مجادله سريویلی و اهرمن

 

مجادله سريويلي و اهرمن، عنوان نوشته ايست بر گزيده از دفتر « بر كناره ماخ اولا»  كه مجموعه ای از برداشت ها ، يادداشت ها ، تحليل ها و تفسير هایی ست در باره شعر نيمايوشيج، بزرگ ترين شاعر ايراني قرن خورشيدی جاری.
در اين نوشته، منظومه سريويلي را، كه به نظر من در كنار مانلي- پادشاه فتح - كار شب پا- ناقوس و مرغ آمين،از بلندترين قله های شعر نيما است، به دليل پيچيدگي ها و دشواری هاي زبانش، به نثر در آورده ام و كوشيده ام كه در عين وفادار ماندن به اصل داستان آن را با زباني ادبي ، شيوا و همه فهم به نثر ترجمه كنم.

 

چه دوران خوشي بود. ساكنان دره های سردسير شمال در صلح و صفا زندگي مي كردند و روز و شبشان قرين آرامش بود. فريب كاری های زشت بدانگيزان روح صلح جويان كوهستان را نمي آشفت . نيرنگ و ترفندی به كار نبود. هر كس گرم كار خود بود و زندگي آرام و مسالمت آميز جريان داشت.
آفتاب رنگ دلاويزش را از پس شاخه های پيچيده در هم ، نرم رفتار و آرام مي پراكند و همگان را به يكسان از گرما و روشنايي خود برخوردار مي ساخت.مه آلود شب نمناك، تاريكيش را بی دريغ، خاموش و بي هياهو، از فراز كوهسار بر چمنزار مي گستراند.
سريويلي، شاعر بومي، در كلبه روستاييش، شاد و خرم سرگرم زندگي بود. ساحت دلباز سرايش پر بود از سروهای كوهي. ديوارها و بام سرايش آشيانهً عشقه ها بودند.حياطش آكنده بود از گلبناني معطر كه تخمشان هديه مرغان خوش نوای بهارين بود و آنان اين تخم ها را همراه با ابرهای بارنده، از جنگل های دور دست ارمغان آورده، در چمنزار سرايش افشانده بودند.
پاييز هنگام ، توكاهای خوش آواز همراه غمناك برگ های زرد رنگ، به خلوت سرای او ميهمان مي شدند و خسته تن از كوچ های دور و دراز، چندی در ميان گلبنان زرد و سرخش اتراق مي كردند.
و بهار هنگام، بهار سبز و دل انگيز، توكاهای خوش نوا در ميان عشقه ها برای خويش آشيانه مي ساختند .
سريويلي با نگاهي مهربار، سرمست از انبوه چشم انداز های رنگارنگ و بديع، غرق تماشاي آن مرغان دلاويز مي شد و آن دلاويزان برايش نغمه های بس شيرين ساز مي كردند، نغمه های دلربايي كه سريويلي را غرقه در لذت و آرامش و روحش را تازه مي كرد. گاه نيز مي نشست زير شمايل شمشير و كماني به يادگار مانده از نياكان سلحشورش ، آويخته بر كهنه ديواری سبز، و در خلوت روياييش گرم ترانه سرايي مي شد.
گاه نيز تنگ غروب، تماشا گر گاوان زرين شاخ ميشد كه از چراگاه به ده بر مي گشتند و بانگ دور دست زنگ هايشان درآميخته با همهمه صدها مرد و زن بود. سريويلي تصويرهای مبهم اما دلكش آن ها را از ورای خرمن آتش و گرد و غبار راه مي پاييد.
تا اينكه در شبي وهم انگيز، اهريمن بدنهاد حيلت پرداز آمد پشت در خانه سريويلي و بر در كوبيد. اهرمن زشت روی زشت خوی ، كه پليدتر بود از همه پليدان زمين .


شبي تاريك بود، پوشيده از ابرهای سياه و خوف آوری كه تيرگي وهم انگيز شب را ترسناك تر كرده بودند، و همه جنبندگان جنگل از ترس سياهي به ايمن گاه ها پناه برده بودند و هيچ جنبنده ای بر جا نمانده بود.در چنين تاريك شبي، ناگاه غرش ابرهای توفان خيز برخاست و آسمان خشمناك بر زمين غضب گرفت و با سپاه توفان و تندر و آذرخش بر زمين تاخت. باد توفنده و چالاك، سوار بر اسب گرد و غبار، ديوانه وار از طرف كوهسار تاختن آغازيد و سيلاب و رگبار از كمين گاههای خويش بيرون جستند و بر زمين هجوم آوردند.
و ديری نگذشت كه رود خروشان چونان اژدهايي غران سرازير شد و سركوبان بر سنگ ها و صخره ها، سنگ و درخت وخاك از ميان دره ها رفت و در و ديوار كلبه های دلارای روستاييان ويران كرد.
در آن هنگامه توفان بود كه آن اهريمن مزور با چنگال و ناخن های خون آلود، بر در كلبه سريويلي مشت كوبيد و در و ديوار را با چنگال ترسناكش خراشيد و چونان مبتلايي به بلای سخت، سوزناك و دلگداز آغاز كرد به ناليدن:
- ای سريويلي! ای يگانه شاعر اين قوم دشمن ستيز ببر انداز! ای فرزند خلف رادمرداني شهره به ميهمان نوازی! توفان خوفناك مي توفد و زمين و زمان را در هم مي پيچد. محنت و هول جهان را آكنده.در بگشا. از دور دست اينك خسته ميهماني رسيده، در بگشای و به درونش راه بده كه مي لرزد از ترس، و از خستگي نفسش بالا نمي آيد.


سريويلي همان طور كه از روزن در وارسي مي كرد تا ببيند اين ميهمان ناخوانده كيست كه در چنين توفاني شبي در كلبه اش را مي زند، با خود گفت:
- شگفتا كه مردم ناحيه های دور ، گوشه نشيناني چون مرا هنوز از ياد نبرده اند و به مهرباني و يكرنگي وامي نمايند! ولي چرا آن هنگام كه غرق بودند در داستان های پليدان و مسحور زشت و زيبای افسانه های ايشان ، يادی از من كه در آتش تنهايي مي سوختم نمي كردند؟
- وه كه چه نيكو می شناسم اين كور ديده مردم را كه هرگز سراغ گلشن نمي گيرند، و نمي خواهند افسرده چراغي را ، حتي ، زير بام فرسوده خويش روشن ببينند.
- آه كه چه می خنديدم وقتي مي ديدم طرارانشان ، از روی رنگ و نيرنگ، بر دم طاووس دست مي كشيدند تا شايد دستشان رنگ دم طاووس گيرد!


آن گاه سريويلي توانست از روزنه در اهريمن پلشت كار را بشناسد و افكار زشت و زيان بار پنهان در نهاد تاريكش را بخواند. سريويلي با خود گفت:
- وای بر من! چه شده كه مطرود اهرمن تبهكار با من از در مهرباني درآمده، در چنين توفاني شبي به ميهماني من آمده !؟ انگار بامي كوتاه تر از بامم نديده ، همه را وانهاده ، رو به سوی من آورده و سر آن دارد كه با سخناني فريبا، خامم كند و رامم گرداند...ای فريب كار مكار! ای دروغزن گزافگو!
- وای بر من تاريك اقبال كه بايد هم نشين تيره دلان جهان باشم و خانه پای ددان. من كيم؟ لانه مرغ سحر يا دستبردگاه روبهان؟ هر كه از هر جا وامي ماند سوی من مي آيد... گوهر اميدی را كه بر پيشاني صبح روشن نشانده بودم از كف دادم، و همه اميدهايم به روشنايي روز يكسره بر باد رفت، و سرانجام به حقيقت پيوست پيش گويي پيشگوياني كه خبر از سياه شدن زندگيم، در اثر نيرنگ و ترفند حيلت سازان، مي دادند.
- جادوگران كوه های دور دست، شباهنگام كه سرمست شعله های بوته های اسپندند، سرنوشت كسان را به درستي از پيش مي بينند. آنان همچون زنان جوكيان خانه به دوش، فراز و نشيب ها و نيك و بد سرشت آدميان را به ياری نخود هايي كه    مي چينند، يا از راه روزن سوزني آويخته از ميان پنبه بر آب، به درستي گمانه مي زنند و از پيش مي بينند كه بر سر آدمي چه خواهد آمد و سرنوشت چه خواب ها برای خوابندگان و بيداران ديده است.اينان اگر چه با كسي دمساز و هم آواز نمي شوند و نه راز با كس مي گشايند، اما از اين كه از پيش ببيند كه چه هنگام چراغي خاموش مي گردد ، و چه هنگام آوازی قرين سكوت مي شود، غرق لذت مي شوند.


در آن هنگام كه اهريمن مطرود در انتظار پاسخ بود، سريويلي زير لب با خود نجوا مي كرد:
- بايد اين خلوت دنج را كه پليدان در آن رخنه كرده اند، ترك كنم و به كوه های دور دست پناه ببرم. بايد چونان ماراني گريزان از توفان و سرمای زمستان، در شكاف های نا پيدا بخزم و در جستجوی راه رهايي اين خاكدان را دل بشكافم. دريغا و دردا كه بايد، دور از آشيانه و كاشانه، زير سايه غم انگيز اقاقيای جنگلي بنشينم- كه عطر بهارينشان ره آوردی جز سردرد ندارد- و در غروب مرده رنگ ، هم نشين كلاغان زشت رو ، قصه رنج هايم را خاموش و دلريش به خاطر آورم.

 

اهريمن پليد نهاد، بار ديگر ندا داد:


- اي سريويلي! ميهمان را اين چنين زار و نالان ، زير باران، پشت در نگاه داشتن، نه رسم جوانمرديست! آسمان اندوه بار مي گريد.همه در دشت گريزانند و هراسان.انگار ابليس اين و آن را كشان كشان از سويي به ديگر سو مي برد.ريشه های در هم تنيده درختان كهن سال ، در هجوم سيل دمان، از سنگي بر سنگي مي جهند، انگار ماراني رنجور تنند كه در پي اژدهايي سخت غرش در پيچ و تابند....اين حكايت ها از چيست؟ رو ترش كردن با چاكران مخلص چرا؟ هيچ كس با ميهمان نو رسيده چنين رفتار نمي كند.حتي اگر از او نا بجايي ديده يا كلام زشتي شنيده يا به جفايي نسنجيده دچار شده باشد، باز هم چنين رفتار سردی با ميهمان، شايسته ميزباني چون تو نيست.از قديم گفته اند و نكو گفته اند كه مقدم ميهمان را بايد گرامي داشت!
سريويلي گفت:
- من مردی دل بريده از ديگرانم. گوشه دنجي را در خلوتگاهي از گيتي برگزيده ام تا در دنيای خويش تنها باشم.اشتياقي به مصاحبت كسي ندارم. شوق هم كلامي با ديگران چونان مرغي رميده از من ، پرواز كنان گريخته است. مادرم شبي ديد كه آشفته از خواب پريدم.چون دست نوازش بر سر و رويم مي كشيد ، آهي ژرف از ته دل بر آورد و گفت كه افسوس اين پسر از دست خواهد رفت. سرنوشتش چنين است كه شريك و هم نفس با مردماني ديگر شود، و اجاق تيره من از او روشنايي نيابد. گلشن به چشمش بياباني برهوت خواهد نمود و روز چونان شب سياه...چنين است سزای آن كه در تيره شبي سياه تر از بال كلاغان كه در تاريكيش غرابان به هر سو بال مي گشودند - فانوس جادوگران را خاموش كرد تا با پرتو لرزان پيه سوز خويش از تاريكي بگذرد.


- با همه آنچه گفتي، ای سريويلي! تو انساني نكو كاری، و نكوكاران به قصد درمان بيماران، تن به هر دشواری و ديدن روی هر منفوری مي دهند.... تلخي حرف ناكسان و زشتي كردار پليدان ، چرا بايد چون تو مردی را برنجاند و چون تو رهنوردی را از راه باز دارد؟...وانگهي تو از تبار كوه نشيناني و سرشت كوه نشينان سرشته با جوانمردی ست.جوانمردان كوه نشين هرگز نوميدی به خود راه نمي دهند و تسليم دلسردی نمي شوند.
- شما هان ای روان های نهان نكو كاران! سراهای ميزبانان را با نگاه مهربار خويش دلگشا و پرتوافشان سازيد، ونگاه روشن و صدای گرمشان را سرشار از مهرباني كنيد، تا به نيكو منظری تواًم با نيكو سيرتي شهره شوند و همگان بدانند كه چه نكو مردمي هستند.

 


هان! بر سرشان سايه بان ها برافرازيد از پر مرغان دريايي و بر گل هايشان بساط بگستريد از پرتوهای تابناك آفتاب  كه مي تابند از پشت برگ های تيره لادن، تا دلشاد و مسرور گردند با خاطره خنده های شادمانه بهار...
سريويلي خنده ای سرد و پر معنا كرد و در بر روی آن حيله گر فتنه جو نگشود:
- كسي هرگز در خانه ام گشوده بر ناشناسان نديده و نخواهد ديد. من آلوده به كژی ها و كژروی ها نخواهم شد. ميهمان راندن بسي خوش تر است مرا از ميزبان بدان گشتن. خاموشي عزلت بس مرا گواراتر است از هم زباني با تنگ نظران...اميد بهروزی از هم نشيني اينان در دل پروردن خطاييست بس بزرگ و نه شايسته من. نمي خواهم با ناروايي همراه باشم تا خوش خويي و نكوروييم را بستايند و گوشه نشينيم را به باد ملامت نگيرند. زشت مي شمارم چراغ درونم يك دم نيز خاموش بماند و روشنايي لرزانش بميرد، به اين اميد كه شبي پليدی با چراغي پر نور به اتاقم پا بگذارد، و در مصاحبتش دل خسته دارم تا از بد گويي ها و نكوهش هايش در امان بمانم...من سخنان بد و نيك خامان ره را شنيده ام، و ديده ام آنان را كه چون از طنابي به سوی بام برمي شوند ، مي پندارند كه بر اوج افلاك پا نهاده اند... آه از اين همه كوتاه بيني و تنگ نظری! آه از درد بي درمان بينايي در شهر كوران! من هرگز در شيپور بيهودگي ها نخواهم دميد تا ديگران از وجودم با خبر شوند. اين شتاب خام طمع زيبنده كودكان است. سرانجام روزی كاروان به مقصد خواهد رسيد، پس چه نياز به اين همه تلاش و تقلا؟
 آه! چه خوب خوی زندگي اين جهاني را مي شناسم. زندگي سرشته از تاريكي شبانه و روشنايي سپيده دم است با جلوه هايي هر دم دگرگون و رنگارنگ. ولي سرانجامش چيست؟ كدام سوار گردی مي تواند سمند تيزپا و سركش زندگي را رام دارد؟ آه كه در دل چه آرزوها كشته ام و بر كشتزار آرزوها چه دلارا پيكراني پرورده ام ! زندگي من، زيستني متفاوت است كه دركش برای ديگران آسان نيست. من از هرآنچه روزگاری در جستجويش بودم اينك مي گريزم ، و به آن جا رسيده ام كه به خويشتن در كشاكشي پر ستيزم.
فريبكار مطرود گفت:
- درست به همين دليل، در شبي چنين توفان زا، به تو پناه آورده ام- در شبي چنين مدهش كه گويي رگ های جهان يكسره از هم گسسته- و به اميد ديدار تو اين راه دراز را پيموده ام.... من از كودكي شاعران را دوست داشته و دارم. به جز اندكي چند از ايشان، بقيه همگي ستايشگر پدرانم بوده اند و شكوه بخش و رونق افزای بساط بزم ايشان.وای كه چه دلاراست رقص ونشاط ايشان با پری رويان شورانگيز رعنا، محصور در حلقه ساقياني با جام های مي ، كمرهای زرنشان و قباهای تنگ اطلسين...

 


پدرم با ايشان هم صحبت بود و من ، آه كه چه خاطرات خوشي از آن شاعران دارم! خاطراتي بس نغز و شيرين. دلربا و با شكوه چون غلتان گردن بند های گوهرين بر گردن نازك اندامان دلارا . دلم از يادشان روشن مي شود.چه شاعران طرفه ای بودند! با شعرهايشان خون مردم را گرم و طبع ها را نرم مي كردند و در صفای بامدادين ترانه هايشان حقيقت و صداقت موج ميزد... چه بسيار جنگ های دشوار را كه پدرم در سايه همين شعرهای مصفا با پيروزی به فرجام رسانيد. من آن دم كه جام بلورين به كف دارم ، خوش دارم در ميان هلهله های عزيزانم، به سرود خواني خنياگران خوش الحان گوش دل بسپارم، و چه شعرهای زيبايي برايم مي خوانند و ای چه بسا كه از شعر های تو برايم مي خوانند... و اگر بداني چه ملال بزرگيست آن هنگام كه آدمي دردی به دل دارد اما توانايي آن ندارد كه چونان شاعران نغز گو، مقصود خود را در قالب ترانه های دلگشا بر زبان آورد و اندوهش را رنگ شعر بزند. می داني؟ غم انگيزی شعر شاعران مرا بسي خوشايند است!
سريويلي گفت:
- دردا و فسوسا! از آن چه می شنوم چه اسفناكم! انگار ريسمان در هم تابيده جهان پيش چشمم گرهي كور خورده، و افق های بينشم را ابر های تيره آكنده اند. چه كسي ترانه های مرا به گوش تو خوانده است؟ ترانه های شاعری رنج كشيده كه دائم كوله بار شعر هايش را گرفته بر دوش ، يا نهاده بر پشت چارپايان وگاوان نر ، از جنگلي به جنگل ديگر مي كشد - ترانه های شاعری را كه چون كرم ابريشم درون پيله اش پنهان است تا چه هنگام مرد دهقانش بسوزاند... تو مرا از كجا می شناسي؟ چه كسي با تو از من سخن گفته؟ كدامين كس شعرم را برای تو خوانده؟ چگونه ممكن است شعرهای من كه در آن خون گرم و پر جوشم را پنهان كرده ام، خوشايند تو شده باشد؟ و ترا نشاط انگيزد؟ افسوس و بس افسوس!... من از همين دم شعرهايم را به قالبي ديگر در خواهم آورد و خود در گودالي تاريك و پوشيده، در بيشه های دوردست فرو خواهم رفت ، تا از ديدگاه تو پنهان بمانم، و در آن هنگامه مرگ و زندگي ، در ژرفای روياهای شبي تيره، كه در آن آواهای انساني خفه و خاموش ميشود، نقطه های روشني از معناهای ديگرگون به دست خواهم آورد، از آنك تحسين  همچون تويي استخوان هايم  را سخت به  لرزه در می آورد و آنگاه كه مي بينم موجب فرحناكي و شادی تو شده ام ، شرمنده و رنجيده خاطر ، دستانم را بر چشم هاي خيس از اشكم خواهم نهاد...
زشت سيمای پلشت نهاد گفت:
- آخر برای چه!؟ ... اين همه نفرت و بيزاری از چيست؟ اين همه رمندگي و گريزطبعي چرا؟ اين چنين آزرده گشتن از آوازه نام بلند خويش به چه سبب؟... آيا ممكن است تراشيده الماسي درخشان در ميان نگين های شيشه ای از ديده پنهان بماند؟ آيا ممكن است ابری سياه برای هميشه روی خورشيد را بپوشاند؟ آيا ممكن است با حكايت هايي از اين دست ، مردم از هوشمندان جهان رخ بتابند؟ ... شاعران گرانقدرند و سزاوار مرتبتي بس ارجمند و ارزشي بايسته در دلها ، شاعران را بيش از ديگران بايد گرامي داشت!
سريويلي گفت:
- ولي من از آن گونه شاعراني كه نزد تو مرتبتي والا دارند نيستم . و بسي دورم از آن سخن گويان نام آوري كه از تو دل ربوده اند . زبان من ديگر است و داستانم ز ديگر جا. تو همان به كه درب خانه آن شاعران بكوبي كه همنشين تواند، و نزد ايشان ميهمان شوی، نزد آن كج آموزان کجی پرور ، آنان كه شوق هم صحبتي و ميل همنشيني با تو دارند و برای آن كه خود بنمايند و خوش به چشم آيند ، ميان راه مينشينند، دست ها را پهن مي كنند، پاها را ميگشايند و دم ها را بر پشت مينهند.آنان كه گوششان از آواز هرای ددان خسته نمي شود و هم سليقه آنانند، آنان كه در خواب های تيره بس سنگين و آشفته ، در هوای تو رويای روز وصل مي بينند- آنان نيز چون تو شيفته شكوه و جلال زندگانيند و زر و زرينه های زندگاني را بسیار   خوش مي دارند.... و چون پر زاغي به دست می آرند، چنين مي پندارند كه زير چتر طاووس آرميده اند!

 


با اين همه حرف های گزنده و نيشدار، آن مطرود مكدر نشد و از سخنان تلخ سريويلي نرنجيد، و برای اين كه دل سريويلي را رام ونرم گرداند، لحن عاجزانه تری به صدايش داد و ملتمسانه گفت:
- آه، دانستم، تو از بس به شعر و شاعری پرداخته ای ، ديگر از كار جهان غافل مانده ای و نمی تواني مردم دنيا را نيك بشناسي، به اين سبب است كه در تشخيص دوست و دشمن ناتواني، آن ها را به جای هم اشتباه می گيري و دوست را دشمن می پنداری، دل دشمنان شاد می كني و دوستان به قهر خويش می رنجاني ... تو همان به كه در نهان گاه خويش، سرگرم سرودن باشي و هشياران اين راه، تو را از دور بنگرند و به تو نزديك نشوند... آخر حيف نيست كه نگاه موشكاف و پرمهر شاعری چون تو چنين در تمييز خصم ويار خطاكار باشد؟ ای سريويلي! چرا بايد حرف های بيگانگان شنيدن؟ دوستان را بی گناه و خطا ناكرده آزردن؟ يا از ايشان به خاطر خيال های باطل رنجيدن؟... كداميك از آن پليداني كه مي پنداري، به در كاشانه تو مي آيند؟ آن بخيلان چنان پرمدعايند و سرهايشان چنان از باد نخوت پر كه اعتنايي به امثال تو ندارند.آنان گرم كار خويشتنند و در انديشه زمين را كوفتن و آسمان را از رنگ تيرگي روفتن و بر آن رنگ زيبای دروغ پاشيدن ، و حيله انديشي به قصد فريفتن مردم، به ياری جادوگرانشان... آنان كي رفيق چون تو مردمي خواهند شد؟ يا از تو در ميان هزاران كلام گفته و نا گفته خويش ، نامي بر زبان خواهند آورد؟...مرا نمي شناسي؟ من از همسايگان آبرومند توام. مگر گاوهای ما دو، در نشيب كوه های با صفای اين اطراف ، با هم يك جا گرد نمي آيند؟ مگر يك چوپان برای گله های گوسفندان ما ني نمي زند؟ مگر گله های ما با هم نمي چرند؟ مگر ما شير گاوها و گوسفندان خود را در بهار، در يك مكان اندازه نمي گيريم؟...چطور ای سريويلي مرا نشناختي؟ و اين گونه بد گمان به من تاختي؟ حال آن كه گر نيك بنگری من نيز درمانده ای چون توام...آه! ياوه زندگاني! چه  ناپايدار و بي وفاست  اين سپنجي عمر! هنوز خنده  شيرين  بهارينش سپری  نشده،  نوشكفته  گل هايش مي پژمرند. صبحش ، با آن صفای سحرگاهي دمي بيشتر نمي پايد.آدمي با دردهای دروني خويش، تنها و بي غمگسار است. گريه ها و زاري هايش نيز چونان بارش ابر تند پوی در خارستان، بي ثمر است. چه كسي مي داند كه حقيقت رنج مردم چيست؟ چه بسا آنان كه در دود آه خويش گم مي شوند.هر كسي سودای كار خويش دارد. در هيچكس نه صفايي هست، نه وفايي. حسودان همه جا در كارند و بسيار، با ديدن اندك روشنايي بر بساط دودناك كسي، مي خواهند از حسد بميرند .زندگي چون گوی غلتاني بر زمين های هموار و نا هموار می غلتد و از سنگي به ديگر سنگ مي افتد تا چه وقت در هم شكند!... من در دهمان مرد نساجي می شناسم كه از شدت حسادت، حتي نمی تواند بفته های زيبای ديگران ببيند، اما دائم از حسد و حسودان بد می گويد، و از اين همه دروغ گويي شرم وپروايش نيست.آن كه با بدان مي ستيزد، خود بيش از همه آلوده به شرارت است. اين راه و رسم دير پای زندگيست...آه ای مزور مردمان!...آه ای بيهوده خوی زندگي!...آه ای ناقص زندگي!...

 


سريويلي در حالي كه به مسخره مي خنديد، گفت:
- مي دانم ترا چه مي شود. من قادرم پنهان چيزهايي از نهاد مردمان را كه خود نمي دانند، بخوانم و بدانم.من بر همه رازهای جهان آگاهم. اينقدر از كژيها وكژسرشتي ها شكوه مكن.آيا ممكن است بالاتر از سياهي رنگي باشد؟
اهرمن:
- آری. كينه های مردم و توفان مردم آزاری سياهي را سياه تر مي كند، و در اين سياهي مردم به اشتباه مي افتند، و كورسوی چراغي دوردست را ستاره مي پندارند. آيا نمي بيني كه چطور بدانديشي و تبهكاری ، بيش از هر چيز ديگر در جهان رايج شده؟ هر سخني كه از لبي برميآيد پي تمهيد و ترفندی تازه است. بدكاران برای آن كه به كام دل برسند ، مي كوشند تا خود را برتر از نكويان وانمايند. نوك مرغ سحر را از حسد مي بندند تا نتواند بخواند، چهره آسمان را به تيرگي مي آلايند تا چشمي آفتاب را نبيند و شمع كور و موذی آنان به جهان پرتوی دروغين ببخشد...
سريويلي:
- من خود از رنج كشيدگان و ملامت ديدگان از نابكاری مردمم و با تو در اين باره حرفي ندارم.در كوهستان ما مرغيست كه بر صخره های خلوت و خاموش می خواند و زباني جز زبان خويش نمي داند.
آن مزور زير لب با خود گفت كه: چه به از اين! در اين شب كه جهان لرزان از توفان است، ترا از ديگر راه رام خواهم كرد!... و پس از آن كه با نگاهش نزهت و رنگ و صفای خانه سريويلي را خوب تماشا كرد و آرزوی گردش و كاوش در آن بيشتر در دلش زبانه كشيد، با عطسه های سرد و آب بینی اش ريزش باران و غرش توفان را شديدتر كرد... از آسمان درياها مي جوشيد.صحرا را آب چون دريا در بر گرفته بود.درخت ها و سنگ ها ، آميخته در شيون و ناله، هولي وحشتناك به پا كرده بودند.اهرمن پلشت نهاد پليد دل فرياد كشيد:
- توفان هر دم بر شدت خود می افزايد.انگار بام آسمان در حال شكافتن است. زمين از هول ماندن زير آوار فلك ، آرام و قرار ندارد.سنگ ها گمب و گمب در آب مي غلطند و آب ها شتابناك بر تخته سنگ ها ميريزند.(و بر عجز و لابه اش افزود) آه، بيچاره عزيزانم.اينك راه رفتن برايشان دشوار شده، اسب هايشان با آن لگام های زرنشان در گل و لای فرو رفته و فرسوده، برق و باد دست در دست هم بر فراز كوه های تناور، سرگرم شكافتن سنگ های گران جانند.من از بس روی شمشير دليران و نعش نوجوانان پا نهاده ام از وحشت مي لرزم، انگار روح هايشان از جسد هايشان جدا گشته ، نالان و هراسان مي گريزند.
سريويلي گفت:
- چرا از دهاتی هايي سخن نمي گويي كه در اين توفان اسبي زير ران خود ندارند؟ بينواياني كه در سنگستان عمر، زندگيشان يكسره بر باد فنا مي رود، آن هم چه زندگي عذاب آوری! سراسر تلخي، سراسر بينوايي، سراسرناكامي...نه دارويي، نه درماني، نه غذايي...انگار روحشان سرگرم نفرين كردن جسد جوانانيست كه مي گويي و از نزديكان تواند!

 


اهريمن: اگر آن دهاتی ها بينوايند، ولي در عوض ، ميان كوهساران زندگاني آرام و پر صلح وصفايي دارند.
سريويلي با خود گفت: اين حيله جوی را ببين! لحظه ای با اين مردم بينوا بنشين تا ببيني چه دل خوني از تو و وابستگانت دارند. افسوس كه راه چاره نمي دانند و اسير فريب ها و نيرنگ های تو و جادوگرانت مانده اند... و راست است كه زندگاني در كوهستان صفابخش و دلكش است، ولي روزی مي رسد كه آدميزاده بينوا از دلکشی های طبيعت جز بلا نصيب نمي برد و رنج هايش بي درمان مي مانند.(سپس با صدای بلند گفت)... تو چرا از خرمن های گندم حرف نمي زني كه در اين توفان بلا خيز همراه سيل مي روند؟ سيلاب چونان آتش فتنه از كوهسار به سوی ده ها مي شتابد تا دهاتی های گرسنه را گرسنه تر بگذارد، وگندمشان را از انبارشان بربايد...تو چرا چونان جنگ جويان صحبت مي كني؟ دلاوری تو در خدمت مكاری تست. تو جنگ را تنها برای با هم دشمن كردن خلق مي خواهي تا بتواني از آب گل آلود ماهي بگيری و سود خويش ببری. تو چرا(زبانم لال) از طفلي سخن نمی گويي كه هم اينك زير سنگي گرسنه خوابيده؟ من ترا با همه آن افكار تيره و بدانديشي هايت، و با همه آن تظاهرت به نيكوكاری، خوب مي شناسم.هم چون حنظل خورده ای كه هرگز تلخي حنظل را فراموش نميكند، من نيز هيچ وقت تبهكاری ترا از خاطر نخواهم برد... تو نيستي كه بی محابا  آشيان مرغكان زرنشان را ويران ميكني تا در ايوان بلندت، به جايش، پله ای كوچك بسازي؟ تو نيستي كه چون ناله سوزاني از دور دست به گوش می رسد ، كه خود خوب از بنيادش آگاهي، مردمان را سرگرم می كني تا آن ناله ها را نشنوند؟ تو نيستي كه حتي تيرگي را هم خاموش مي كني تا مبادا از به هم ساييدن ذراتي از آن شراری كوچك بجهد و رهگذری در تاريكي شب بتواند در پرتو آن پيش پايش را ببيند؟...
حيله پرداز مزور گفت:
- گيريم كه اين همه گفته تلخ درست باشد، اما آيا زندگاني بايد سراسر راست و بي كم و كاست باشد؟ چهره دريا به آن پاكيزگي و صافي ،آ يا روزی گل آلوده و مكدر نمي شود؟ آيا در نغمه مرغ خوشنوای صبح، بر سر شاخه، سوز ناله دائمي را نمي شنوي؟ اين كهن دنيا با بدی ها سرشته است. زندگي چيزي جز آلايش و پلشتی نيست كه آغا