نگاهی به چند صفت معشوق حافظ


درتابستان سال 1361 به مناسبتي ، نوشته اي با عنوان « طرحي براي بررسي طنز در شعر حافظ»  تهيه كردم. سال ها پس از آن، بر مباحث آن تحقيق ،مقالات ديگري چون «عشق در ديوان حافظ» ، « چند صفت معشوق حافظ» ، «نگار حافظ» ، «زن در ديوان حافظ» ، « گل در ديوان حافظ»  افزودم و از مجموعه اين مقالات دفتری فراهم شد كه آن را « حافظ خلوت نشين»  نام نهادم و در اينجا يكي از مقالات اين دفتر را با عنوان « نگاهی بهچند صفت معشوق حافظ»  ارائه مي كنم. تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد.

اين لطايف كز لب لعل تو من گفتم كه گفت؟                                           
 وين تطاول كز سر زلف تو من ديدم كه ديد؟                                           
 


بيش از پانصد بيت از ديوان حافظ به شوخي با معشوق مربوط است، و در آن حسن و نكويي دلدار، بي مهري و سنگ دليش، به كمين نشستنش براي دلبري، عاشق كشي، زود رنجي ، نازك دلي و حاضر جوابيش به شيوه اي گاه نرم و لطيف و گاه همراه با گله و شكايت و انتقاد آميز، و در هر دو حال سراسر شوخ طبعي و بذله گويي توصيف شده است. در اين نوشتار مروری خواهيم داشت بر نمونه هايي از اين توصيف ها در ديوان حافظ.


حسن و نكویی


معشوق حافظ زيباروييست مظهر حسن ونكويي و جمال بي مثالش آميخته به كمال .خورشيد در برابر حسنش از شرم روي به ديوار كرده سر به زير مي افكند و ماه رخسارش خورشيد را سر افكنده مي كند:


فروغ ماه مي ديدم ز بام قصر او روشن

 كه رو از شرم آن خورشيد در ديوار مي آورد


او، كه لب شيرينش نبات مصر را از رونق مي اندازد ، تاج سر همه خوبان است و بايد همه دلبران باجش دهند و خراجش پردازند :


تويي كه بر سر خوبان كشوري چون تاج

سزد اگر همه دلبران دهندت باج


دو چشم شوخ تو بر هم زده ختا و حبش

 به چين زلف تو ماچين و هند داده خراج


دهان شهد تو برده رواج آب خضر

 لب چو قند تو برد از نبات مصر رواج


رخساره از پرده چون بيرون مي آورد، آفتاب را به زير سايه خويش مي برد و حور و پري را خجالت زده و شرمگین در حجاب فرو مي كند:


اي كه بر ماه از خط مشكين نقاب انداختي

 لطف كردي سايه اي بر آفتاب انداختي


پرده از رخ برفكندي يك نظر در جلوه گاه

 وز حيا حور و پري را در حجاب انداختي


هر كه به زيارت كعبه كويش رود بايد در قبله ابرويش نماز بگذارد:


در كعبه كوي تو هر كس كه بيايد

 از قبله ابروي تو در عين نماز است


حسن چهره اش بي نياز از توصيف است و كمال حجت و برهان قاطع:


گفتم كه حسن چهره او را صفت كنم

 رخساره وانمود و در گفتگو ببست


و بالاخره، هر چه از زلف درازش گفته شود، گويي چيزي گفته نشده است:


اين شرح بي نهايت كز زلف يار گفتند

 حرفيست از هزاران كاندر عبارت آمد.

بی مهری و سنگدلی


بي مهری و سنگدلي از بارزترين صفات معشوق حافظ است و حافظ بارها از اين ويژگي های معشوق خويش گله كرده و ناليده است. و چگونه مي توان نناليد از سنگدلي نگاری كه يكتا عيبش اينست كه حتي خال كوچكي از مهر و وفا بر روی زيبايش ندارد!؟


جز اين قدر نتوان گفت در جمال تو عيب

 كه خال مهر و وفا نيست روي زيبا را


همچون ماه رخساره اي تابان دارد و دلي سخت چون سنگ خارا، و از زيبايي و جفاكاري قيامت هاست كه به پا ميكند و دل هاست كه آب ميگرداند:


چه قيامت است جانا كه به عاشقان نمودی

 رخ همچو ماه تابان دل همچو سنگ خارا


اگر درد دل عاشق نمي شنود از سنگيني خوابش است كه در خواب نيز چون بيداری مست ناز و كرشمه است:


ماهي و مرغ دوش نخفت از فغان من

 آن شوخ ديده بين كه سر از خواب بر نكرد


شايد هم ناله چنگ اجازه نمي دهدش كه آه سحر عاشقش بشنود:


مانعش غلغل چنگ است و شكرخواب صبوح

 ورنه گر بشنود آه سحرم باز آيد


در وفاداری بي ثبات و در جفاكاری پيگير و مستدام است:


ای كه هنگام وفا هيچ ثباتت نبود

 مي كنم شكر كه بر جور دوامي داري


شايد هم مشكلش كمي حافظه است و فراموشكاری:


هزار بار شود آشنا و ديگر بار

مرا ببيند و پرسد كه اين چه كس باشد!؟


با اين همه مجمع خوبي و لطف است اگر چه بي مهر و وفاست:


مجمع خوبي و لطف است عذار چو مهش

ليكنش مهر و وفا نيست ، خدايا بدهش


دلبرم شاهد و طفل است و به بازي روزی

بكشد زارم و در شرع نباشد گنهش


من همان به كه ازو نيك نگه دارم دل

كه بد و نيك نديدست و ندارد نگهش

 

دلبری كماندار و به كمين نشسته


دلبری اصلي ترين صفت معشوق حافظ است و نگارحافظ دلبری تمام عيار و دلربايي چيره دست است. بررسي همه جانبه اين ويژگي بنيادين را به مقاله اي ديگر با عنوان « نگار دلبر حافظ» وامی گذارم و در اين جا تنها به يك جنبه جالب اين دلبری كه همانا با كمان به كمين نشستن است، ميپردازم:


ز چشم شوخ تو كي جان توان برد

كه دائم با كمان اندر كمين است


مشو حافظ ز كيد زلفش ايمن

كه دل برد و كنون در بند دين است


و از چنين چشمان كمين كار كمانداری نمي توان جان به سلامت به در برد:


ز چشمت جان نشايد برد كز هر سو كه ميبينم 

كمين از گوشه ای كردست و تير اندر كمان دارد


آه از چشم شوخ تاراج پيشه اش كه غارتگر ايمان حافظ عاشق است:


از چشم شوخش ای دل ايمان خود نگه دار

 كان جادوی كمانكش بر عزم غارت آمد


امان از مژگانش كه رهزن خنجرگذاران است و چگونه ممكن است كه چنين نگار زره مويي را به كمند افكند؟


منش با خرقه پشمين كجا اندر كمند آرم

 زره مويي كه مژگانش ره خنجرگذاران زد


و حافظ حق دارد بر سر ايمان خويش چون بيد بلرزد كه نگاری دارد كمان ابرو و كافركيش:


چو بيد بر سر ايمان خويش مي لرزم

كه دل به دست كمان ابروييست كافركيش


بايد هم چون بيد به خود لرزيد از چشم و ابروی بيدادگراين كافركيش كه قصد ريختن خون عاشق خويش دارد:


بر قصد خون عاشق ابرو و چشم مستت

گاه اين كمين گشاده گاه آن كمان كشيده


آخر چگونه مي توان تدبير اين كمان دار قهار كرد كه به عاشق بيمار نيز رحم نمي كند؟


با چشم و ابروی تو چه تدبير دل كنم؟

وه زين كمان كه بر سر بيمار مي كشي !


و آنچه اين دوست با جان عاشق خويش مي كند هيچ دشمني با خصم جاني خويش نمي كند:


عدو با جان حافظ آن نكردی

 كه تير چشم آن ابرو كمان كرد

 

عاشق کشی


عاشق كشي از ديگر صفات مهم معشوق حافظ است. بي رحمي، خون خواری و خون ريزی از كمالات مسلم اين نازنين نگار نرم رفتار و نازك طبع است:


ای نازنين نگار چه مذهب گرفته ای

كت خون ما حلال تر از شير مادر است؟


آفرين و صد آفرين بر آن چشمان سياهدل كه در عاشق كشي جادو مي كند و سحر می آفريند:


بر آن چشم سيه صد آفرين باد

كه در عاشق كشي سحرآفرين است


آفرين بر آن چشم مست خون خوار كه خون عشاق نه به پيمانه كه قدح قدح مي آشامد:


نرگس مست نوازش گر مردم دارش

 خون عشاق به قدح گر بخورد نوشش باد


مژگان تيغ افكنش به كرشمه اي صدها كشته زنده دل بر هم مي اندازد:


مژگان تو تا تيغ جهانگير برآورد

 صد كشته دل زنده كه بر يكدگر افتاد


در خم زلفش سرهای بس بي گناهان بريده افتاده و چشمان خونريزش در پناه حمايت آن بيدادگر ايمن است و به كار خون خواري گرم:


در زلف چون كمندش ای دل مپيچ كانجا

 سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت


چشمت به غمزه ما را خون خورد و مي پسندی

 جانا روا نباشد خون ريز را حمايت


لب لعلش تشنه خون عاشق جانباز:


لعل سيراب به خون تشنه لب يار من است

 وز پي ديدن او دادن جان كار من است


و چون خون مي ريزد و از غم عشق خلاص مي كند، بايد منت پذير غمزه خنجر اندازش بود:


خونم بريخت وز غم عشقم خلاص داد

 منت پذير غمزه خنجرگذارمت


آه از اين بخت بد حافظ كه نگارش با آن كام شيرين ، او را به تلخ كامي مي كشد.


چه عذر بخت خود گويم كه آن عيار شهرآشوب

 به تلخي كشت حافظ را و شكر در دهان دارد


و با اين همه حافظ هم چنان آرزومند اوست .آرزومند او و بيدادگری هايش:


آن كه خون دل ما ريخت به بيداد و برفت

 كاش بازآيد و خون ريزد و بيداد كند


آرزومند آن دوست كه مي كشد و از كشته غرامت مي ستاند:


درويش مكن ناله ز شمشير احبا

 كاين طايفه از كشته ستانند غرامت


هيچكس هم، به خاطر جمال دلربايش، دلش نمي آيد او را گناهكار بداند:


خونم بخور كه هيچ ملك با چنين جمال

از دل نيامدش كه نويسد گناه تو


شيوه عاشق كشي و شهرآشوبي جامه ای برازنده قامت اوست و جان عشاق را اسپند بلا گردان رخسار خويش مي داند:


دوش مي آمد و رخساره برافروخته بود

 تا كجا باز دل غمزده اي سوخته بود


رسم عاشق كشي و شيوه شهرآشوبي

جامه ای بود كه بر قامت او دوخته بود


جان عشاق سپند رخ خود مي دانست

وآتش چهره بر اين كار برافروخته بود

 
گر چه مي گفت كه زارت بكشم مي ديدم

كه نهانش نظري با من دل سوخته بود

 

حاضر جوابی


از شيرين ترين هنرهای معشوق حافظ حاضر جوابي است و شيرين زباني .مناظره با معشوق از دل نشين ترين فرازهای روابط اين دو است. برای هر پرسش حافظ، معشوقش پاسخي دندان شكن آماده دارد وهرخواهش و تمنای او را با شيرين زباني رد مي كند. گله ها و شكايت های حافظ را نيز با زباني نرم و طنزآميز به شوخي مي گيرد و تلخ ترين پاسخ ها را با شيرين ترين كلمات و همراه با نمكين ترين شكرخنده ها می دهد:


دی گله ای ز طره اش كردم از سر فسوس

 گفت كه اين سياه كج گوش به من نمي كند!


چون حافظ مي خواهد او را به سوی خود بكشد، نگارش با خنده او را متهم به حيله گری مي كند:


چو نقطه گفتمش اندر ميان دايره آی

 به خنده گفت كه ای حافظ اين چه پرگاريست!؟


و آن دم كه حافظ مي گويد ، می خواهد عشق او از سر بيرون كند، نگارش به شوخي ديوانه اش می خواند ـ به راستي هم دست كشيدن از عشق چنين نگاری جز جنون چيست؟


دوش سودای رخش گفتم ز سر بيرون كنم

 گفت: كو زنجير تا تدبير اين مجنون كنم!؟

 
وقتي هم حافظ نگارش را تهديد به گذاشتن و رفتن مي كند، او كه مي داند اين تهديد ها توخالي است و حافظ هرگز دلش نمي آيد از او دست بكشد، تهديد حافظ را جدی نمي گيرد و جواب دندان شكني به او مي دهد:


ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت

به خنده گفت كه حافظ برو، كه پای تو بست؟


آن گاه كه حافظ از او بوسه ای تمنا مي كند، با شوخ طبعي به او يادآوری مي كند كه از اين بده بستان ها با هم ندارند و از اين تمناها نداشته باشد:


بگفتمش: به لبم بوسه ای حوالت كن

 به خنده گفت : كي ات با من اين معامله بود!؟


بوسه حافظ را آلاينده مهرخ خويش مي داند و می خواند:


به لابه گفتمش : ای ماهرخ چه باشد اگر

 به يك شكر ز تو دلخسته ای بياسايد؟


به خنده گفت كه: حافظ! خدای را، مپسند

كه بوسه تو رخ ماه را بيالايد


و چون حافظ حاضر مي شود در ازای عشوه  معشوق جان فدا كند، نگار بهای بيشتری مي طلبد:


عشوه ای از لب شيرين تو دل خواست به جان

 به شكر خنده لبت گفت: مزادی طلبم


دو تا از زيباترين غزل های ديوان حافظ به طور كامل به مناظره  حافظ با معشوقش اختصاص دارد كه يكي از آن ها اين غزل نغز است:


گفتم: كي ام دهان و لبت كامران كنند؟

گفتا: به چشم، هر چه تو گويي همان كنند


گفتم: خراج مصر طلب مي كند لبت

 گفتا: در اين معامله كمتر زيان كنند


گفتم: به نقطه دهنت خود كه برد راه؟

گفت: اين حكايتيست كه با نكته دان كنند


گفتم: صنم پرست مشو با صمد نشين

گفتا: به كوی عشق هم اين و هم آن كنند


گفتم: ز لعل نوش لبان پير را چه سود؟

گفتا: به خنده شكرينش جوان كنند


گفتم: كه خواجه كي به سر حجله مي رود؟

گفت: آن زمان كه مشتری و مه قران كنند


گفتم:  دعای دولت تو ورد حافظ است

گفت: اين دعا ملائك هفت آسمان كنند