|
اوج درگيری های نيما با خويش ، در يكي از قله های رفيع شعرش ،
سريويلي، بازتاب يافته است.نيما سريويلي را در 1319 سرود، يعني در
45 سالگي و در دوران شكوفايي و پختگي شعر خويش. براي سرودن اين
منظومه زحمت بسيار كشيد و از همه قريحه آفريننده، تخيل شاعرانه و
هنر داستان پردازيش در آن بهره جست.
داستان در شبي توفاني مي گذرد، در شبي كه توفان و باران سيل آسا با
تندر ها و آذرخش هايش بيداد ميكند. خلاصهً داستان سريويلي را خود
نيما چنين بيان كرده است:
« سريويلي شاعر، با زنش و سگش در دهكده ييلاقي ناحيه جنگلي زندگي
مي كردند. تنها خوشي سريويلي به اين بود كه توكاها در موقع كوچ
كردن از ييلاق به قشلاق در صحن خانه با صفاي او چند صباحي اتراق
كرده، مي خواندند.
اما در يك شب توفاني وحشتناك شيطان به پشت در خانه او آمده امان
مي خواهد. سريويلي مايل نيست آن محرك كثيف را در خانه خود راه
بدهد و بين آن ها جر و بحث در مي گيرد. بالاخره شيطان راه مي يابد
و در دهليز خانه او مي خوابد، موی و ناخن خود را كنده و بستر مي
سازد. سريويلي خيال مي كند ديگر به واسطه آن مطرود، روي صبح را
نخواهد ديد، به عكس، صبح از هر روز دلگشاتر در آمد، ولي موي وناخن
شيطان تبديل به ماران و گزندگان مي شود و سريويلي به جاروب كردن آن
ها مي پردازد. او همينطور تمام ده را پر از ماران و گزندگان مي
بيند و براي نجات ده مي كوشد.
در اين وقت كسان سريويلي خيال مي كنند پسر آن ها ديوانه شده است و
جادوگران را براي شفای او مي آورند. باقي داستان جنگ بين سريويلي و
اتباع شيطان و شيطان است.»
البته لازم به تذكر است كه ماجرايي كه در خلال منظومه سريويلي رخ
مي دهد، كمي با اين داستان كه نيما به عنوان خلاصه ماجرا حكايت
كرده، تفاوت دارد و احتمالا اين خلاصه مربوط به طرح نخستين داستان
است كه در طول آفرينش اثر به تدريج تغييراتي در آن ايجاد شده است.
انديشه بنيادين اين شعر، اوج گيري دغدغه هاي دروني شاعر و رسيدن به
مرحله انقطاب و انقلاب دروني است كه در زندگي نيما پيش آمده و در
زندگي اغلب انديشمندان و فرهيختگان در برهه ای از عمر ناگزير پيش
مي آيد و گريزی از آن نيست.
درگيري های دروني شاعر در قالب جدال سريويلي شاعر نو جو و نو پو و
تازه بين با شيطان كه نمادی از وسوسه های فريبنده و اغواگر دروني
اوست، در نهايت جذابيت و كمال زيبايي ترسيم شده است. شيطان در حقيقت
در درون سريويلي است ( هم چنان كه در درون هر يك از ما نيز هست!) و
از درون او را مخاطب قرار مي دهد و با او گفتگو و محاجه مي كند.
شيطان سر آن دارد كه سريويلي را تسليم اميال و وسوسه های پليد خود
قرار دهد، ولي سريويلي فريب رنگ ها و نيرنگ هاي او را نمي خورد و
ترفند هاي او خام و رامش نمي كند. و از اين كشمكش مهيج و پر ماجرا
منظومه « سريويلي» آفريده مي شود.
سريويلي در مسير آرام زندگي،در ايمن گاه انزوا،زير سايه انديشه ها
و سنت های زندگي نياكان به كار شعر خواني و سرايش سرگرم است كه
شيطان فريب كار به سراغش مي آيد:
گاه زير شكل شمشير و كماني كز دلاور پدرانش بد نشاني
و به روي تيره سبز كهن ديواري آويزان
بود آن خلوت گزيده گرم كار شعرخواني
و اين سزا و سرنوشت اوست كه مي خواهد متكي به شعاع بينش خود باشد و
با چشم های خود جهان و جهانيان را ببيند، و نه با چشم های پدران و
گذشتگان، و درست به همين دليل است كه شيطان به سراغش مي آيد، زيرا
كه اين خلاف آئين شيطان است و ضد راه و رسم او:
مادرم يك شب مرا ديد
كه ز خواب آشفته جستم
دست چون بر من بيازيد
آه بر زد گفت با خود:
اين پسر بيرون شد از دستم
او شريك و هم نفس با مردمي ديگر شود آخر
ديگرم از او نخواهد گشت اجاق تيره روشن
پيش چشم او چو گلخن مي نمايد روی گلشن
وآنچنان شام سيه اين روزگاران
اين سزای آنكه در تيره شبي جادوگری را تيره گردانيد فانوس
پس گذشت از راه بيشه با شعاع ناتوان پيه سوز خود.
و به اين ترتيب است كه ستيز دروني شاعر آغاز مي شود و كم كم اوج مي
گيرد:
با دگر سان زندگاني، زندگاني مي كنم من
زآنچه روزی در پياش مي رفتم، اكنون مي گريزم
من بدان حالت رسيدستم كه با خود مي ستيزم
و چون تعريف و تمجيد شيطان را از شعر خود مي شنود، اسفناك مي شود و
تصميم مي گيرد كه شعر و انديشه اش را به قالبي ديگر كشد و رستاخيز
شعر نيما از همين جا شروع مي شود:
من اسفناكم از اين گفته
شد گره بسته سراسر پيش چشمم كار دنيا
ابری آمد در ميان ابرهای تيره تند و پر فسون تر
شعرهايم را كه در گوش تو خوانده است؟
من كه دائم كوله بار شعرهايم را به دوش خود
يا به روی چارپايان و به پشت گاوهای نر
مي كشم از جنگلي زی جنگل ديگر
.....
از كجا بشناختي ؟ كي گفت با تو زان سخن ها؟
تا نشاط انگيزدت در خاطر اشعاری
كه در آن ها خون گرم و جوشش ناجور خود را كرده ام پنهان. اي افسوس!
از همين دم مي كشم من شعرهايم را
به دگر قالب.
اهريمن حاضر جواب است و تمهيدي ديگر مي انديشد و ميكوشد با چاپلوسي
و زبان بازی ، هندوانه زير بغل سريويلي بگذارد و او را بفريبد، ولي
سريويلي ترفند او را مي شناسد و راه بر او مي بندد:
من نيم زانان كه ميسنجي
رتبتي آن گونه شان والا
دور از آن نام آوران و آن سخن گويان كه از تو دل ربودستند
من زبانم ديگر است و داستان من ز ديگر جا
به كزآن مردم بكوبي در
و به اين ترتيب درگيري سريويلي با اهريمن لحظه به لحظه اوج مي گيرد
و نيما هر دم صحنه ها و جلوه های نو به نو وبس شورانگيز از اين
درگيری به ما مي نماياند. و در پايان نبرد، اگر چه شيطان به درون
خانه سريويلي راه مي يابد و به آرزوی دلش ، كه همانا يك شب را در
خانه سريويلي به سر بردن است، مي رسد، و سريويلي را دستخوش دگرگوني
بنيادين مي كند، اما نبرد هم چنان ادامه دارد و حكايت هم چنان
باقيست:
او هراسان است بي هيچ آفت از اين زندگاني
شاد از آن انديشه كز وی رنج زايد
رنجه است از شادي يي كه بر ره آن
نيست پيدا تلخي يك ساعت غمناك
هيچش اين دنيا نه ديگر پيش چشمان است
پيش او
دوستي و دشمني مردمان، گر راست خواهي، هر دو يكسان است
وبين او و شيطان جنگي سخت و بيرحمانه در جريان است و اين نبردی است
تاریخی
كه سراسر زندگي نيما درگیر با آن سپری مي شود و سرنوشت او با آن گره
خورده است. در شعر «پانزده سال» در باره اين مبارزه دائمي و نبرد
صلح ناپذير چنين مي خوانيم:
|
|
|
من در اين مدت، ای دور از من
زشت گفتم به بدان
كينه جستم ز ددان
تيز كردم لب شمشيری كند
سنگ بستم به پر جغدی زشت
دائما بر لب من بوده ست اين:
آی يكتای پدر
پهلواني كز تو
مانده اين گونه پسر
گوشه گيری كه بشد
خانه ات ويرانه
نشد اما پسرت
عاجز و بيگانه
نشد از راه به در
به فريب دانه
و به قول خود نيما، فشار زندگي، كه در چهره شيطان بر او هجوم
مي آورد، عاقبت او را به راه خود انداخت:
« هر چند كه فشار زندگي آسان مرا به راه خود انداخت، اما رميده
خيلي دير رام شد. هر سنگ با چه كند و كو و برآورد دقيق از جا
كنده شد و پل به روی آب با چه روز و شب های پر زحمت طرح بست تا
ديگران آسان بگذرند و ديوانه ها به آب زده بگويند: پل لازم
نيست! اما در پيش پای كسي كه مي گويد لازم است، هر كاری در
عالم هنر از يك كار قبلي آب مي خورد.» (دو نامه)
و در نهايت نيما، در گيرودار اين مبارزه سهمگين، آن كشتي است
كه از توفان های هولناك جان به سلامت به در برده و به ساحل
رستگاري رسيده است:
« من در فكر و عقيده خود مجرب و زبر دست شده ام. انقلاب و
اشخاص را شناخته ام. به آن كشتي شباهت دارم كه از توفان گريخته
است.» (كشتي و توفان)
منظومه سريويلي دارای داستاني بديع، نوآورانه، پر حادثه، پر
كشش و جذاب است و خواننده يا شنونده را تا پايان با خود همراه
مي برد. اين منظومه دارای بافتي نمايشي و دراماتيك است و
ميتوان آن را روی صحنه نمايش به اجرا دراورد. منظومه دارای
انديشه های بلند و افكاری عميق، انساني و دلپسند است.اين
منظومه سرشار است از گفتگو های شنيدني و جالب كه ذهن مخاطب و
باورهايش را به چالش ميكشد و او را به فكر فرو ميبرد. ويژگي
نزديك شدن به نثر و حالت طبيعي كلام، داشتن مدل وصفي و روايي،
كه آن همه مورد تاكيد نيما بود، و دارا بودن انتظام طبيعي و
قابليت دكلماسيون ، از مهم ترين ارزش ها و مزيت های منظومه
سريويلي است.
|
|