باز خوانی « خانه سریویلی» نیمایوشیج :

جنگ صلح ناپذير سريویلی و اهرمن

 

اين نوشته تفسيری است برمنظومه سريويلي، برگزيده از دفتر « بركنارهً ماخ اولا» و در آن نگاهي كوتاه و گذرا شده است بر انديشه اصلي يكي از بلند ترين قله هاي شعر نيما، كه همانا انديشه نبرد با شيطان است و در منظومه سريويلي عالي ترين نمود و بروز خود را يافته است.

نيما يوشيج دو مرحله مشخص را چه از نظر انديشه و زبان شعري و چه از ديدگاه تفكر و اعتقادات اجتماعي پيموده است.
در مرحله نخست انديشه او انديشه اي فردگرايانه، بدبين ، نوميد و تلخ كام است و شاعر بيشتر به مسائل دروني و درد و رنج های فردي خويش مي انديشيده و مي پرداخته است. براي او اندوه های طبع نازك و حساس ، و بيم ها و تشويش های روح دردمندش در درجه نخست اهميت قرار داشته و بيشتر در درون خود مي زيسته و كمتر به مسائل پيرامون خود توجه داشته است.شعر اين مرحله نيز متناسب با روحيات سراينده اش، اندوهناك، تلخ، بدبينانه و ياًس آلود است. روحيات اين مرحله شعر نيما را در سروده هايي چون افسانه، ای شب ، يادگار ، تسليم شده ، شمع كرجي ، در جوار سخت سر ، تلخ ، در فروبند و قصه رنگ پريده خون سرد ، به طرز آشكاری ميتوان ديد. مايه اصلي شعر نيما در اين دوران رنج است. به نظر خودش:


« به عقيده من گوينده واقعي بايد آن مايه را داشته باشد. من براي رنج خود شعر می گويم.»


تفكر فرد گرايانه و بدبينانه، و درك محدود و سطحي شاعر از خويشتن، انسان و جهان، كه خام ، احساساتی و رمانتيك است، در مثنوي « رنگ پريده خون سرد » به اوج مي رسد و در « افسانه» اعتلا مي يابد. از نظر سبك و تكنيك ، سروده های نيما در اين مرحله « به سبك خراساني بود كه همه چيز در آن يك جور و به طور كلي دور از طبيعت واقع و كمتر مربوط به خصايص زندگي شخص گوينده، وصف ميشد.»...(سخنراني نيما در نخستين كنگره نويسندگان)


پس از يك دوره سرودن شعر هاي تمثيلي و « حكايات» ، به تدريج شناخت نيما از خود و جهان پيرامونش كامل تر و غنی تر ميشود و شاعر به مرحله پختگي و كمال وارد ميشود، افق هاي بينش و انديشه اش گسترش مي يابد، نگرش اجتماعيش ژرف ترمي گردد، نگاهي كاونده تر و پژوهنده ترپيدا مي كند،و مجهز به تفكري منسجم و جهان بينانه مي شود.
در مرز بين اين دو مرحله، شاعر دچار درگيري دروني و نوعي محاجه و معارضه با خويش مي شود ، كه امواج توفان خيز و متلاطمش همه زندگي فكری و شخصيتيش را ، ازاحساس ها، عاطفه ها، دلبستگي ها، انديشه ها، انتظار ها، توقع ها، برداشت ها، آرمان ها، ايده آل ها، جهت گيری ها و ارزش های دروني، عقيدتي و وجداني، در هم مي نوردد و زير و زبر ميكند. هم چنين معيارها وملاك های هنری و ديد شعری او نيز دستخوش تند باد های وحشي و لگام گسيخته مي شود و زير و رو مي گردد. نيما مدت ها در كار اين كشمكش و جدال دروني با خود كلنجار مي رفته و دست و پنجه نرم ميكرده، و دچار انقطاب و گسستگي دروني بوده، تا اين كه به مرحله انقلاب فكری مي رسد و از گذشته تاريك بين مي برد و به آينده روشن و صبح تابناك رو مي كند.


جدل و جدال نيما با خويش، درگيري ها و دغدغه هاي درونی اش، كشمكش های فكری و روحيش، انشعابش از مسير سنتي و كهنه شعر و آغازيدن راه و روشي نو و ترقي خواهانه در ادبيات و هنر، و والايش عقايد اجتماعي و سليقه ادبي، در نوشته هاي نيما، اينجا و آنجا، بارها مورد اشاره و يادآوری قرار گرفته است. در نامه هاي مجموعه « دنيا خانه من است»  در اين باره چنين ميخوانيم:


« زندگي اصلا كشمكش است. دقت و تفكر به انسان مي فهماند و به او راه نجات را نشان مي دهد.»


« من سم مهلكم برای خودم و مفيد هستم برای ديگران. بيشتر چيز هايي كه مردم از آن راحت مي برند، اسباب زحمت منند. بيشتر يك جدال در مغز من است. عمر من با اين جدال گذشته است. به آن اسم زندگي ادبي مي دهند. اما زندگي ادبي من غير از زندگي های ادبي ديگر است.»


« من لازم نيست مثل ديگران باشم. از 1305 به بعد به كلي عوض شدم... سابقا وجودي بودم مطرودتر از شيطان. امروز بدتر از اين! من مي توانم بگويم در همه چيز و هر فني ترقي كرده ام.»، « شما اينك به دوستي برمي خوريد كه از اختلاط دو طينت متضاد، كه فرشته و شيطان باشد، خلقت يافته است... حالات و افكار من خيلي با هم نقاضت دارند.»


« اين جنوني است كه به من تسلي ميدهد و نگراني كه از آن به وجود مي آيد، يا آن را به وجود ميآورد، كاملا منافي است با اين كه من آرام بمانم و خود را مصنوعي ساخته به مردم وانمود بدارم كه ناگواری های دنياي مادی را حس نمي كنم تا اين كه با فكر به كار نيفتاده خود به من بگويند ، عاقل. اين كلمه به مراتب از فحش براي من بدتر است كه من براي انتساب به آن، روح آشفته و ناجور خود را فراموش كنم.»


نيما در يكي از نامه های خود در اين باره به همسرش چنين مي نويسد:


« قلم در دست من مردد است. حواسم مغشوش است. چرا در اين حوالي تاريك شب مرا صدا مي زنند؟چه ميخواهند؟ هيچ! انقلاب مرموز قلب ناجور را!...چرا شعله های قلب من اينقدر ممتد است؟ اين آتش چرا خاكستر نمي شود؟... تا كنون خيلي دلواپس هستم، نمي دانم چرا، مثل مقصري كه ميخواهند او را به محبس ابدي بسپارند، حس ميكنم انقلاباتي در زندگي من ،به من نزديك است. بدان سبب دلم ميخواهد گريه كنم... به هر حال به قلب شاعر چيزهايي مي گذرد كه در قلب ديگران نمي گذرد...»

 


اين درگيري و كشمكش دروني در شعرهای نيما نيز به روشني بازتاب يافته است. شاعر به آن چيزها كه تا كنون به آن ها دلبسته بوده ديگررغبتي ندارد و نسبت به علائق سابق احساس دلزدگي و بي ميلي مي كند. نيما حالت بي قراری خود را در شعر « كك كي» در قالب تمثيلي زيبا بيان كرده است:


ديريست نعره ميكشد از بيشه خموش
« كك كي » كه مانده گم
از چشم ها نهفته پريوار
زندان براو شده ست علف زار
بر او كه او قرار ندارد
هيچ آشنا گذار ندارد
.....
در شعر « بر سر قايقش » درگيري دروني شاعر با خويشتن، به صورت تصويری جذاب از درگيری قايق بان با درياي توفان زده، در شبي دهشت افزا و پر حادثه، ترسيم شده است. قايق بان در معركه هجوم امواج، آرزومند يافتن راهي به ساحل امن و آرامش است، ولي چون به ساحل مي رسد، در مي يابد كه توفان حقيقي در درون او متلاطم و غران بوده و ساحل ايمن نه تنها به او آرامش نبخشيده، بلكه نا آرام ترش نيز كرده است و بس ناشكيباتر از پيش، و به همين دليل آرزو مي كند كه كاش باز به ميان توفان و درياي گران باز گردد!


در شعر « بازگردان تن سرگشته» جلوه ای ديگر از دغدغه ها و تشويش های روحي شاعر تجلي يافته است. در اينجا شاعر را مي بينيم كه دور از شهر و ديار خود با تيرگان همخانه شده و باقي عمرش در داغ حسرت گدازان است، و در بيم و تشويش زنده به گور شدن و گنديدن در زير آوار آسمان خاموش و فرتوت...


در شعر های بلندتر نيما نيز گاه و بيگاه شاهد اين مكابره ها و محاجه های دروني و كشمكش های روحي او هستيم. به عنوان مثال در شعر « اندوهناك شب»  شاهد سايه ای هستيم كه در شب هنگام كه سايه هر چيز زير و روست و درياي منقلب در امواج خود فرو رفته است، در گوشه ای پنهان شده و در ميان دورترين سايه های دور با خود غرق گفتگوست. اين گفتگوهای بي پايان كه نشان از دغدغه های روحي فراوان دارد، در منظومه «  ناقوس» نيز شنيده مي شود و پرسش هاي تمامي ناپذير نيما از ناقوس روايتگر خلجان های روحي اوست.


نيما براي نشان دادن درگيري های دروني خود، از تمثيل شيطان چند بار استفاده كرده است. در يكي از رباعيات او چنین   مي خوانيم:


بر ناو مرا نشسته شيطان به شتاب
تا از ره خود بگردم ، او راست عتاب
من در پي كار خود و او در پي من
من راه به خانه خواهم، او راه به آب


اين تمثيل در شعر « پريان»  با زيبايي و جذابيت خاصي مورد استفاده قرار گرفته است. پريان در غروب تيره ، افسرده ، بر ساحل نشسته اند، و شيطان به اين طمع كه غم ايشان را بربايد و آن ها را با جلوه های دروغين زندگي و سراب هاي پر زرق و برق آن بفريبد و دل خوش كند، به آنان نزديك مي شود و با چرب زباني و چاپلوسي و وعده های فريبنده مي كوشد دل آن ها را به دست بياورد و آن ها را رام و مطيع خويش كند، تا به ميل او مجذوب دل خوشي های محقر و ظاهر فريب اين جهان شوند و دايره انديشه شان به دوردست هاي والای تفكر شعاع نكشد و در قفس آرزوهای نفساني و اميال و وسوسه های شيطاني محصور و محدود بمانند، اما ترغيب ها و تمهيد های او در آن پريان ديگر انديش و ديگر خوان اثری ندارد و ايشان به گنجينه های اين جهاني طمع و هوس ندارند و اندوهشان از ديگر دست است و انديشه و آرمانشان از ديگر دست.

 


اوج درگيری های نيما با خويش ، در يكي از قله های رفيع شعرش ، سريويلي، بازتاب يافته است.نيما سريويلي را در 1319 سرود، يعني در 45 سالگي و در دوران شكوفايي و پختگي شعر خويش. براي سرودن اين منظومه زحمت بسيار كشيد و از همه  قريحه آفريننده، تخيل شاعرانه و هنر داستان پردازيش در آن بهره جست.
داستان در شبي توفاني مي گذرد، در شبي كه توفان و باران سيل آسا با تندر ها و آذرخش هايش بيداد ميكند. خلاصهً داستان سريويلي را خود نيما چنين بيان كرده است:


« سريويلي شاعر، با زنش و سگش در دهكده ييلاقي ناحيه جنگلي زندگي مي كردند. تنها خوشي سريويلي به اين بود كه توكاها در موقع كوچ كردن از ييلاق به قشلاق در صحن خانه با صفاي او چند صباحي اتراق كرده، مي خواندند.
اما در يك شب توفاني وحشتناك شيطان به پشت در خانه او آمده امان مي خواهد. سريويلي مايل نيست آن محرك كثيف را در خانه خود راه بدهد و بين آن ها جر و بحث در مي گيرد. بالاخره شيطان راه مي يابد و در دهليز خانه او مي خوابد، موی و ناخن خود را كنده و بستر مي سازد. سريويلي خيال مي كند ديگر به واسطه آن مطرود، روي صبح را نخواهد ديد، به عكس، صبح از هر روز دلگشاتر در آمد، ولي موي وناخن شيطان تبديل به ماران و گزندگان مي شود و سريويلي به جاروب كردن آن ها مي پردازد. او همينطور تمام ده را پر از ماران و گزندگان مي بيند و براي نجات ده مي كوشد.
در اين وقت كسان سريويلي خيال مي كنند پسر آن ها ديوانه شده است و جادوگران را براي شفای او مي آورند. باقي داستان جنگ بين سريويلي و اتباع شيطان و شيطان است.»


البته لازم به تذكر است كه ماجرايي كه در خلال منظومه سريويلي رخ مي دهد، كمي با اين داستان كه نيما به عنوان خلاصه ماجرا حكايت كرده، تفاوت دارد و احتمالا اين خلاصه مربوط به طرح نخستين داستان است كه در طول آفرينش اثر به تدريج تغييراتي در آن ايجاد شده است.
انديشه بنيادين اين شعر، اوج گيري دغدغه هاي دروني شاعر و رسيدن به مرحله انقطاب و انقلاب دروني است كه در زندگي نيما پيش آمده و در زندگي اغلب انديشمندان و فرهيختگان در برهه ای از عمر ناگزير پيش مي آيد و گريزی از آن نيست.
درگيري های دروني شاعر در قالب جدال سريويلي شاعر نو جو و نو پو و تازه بين با شيطان كه نمادی از وسوسه های فريبنده و اغواگر دروني اوست، در نهايت جذابيت و كمال زيبايي ترسيم شده است. شيطان در حقيقت در درون سريويلي است ( هم چنان كه در درون هر يك از ما نيز هست!) و از درون او را مخاطب قرار مي دهد و با او گفتگو و محاجه مي كند. شيطان سر آن دارد كه سريويلي را تسليم اميال و وسوسه های پليد خود قرار دهد، ولي سريويلي فريب رنگ ها و نيرنگ هاي او را نمي خورد و ترفند هاي او خام و رامش نمي كند. و از اين كشمكش مهيج و پر ماجرا منظومه « سريويلي»  آفريده مي شود.


سريويلي در مسير آرام زندگي،در ايمن گاه انزوا،زير سايه  انديشه ها و سنت های زندگي نياكان به كار شعر خواني و سرايش سرگرم است كه شيطان فريب كار به سراغش مي آيد:


گاه زير شكل شمشير و كماني كز دلاور پدرانش بد نشاني
و به روي تيره سبز كهن ديواري آويزان
بود آن خلوت گزيده گرم كار شعرخواني


و اين سزا و سرنوشت اوست كه مي خواهد متكي به شعاع بينش خود باشد و با چشم های خود جهان و جهانيان را ببيند، و نه با چشم های پدران و گذشتگان، و درست به همين دليل است كه شيطان به سراغش مي آيد، زيرا كه اين خلاف آئين شيطان است و ضد راه و رسم او:


مادرم يك شب مرا ديد
كه ز خواب آشفته جستم
دست چون بر من بيازيد
آه بر زد گفت با خود:
اين پسر بيرون شد از دستم
او شريك و هم نفس با مردمي ديگر شود آخر
ديگرم از او نخواهد گشت اجاق تيره روشن
پيش چشم او چو گلخن مي نمايد روی گلشن
وآنچنان شام سيه اين روزگاران
اين سزای آنكه در تيره شبي جادوگری را تيره گردانيد فانوس
پس گذشت از راه بيشه با شعاع ناتوان پيه سوز خود.
 

و به اين ترتيب است كه ستيز دروني شاعر آغاز مي شود و كم كم اوج مي گيرد:


با دگر سان زندگاني، زندگاني مي كنم من
زآنچه روزی در پياش مي رفتم، اكنون مي گريزم
من بدان حالت رسيدستم كه با خود مي ستيزم


و چون تعريف و تمجيد شيطان را از شعر خود مي شنود، اسفناك مي شود و تصميم مي گيرد كه شعر و انديشه اش را به قالبي ديگر كشد و رستاخيز شعر نيما از همين جا شروع مي شود:


من اسفناكم از اين گفته
شد گره بسته سراسر پيش چشمم كار دنيا
ابری آمد در ميان ابرهای تيره تند و پر فسون تر
شعرهايم را كه در گوش تو خوانده است؟
من كه دائم كوله بار شعرهايم را به دوش خود
يا به روی چارپايان و به پشت گاوهای نر
مي كشم از جنگلي زی جنگل ديگر
.....
از كجا بشناختي ؟ كي گفت با تو زان سخن ها؟
تا نشاط انگيزدت در خاطر اشعاری
كه در آن ها خون گرم و جوشش ناجور خود را كرده ام پنهان. اي افسوس!
از همين دم مي كشم من شعرهايم را
به دگر قالب.

اهريمن حاضر جواب است و تمهيدي ديگر مي انديشد و ميكوشد با چاپلوسي و زبان بازی ، هندوانه زير بغل سريويلي بگذارد و او را بفريبد، ولي سريويلي ترفند او را مي شناسد و راه بر او مي بندد:


من نيم زانان كه ميسنجي
رتبتي آن گونه شان والا
دور از آن نام آوران و آن سخن گويان كه از تو دل ربودستند
من زبانم ديگر است و داستان من ز ديگر جا
به كزآن مردم بكوبي در

و به اين ترتيب درگيري سريويلي با اهريمن لحظه به لحظه اوج مي گيرد و نيما هر دم صحنه ها و جلوه های نو به نو وبس شورانگيز از اين درگيری به ما مي نماياند. و در پايان نبرد، اگر چه شيطان به درون خانه سريويلي راه مي يابد و به آرزوی دلش ، كه همانا يك شب را در خانه سريويلي به سر بردن است، مي رسد، و سريويلي را دستخوش دگرگوني بنيادين مي كند، اما نبرد هم چنان ادامه دارد و حكايت هم چنان باقيست:


او هراسان است بي هيچ آفت از اين زندگاني
شاد از آن انديشه كز وی رنج زايد
رنجه است از شادي يي كه بر ره آن
نيست پيدا تلخي يك ساعت غمناك
هيچش اين دنيا نه ديگر پيش چشمان است
پيش او
دوستي و دشمني مردمان، گر راست خواهي، هر دو يكسان است

وبين او و شيطان جنگي سخت و بيرحمانه در جريان است و اين نبردی است تاریخی كه سراسر زندگي نيما درگیر با  آن سپری مي شود و سرنوشت او با آن گره خورده است. در شعر «پانزده سال»  در باره اين مبارزه دائمي و نبرد صلح ناپذير چنين مي خوانيم:

 


من در اين مدت، ای دور از من
زشت گفتم به بدان
كينه جستم ز ددان
تيز كردم لب شمشيری كند
سنگ بستم به پر جغدی زشت
دائما بر لب من بوده ست اين:
آی يكتای پدر
پهلواني كز تو
مانده اين گونه پسر
گوشه گيری كه بشد
خانه ات ويرانه
نشد اما پسرت
عاجز و بيگانه
نشد از راه به در
به فريب دانه


و به قول خود نيما، فشار زندگي، كه در چهره شيطان بر او هجوم مي آورد، عاقبت او را به راه خود انداخت:


« هر چند كه فشار زندگي آسان مرا به راه خود انداخت، اما رميده خيلي دير رام شد. هر سنگ با چه كند و كو و برآورد دقيق از جا كنده شد و پل به روی آب با چه روز و شب های پر زحمت طرح بست تا ديگران آسان بگذرند و ديوانه ها به آب زده بگويند: پل لازم نيست! اما در پيش پای كسي كه مي گويد لازم است، هر كاری در عالم هنر از يك كار قبلي آب مي خورد.» (دو نامه)


و در نهايت نيما، در گيرودار اين مبارزه سهمگين، آن كشتي است كه از توفان های هولناك جان به سلامت به در برده و به ساحل رستگاري رسيده است:


« من در فكر و عقيده خود مجرب و زبر دست شده ام. انقلاب و اشخاص را شناخته ام. به آن كشتي شباهت دارم كه از توفان گريخته است.» (كشتي و توفان)


منظومه سريويلي دارای داستاني بديع، نوآورانه، پر حادثه، پر كشش و جذاب است و خواننده يا شنونده را تا پايان با خود همراه مي برد. اين منظومه دارای بافتي نمايشي و دراماتيك است و ميتوان آن را روی صحنه نمايش به اجرا دراورد. منظومه دارای انديشه های بلند و افكاری عميق، انساني و دلپسند است.اين منظومه سرشار است از گفتگو های شنيدني و جالب كه ذهن مخاطب و باورهايش را به چالش ميكشد و او را به فكر فرو ميبرد. ويژگي نزديك شدن به نثر و حالت طبيعي كلام، داشتن مدل وصفي و روايي، كه آن همه مورد تاكيد نيما بود، و دارا بودن انتظام طبيعي و قابليت دكلماسيون ، از مهم ترين ارزش ها و مزيت های منظومه سريويلي است.