|
عاشق كشي از ديگر صفات مهم معشوق حافظ است. بي رحمي، خون خواری
و خون ريزی از كمالات مسلم اين نازنين نگار نرم رفتار و نازك
طبع است:
ای نازنين نگار چه مذهب گرفته ای
كت خون ما حلال تر از
شير مادر است؟
آفرين و صد آفرين بر آن چشمان سياهدل كه در عاشق كشي جادو مي
كند و سحر می آفريند:
بر آن چشم سيه صد آفرين باد
كه در عاشق كشي سحرآفرين
است
آفرين بر آن چشم مست خون خوار كه خون عشاق نه به پيمانه كه قدح
قدح مي آشامد:
نرگس مست نوازش گر مردم دارش
خون عشاق به قدح گر بخورد
نوشش باد
مژگان تيغ افكنش به كرشمه اي صدها كشته زنده دل بر هم مي
اندازد:
مژگان تو تا تيغ جهانگير برآورد
صد كشته دل زنده كه بر
يكدگر افتاد
در خم زلفش سرهای بس بي گناهان بريده افتاده و چشمان خونريزش
در پناه حمايت آن بيدادگر ايمن است و به كار خون خواري گرم:
در زلف چون كمندش ای دل مپيچ كانجا
سرها
بريده بيني بي جرم و بي جنايت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و مي پسندی
جانا روا
نباشد خون ريز را حمايت
لب لعلش تشنه خون عاشق جانباز:
لعل سيراب به خون تشنه لب يار من است
وز پي ديدن او دادن
جان كار من است
و چون خون مي ريزد و از غم عشق خلاص مي كند، بايد منت پذير
غمزه خنجر اندازش بود:
خونم بريخت وز غم عشقم خلاص داد
منت پذير غمزه خنجرگذارمت
آه از اين بخت بد حافظ كه نگارش با آن كام شيرين ، او را به
تلخ كامي مي كشد.
چه عذر بخت خود گويم كه آن عيار شهرآشوب
به تلخي كشت حافظ
را و شكر در دهان دارد
و با اين همه حافظ هم چنان آرزومند اوست .آرزومند او و
بيدادگری هايش:
آن كه خون دل ما ريخت به بيداد و برفت
كاش بازآيد و خون
ريزد و بيداد كند
آرزومند آن دوست كه مي كشد و از كشته غرامت مي ستاند:
درويش مكن ناله ز شمشير احبا
كاين طايفه از كشته
ستانند غرامت
هيچكس هم، به خاطر جمال دلربايش، دلش نمي آيد او را گناهكار
بداند:
خونم بخور كه هيچ ملك با چنين جمال
از دل نيامدش كه نويسد
گناه تو
شيوه عاشق كشي و شهرآشوبي جامه ای برازنده قامت اوست و جان
عشاق را اسپند بلا گردان رخسار خويش مي داند:
دوش مي آمد و رخساره برافروخته بود
تا كجا باز
دل غمزده اي سوخته بود
رسم عاشق كشي و شيوه شهرآشوبي
جامه ای بود
كه بر قامت او دوخته بود
جان عشاق سپند رخ خود مي دانست
وآتش چهره بر
اين كار برافروخته بود
گر چه مي گفت كه زارت بكشم مي ديدم
كه نهانش نظري
با من دل سوخته بود
|
حاضر جوابی |
|
از شيرين ترين هنرهای معشوق حافظ حاضر جوابي است و شيرين
زباني .مناظره با معشوق از دل نشين ترين فرازهای روابط اين
دو است. برای هر پرسش حافظ، معشوقش پاسخي دندان شكن آماده
دارد وهرخواهش و تمنای او را با شيرين زباني رد مي كند. گله
ها و شكايت های حافظ را نيز با زباني نرم و طنزآميز به
شوخي مي گيرد و تلخ ترين پاسخ ها را با شيرين ترين كلمات و
همراه با نمكين ترين شكرخنده ها می دهد:
دی گله ای ز طره اش كردم از سر فسوس
گفت كه اين
سياه كج گوش به من نمي كند!
چون حافظ مي خواهد او را به سوی خود بكشد، نگارش با خنده
او را متهم به حيله گری مي كند:
چو نقطه گفتمش اندر ميان دايره آی
به
خنده گفت كه ای حافظ اين چه پرگاريست!؟
و آن دم كه حافظ مي گويد ، می خواهد عشق او از سر بيرون
كند، نگارش به شوخي ديوانه اش می خواند ـ به راستي هم دست
كشيدن از عشق چنين نگاری جز جنون چيست؟
دوش سودای رخش گفتم ز سر بيرون كنم
گفت: كو زنجير
تا تدبير اين مجنون كنم!؟
وقتي هم حافظ نگارش را تهديد به گذاشتن و رفتن مي كند، او
كه مي داند اين تهديد ها توخالي است و حافظ هرگز دلش نمي
آيد از او دست بكشد، تهديد حافظ را جدی نمي گيرد و جواب
دندان شكني به او مي دهد:
ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت
به خنده گفت
كه حافظ برو، كه پای تو بست؟
آن گاه كه حافظ از او بوسه ای تمنا مي كند، با شوخ طبعي به
او يادآوری مي كند كه از اين بده بستان ها با هم ندارند و
از اين تمناها نداشته باشد:
بگفتمش: به لبم بوسه ای حوالت كن
به خنده گفت
: كي ات با من اين معامله بود!؟
بوسه حافظ را آلاينده مهرخ خويش مي داند و می خواند:
به لابه گفتمش : ای ماهرخ چه باشد اگر
به يك
شكر ز تو دلخسته ای بياسايد؟
به خنده گفت كه: حافظ! خدای را، مپسند
كه بوسه تو رخ ماه را
بيالايد
و چون حافظ حاضر مي شود در ازای عشوه معشوق جان فدا كند،
نگار بهای بيشتری مي طلبد:
عشوه ای از لب شيرين تو دل خواست به جان
به شكر
خنده لبت گفت: مزادی طلبم
دو تا از زيباترين غزل های ديوان حافظ به طور كامل به
مناظره حافظ با معشوقش اختصاص دارد كه يكي از آن ها اين
غزل نغز است:
گفتم: كي ام دهان و لبت كامران كنند؟
گفتا: به چشم، هر چه
تو گويي همان كنند
گفتم: خراج مصر طلب مي كند لبت
گفتا: در اين
معامله كمتر زيان كنند
گفتم: به نقطه دهنت خود كه برد راه؟
گفت: اين حكايتيست كه
با نكته دان كنند
گفتم: صنم پرست مشو با صمد نشين
گفتا: به
كوی عشق هم اين و هم آن كنند
گفتم: ز لعل نوش لبان پير را چه سود؟
گفتا:
به خنده شكرينش جوان كنند
گفتم: كه خواجه كي به سر حجله مي رود؟
گفت: آن
زمان كه مشتری و مه قران كنند
گفتم: دعای دولت تو ورد حافظ است
گفت: اين دعا ملائك
هفت آسمان كنند
|
|