر دو قصه بگذاريم قصه چون رنگرنگ و الوان است زينت مجلس جوانان است خلق را قصه احتياج شود هر دو بازارمان رواج شود نوجوانان چو قصه گوش كنند كسب علم و كمال و هوش كنند قصه شيرينتر از شكر باشد خاصه از قول جانور باشد (ص 611و610) به اين ترتيب روشن میشود كه از ديد نسيم شمال، قصههای تمثیلی كودكانه، درهم آمیختهای آموزنده، رنگارنگ و دلنشين از راست و دروغ است كه بر علم و معرفت و كمال كودكان میافزايد و آنان را هوشمند و هشيار میسازد. نسيم شمال شعرهای اين مجموعه را در دوران جوانی، یعنی زمانی كه هنوز مقيم رشت بود و به تهران نقل مكان نكرده بود، سرود. خود او در یکی از شعرهای همین مجموعه، اين شعرها را از شيرینی به بار قند و شكری تشبيه كرده كه از رشت آمده. و همچنين در پسگفتار خود بر اين مجموعه چنين نوشته: "به عنايت الهی و به جهد و اهتمام و تشويق معلمين هوشمند، اشعار آبدار آقای اشرفالدين حسینی در شهر رشت به طبع رسيد. اشرفالدين پسران و دختران را از زبان حيوانات صحرایی و مرغان هوایی درس اخلاق میدهد. اميدواريم به بركت نور علم و معرفت دختران عفیفهی پارسا بهتر از پسران شوند تا اطفال معصوم را عالمانه تربيت كنند دختر اگر دانا شود طفلش يقين خوانا شود." (ص 641) ماده تاريخ "شلاق رشت" كه در یکی از شعرهای "گلزار ادبی" به عنوان تاريخ پايان يافتن اين مجموعه ذكر شده، مصادف با سال 1331 هجری قمری است، یعنی زمانی كه نسيم شمال چهل و سه چهار ساله بوده و یکی دو سال پيش از اينكه برای اقامت دائمی راهی تهران شود. بیشتر شعرهای دفتر "گلزار ادبی" ترجمهی منظوم شعرهای لافونتن و فلوريان است. اينكه نسيم شمال چگونه با شعرهای لافونتن و فلوريان آشنایی پيدا كرده و به چه زبانی آنها را خوانده، روشن نيست. به احتمال زياد بايد با ترجمهی شعرهای اين دو آشنا شده باشد، شايد توسط همان روزنامهی ملانصرالدين، يا توسط نشريات دیگری كه از باكو و ديگر شهرهای قفقاز به رشت میآمده و در دسترس اندیشمندان ايرانی قرار میگرفته، با ترجمهی ترکی اين شعرها آشنا شده، شايد هم دوستانش- آقاميرزا محمدعلیخان (بيگلربیگی) و آقاميرزا حسنخان، نمايندهی معارف گيلان- اين شعرها را برایش به فارسی ترجمه كرده، يا موضوع حكایتها را در اختيارش قرار داده باشند. سپاس قدرشناسانهی نسيم شمال از اين دو اديب فرهيخته به خاطر مساعدت و معاونت در انتخاب موضوع حكایتها كه در مقدمهی "گلزار ادبی" به آن اشاره شده، اين گمان را تقویت میكند. بیشتر شعرهای كودكانهی نسيم شمال دارای پيام تربیتی يا آموزهی اخلاقیاند و درسی ارزشمند میدهند. درسهای مهم تربیتی اين شعرها از اين قرارند:
دوستی، همياری و نيكوكاری
رفاقت، تعاون، خيرخواهی و نيكوكاری از درسهای مهم تربیتی شعرهای كودكانهی نسيم شمال است. نسيم شمال در شعرهایش فایدهها و مزیتهای ياریرسانی و مددكاری را توضيح داده و آنها را ستوده، در نقطهی مقابل، تکروی، تفرقه، خودپرستی و بدخواهی را نكوهیده است.
در شعر "شيروموش"، وقتی شير زورمند بر موش حقير رحم میكند و از كشتنش منصرف میشود، پاداش نيكوكاریاش را میگيرد، و هنگام گرفتاری، موش محبتش را جبران كرده، به ياریاش میشتابد، و با دندانهای تيزش بند اسارت او را میجود و شير را آزاد میكند. به اين ترتيب نیکی پاسخ نيك خود را خیلی زود میگيرد و خوبی با خوبی تلافی میشود. درس اخلاقی داستان در چند بيت پايانی آن چنين جمعبندی شده است: ببين نیکی در اين عالم چهها كرد كه موشی نره شيری را رها كرد ببين شير قویچنگ هنرمند ز نیکی چون رهایی يافت از بند تفكر كن تو هم گر اهل هوشی كه شيری میشود محتاج موشی (ص613) در شعر "اسب و سگ" وقتی كه اسب بيمار میشود و از شدت بيماری از خواب و خوراك میافتد و دردمندانه ناله سر میدهد، رفيق شفيقش- سگ باوفا- كه با او پيمان دوستی بسته، به كمكش میشتابد، برايش از باغ سیب میآورد كه دوای دردش است. با خوردن سيب بيماری اسب درمان میشود و به اين ترتيب ياری سگ سبب نجات رفيقش از بیماری میشود. رفاقت از برای روز سختیست رفيق خوب عين نیکبختیست به روز ناخوشی لازم رفيق است وگرنه در خوشی هركس شفيق است ترا تا سفره پهن و زر زياد است رفيق و همدمت در ازدياد است چو گردی بينوا و مفلس و زار شکمخواران ز تو گردند بيزار ببين سگ با رفيق خود چهها كرد به سیبی درد اسبی را دوا كرد شما هم گر ز اشرف میپذيريد رفاقت را از آن سگ ياد گيريد (ص617 و 616) درس اخلاقی شعر "شير و دو گاو" سود دوستی و زیان تفرقه و تکروی است. دو گاو سياه و سفيد چنان همدل و همدستند كه هرگز از هم جدا نمیشوند و دمی طاقت دوری از هم را ندارند. آن دو با همپشتی حملات نره شير درنده را كه قصد جانشان دارد دفع میکنند و او را فراری میدهند. شير مكار به اين نتيجه میرسد كه برای غلبه بر اين دو يار همدل بايد هرجور كه هست اتحادشان را از بين ببرد و بينشان تفرقه بيندازد. به اين منظور گاو سياه را بر ضد دوستش تحريك میكند و با برانگيختن حس خودبرترپنداری او، گاو نادان را از رفيقش جدا میسازد. بعد وقتی كه تنها و بیهمدست ماند، بر او میتازد و نابودش میكند: چو بشكست اعضای گاو فقير چنين گفت در زير چنگال شير كه ای شير کمفرصت حیلهباز تو دادی به من منصب و امتياز جدا كردی از من رفيق مرا همان خيرخواه صديق مرا بكُش، اين عقوبت سزای من است بخور، اين مشقت جزای من است چو من گول خوردم ز اقوال تو فتادم چنين زير چنگال تو پيام تربیتی نسيم شمال در پايان شعر چنين بود: نصيحت شنو ای رفيق شفيق مشو دور با حرف خلق از رفيق ببين گاو از يار خود دور شد چنين خوار و مقتول و مقهور شد (ص 635) آموزهی تربیتی شعر "شير و پلنگ و روباه" هم ضرورت اتحاد و همدلی ميان دوستان است، زيرا نخستين نتیجهی تفرقه ناكام ماندن است و محروميت. بين شير و پلنگ بر سر تقسيم آهوی شكار شده اختلاف میافتد و جدال در میگيرد. دو درنده به هم میپرند و استخوانهای هم را میشكنند. وقتی هر دو زار و نزار از حال میروند روباه فرصتطلب از كمينگاه بيرون میآيد و شكار بیصاحب مانده را صاحب میشود. در پايان داستان، نسيم شمال به مخاطبان نوجوانش چنين اندرز داده: اي پسر با رفيق جنگ مكن نام خود را بدل به ننگ مكن بين شير و پلنگ جنگ افتد لقمه روباه را به چنگ افتد گربه با سگ اگر شود دشمن موش افتد به خانه و خرمن دو نفر دوست چون كه جنگ كنند دشمنان نيز عرصه تنگ كنند اين حكايت ز خيرخواه شماست اشرفالدين دليل راه شماست (ص 636) در شعر "كور و چلاق" دو گدای كور و چلاق كه هر دو از نقص عضو خود به تنگ آمدهاند، تصميم میگيرند همراه شوند و با همياری نقص عضو خود را جبران كنند، و چلاق چشم بينای كور و كور پای روندهی چلاق شود. درس اخلاقی شعر در بيتهای آخر آن چنين خلاصه شده: غرض اين است ناقصان جهان از گداها گرفته تا به شهان چون به هم خيرخواه و يار شوند راحت از رنج روزگار شوند دو گدا يار و خيرخواه شدند صاحب مال و عز و جاه شدند (ص 615) در شعر "اعضای بدن انسان" اندامهای بدن شخصی چند روزی با هم اختلاف پيدا میكنند و هركدام خود را مهمترين اندام میپندارد و اندامهای ديگر را تحقير میكند. كار به كدورت و قهر میكشد و آنها از سر لجبازی تصميم میگيرند چند روزی دست از همكاری بكشند. نتیجهی اين تفرقه از كار افتادن بدن است: چون از اين شرط دو روزی بگذشت معده شد خالی و بیقوت گشت همه اعضای بدن بیحس شد آن طلایی كه تو ديدی مس شد باز اعضا همه گفتند به هم خبط كرديم به طوری مبهم خبط كرديم و خطا، التوبه باز شد وقت عطا، التوبه قهر و تعطيل بدن یعنی چه!؟ به بدن صدمه زدن یعنی چه!؟ باز مجموع و به هم يار شدند رفته مشغول سر كار شدند آدمیزاده چو از يك اعضاست جنگ اعضای بدن مرگ و عزاست (ص 616) در شعر "ما و من" یکی از دو همسفر کیسهای پول میيابد ولی حاضر نمیشود رفيق همراهش را شريك مال باد آورده كند. وقتی رهزنی قلچماق چون اجل معلق بر سرش فرود میآيد، تنها میماند و رفيقش برای متنبه کردنش به كمكش نمیآيد. در پايان قصه نسيم شمال به خوانندگان نوجوانش چنين پند داده: مختصر ای پسر به زودی زود "ما و من" خانهها خراب نمود چون خدا داد بر تو مال و معاش فكر يار و رفيق خود هم باش هر كه دائم به فكر خويش بود همچو روز بدش به پيش بود تا كه در كيسه سيم و زر داريد دوست از بهر خود به بر داريد (ص 633و632)
حد شناسی و رعايت مرزها
دومين درس مهمی كه نسيم شمال در شعرهای كودكانهاش به نوباوگان آموخته، درس حدشناسی است. گوهرهی اين درس اين است كه هركس بايد حد و مرز قابليتها و وظايف خود را بشناسد و آن را در عمل رعايت كند. درازتر كردن پا از گليم خود، بلندپروازيها و آرزوپردازيهای سستبنياد، از نظر نسيم شمال، خطایی بزرگ است و نتایجی فاجعهآميز به بار میآورد. در شعر "خر و تولهسگ" وقتی خر تولهسگ را عزيز دردانهی صاحبش میبيند، با دقيق شدن در رفتار او، متوجه میشود كه تولهسگ با خودشيرينکردنها و هنرنماييهايش دل ارباب را به دست آورده و با پريدن به سر و كول ارباب و دست دادن با او خودش را در دل ارباب جا كرده است. به همين دليل او هم تصميم میگيرد از توله سگ تقليد كند و با ارباب دست بدهد و به سر و كولش بپرد. نتیجهی اين تقليد ناشيانه زمين خوردن ارباب و آسيب ديدن اوست؛ و به خاطر اين گستاخی ابلهانه، ارباب با شلاق به جان خر میافتد و حسابی تنبیهش میكند. خر شلاق خورده متوجه میشود كه تقصير از خودش بوده كه پايش را از گليمش درازتر كرده، به همين دليل مستحق مجازات و تنبيه است. نتیجهی اخلاقي داستان اين است: گر نخواهی تو صدمه و آزار همچو خر پا ز حد برون مگذار (ص 618) در شعر "دو قاطر" نسيم شمال ماجرای دو قاطر همراه را شرح داده كه بار یکی درهم و دينار است و بار ديگري يونجه. قاطر اول به رفيقش فخر میفروشد كه حمال باری گرانقدر است و با غرور و افتخار از بار قیمتی خود تعريف میكند و رفيقش را به خاطر بار كمقدروقيمتش تحقير میكند. دو قاطر گرم گفتوگويند كه راهزنان از راه میرسند و به قاطری كه بارش درهم و دينار است حمله میكنند. بارش را به زور تصاحب میكنند، خودش را هم زير ضربات چوب و چماق میگيرند و مجروح میكنند. قاطری كه بارش يونجه است، به قاطر مجروح چنين میگويد: ز حد خود برون چون پا نهادی در اين رنج و مرارت اوفتادی (ص 623)
در شعر "گربه و آينه" وقتی گربه تصويرش را در آينه میبيند، میپندارد كه گربهای ديگر درون آينه به كمين نشسته، به همين سبب پيشدستی میكند و بر رقيب هجوم میبرد تا او را از ميدان به در كند. چون سرش محكم به آيينه میخورد، میپندارد كه رقيب در پس آيينه پنهان شده، از اين رو به پشت آينه میرود. آنجا هم اثری از رقيب نمیيابد. حيرتزده فكر میكند كه دوز و کلکی در كار رقيب حقهبازش است. با بدگمانی به روی آينه میپرد و باعث سقوط خود و خرد شدن آينه میشود. نتیجهی تربیتی شعر اين است كه هركس برای كاری ساخته شده و بايد به كار خود بپردازد. كار گربه هم شكار موش است، نه آينهداری و آينهسواری: گفت زين كار دلم در جوش است عمل گربه شكار موش است خلق را محكمه و بازاریست هرکسی را به جهان يك كاریست من كجا آينه داری به كجا؟ روی آيينه سواری به كجا؟ (ص 637)
قدرشناسی و قناعت
از ديگر درسهای تربیتی مهم نسيم شمال، درس قدرشناسی، بهخصوص قدر عافیتشناسی و قناعت است. او بر اين باور بود كه آدمیزاد بايد قدر سلامت، امنيت، عمر و نعمتهایی كه به رايگان به او ارزانی شده، بداند و به هرآنچه دارد راضی و قانع باشد؛ دندان حرص و آز بكند، و زيادهطلب و طمعكار نباشد. نسيم شمال حقناشناسی و ناسپاسی را آفتی بزرگ دانسته كه بشر را مبتلا به هزار بدبختی و بلا میكند، و سبب آزار بسيارش میشود. در شعر "آهو و مو" وقتی صياد به تعقيب آهوی بیپناه میپردازد، آهوی سرگشته به تاك پربرگوباری پناه میبرد و خود را در پس شاخهی آن، از چشم صياد پنهان میكند. پس از رفع خطر، آهو خدمت تاك را فراموش كرده، از سر ناسپاسی سرگرم خوردن برگهايش میشود، آنچنانكه شاخههای مو را از برگ خالی میکند. وقتی آهو با شکمی سير آواز شادمانی سر میدهد، صياد صدايش را میشنود و سگ شكاریاش را به سراغ او میفرستد. اين بار ديگر شاخهی برهنهی مو نمیتواند او را از ديدرس چشمان تيزبين صياد و سگش پنهان نگهدارد، و آهوی ناسپاس صيد صياد میشود. نتیجهی اخلاقی اين ماجرای عبرتآموز را نسيم شمال چنين بيان كرده است: هركس نمك حقوق نشناخت خود را به بلا چو آهو انداخت آنان كه همين مثل بخوانند قدر ولیالنعم بدانند (ص 612) در شعر "شتر و خر" اين دو رفيق شفيق با هم در سبزهزاری فرحبخش روزگار به كامرانی میگذرانند، تا اينكه روزی از دور صدای درای كاروانی میشنوند. خر رگ آواز خواندنش میجنبد و هوس همنوایی با جرس كاروان به سرش میزند. هرچه شتر نصيحتش میكند كه آواز خواندن نابههنگام او ممكن است باعث دردسرشان شود، خر گوش شنوا ندارد و با لجبازی عرعر سر میدهد. با بلند شدن صدای عرعر خر، ساربانان متوجه حضور آن دو شده، میآيند، هر دو را میگيرند، میبندند، نخست شلاق مفصلی به آنها میزنند، سپس بر شتر بار مینهند و بر خر سوار میشوند، و قدر عافيتنشناسی خر سبب میشود كه روزگارشان تيره و تار و بختشان سياه شود: ای پسر قدر عافيت میدان ديدی آخر ز عرعر كفران خر بیعار چاق گير افتاد شتر قلچماق گير افتاد (ص 627) در شعر "گرگ و اردك" وقتی اردك گرگ را هراسان و شتابان در حال فرار میبيند، علت را جويا میشود. گرگ میگويد كه از سگهای تيزدندان چوپان میگريزد. اردك نصيحتش میكند كه اگر میخواهد از حمله سگهای چوپان در امان بماند، دندان طمع بكند و قناعت پيشه كند: تا تو دندان طمع را داری پيش چشم همه عالم خواری میخوری در همه جا چوب و كتك به جهنم بروی يا به درك گر روی سوی خراسان و عراق نخوری هيچ به جز چوب و چماق آدم خوب به هر جا خوب است جنس بد در همه جا معيوب است گرگ نصيحت اردك را نمیپذيرد، در نتيجه گرفتار سگهای تيزدندان چوپان میشود و پارهپاره میگردد. نسيم شمال در پایان حکایت چنين نتيجه گرفته: آخر كار طمعكار اين است در قناعت شرف و تحسين است (ص 632و631)
هشياری و بيداری
نسيم شمال در هر فرصتی به بچهها توصيه میكرد كه هشيار و بيدار باشند، گول ظاهرهای آراسته و فريبنده را نخورند، نقابهای دورویی را كنار بزنند و در پس زيباييهای ظاهری چهرههای دوستنما، سيمای كريه دشمنان خطرناك را ببينند و بشناسند. در شعر "بچه موش" وقتی بچه موش بازيگوش تنها به دامن كوه و سبزهزار میرود و در آنجا بچهگربهی زيبا و جوجهخروس زشت را میبيند، چون قدرت تشخيص دوست از دشمن را ندارد، نابخردانه مجذوب ظاهر زيبای بچهگربه میشود و به طرف او میرود؛ ولی پيش از اینكه بچهگربه فرصت شكار او را به چنگ آورد، جوجهخروس سرو صدا راه میاندازد و بچهموش را وحشتزده فراری میدهد. بچهموش هراسان به مادرش پناه میبرد و ماجرا را تعريف میكند. مادرش از او میخواهد كه از اين حادثهی خطرناك درس عبرت بگيرد و از اين پس هشيار و تيزبين باشد و فريب ظاهر آراستهی دشمنان دوستنما و خوشخطوخال را نخورد: گفت ای طفل نورسيدهی من فرق ناداده دوست از دشمن خصم بيگانه خويش پنداری گرگ ديوانه ميش پنداری زاغچشمی كه ديدهای تو نخست نام او گربه است، دشمن تست طالب عيشونوش گربه بود دشمن جنس موش گربه بود آنكه ديدی كريه و بدمنظر او خروس است از همه بهتر او خلاصت نمود از كشتار زينهار ای عزيز من، زنهار گول از ظاهر كسان نخوری لقمه از دست ناكسان نخوری (ص 629)
حرفشنوی
گوش شنوا داشتن و حرفشنوی از بزرگترها توصیهی ديگر نسيم شمال به نوجوانان بود. در شعر "ماهی سيم" ماهی سرد و گرم روزگار چشيده به بچههايش نصيحت میكند كه به كنارههای آب نروند، چون آنجا صياد با تورش به كمين نشسته و مترصد فرصتی برای به دام افكندن ماهيهاست. ولی بچههای حرفنشنو به گفتههای مادر اعتنا نمیكنند و از سر بازيگوشی به كنارههای آب میروند و تا بيايند به خود بجنبند، در تور صياد میافتند: زير دندان مرد ماهيگير میسرودند ماهيان صغير هركه حرف بزرگتر نشنيد زحمت و رنجه و عذاب كشيد گر تو رنج و عذاب میخواهی حرف نشنو چو بچهی ماهی تا قضا گيردت عذاب كند جگرت را ز غم كباب كند (ص 638)
عاقبتاندیشی
عاقبتاندیشی و آيندهنگری درس ديگری بود كه نسيم شمال به كودكان میداد. در شعر "بلبل و مورچه" بلبل كه تمام بهار و تابستان را به عيش و عشرت گذرانده و كام رانده و به فكر سرمای زمستان نبوده، در اوج سرما بیبرگونوا مانده، در حال نزع از گرسنگی به مورچه پناه میبرد و از او مدد میطلبد. مورچه كه برخلاف بلبل، تمام بهار و تابستان را به گردآوری آذوقه برای روزهای سرد زمستان گذرانده، حاضر به كمك نمیشود و بلبل بينوا از پای درمیآيد. نتیجهی اخلاقی داستان را نسيم شمال چنين بيان کرده: عزيزا چو طوطی به لب قند گير از آن بلبل و مورچه پند گير به فصل جوانی بكن فكر كار وگرنه به پيری شوی خوار و زار مشو غافل از مشق و تحصيل و درس ز بیعلمی و فقر پيری بترس چو شد عارضت زرد و مويت سفيد دگر زندگانی نباشد مفيد نه دندان برای كباب و غذا نه در خانه همخوابه از تو رضا به جز علم كس نيست فريادرس بود مونست اشرفالدين و بس (ص 634)
راستگویی و درستکاری
نسيم شمال مبلغ راستگویی و درستكاری بود. او برای نشان دادن نتايج زيانبار دروغ گویی، شعر "دروغگو" را ساخت. دروغگویی وقت و بیوقت فرياد میكشد: سوختم، سوختم، به دادم برسيد، هست و نيستم آتش گرفت. و چون مردم سراسيمه به كمكش میشتابند به آنها میخندد و میگويد كه دروغ گفته و دستشان انداخته است. تا اين كه شبی واقعاً خانهاش آتش میگيرد و فرياد امدادخواهیاش بلندتر از هميشه به هوا میرود، ولی ديگر کسی به داد و فريادش اعتنایی نمیكند و همه فكر میكنند باز هم دارد دروغ میگويد. در نتيجه هست و نیستش میسوزد و سزای دروغگوییاش را میبيند. نتیجهی تربیتی نسيم شمال از اين داستان چنين بود: ای پسر بدتر از قمار و شراب خانهها را دروغ كرد خراب هركه گويد دروغ، خوار بود راستی عز و افتخار بود (ص 630)
زیانهای لجبازی
درس اخلاقی شعر "دو كچل" زیانهای لجبازی است. بين دو كچل كه یکی به طور كامل طاس است و ديگری هنوز چند تار مویی بر سر دارد، بر سر شانهای كه در راه میيابند، دعوا میشود و كار به زدوخورد میكشد. سرانجام کچلی كه چند تار مو بر سر دارد شانه را به چنگ میآورد، ولی افسوس كه ديگر شانه به دردش نمیخورد چون آن چند تار مو در دعوا از سرش كنده شده و حالا ديگر او هم مثل رفيقش به طور كامل طاس شده است: ليك افسوس در ميان جدل آن دو مو كنده شد ز فرق كچل دو سه مو بر سرش اگر هم بود اندر آن گيرودار شد مفقود نه از آن شانه بهر او ثمری نه در آن جنگ كرد يك هنری (ص 631و630)
پوچی دلبستگی به دنيا
نسيم شمال دلبستگی به دنيا را بیثمر میدانست. او معتقد بود كه گیتی ارزش دل بستن ندارد، چون دنيای بیوفا، بیاعتنا به آدمیزادگان به راه خود میرود و زندگی فانی هيچ توجهی به بودونبود موجودات زنده ندارد و زندگی و مرگشان برایش بیتفاوت است. به نظر نسيم شمال، تنها چيزی كه در جهان ارزشمند و شایستهی دل بستن است، دانش و معرفت است. اين درس اخلاقی در شعر "فيل و پشه" داده شده است. پشهای كه در فصل سرما به درون گوش فیلی پناه برده و در آن جا خوش كرده، با گرم شدن هوا از گوش فيل خارج میشود و بابت مزاحمتی كه برای فيل ايجاد كرده از او پوزش میطلبد. فيل میگويد كه نيازی به عذرخواهی نيست، چون او نه متوجه اقامت بیاجازهی پشه در گوشش شده و نه رفتن او برايش اهمیتی دارد: جهان بیوفا چون گوش فيل است بنیآدم چو آن پشه ذليل است نه وقت آمدن دنيا ترا ديد نه وقت رفتنت هم هيچ فهميد چه انسان چه پشه چه موش مرده ز آدم تا كنون اين خاك خورده در اين بيغوله عزراييل ساقیست همه آفاق فانی علم باقیست (ص 615)
بیاعتنایی به ياوهگویی و عيبجویی
نسيم شمال معتقد بود كه نبايد به عيبجویی و ايرادگيری ياوهگويان اعتنا كرد، چون در اين صورت آدم هر كاری بكند، بالاخره یکی از كارش ايراد میگيرد و درنتيجه عمر آدم با اعتنا كردن به حرف اين و آن هدر میرود. موضوع اخلاقی شعر "پدری با پسرش" همين موضوع است. پدر و پسری همراه خرشان از خيابان میگذرند. خر جلو میرود و پدر و پسر به دنبالش روانند. عيبجويان مسخرهشان میكنند كه اينها چه ابلهند، خر دارند ولی پای پیاده دنبالش میروند. پدر برای اينكه دهان عيبجويان را ببندد، سوار خر میشود و پسر پياده دنبال خر روان میگردد. عيبجويان پدر را ملامت میكنند كه سنگدل و خودخواه است و خودش سوار خر شده و پسر بيچاره پياده دنبالش میرود. پيرمرد شرمنده از خر پياده میشود و پسر را سوار خر میكند. عيبجويان به شماتت پسر میپردازند كه بیعاطفه است و خودش سوار خر شده و پدر پيرش پیاده به دنبالش میرود. پسر خجالتزده میشود و از پدر میخواهد كه او هم سوار شود و دوتایی پشت خر بنشينند. باز عيبجويان به انتقاد از آنان میپردازند كه پدر و پسر بیرحمند و دوتایی پشت خر بيچارهای نشسته و كمر خر را دارند میشكنند. پس پدر با پسرش گفت چنين الحذر از دهن خلق دوبين گر تو خر را بکشی بر سر دوش ور شوم بنده به خر حلقهبهگوش نتوانی دهن مردم بست يا كه از حرف بد مردم رست من به اطراف جهان گرديدم هرچه ديدم ز دهنها ديدم خواهی ار ترك علايق بکنی گوش بر حرف خلايق نکنی گر دهی گوش به گفتار عوام زندگی بر تو حرام است حرام (ص 639)
پرهيز از تملقگويان و چاپلوسان
پرهيز از تملقگويان دورو و چاپلوسان فريبكار درس ديگری بود كه نسيم شمال به كودكان میداد. كلاغ سادهدل با شنيدن سخنان چاپلوسانه و تملقهای مزورانهی روباه مكار، دهان به آوازخوانی میگشايد. در نتيجه پنير از منقارش به خاك میافتد و روباه آن را میقاپد: تملق میكند احمق خران را تملق میكند خر سروران را ترا هم گر حواس و هوش صافیست همين درس پنير امروز كافیست (ص 614)
مضرات تنبلی و غفلت
تنبلی و بيعاری از چيزهای زشت و نكوهيده است كه نسيم شمال كودكان را از آن منع میکرد. در شعر "كچل" پسر تنبل و كچل خانواده كه در خواب و خوراك بیهمتاست، وقت حاضر شدن قيمهپلوی زعفرانی در خواب است و خرخرش به هوا. هرچه هم مادرش صدايش میكند، از خواب غفلت بيدار نمیشود. به همين دليل بیغذا میماند و سهمش را مادر و دو برادرش نوش جان میكنند: چون خفت كچل پلو ندارد زيرا خر خفته جو ندارد هركس كه بخفت در جوانی شد پير به فقر و ناتوانی علمی نه كه يك ورق بخواند مالی نه كه محترم بماند ای وای ز پيری و گدایی بیعلمی و فقر و بينوایی (ص622و621) اينها نمونههایی بودند از درسهای اخلاقی و آموزههای تربیتی شعر نسيم شمال برای خردسالان . گفتم كه شعرهای كودكانهی نسيم شمال پندآموز و دارای مضمونی اخلاقی- تربیتیاند، ولی اشرفالدين بهعنوان منتقدی واقعگرا در شعرهای كودكانهاش هم واقعگرایی انتقادیـ اجتماعیاش را حفظ کرده و هرجا كه فرصت یافته، به انتقاد از جنبههای زشت، سياه و منفی جامعه پرداخته، كودكان را با بيان طنزآميزش با واقعيتهای تلخ و تاريك اجتماع آشنا کرده، به آنان آگاهی و هشدار داده كه بيدار و هشيار باشند و از همان كودکی تبهكاريها، پليديها و پلشتيهای جامعهای را كه در آن قرار است عمری زندگی كنند عميق و دقيق بشناسند: جامعهای كه در آن زور حرف اول را میزند و زورمندان و قلداران و قلچماقان صاحب حقند و تمام امكانات جامعه در خدمت و اختيار آنان است. جامعهای آلوده به كثافت دروغگویی، فریبكاری، چاپلوسی، تزوير و تظاهر، بیعدالتی و حقکشی. در شعر "بره و گرگ" برهی زار و نزار زير دندان گرگ چنين مینالد: زير دندان گرگ، برهی زار میسرود اين سخن به حال نزار هر كه بیزور شد ذليل بود زور بالاترين دليل بود (ص 612و611) در شعر "حيوانات طاعونزده" وقتی طاعون به جنگل هجوم میبرد و جانوران را مبتلا میكند، شير كه سلطان جنگل است، برای چارهجویی انجمنی از جانوران جنگل تشكيل میدهد و در آن انجمن به گناهانش، از جمله ستمهای بیشمار و دريدنهای فراوان اعتراف میكند، و گناهان خود و ساير درندگان جنگل را مسبب شيوع بلای طاعون میداند. به همين دليل از درندگان دیگر جنگل هم میخواهد كه به گناهانشان اقرار كنند و دستهجمعی از گناهان خود آمرزش بطلبند، بلكه بخشيده شوند و بلای طاعون رفع گردد. ولی روباه مكار با چاپلوسی و چربزبانی گناهان شير و دیگر درندگان جنگل را لاپوشانی میكند و آنان را از گناه پاك و مبرا میداند. سرانجام قرعه به نام خر بيچاره میافتد و او را به خاطر خوردن يونجهی ملاحسن، گناهكار كبير میدانند و گناه شيوع طاعون را به گردن او میاندازند و محكوم به مرگش میكنند و به دارش میكشند. به اين ترتيب باز اين ضعيف است كه نابود میشود و قوی ايمن میماند. رسم چنين است كه اطراف شاه حمله نمايند به هر بیگناه چرخوفلك چون بپرانند سنگ سنگ خورد يكسره بر پای لنگ بر ضعفا دادرسی نيست، نيست حامی مظلوم کسی نيست، نيست (ص 612) در شعر "شتر و قوچ و گاو" شتر و گاو و قوچ دستهعلفی میيابند و بر سر اينكه كدامیک بايد آن را صاحب شود، بينشان بحث درمیگيرد. سرانجام قرار میشود هركه سن بيشتری دارد، حق تقدم داشته باشد. همانطور كه قوچ و گاو سرگرم بحث در این باره اند كه عمر كدامشان درازتر است، شتر كه زورمندتر از دو جانور ديگر است، دستهعلف را با زور صاحب میشود و نواله میكند: صحبت گاو مانده بود به جا كه علف را شتر ربود ز جا گفت من بچهسال نادانم علم تاريخ را نمیدانم سر خود بر هوا حواله نمود آن علف را همه نواله نمود از علف دست گاو شد كوتاه قوچ بيچاره مینمود نگاه هر دو گشتند از علف محروم رمز اين نكته نيز شد مفهوم یعنی آن جا كه پای زور بود دست حق و حساب دور بود (ص 633) زبان شعرهای كودكانهی نسيم شمال بسيار ساده و روان است، و همانند شعرهای دیگرش، آميخته به چاشنی طنزی شيرين و شوخطبعی نمكين است. نسيم شمال كوشيده تا با استفاده از زبان ساده و شيرين، طرح ماجراهای جذاب و دلنشين و به كار بردن اصطلاحات بامزهی بچگانه، شعرهای كودكانهاش را جذاب كند و از اين راه درسهای تربیتی و آموزههای اخلاقیاش را به کودکان القا کند. او شعرهای كودكانهاش را روحبخش كودكان مدرسه میدانست: روح بخش كودكان مدرسه شعرهای اشرفالدين است و بس او از جذابيت و قدرت نفوذ شعرش به روشنی آگاه بود و چشمانتظار روزهای روشنی بود كه شعرش به دلها راه يابد و به دوردستترين نقاط نفوذ كند. خود او در یکی از شعرهای "گلزار ادبی" آيندهی شعرش را چنين پیشبینی كرده است: میرود اين كتاب البته تا به بغداد و مصر و كلكته مردم شهرها همه فیالحال با شعف میكنند استقبال آن كسانی كه عاشق هنرند بهر اطفال خويشتن بخرند علما جمله اجتماع كنند بر سر شعر او نزاع كنند آن یکی گويد از برای صبی اين كتابیست نافع و ادبی ديگری گويد اين كتاب فصيح مرده را زنده میكند چو مسيح نافهی آهوان ز دشت آمد بار قند و شكر ز رشت آمد آن یکی گويد اين كتاب متين دهن روح را كند شيرين قند هرگز به اين حلاوت نيست گل خوشبو به اين طراوت نيست الغرض هریکی به يك قسمی متوسل شده به يك اسمی متحير كه اين كتاب از كيست اين عروس قمرنقاب از كيست زان ميان كودکی فشاند قند خواند اين شعر را به صوت بلند آن كتابی كه همچو شيرين است يادگاری ز اشرفالدين است اين كتاب از دقايق اخلاق میزند بر سر خران شلاق اين كتاب قشنگ اخلاقی تا ابد باد در جهان باقی (ص 638) --------------------------------------- صفحههای مشخص شده از كتاب "كليات سيد اشرفالدين گيلانیـ نسيم شمال" با مقدمه و اهتمام احمد ادارهچی گيلانی ـ چاپ مؤسسهی انتشارات نگاه- تهران 1375- است.
|
|
|
نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است. |