|
|
|
برگردان منظومهی "خانهی سریویلی" نیما یوشیج به نثر
مهدی عاطفراد
چه دوران خوشی بود! ساکنان درههای سردسیر شمال در صلح و صفا زندگی میکردند و روز و شبشان قرین آرامش بود. فریبکاریهای زشت بدانگیزان روح صلحجویان کوهستان را نمیآشفت. نیرنگ و ترفندی به کار نبود. هرکس سرگرم کار خود بود. زندگی آرام جریان داشت. آفتاب رنگ دلاویزش را از پس شاخههای درهم پیچیده، نرمرفتار میپراکند و همگان را یکسان از گرما و روشناییاش برخوردار میساخت. مهآلود شب نمناک، تاریکیاش را بیدریغ و بیهیاهو، از فراز کوهسار بر چمنزار میگسترانید. سریویلی، شاعر بومی، در کلبه روستاییاش، شاد و خرم، سرگرم زندگی بود. ساحت دلباز سرایش پر بود از سروهای کوهی. دیوارها و بام سرایش آشیانهی عشقهها بود. حیاطش آکنده بود از گلبنانی معطر که تخمشان هدیهی مرغان خوشنوای بهاری بود و آنها این تخمها را همراه با ابرهای بارنده، از جنگلهای دوردست ارمغان آورده، در چمنزار سرایش افشانده بودند. پاییز هنگام، توکاهای خوشآواز همراه غمناک برگهای زردرنگ، به خلوتسرایش میهمان میشدند و خستهتن از کوچهای دور و دراز، چندی میان گلبنان زرد و سرخش اتراق میکردند. و به هنگام بهار سبز و دلانگیز، توکاهای خوشنوا در میان عشقهها برای خود آشیانه میساختند. سریویلی با نگاهی مهربار، سرمست از انبوه چشماندازهای رنگارنگ، غرق تماشای آن مرغان دلاویز میشد و آنها برایش نغمههای شیرین ساز میکردند، نغمههای دلربایی که روان سریویلی را تازه میکرد و او را غرق لذت و آرامش میساخت. گاه نیز زیر شمایل شمشیر و کمان به یادگار مانده از نیاکان سلحشورش که آویخته بر کهنه دیوار سبز بود، مینشست و در خلوت رؤیاییاش گرم ترانهسرایی میشد. گاه نیز تنگ غروب، تماشاگر گاوان زرینشاخ میشد که از چراگاه به ده برمیگشتند و بانگ دوردست زنگهایشان درآمیخته با همهمهی صدها مرد و زن بود. سریویلی تصویرهای مبهم ولی دلکش آنها را از ورای خرمن آتش و گرد و غبار راه میپایید. تا اینکه در شبی وهمانگیز، اهریمن بدنهاد حیلتپرداز آمد پشت در خانهی سریولی و بر در کوبید. اهرمن زشتخو که پلیدتر بود از تمام پلیدان زمین. شبی تاریک بود. پوشیده از ابرهای سیاه و خوفآوری که تیرگی وهمانگیز شب را ترسناکتر کرده و تمام جنبندگان جنگل از ترس سیاهی به ایمنگاهها پناه برده بودند و هیچ جنبندهای بر جا نمانده بود. در چنین تاریک شبی، ناگاه غرش ابرهای توفانخیز برخاست و آسمان خشمناک بر زمین غضب گرفت و با سپاه توفان و تندر بر او تاخت. باد توفنده و چالاک، سوار بر اسب گرد و غبار، دیوانهوار از سمت کوهسار تاختن آغازید و سیلاب و رگبار از کمینگاههای خود برون جستند و بر زمین هجوم آوردند. و دیری نگذشت که رود خروشان چونان اژدهایی غران سرازیر شد و سرکوبان بر سنگها و صخرهها، سنگ و درخت و خاک از میان درهها رُفت و در و دیوار کلبههای دلارای روستاییان را ویران کرد. در آن هنگامهی توفان بود که آن اهریمن مزور با چنگال و ناخن خونآلود، بر در کلبهی سریویلی مشت کوبید و در و دیوار را با چنگال ترسناکش خراشید و چونان مبتلا به بلایی سخت، سوزناک و دلگداز آغاز به نالیدن کرد: - ای سریویلی! ای یگانه شاعر این قوم دشمنستیز ببرافکن! ای فرزند خلف رادمردانی شهره به میهماننوازی! توفان بس خوفناک میتوفد، و زمین و زمان را در هم میپیچد. محنت و هول جهان را آکنده. در بگشا. از دور دست اینک خسته میهمانی رسیده. در بگشای و با گشادهرویی به درونش راه بده که میلرزد از ترس، و از خستگی نفسش بالا نمیآید. سریویلی همانطور که از روزن در وارسی میکرد تا ببیند این میهمان ناخوانده کیست که در چنین توفانی شبی در کلبهاش را میزند، با خود گفت: - شگفتا که مردم ناحیههای دور، گوشهنشینانی چون مرا هنوز از یاد نبرده و به مهربانی و یکرنگی وامینمایند! ولی چرا آنگاه که غرق بودند در داستانهای پلیدان و مسحور زشت و زیبای افسانههای ایشان، یادی از من که در آتش تنهایی میسوختم نمیکردند؟ وه که چه نیکو میشناسم این کوردیده مردم را که هرگز سراغ گلشن نمیگیرند، و نمیخواهند حتا فسرده چراغی را زیر بام فرسودهی خود روشن ببینند. آه که چه میخندیدم وقتی میدیدم طرارانشان، از روی رنگ و نیرنگ، بر دم طاوس دست میکشیدند تا شاید دستشان رنگ دم طاوس به خود گیرد! آنگاه سریویلی توانست از روزنهی در اهریمن پلشتکار را بشناسد و افکار زشت و زیانبار نهان در نهاد تاریکش را بخواند. سریویلی با خود گفت: - وای بر من! چه شده که مطرود اهرمن تبهکار با من از در مهربانی در آمده، در چنین توفانی شبی به میهمانی من آمده؟! انگار بامی کوتاهتر از بامم ندیده. همه را وانهاده، رو به سوی من آورده و سر آن دارد تا با سخنانی فریبا، خام و رامم کند... ای فریبکار مکار! ای دروغزن گزافگو! وای بر من تاریکاقبال که باید همنشین تیرهدلان جهان باشم و خانهپای ددان. من کیام؟ لانهی مرغ سحر یا دستبردگاه روبهان؟ هرکس از هر جا وامیماند سوی من میآید... گوهر امیدی را که بر پیشانی صبح روشن نشانده بودم از کف دادم، و تمام امیدهایم به روشنایی روز یکسره بر باد رفت، و سرانجام به حقیقت پیوست پیشگویی پیشبینانی که خبر از سیاهبختی و تبه شدن زندگیام، در اثر نیرنگ و ترفند حیلتسازان، میدادند. جادوگران کوههای دوردست، شباهنگام که سرمست شعلههای بوتههای اسپندند، سرنوشت کسان را بهدرستی پیشبینی میکنند. آنان همچون زنان جوکیان خانهبهدوش، فرازونشیبها و نیک و بد سرشت آدمیان را به یاری نخودهایی که میچینند، یا از راه روزن سوزنی آویخته از میان پنبه بر آب، بهدرستی گمانه میزنند و از پیش میبینند که چه بر سر بشر خواهد آمد و سرنوشت چه خوابها برای خوابان و بیداران دیده. اینان اگرچه با کسی دمساز و همآواز نمیشوند و راز با کس نمیگشایند، ولی از اینکه پیشآگاهند که چه هنگام چراغی خاموش و چه هنگام آوازی قرین سکوت میشود، غرق لذت میشوند. در آن هنگام که اهریمن مطرود در انتظار پاسخ بود، سریویلی زیر لب با خود نجوا میکرد: - باید این خلوت دنج را که پلیدان در آن رخنه کردهاند، ترک کنم و به کوههای دوردست پناه ببرم. باید چونان مارانی گریزان از توفان و سرمای زمستان، در شکافهای ناپیدا بخزم و در جستوجوی راه رهایی این خاکدان را دل بشکافم. دریغا و دردا که باید دور از آشیانه، زیر سایهی غمانگیز اقاقیای جنگلی بنشینم- آن درختان که عطر بهارینشان رهآوردی جز سردرد ندارد- و در غروب مردهرنگ، همنشین کلاغان زشترو، قصهی رنجهایم را خاموش و دلریش به یاد آورم. اهریمن پلیدنهاد بار دیگر ندا داد: - ای سریویلی! میهمان را این چنین زار و نالان، زیر باران، پشت در نگاهداشتن نه رسم جوانمردیست. آسمان اندوهبار میگرید. همه در دشت گریزانند و هراسان. انگار ابلیس این و آن را کشانکشان از سویی به دیگر سو میبرد. ریشههای درهم تنیدهی درختان کهنسال، در هجوم سیل دمان از سنگی بر سنگی میجهند، انگار مارانی رنجور تنند که در پی اژدهایی غران در پیچ و تابند. این حکایتها از چیست؟ روترش کردن با چاکران مخلص چرا؟ هیچکس با میهمان نورسیده چنین رفتار نمیکند، حتا اگر از او نابهجایی دیده یا کلامی زشت شنیده یا به جفای نسنجیده دچار شده باشد. چنین رفتار سردی با میهمان شایستهی میزبانی چون تو بزرگوار نیست. از کهنروزان گفته و نکو گفتهاند که مقدم میهمان را گرامی باید داشت. سریویلی گفت: - من مردی دلبریده از دیگرانم. گوشهی دنجی را در خلوتگاهی از گیتی برگزیدهام تا در دنیای خود تنها باشم. اشتیاقی به مصاحبت کسی ندارم. شوق همکلامی با دیگران چونان مرغی رمیده از من، پروازکنان گریخته. مادرم شبی دید که آشفته از خواب پریدم. چون دست نوازش بر سر و رویم میکشید، آهی ژرف از ته دل برآورد و گفت که افسوس این پسر از دست خواهد رفت. سرنوشتش چنین است که شریک و همنفس با مردمانی دیگر شود و اجاق تیرهی من از او روشنایی نیابد. گلشن به چشمش جایگاه خس و خاشاک خواهد نمود و روز چونان شب سیاه... چنین است سزای آنکه در تیره شبی سیاهتر از بال کلاغان- که در تاریکیاش غرابان به هرسو بال میگشودند- فانوس جادوگران را خاموش کرد تا با پرتو لرزان پیهسوز خویش از تاریکی بگذرد. اهریمن گفت: - با تمام آنچه گفتی، ای سریویلی! تو نکوکاری، و نکوکاران به قصد درمان بیماران تن به هر دشواری و دیدن روی هر منفوری میدهند. تلخی حرف ناکسان و زشتی کردار پلیدان چرا باید چون تویی را برنجاند و چون تو رهنوردی را از راه باز دارد؟ وانگهی تو از تبار کوهنشینانی و سرشت کوهنشینان سرشته با جوانمردیست. جوانمردان کوهنشین هرگز نومیدی به خود راه نمیدهند و تسلیم دلسردی نمیشوند. شما، ای روانهای نهان نکوکاران! سراهای میزبانان را با نگاه مهربار خویش دلگشا و پرتوافشان سازید، و نگاه روشن و صدای گرمشان را سرشار از مهربانی کنید تا به نیکومنظری همراه با نیکوسیرتی شهره شوند و همگان بدانند که چه نکومردمی هستند. هان! بر سرشان سایهبانها برافرازید از پر مرغان دریایی، و بر گلهایشان بساط بگسترید از پرتوهای تابناک آفتاب که میتابند از پشت برگهای تیرهی لادن تا دلشاد و مسرور گردند با خندهی پرخاطره و شادمانهی بهار. سریویلی خندهای سرد و پرمعنا کرد و در بر آن حیلهگر فتنهجو نگشود: - کسی هرگز در خانهام گشوده بر ناشناسان ندیده و نخواهد دید. من آلوده به کژیها و کژرویها نخواهم شد. میهمان راندن بسی خوشتر است مرا از میزبان بدان گشتن. خاموشی عزلت بس مرا گواراتر است از همزبانی با تنگنظران. امید بهروزی از همنشینی اینان در دل پروردن خطاییست بس بزرگ و نه شایستهی چون منی. من نمیخواهم با ناروایی همراه باشم تا خوشخویی و نکورویی مرا بستایند و گوشهگیریام را به باد ملامت نگیرند. زشت میشمارم چراغ درونم یک دم هم خاموش بماند و روشنایی لرزانش بمیرد، به این امید که شبی پلیدی با چراغی پرنور به اتاقم پا بگذارد و در مصاحبتش دل خسته دارم تا از بدگوییها و نکوهشهایش در امان بمانم. من سخنان بد و نیک خامان ره شنیده، و دیدهام آنان را که چون از طنابی به سوی بام برمیشوند، میپندارند که بر اوج افلاک پا نهادهاند. آه از این همه کوتاهبینی و تنگنظری! آه از درد بیدرمان بینایی در شهر کوران! من هرگز در شیپور بیهودگیها نخواهم دمید تا دیگران از وجودم آگاه شوند. این شتاب خامطمع زیبندهی کودکان است. سرانجام روزی کاروان به مقصد خواهد رسید، پس چه نیاز به این همه تلاش و تقلا؟ آه! چه خوب خوی زندگی اینجهانی را میشناسم. زندگی سرشته از تاریکی شبانه و روشنایی سپیدهدم است با جلوههایی هردم دگرگون و رنگارنگ. ولی سرانجامش چیست؟ کدام سوار گُردی میتواند سمند تیزپا و سرکش زندگی را رام دارد؟ آه که در دل چه آرزوها کِشته و بر کشتزار آرزوها چه دلاراپیکرانی پروردهام! زندگی من، زیستی متفاوت است که درکش برای دیگران آسان نیست. من از هر آنچه روزگاری در جستوجویش بودم اینک میگریزم، و به آنجا رسیدهام که با خویشتن در کشاکشی پرستیزم. فریبکار مطرود گفت: - درست به همین دلیل در شبی چنین توفانزا به تو پناه آوردهام- در شبی چنین مدهش که گویی رگهای جهان یکسره از هم گسسته- و به امید دیدار تو این راه دراز پیمودهام. من از کودکی شاعران را دوست داشته و دارم. بهجز اندکی از ایشان، بقیه همگان ستایشگر پدرانم بوده و شکوهبخش و رونقافزای بساط بزم ایشان. وه که چه دلاراست رقص و نشاط ایشان با پریرویان شورانگیز رعنا، محصور در حلقهی ساقیانی جام می در دست، با کمرهای زرنشان و قباهای تنگ اطلسین! پدرم با ایشان همصحبت بود و من، آه که چه خوش خاطراتی از آن شاعران دارم! خاطراتی بس نغز و شیرین، دلربا و بشکوه چون غلتان گردنبندهای گوهرین بر گردن نازکاندامان دلارا. دلم از یادشان روشن میشود. چه طرفه شاعرانی بودند! با شعرهایشان خون مردم را گرم و طبعها را نرم میکردند و در صفای بامدادین ترانههایشان حقیقت و صداقت موج میزد. چه بسیار جنگهای دشوار را که پدرم در سایهی همین شعرهای مصفا با پیروزی به فرجام رسانید. من آن دم که جام بلورین به کف دارم، خوش دارم در میان هلهلههای عزیزانم، به سرودخوانی خنیاگران خوشالحان گوش دل بسپارم، و چه شعرهای زیبایی برایم میخوانند، و ای چه بسا که از شعرهای تو برایم میخوانند. اگر بدانی چه ملال بزرگیست وقتی آدم دردی به دل دارد ولی آن توانایی ندارد که چونان شاعران نغزگو، مقصودش را در قالب ترانههای دلگشا بر زبان آورد و اندوهش را رنگ شعر بزند. میدانی؟ غمانگیزی شعر شاعران مرا بس خوشایند است. سریویلی گفت: - دردا و فسوسا! از آنچه میشنوم چه اسفناکم! انگار ریسمان درهمتابیدهی جهان پیش چشمانم گرهی کور خورده، و افقهای بینشم را ابرهای تیره آکندهاند. چه کسی ترانههای مرا به گوش تو خوانده؟ ترانههای شاعری رنجکشیده که مدام کولهبار شعرهایش را گرفته بر دوش، یا نهاده بر پشت چارپایان و گاوان نر، از جنگلی به دیگر جنگل میکشد، ترانههای شاعری را که چونان کرم ابریشم درون پیلهاش پنهان شده تا چه هنگام مرد دهقانش بسوزاند. تو از کجایم میشناسی؟ چه کسی با تو از من سخن گفته؟ کدامین کس سرودههایم را برایت خوانده؟ چگونه ممکن است شعرهای من که در آن خون گرم و پرجوشم را نهان کردهام خوشایندت باشد یا تو را نشاط انگیزد؟ فسوسافسوس! من از همین دم شعرهایم را به دیگر قالب درخواهم آورد و خود در تاریک گودالی پوشیده در بیشههای دوردست فرو خواهم شد تا از دیدگاه چون تو پلیدی پنهان بمانم، و در آن هنگامهی مرگ و زندگی، در ژرفنای رؤیاهای تیرهی شبی ملالانگیز، که در آن آواهای انسانی خفه و خاموش میگردد، نقطههای روشنی از معماهای دیگرگون به دست خواهم آورد، از آنک ستایش چون تو پلشتآیینی استخوانهایم را سخت به لرزه درمیآورد و آنگاه که میبینم سبب فرحناکی و شادی تو شدهام، شرمنده و رنجیدهخاطر، دستانم را بر چشمان خیس از اشکم خواهم نهاد. زشتسیمای پلشتنهاد گفت: - آخر برای چه!؟ این همه نفرت و بیزاری از چیست؟ این همه رمندگی و گریزطبعی چرا؟ اینچنین آزردگی از آوازهی نام بلند خویش به چه سبب؟ آیا ممکن است تراشیده الماسی درخشان در میان نگینهای شیشهای از دیده پنهان بماند؟ یا ممکن است ابری سیاه برای همیشه رخ خورشید را بپوشاند؟ آیا ممکن است با حکایتهایی از این دست، مردم از هوشمندان جهان رخ بتابند؟ شاعران گرانقدرند و سزاوار مرتبتی بس ارجمند و ارزشی والا در دلها. شاعران را بیش از دیگران باید گرامی داشت. سریویلی گفت: - ولی من از آن شاعرانی که نزد تو مرتبتی والا دارند نیستم، و بس دورم از آن سخنگویان نامآور که از تو دل ربودهاند. زبان من دیگر است و داستانم از دیگر جا. تو همان به که درب خانهی آن شاعران بکوبی که همنشین تواند، و نزد ایشان میهمان شوی، نزد آن کجآموزان کجیپرور. آنان که شوق همصحبتی و میل همنشینی با تو دارند و برای آنکه خود بنمایند و خوش به چشم آیند میان راه مینشینند، دستها را پهن میکنند، پاها را میگشایند و دمها را بر پشت مینهند. آنان که گوششان از آواز هرای ددان خسته نمیشود و همسلیقهی آنهایند. آنان که در سنگین خوابهای تیره و آشفته، در هوای تو رؤیای روز وصل میبینند- آنان هم چون تو شیفتهی شکوه و جلال زندگانیاند و زر و زرینههای زندگی را بس خوش میدارند. آنان که چون پر زاغی به دست میآورند، چنین میپندارند که زیر چتر طاووس آرمیدهاند. با تمام این حرفهای نیشدار گزنده، آن مطرود مکدر نشد و از سخنان تلخ سریویلی نرنجید، و برای اینکه دل سریویلی را رام و نرم گرداند، لحنی عاجزانهتر به صدایش داد و ملتمسانه گفت: - آه، دانستم، تو از بس به شعر و شاعری پرداختهای، دیگر از کار جهان غافل ماندهای و نمیتوانی مردم دنیا را نیک بشناسی. به این سبب است که در تشخیص دوست و دشمن ناتوانی. آنها را به جای هم اشتباه میگیری و دوست را دشمن میپنداری. دل دشمنان شاد میکنی و دوستان را با قهر و غضب میرنجانی و میرانی. تو همان به که در نهانگاهت، سرگرم سرودن باشی و هشیاران این راه تو را از دور بنگرند و به تو نزدیک نشوند. آخر حیف نیست که نگاه موشکاف و پرمهر شاعری چون تو چنین در تشخیص دشمن غدار و یار وفادار خطاکار باشد؟ ای سریویلی! چرا باید حرفهای بیگانگان شنیدن؟ دوستان را چرا باید بیگناه و ناکرده خطا آزردن؟ یا از ایشان به خاطر خیالهای باطل رنجیدن؟ کدامیک از آن پلیدانی که میپنداری، به در کاشانهی تو میآیند؟ آن بخیلان چنان پرمدعایند و سرهایشان چنان از باد نخوت پر است که اعتنایی به امثال تو ندارند. آنان گرم کار خودند و در اندیشهی زمین را کوفتن و آسمان را از رنگ تیرگی روفتن و بر آن رنگ فریبای دروغ پاشیدنند، یا حیلهاندیشی به قصد فریفتن مردم با یاری جادوگرانشان. آنان کی رفیق چون تویی خواهند شد؟ یا از تو در میان هزاران کلام گفته و ناگفته، نامی بر زبان خواهند آورد؟ مرا نمیشناسی؟ من از همسایگان آبرومند توام. مگر گاوهای ما دو، در نشیب کوههای باصفای این اطراف، با هم یک جا گرد نمیآیند؟ و مگر یک چوپان برای گلههای گوسفندان ما نی نمینوازد؟ مگر گلههای ما با هم نمیچرند؟ مگر ما شیر گاوان و گوسفندان خود را در بهار در یک مکان اندازه نمیگیریم؟ چطور مرا نشناختی ای سریویلی! و اینگونه بدگمان بر من تاختی؟ حالآنکه اگر نیک بنگری من هم درماندهای چون توام. آه، یاوه زندگانی! چه ناپایدار و بیوفاست این عمر کوتاه! هنوز خندهی شیرین بهارینش سپری نشده که نوشکفته گلهایش میپژمرند. صحبتش با آن صفای سحرگاهی دمی بیش نمیپاید. آدمی با دردهای درونی خویش تنها و بیغمگسار است. گریهها و زاریهایش هم چون بارش ابر تندپو در خارستان بیثمر است. چه کسی میداند که حقیقت رنج مردم چیست؟ چه بسا آنان که در دود آه خود گم میشوند. هرکس سودای کار خویش دارد. در هیچکس نه صفایی هست نه وفایی. حسودان همه جا در کارند و بسیار، با دیدن اندک روشنایی بر بساط دودناک کسی میخواهند از حسد بمیرند. زندگی چون گوی غلتانی بر زمینهای هموار و ناهموار میغلتد و از سنگی به دیگر سنگ میافتد تا چه وقت درهم بشکند. من در دهمان مرد نساجی را میشناسم که از شدت حسادت حتا نمیتواند بافتههای زیبای دیگران را ببیند، ولی مدام از حسد و حسودان بد میگوید، و از این همه دروغبافی شرم و پروایش نیست. آن که با بدان میستیزد، خود بیش از همه آلوده به شرارت است. این راه و رسم دیرپای زندگی است. آه، ای مزور مردمان! آه، ای بیهودهخو زندگی! آه، ای ناقص زندگی! سریویلی درحالیکه تسخرزنان میخندید، گفت: - میدانم تو را چه میشود. من قادرم پنهان چیزهای نهاد مردمان را که خود نمیدانند بخوانم و بدانم. من بر تمام رازهای جهان آگاهم. این قدر از کژیها و کژسرشتیها شکوه مکن. آیا ممکن است بالاتر از سیاهی رنگی باشد؟ - آری. کینههای مردم و توفان مردمآزاری سیاهی را سیاهتر میکند، و در این سیاهی مردم به اشتباه میافتند و کورسوی چراغی دوردست را ستاره میپندارند. آیا نمیبینی که چه سان بداندیشی و تبهکاری بیش از هر چیز دیگر در جهان رایج شده؟ هر سخنی که از لبی برمیآید پی تمهید و ترفندی تازه است. بدکاران برای آنکه به کام دل برسند، میکوشند تا خود را برتر از نکویان وانمایند. نوک مرغ سحر را از حسد میبندند تا نتواند بخواند. چهرهی آسمان را به تیرگی میآلایند تا چشمی آفتاب را نبیند و شمع کور و موذی آنان به جهان پرتوی دروغین ببخشد. - من خود از رنجکشیدگان و ملامتدیدگان نابهکاری مردمم و با تو حرفی برای گفتن در این باره ندارم. در کوهستان ما مرغیست که بر صخرههای خلوت و خاموش میخواند و زبانی جز زبان خود نمیداند. آن مزور زیر لب با خود گفت: - چه بهتر از این؟ در این شب که جهان لرزان از توفان است تو را از دیگر راه رام خواهم کرد. پسآنگاه با نگاهش نزهت و رنگ و صفای خانه سریویلی را خوب تماشا کرد و آرزوی گردش و کاوش در آن جایگاه بیشتر در دلش زبانه کشید، و با عطسههای سرد و آب بینیاش ریزش باران و غرش توفان را شدیدتر کرد. از آسمان دریاها میجوشید. صحرا را آب چون دریا در بر گرفته بود. درختها و سنگها با شیون و نالهی درهم آمیختهی خود هولی وحشتناک بر پا کرده بودند. اهریمن پلشتنهاد پلیددل فریاد کشید: - توفان هر دم بر شدت خود میفزاید. انگار بام آسمان در حال شکافتن است. زمین از هول ماندن زیر آوار فلک آرام و قرار ندارد. سنگها گمب گمب در آب میغلتند و آبها شتابناک بر تخته سنگها میریزند... سپس بر عجز و لابه افزود: - آه، بیچاره عزیزانم! اینک راه رفتن بر ایشان دشوار شده، اسبهاشان با آن لگامهای زرنشان در گل و لای فرو رفته و فرسوده، برق و باد دست در دست هم بر فراز کوههای تناور سرگرم شکافتن سنگهای گرانند. من از بس روی شمشیرهای دلیران و نعشهای نوجوانان پا نهادهام از وحشت میلرزم. انگار روحهای ایشان از جسدهاشان جدا گشته، نالان و هراسان میگریزند. سریویلی گفت: - چرا از دهاتیهایی سخن نمیگویی که در این توفان اسبی زیر ران ندارند؟ بینوایانی که در سنگستان، عمر زندگیشان یکسره بر باد فنا میرود. آن هم چه زندگی عذابآوری! سراسر تلخی، سراسر بینوایی، سراسر ناکامی. نه دارویی، نه درمانی، نه خوراکی. انگار روحشان سرگرم نفرین کردن جسد جوانانیست که میگویی از نزدیکان تواند. اهریمن گفت: - اگر آن دهاتیها بینوایند ولی در عوض در میان کوهساران زندگانی آرام و پر صلح و صفایی دارند. سریویلی با خود گفت: - این حیلهجو را ببین! لحظهای با این مردم بینوا بنشین تا ببینی چه دل خونی از تو و وابستگانت دارند. افسوس که راه چاره نمیدانند و اسیر فریبها و نیرنگهای تو و جادوگرانت ماندهاند. راست است که زندگانی در کوهستان صفابخش و دلکش است، ولی روزی میرسد که بینوا آدمیزاده از دلکشیهای طبیعت جز بلا نصیب نمیبرد و دردهایش بیدرمان می مانند. سپس با صدای بلند گفت: - تو چرا از خرمنهای گندم حرف نمیزنی که در این توفان بلاخیز با سیل میروند؟ سیلاب چونان آتش فتنه از کوهسار به سوی دهها میشتابد تا دهاتیهای گرسنه را گرسنهتر بگذارد و گندمشان را از انبارشان برباید. تو چرا چونان جنگجویان صحبت میکنی؟ دلاوری تو در خدمت مکاری تست. تو جنگ را تنها برای با هم دشمن کردن خلق میخواهی تا بتوانی از آب گلآلود ماهی بگیری و سود خویش ببری؟ تو چرا، زبانم لال، از کودکی سخن نمیگویی که هماینک گرسنه زیر سنگی خوابیده؟ من ترا با تمام افکار تیره و بداندیشت و با تمام تظاهرت به نیکوکاری، خوب میشناسم. چونان حنظل خوردهای که هرگز تلخی حنظل را از یاد نمی برد، من هم هرگز تبهکاری ترا از یاد نخواهم برد. تو نیستی که بیمحابا آشیان مرغکان زرنشان را ویران میکنی تا به جای آن، در ایوان بلند خانهات، پلهای کوچک بسازی؟ تو نیستی که چون نالهای سوزان از دوردست به گوش میرسد که خودت خوب از بنیادش آگاهی، مردمان را سرگرم میکنی تا آن ناله را نشنوند؟ تو نیستی که حتا تیرگی را هم خاموش میکنی تا مبادا از به هم ساییدن ذراتش شراری کوچک بجهد و رهگذری در تاریکی شب بتواند در پرتو آن پیش پایش را ببیند؟ حیلهپرداز مزور گفت: - گیریم که تمام این گفتههای تلخ درست باشد، ولی آیا زندگانی باید سراسر راست و بیکموکاست باشد؟ چهرهی دریا به آن پاکی و صافی، آیا روزی گلآلوده و مکدر نمیشود؟ آیا در نغمهی مرغ خوشنوای صبح بر سر شاخه، سوز نالهی مداوم را نمیشنوی؟ این کهن دنیا با بدیها سرشته است. زندگی جز آلایش و پلشتی نیست که آغازش کوشش بسیار است و پایانش نکبت فرسودگی و رنج سایش مدام تن و جان، و سرنوشتی جز زوال و فرسایش ندارد. تندباد رویدادها تازیانه بر تن و جان ما میکوبد و گریزی از آن نیست. شورانگیزی بیثمر و بیهوده برای چیست؟ وقتی آبی در کار نیست جوی کندن چه فایده دارد؟ ای سریویلی! میخواهم حقیقتی را برایت فاش کنم. تو یگانه شاعر شوریدهی این روزگاری. نام بزرگت از راه این جنگل گمنام در همه جای جهان خواهد پیچید و همه را به شگفتی واخواهد داشت. مرتبت شعر بسی والاست و زندگانی شاعرانه خوشنواترین زندگانی در این دنیاست. آنکه در این راه میپوید دل خوش به بیهودهها نیست، و سخن بیثمر بر زبان نمیآورد. من شنیدهام به نیکانی چون من و نیاکانم ناسزاهای زشت میگویی، داستان از روشناییهای پنهان در تیره شبی مدهش میسرایی، و از لحظههای غمانگیز نغمههای آرامشبخش میآفرینی. چه خیال خامی! آیا تو میپنداری که دیگران هم چون تو تیزبین و دوراندیش و هشیارند؟ و معنای حرفهای پیچیدهی تو را میفهمند؟ آیا همه مثل تو هستند که با آنکه هنوز درازمدتی در جهان نزیستهای ولی سرفرازتر و داناتر از دیگرانی؟ فکر میکنی آن کوران و کران مانند تو سخنپرداز و سخنسنجند؟ تو با دیگران بسی تفاوت داری. اگر از خارستان بگذری، خس و خاشاک زیر پایت تل گوهر میشود. سریویلی گفت: - مقصودت از این حرفها چیست؟ برای چه در این نیمهشب آسودگان را آزار میدهی؟ چرا پنجه در پنجهام میاندازی؟ آیا امید پیروزی در نبرد با شیر ژیانی چون مرا داری؟ من جهان را با سراسر داوریهایش و با تمام خوب و بدش زیر پا گذاشته و فارغ از خلق به این گوشهی دنج پناه آوردهام تا نکوتر در جهان بنگرم و از درون تیرگی دردهای سرکشم، برق خنده بیرون بکشم و به نیروی خندههای شادناکم دردهای جهان را مسخر کنم. من این کهنه گیتی را مسخر کرده و خدمتگزار رنج و شادی دلخواه خود ساختهام. میخواهم بینیاز از پند و اندرز دیگران، پندپرداز کار خود باشم. همچنان توفان بر شدت خود میفزود. ناچار آن حیلتپرداز خواست از راه ترساندن سریویلی از رنج و عذاب تنهایی رامش کند: - من اگر اینسان بیتابم به خاطر نجات تو از رنج بیکسیست، سریویلی! فکر حال و روز خراب تو در این توفان غران خواب از سرم میپراند. اگر تو اینسان گوشهنشین نبودی، هیچگاه چنین سخنانی بر زبان نمیآوردی. این همه بدبینی و بدگمانی تو حاصل یک روز گوشهنشینیست که گذشتههای خوب و دلکش را از خاطر برده بودی، و چون بدآهنگ کلاغی بر سر شاخهای میخواند، گمان کردی تمام مرغان کلاغانند. من آن وقت ناظر کار تو بودم و سخت به کارت دلبسته. حالا که مرا شناختی، میگویمت که تمام جادوگرانم چشم به فرمان نگاهم ایستاده و منتظر فرمانم بودند. سریویلی حرف او را قطع کرد و گفت: - تو مزوری خطاکاری، و این هم خطای دیگرت، یاوهای پشت یاوهی دیگر. آخر چه کسی میتواند فکر مرا در خلوتگاه پنهانم بخواند؟ کوردیدگانی که از بینایی بیزارند چنین میپندارند که چون بستهلب، تماشاگر پنهان عروسکبازی ایشانم، مردهام یا جانم بفرسوده... من برای همین بدگمانیهاست که عزلت گزیده و از ناشایستگان کوردل دوری میجویم. ولی من به تنهایی با نیرویی برابر نیروی هزار مرد، کوشان و در تکاپویم. قطرهای ناچیز را میمانم ولی از درونم دریاهای توفانزا میجوشد. من با نیروی بیپایانم این خاکدان دردانگیز را در هم میکوبم و از غبار کوفتهاش خاکدانی دگرگون بنیان مینهم، و بر فراز کوهها و درههای غمافزای زعفرانیچهرش، زندگانی دیگر بر پا میکنم. و تو این را بدان و آگاه باش که این نیروی درونی من هرگز نمیمیرد و آتش بیشعلهی دونان هرگز در من نمیگیرد. این چراغ را همان به که بهر مردمی دیگر برافروزی و برای آن جماعت سادهلوح دل بسوزانی. دل من از آتشی دیگر فروزان است. تو نه میتوانی چیزی بر من بیفزایی و نه میتوانی چیزی از من بکاهی. اهرمن گفت: - افسوس و بس افسوس که دارندهی چنین افکار بلندی پیوسته بر پرتگاه راه میرود و همواره در معرض خطر سقوط است. تو اگر رحم و انصاف داشتی دلسوز خود میبودی، رمهات را بیشتر میکردی، بر شمار گاوهایت میافزودی، تا به هنگام ضعف و تنگدستی یار و مددکار پدرت باشی و باعث سرشکستگیاش نشوی. سریویلی بر سخنان گزاف آن یاوهگو خندید و گفت: - آنکه در تکاپوی کار دیگران است هرگز غم کار خود نخواهد خورد. سرنوشت چنین مقدر کرده که من گرسنه بمانم، محکوم به رنج و حرمان باشم، در این پرآشوب زندگانی از درون بپوسم، و در برابرم پلیدانی آشفتهنهاد پوست بدرانند و پر و بال بزنند و خود بنمایند. تقدیر در نهاد من جنونی ودیعه نهاده که اگر مردم آسوده نباشند من نتوانم آسود. من اگر روزی از غم بینانی نالیده یا اگر تغارم شکسته و سفرهام خالی از نان مانده یا در کاسهی چوبینم عسل به جای نمانده، به قصد جاهطلبی نبوده که آرزو کردهام تغارم پر باشد و سفره و کاسهام انباشته، تا آنکه چون تو پلیدی میهمانم شود و چشمانش از فرط خوردنیهای رنگارنگی که در ظرفهای سیمینم میبیند، خیره شود. من میخواهم روشنان آسمانی را به زمین آورم. از اینها گذشته، من اکراه دارم که چون تو پلیدچهری را با آن صورت پوشیده از لکههای فساد و حیله ببینم. سیمای کریهت به چشمم چونان سوخته قبریست چندشآور، و اندیشههایی دلگزا در من بیدار میکند. ذوق را در من میکشد. میان خوی و روی ددمنشان پیوند ژرفیست که من در این تاریکی آن را خوب میبینم. انگار تمام زشتیهای گیتی در چهرهی منفور تو گرد آمده. اهرمن گفت: - حرفهای تو چه تلخ است و مرا چه افسرده میکند! آخر چرا باید من مایهی عذاب و اندوه تو باشم؟ چرا باید منفور تو باشم؟ من میکوشم خویم را دگرگون کنم، شاخم را هم زیر موهای درازم پنهان میکنم تا دیدارم موجب چندشت نشود. سریویلی گفت: - گیرم که شاخهایت را پنهان کردی، با لبان آغشته به خونابهات چه میکنی؟ با آن موهای چرب درازت که بر تن چرکآلودت خوابیده و ریسمان را میماند- انگار ریسمانبافان ریسمانهاشان را تافته و از بام دکانهای خود آویختهاند- چه میکنی؟ وقتی به یاد خوی و روی منفورت میافتم آوای دردناک خلق در گوشم میپیچد. بوی تنت چون بوی نعشی متعفن و گندیده مشامم را میآزارد. آنگاه که یاد کینههای دوزخینخو یا نقشههای تزویربارت میافتم، چشم بر هم مینهم تا جایی را نبینم. خاطرهی دلگزایت استخوانهای آرزوهای نهانم را با فشاری دردناک میفشرد، و با چشمانی خونبار هر دم راههای زندگی را بی ذرهای شادی و شعف میروبم. اهرمن گفت: - تمام اینها را که مایهی ناراحتیات است، به خاطر تو چنان پنهان میکنم که به شگفت آیی. وانگهی در این نیمهشب تاریک هیچکس متوجه ما نیست و نمیفهمد که چون منی در شبی چنین تاریک به میهمانی شاعری چون تو آمده. شب در حقیقت رازداری معتمد و عیبپوشی مطمئن است، همچنانکه هنرها را هم در خود پنهان میکند. سریویلی آهی کشید و گفت: - من برای اینکه مردم تو را در خانهام میبینند از تو منزجر نیستم. انزجار من از وجود تست. آیا کسی مسلکش را برای حرف مردم دوست دارد؟ آیا مرغ خوشنوایی که بر شاخهی سرو سرود میخواند برای لذت بردن ماست که میخواند؟ من درون تیرگیها شمع میافروزم تا اگر از پا درآیم، باز بتوانم دمی در اشکهای خود بسوزم. ای دریغا از یادگارهای روزهای سپری شده که پیش چشمم صف کشیده، دلم را در بند آبادیها و ویرانیهای خود اسیر کرده! ولی مگر کسی هست که دل به لذت روزگاران گذشته نسپارد؟ مگر میشود قطار لذتافزای آن روزان را که در نظر چونان دانههای تلخ میوههای نارسی هستند که از سر شاخه به سوی خاک فرو افتاده، ندید؟ آیا مردم در حقیقت نادانند و ناشایسته یا خودشان را به نادانی میزنند؟ چه کسی دلش غرق حسرت نمیشود وقتی میبیند پر و بال و استخوان کبوتری بر خاک ریخته؟ یا قمری بیجفت ماندهای را میبیند بر سر شاخهی تناوری که دارد حسرتزده به آن دو قمری مینگرد که در فضای خاموش جنگل سرگرم آموختن پرواز به جوجههای خویشند؟ دریغا که سرشت من با حسرت بسیار سرشته، و چقدر غرق اندوه میشوم وقتی میاندیشم که بشر چه زود از چیزهایی که به دست میآورد سیر میشود، و مدام در تلاش برای به دست آوردن چیزهاییست که از او دورند. فانوسهای شعلهور سرنگون شده از بام بر خاک دیدهام و زمینهای پهناور با سینههای چاکچاک. و کار جهان را پر از نفرتی پایدار یافتهام که همیشه و همه جا هست و هر چیزی را از هر چیزی میگریزاند، و آدم را از آدم و دد را از دد. آیا تو میخواهی کار جهان را وارونه کنی؟ یا بر سر آنی که رفتارم را عوض کنی، تا به آن چیزهایی که از آنها بیزارم عشق بورزم و آن چیزهایی را که دوست دارم دشمن بدارم؟ با تمام این حرفها و با همهی نفرت و بیزاری سریویلی، آن حیلهپرداز وارد کلبهی او شد و به یگانه آرزویش رسید. آنگاه ناخنهای خونآلودش را با دندانهایش برید و آنها را چون خنجرهایی در زمین کاشت، و پشت در را با سنگها و کلوخهها مسدود کرد تا بیگانهای راه به خانه نیابد، سپس با موهای تنش بستری برای خود فراهم کرد و در تنگنای دهلیز خوابید. پسآنگاه دهلیز در خاموشی تیره و غمافزایی فرو رفت و تنها صدایی که از دوردست شنیده میشد هوهوی گنگ باد بود، هوهویی چون نالهی شبخیز در جنگل، برای دلبریدگانی گرفتار بیداد هجران، برای مرغ خاموشی که از خواندن بازمانده و چشم به راه صبح نشسته، برای تمام خستگانی خفته بر راه که نمیدانند چون صبح از راه رسد به کدامین سو باید رهسپار شوند. سریویلی در اتاقش، کنار آتشدان نشسته، دمی از اندیشههای بیحاصل و افسرنده آرام و قرار نداشت. از بیتابی اختیار از کف داده بود. شاخههای سوزان را روی هم میچید و از میان دودی که از آنها به پا بود، نقش آن مطرود حیلهجو را میدید و آن مزور خطرناک را خوب میپایید. او چون به نوای باد و باران گوش میداد، چنین میپنداشت که آن فتنهجوی مردمآزار در حال سخن گفتن است و شکوه کردن. آرزو میکرد ساعتی با فراغت کنار رودخانهی "اوز" بنشیند و با پریان رود گرم قصهپردازی شود. صبح خندانی را در نظر آورد که ستیغ کوه در آستانهی قرمز شدن است و او بر پلی خم شده و رود تیره زیر چشمش در گذر است. او- آن روستایی شاعر روشنسرشت- که زمانی چنان زندهدل بود که از فرط دلبهنشاطی آرام و قرار نداشت، اینک دمساز با تیرگی بدبینی، افسرده بود و کسی نمیدانست که او- سریویلی، فرزند پهلوانان نامدار- از ناهمرنگی دیگران مبتلا به چه رنج و عذابیست. زیر فشار افکار دور و دراز، با نوک فولادین کارد خود، در حال بریدن بندهای چارقش نشسته بود و تکههای بندها را روی شاخههای شعلهور میریخت. نگاهش به سوی آتشدان بود و پیش چشمهای تیزبینش، از سرشت پلشت آن بدانگبز هر چیزی آلوده به زشتی بود. از همان شب است که او از مردم میگریزد و دوست دارد در انزوا زندگی کند. به سوی بیابانهای دور و خلوت این جنگل غمناک میرود تا به دست خود سرنوشتش را دگرگون کند. ساعاتی طولانی، تنها و خاموش زیر درخت سیب ترش یا درخت "ریس"- که چونان مخمل بر سنگ لمیده- مینشیند. او هراسان از زندگیست. شاد از اندیشههای رنجزا و در رنج از شادیهای فریبا که چونان مخدری تلخ ساعات غم را برای دمی گذرا از یاد میزدایند. دیگر التفاتی به کار جهان ندارد. نزد او دوستی و دشمنی خلق یکسان است. عقلش از سر پریده، خیره چنین میگوید: - شبی اهریمن به سرایم آمد، و تا طلوع صبح تابناک در خانهام خفت و صبحگاهان از سرایم بیرون رفت ولی ناخنهای دست و پا و موهای تنش مارهایی شدند و بر من هجوم آوردند، و ازین پس در تمام لحظههای عمر به جا ماندهام، میان من و اهریمن جنگی صلحناپذیر در جریان است و ما دو با هم کشمکشی بیپایان داریم. خرداد ۸۱
|
|
|
نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است. |