چون نديدند حقيقت…
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند
حقيقت چيست؟ آيا وجود دارد يا نه؟ آيا قابل كشف است يا غير قابل كشف؟ آيا ميتوان آن را دريافت يا دريافتني نيست؟ ادراك پذير است يا ادراك ناپذير؟ دسترس پذير است يا دسترس ناپذير؟ توضيح دادنی است يا در بيان نمی گنجد؟ ميتوان به آن رسيد يا فقط تا حدودی ميتوان به آن گرایید؟ اگر ميتوان رسيد چگونه و از چه راهى؟ و از كجا ميتوان يقين يافت كه به آن رسيده ايم؟ اگر فقط ميتوان نزديك شد، چقدر و تا كجا؟ و از كجا ميتوان اطمينان يافت كه به آن نزديك شده ايم؟ آيا زبان مشتركى براى تبادل نظر در باره آن وجود دارد؟ آيا می توان به فهم مشترك آن نائل آمد؟ آيا امرى نسبي است يا مطلق؟ آيا امرى فردى است يا جمعي؟ ملاك ارزيابى و داوری آن چيست؟ چگونه ميتوان آن را سنجيد؟ چگونه ميتوان به نقد آن پرداخت؟ آيا همان شاهد هرجايي حافظ نيست كه به كس رخساره نمي نماید و هميشه مستور است و پنهان از ديده ها؟ آيا آن غايب هميشه حاضر نيست؟ آن ناديدني هميشه ناظر؟ چگونه است؟ كجاست؟ چيست؟ در اين نوشته، به دشواری های راه درك حقيقت و پيچ و خم های سرشار از بيراهه و بن بست رهيافت به آن ، نگاهي گذرا و كوتاه شده است.
مكتب های گوناگون فكرى- فلسفي را در برخورد با مسئله « حقيقت» و امكان درك و دريافت و شناخت آن، در واپسين تحليل به دو شاخه اساسي ميتوان بخش كرد:
یکی آن ها كه انسان را قادر به كشف و درك حقيقت ميدانند و برای او اين توانايي و قابليت را قائلند كه به شكل های مختلف و از طریق راه های گوناگون به حقيقت نزديك شود و آن را دريابد. مكتب هاى خردگرايي، واقع گرايي، مثبت گرايي، تجربه گرايي، تجربه گرايي منطقى، اثبات گرايي منطقي و مانند آن ها از مكتب هايي هستند كه با همه تفاوت ها در اصول و روش، در اين نظر كه درك و دريافت حقيقت براى بشر ممكن و مقدور است، هم عقيده اند.
دیگری آن ها كه يا اصلا منكر وجود چيزى به نام حقيقت هستند، يا فقط آن را به عنوان وجودى ذهنى ميپذيرند، يا در صورت پذيرش وجود بيرونى و عينى آن ، انسان را در درك و دريافت آن عاجز و ناتوان مى پندارند. مكتب های شك گرايي، ندانم گرايي، خرد گريزی، انكارگرايي، هيچ گرايي، در زمره مكتب هايي هستند كه توانايي انسان را در درك حقيقت،مورد سوال قرار ميدهند و منكر ميشوند.
دشواری ها و معضلات درك حقيقت، اغلب حكيمان و خردمندان بزرگ ما ايراني ها را متوجه خود كرده و در اين باره نظرات جالب و تامل برانگيزی از آن ها به جا مانده است، كه پيش از ورود به بحث اصلي، بي مورد نيست كه به چند نمونه مهم آن اشاره كوتاهى شود.
پيچيده بودن شناخت حقيقت، چند جانبه بودن آن، نسبى بودنش، محدوديت های ديد انسان در كشف همه جنبه های حقيقت، و به خطا افتادنش در شناخت آن، موضوع تمثيل بسيار زيبايي است كه جلال الدين محمد بلخي در دفتر سوم مثنوی ، در تمثيل « فيل در تاريك خانه» به آن پرداخته است:
پيل اندر خانه تاريك بود
عرضه را آورده بودندش هنود
از برای ديدنش مردم بسى
اندر آن ظلمت همي شد هر كسي
ديدنش با چشم چون ممكن نبود
اندر آن تاريكيش كف مي بسود
آن يكي راكف به خرطوم اوفتاد
گفت: همچون ناودان است اين نهاد
آن يكى را دست بر گوشش رسيد
آن بر او چون باد بيزن شد پديد
آن يكي را كف چو بر پايش بسود
گفت: شكل پيل ديدم چون عمود
آن يكى بر پشت او بنهاد دست
گفت: خود اين پيل چون تختى بدست
هم چنين هر يك به جزوی كه رسيد
فهم آن می كرد هر جا مي شنيد
از نظر گه گفتشان شد مختلف
این يكي دالش لقب داد، آن الف
در كف هر كس اگر شمعي بدی
اختلاف از گفتشان بيرون شدی
چشم حس همچون كف دست است و بس
نيست كف را بر همه او دسترس
چشم دريا ديگر است و كف دگر
كف بهل از ديده دريا نگر
داستان « پيلي كه خلق در شناخت كليتش به اشتباه مي افتند و از شناخت حقيقتش عاجز مي مانند» را پيش از جلال الدين محمد بلخي، انديشمندان ديگرى نيز مطرح كرده و همگان آن را به عنوان تمثيلي بر دشواری های كشف حقيقت و خطر های ديد جزئي و دريافت حسي ، و توجه به وجوه خاصي از واقعيت، در ازای غافل ماندن از وجوه ديگر، آورده اند.
نخستين سندی كه از اين داستان در دست است، رساله ای از ابو حيان توحيدی است. سنايي نيز در « حديقه الحقيقت» مشابه همين داستان را دارد و به احتمال زياد، مولوی اين داستان را از سنايي اقتباس كرده است. در « عجايب نامه» - از متون قرن ششم هجری- نيز اين داستان به صورت ديگری روايت شده است. برای آگاهي بيشتر در اين باره به كتاب « مآخذ قصص و تمثيلات مثنوی» - اثر استاد فروزانفر- ذيل تمثيل « اختلاف كردن در چگونگي شكل پيل» ميتوان مراجعه نمود.
غزالي نيز اين تمثيل را در « كيميای سعادت» به كار برده است و در روايت او به نكته بسيار حساسي اشاره شده است و آن چند وجهي بودن واقعيت است كه در شناخت آن معمولاً فقط به وجوه خاصي از آن توجه ميشود و وجوه ديگر ناديده مي ماند، و اساس اختلاف همين تفاوت در ديدگاه ها و محدوديت های ديد است. به اين موضوع مهم و اساسي در جای خود، به تفصيل، پرداخته ميشود. و اينك روايت غزالي:
« بيشتر اختلاف ميان خلق چنين است كه هر يكي از وجهي راست گفته باشد وليكن بعضي ببينند و پندارند كه همه ديده اند، و مثال ايشان چون آن گروه نابينا بود كه بشنوند كه در شهر ايشان پيل آمده است، بروند تا آن را بشناسند، پس پندارند كه وی را با دست توانند شناخت و دست برسانند... يكي را دست به گوش آيد و يكي را بر پای و يكي را بر دندان و چون به ديگر نابينايان رسند وصف آن را از ايشان بپرسند، آن كه دست بر پای نهاده بود ، گويد پيل چون ستون است، و آن كه بر دندان نهاده گويد مانند عمودی است و آن كه بر گوش نهاده گويد مانند گليمي است، آن همه راست گويند از وجهي و هم خطا كرده اند از آن وجه كه پندارند جمله پيل را در يافته اند و نيافته بودند.» - كيميای سعادت- فصل ششم از عنوان دوم – تشبيه خلق به گروهي نابينا.
خيام يكي از بزرگترين انديشمندان ايران و جهان است كه در برابر مسئله كشف حقيقت، به خصوص حقايق پيچيده فلسفي، چون مرگ و زندگى، سرچشمه حيات و آفرينش، و سرنوشت و هدف زندگى انسان به تفكر پرداخته و دشواری های كشف حقيقت در اين عرصه ها را دريافته و در رباعيات جاودانه خود به زيبا ترين شكل و موجز ترين بيان مطرح كرده است. به عنوان نمونه:
آنان كه محيط فضل و آداب شدند
در جمع كمال شمع اصحاب شدند
ره زين شب تاريك نبردند برون
گفتند فسانه ای و در خواب شدند
آن بي خبران كه درَ معني سفتند
در چرخ به انواع سخن ها گفتند
آگه چونگشتند بر اسرار جهان
زنخي زدند و آخر خفتند
آنان كه ز پيش رفته اند ای ساقي
در خاك غرور خفته اند ای ساقي
رو باده بخور حقيقت از من بشنو
باد است هر آنچه گفته اند ای ساقي
اين بحر وجود آمده بيرون ز نهفت
كس نيست كه اين گوهر تحقيق بسفت
هر كس سخني از سر سودا گفتند
زان روی كه هست كس نمي داند گفت
آورد به اضطرابم اول به وجود
وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
وز هيچ كسي نيز دو گوشم نشنود
كاين آمدن و رفتنم از بهر چه بود؟
هر چند كه رنگ و روی زيباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد كه در طرب خانه خاك
نقاش ازل بهر چه آراست مرا!
دوری كه در اين آمدن و رفتن ماست
او را نه نهايت نه بدايت پيداست
كس مي نزند دمي در اين معني راست
كاين آمدن از كجا و رفتن به كجاست؟
از ديدگاه عرفان پيش رو و پويا، راه پيش رفتن به جستجوی حقيقت و گرایيدن به سوی آن، راهي بس دشوار است و سخت گذر، پر از پيچ و خم ها و سربالايي های نفس گير، پر از سنگلاخ ها و باتلاق ها، پر از كژ راهه ها و بيراهه ها، پر از پرتگاه های مهلك و فراز و نشيب های نوميد كننده، پر از انسداد ها و بن بست ها، پر از سراب های فريبنده و نشانه های گمراه كننده... و گذر كردن از اين راه دشوار و تنگنای بس باريك و بي پايان، گذر از رنج هاست، و جان های جسور و بي باك و گام های خستگى ناپذير و نستوه مي طلبد و وجدان های بيدار ، ديدگان بينا و آينه های صيقلي و حقيقت نما، نفس های پرتوان و دل های صاف و بي غش، و روان های شفاف و سره...
اما روان هايي كه تشنه حقيقتند و پويندگان و پژوهندگان راستين راستي ها، از اين دشواری ها هرگز نمي هراسند و عطش طلب حقيقت در ايشان چنان جوشان و غلبه ناپذير است كه هيچ كدام از اين دشواری ها، سستي و فتوری در اراده استوار و عزم راسخشان پديد نمي آورد. آنان با گام های محكم و جاني مصمم، به جستجوی حقيقت پيش ميروند و از بن بست ها و بيراهه ها به سوی آزاد راه های بزرگ حقيقت با افق های بيكران روشن نقب مي زنند و ره مي گشايند و راه مي پويند. حقيقت خورشيدی است پنهان در دل شبي تاريك و طولاني كه بايد از سياهي های در بر گرفته اش نهراسيد و جسورانه از تنگناهايش گذشت تا به روشنايي صبح صادقش رسيد. به قول حافظ:
به عزم مرحله عشق پيش نه قدمى
كه سود ها كنى ار اين سفر تواني كرد
جمال يار ندارد نقاب و پرده ولي
غبار ره بنشان تا نظر تواني كرد
تو كز سرای طبيعت نميروی بيرون
كجا به كوی طريقت گذر تواني كرد
دلا ز نور رياضت گر آگهي يابي
چو شمع خنده كنان ترك سر تواني كرد
گر اين نصيحت جانانه بشنوی حافظ
به« شاهراه حقيقت» سفر تواني كرد.
اما كورترين گره ها، بسته ترين بن بست ها، و پيچيده ترين دشواری های راه حقيقت كدامند؟
ابتدا به زمينه چيني و فراهم كردن مقدماتي برای تعريف حقيقت مي پردازم.
اگر بپذيريم كه بيرون از ذهن و ادراك ما به عنوان موجود شناسنده، وجودشناساننده ای هست و آن را در مجموعه جنبه های نمودين - نمادین و جنبه های ماهوی - گوهری، جهان عيني نام نهيم، اين جهان شامل طبيعت و همه روابط كمي و كيفي آن، نسبت ها و پيوند هايش، قانون ها و نظم هايش، هماهنگي ها و تركيب هايش، زمان و مكان، عليت، انسان و محيط اجتماعي زيستش، فرديت و ذهنيتش، شخصيت و خلاقيتش، و محتوای فردی و اجتماعي روان و انديشه اش مي باشد . همه اين عناصر جهان عيني، طبق قوانين خاص بازتاب عين در ذهن، در ذهن بشر بازتاب مي يابند و جهاني را می آفرينند كه آن را جهان انگاره ها يا جهان ذهنى مي ناميم و اين جهان مجموعه پيچيده ايست از بخش ها و اجزاء مرتبط و مكمل. در جريان تكامل انگاره های ذهني، نهال ادراك در ذهن ريشه مي دواند و دارای شاخه هايي مي شود كه مهمترين آن ها عبارتند از: حقيقت، خطا، دروغ،اوهام و مجاز.
حقيقت چيست؟ بخشي از واقعيت ذهني كه واقعيت عيني ما به ازای خود را تا حد امكان درست و هر چه نزديكتر به آن چه در خارج از ذهن است بازتاب و توضيح مى دهد و به حوزه ادراك و فهم در می آورد، حقيقت ناميده مىشود.
حقيقت مطابقت انگاره ها با دنيای عینی است.حقيقت نظم و هماهنگي ميان اجزای فكر و تطبيق آن با مضمون واقعيش است. حقيقت ترجمه هر چه دقيق تر و درست تر واقعيت عيني به زبان ذهن( زبان كلام- مفاهيم- تئوری ها- گزاره ها- قضایا و قانون ها ) است و دارای ديالكتيك خاصيست كه به آن ديالكتيك حقيقت مىگويند و مهمترين عناصر آن عبارتند از: نسبيت، مشروطيت و محدوديت، دارا بودن قطب ها و زوج هاي متضاد، پويايي و دگرگوني پذيری، تاريخي بودن، رابطه های متقابل بين اجزاء، وابستگى آن به چارچوب های زماني، مكاني و عليتي، تبديل شدن هر يك به ديگری در شرايط معين و ويژه و ...
خطا چيست؟ خطا انگاره ای است كه به منظور ادراك واقعيت و انطباق بر آن به وجود مىآيد، ولي قادر به انطباق بر واقعيت عيني نيست. ممكن است خطاها بتوانند از بعضي جهات بر واقعيت عيني انطباق يابند و دارای عناصرى از حقيقت باشند، ولي كيفيت بيان حقيقت در آن ها ناقص و تحريف شده و كميت آن ناچيز و جزئي است. خطا و حقيقت مي توانند در شرايط معيني به هم تبديل شوند. هر حقيقت نسبي متضمن عناصر خطا آلود و هر خطايي متضمن عناصرى از حقيقت است و بين اين دو مناسبات پيچيده و متقابل جدلي برقرار است.
دروغ چيست؟ دروغ انگاره ايست كه به دلايل مختلف دانسته و عمدی، برای وارونه جلوه دادن حقيقت و در دام خطا گرفتار كردن جوينده و پژوهنده حقيقت، و كتمان آن ساخته ميشود.
وهم چيست؟ وهم ها انگاره هايي هستند كه در اثر ناتواني ها و بيماری های ذهني و برخي شرايط خاص ايجاد ميشوند و در آن ها واقعيت به شكلي تحريف شده، تغيير شكل يافته و عجيب و غريب خود را باز مي تاباند و باز مي نماياند، مانند خرافات، هذيان ها ، كابوس ها و روياها.
مجاز چيست؟ مجازها انگاره هايي هستند كه واقعيت عيني را به شكل خاص خود و در پرده ای از ابهام و ايهام باز مىآفرينند و حاوی عناصری چون پيش-آگاهي، الهام، كشف و شهود، استعاره ها و نماد ها هستند.
زبان و حقيقت
يكي از مهم ترين مانع ها و بن بست های گرايش و كشف حقيقت زبان است. نقش زبان و واژگان در كشف حقيقت و تفاهم جمعي آن و هم چنين به اشتراك گذاشتن آن با ديگران، نقشي بسيار پيچيده و سرشار از معضلات است.
در اساطير مىخوانيم كه فرزندان بابل بلند پرواز بودند و محال خواه. آنان بال هايي شفاف و تيزپر برای خود ساخته بودند و مي خواستند با آن بال ها به آسمان پرواز كنند و راز آفاق دريابند و جايگاه خدايان كشف و تصاحب كنند، پس به جزای اين بلند پروازی گرفتار نفرين ايزدان شدند و چنين مقدر و مقرر شد كه زبان يكدگر در نيابند و هر چه يكي از ايشان گويد، ديگران باژگونه بفهمند.
استعاره ضمني اين اسطوره چه تفسيری ميتواند داشته باشد جز اينكه، زبان به جای اين كه وسيله ارتباط، پيوند و مفاهمه باشد، ممكن است در شرايطي به ضد خود تبديل شود و ايجاد كننده فاصله، تفرقه و گسلنده پيوند های معنوى و ارتباط های فكری شود، به همين دليل است كه گفته شده:
« زبان سرچشمه سوء تفاهم هاست»
در حكمت كلاسيك ما تمثيل های زيبايي كه دلالت بر اين مضمون دارد، ملاحظه ميشود. جلال الدين محمد بلخي، در مثنوی مشهور خود، زبان همدلي را مطرح مىكند و آن را برتر از همزباني مي شمارد، هم چنين در دفتر دوم، در حكايت « منازعت چهار كس جهت انگور كه هر يك به نام ديگری فهم كرده بود آن را»، مشكلات ارتباط زباني را به شكلي زيبا و شيوا، در تمثيلي ساده بيان كرده است.
زبان و كلام براي بيان مقاصد روزمره و عادی زندگي بلاغت و رسايي كافي دارد و مي تواند رساننده مقاصد و نيت ها و خواست های معمولي شود، ولي براي بيان مفاهيم پيچيده و احكام و قضايای بغرنج و انديشه های عميق توانايي كافي ندارد و در برابر پيچيدگي های واقعيت و لايه های تو در تو و وجه های متعدد و متنوع آن عاجز و نارساست و از عهده بيان حقايق ژرف و بغرنج بر نمي آيد. حال با توجه به اين كه زبان و كلام يكي از مهمترين پل های ارتباط بين واقعيت عيني و انگاره هاى حاصل از آن است و انديشه و تفكر بشری به طور عمده شيوه و ساختار كلامي دارد، از اين ديدگاه، زبان از مانع های اصلي بازتاب درست واقعيت عيني در ذهن است، زيرا تفكر، حتي آنجا كه به صورت شهود مستقيم و مكاشفه ناب صورت مي بندد، به زبان متكي است و بشر اغلب مفاهيم و دريافت های ادراكى خود را به صورت كلام و در قالب واژگان كسب و مبادله مىكند و چون واژگان توانايي لازم را برای بازتاب دادن درست واقعيت در ذهن ندارند، به همين دليل انگاره های ذهني دريافت شده، نسبت به اصل خويش فاصله گاه بسيار زيادی دارد. هم چنين اگر به حقيقتى برسيم ، به اشتراك گذاشتن و مبادله آن با ديگران، جز از طريق زبان و واژگان امكان پذير نيست، و زبان در اين فرايند نيز نقش منفي و محدود كننده خويش را ايفا ميكند و اگر چه مهم ترين ابزار تبادل آگاهي و شناخت است، كم و بيش در اين رسالت خود ايجاد اخلال و مزاحمت مي كند و مشكل آفرين مي شود، به همين دليل نمى توانيم حقيقتي را كه كشف و در يافت كرده ايم، با تمام غنا و دقت و در همه ابعاد و جنبه های مختلفش، با ديگران به اشتراك بگذاريم و مبادله كنيم و مانع اصلي كلام و زبان است كه سرچشمه سوء تفاهم است و فقر و ضعف ارتباط. يعني زبان نمي تواند دارای آن حد از بلاغت و رسانايي باشد كه همان انديشه ای را كه ما در ذهن داريم، به طور كامل و دقيق به ديگران منتقل كند. پس زبان هم در راه كشف و درك حقيقت های پيچيده و عميق و چند بعدی، و هم در راه انتقال و به اشتراك گذاشتن آن ها از رسانايي و بلاغت كافي برخوردار نيست و در كل، ناتوان و نيمه رسانا است، و همين نقش منفي و مزاحم را به نظريه ها نيز منتقل و تحميل مىكند.
تئوری و حقيقت
« عينك تئوری تيره بين و كدر است، اما چشم اندازهای زندگي بس رنگارنگ است و روشن» - گوته
برای رسيدن به حقيقت های پيچيده و پوشيده، گريز و گزيری نيست از رويكرد تئوريك به واقعيت و پردازش نظريه، تا بتوان نظم های پنهان و پوشيده واقعيت عيني و علمي را تفسير و تبيين نمود ، اما تئوری كه رهنما و رهگشای عمل است و چراغ راه بينش و نگرش جهان عيني و ابزار اصلي پردازش واقعيت، دارای محدوديت هايي است كه اگر به آنها توجه و التفات شايسته و بايسته نشود، ممكن است به عنوان عاملي مخل و مزاحم كشف حقيقت در آيد، و نخستين محدوديت تئوری اين است كه تئوری عينكی كدر بين و تيره نگر است كه نمي تواند همه جلوه های رنگارنگ و پر از سايه روشن واقعيت را بازتاب دهد. تئوری عينكي يك بعدی بين است كه تنها جنبه های خاصي از واقعيتي را منعكس ميكند كه دارای ابعاد گوناگون و بغرنج است. حقيقتي كه تئوری مي نماياند، حقيقتي يك بعدی ، فقير، محدود و ساده شده است و ناتوان از تبيين و تعبير همه جنبه های واقعيتي است كه بس غني و پيچيده، و دارای ابعاد و وجوه و لايه های تو در تو و گوناگون است.
تئوری واقعيت زنده را به اجبار نخست مى كشد و از حركت و پويش باز مي دارد و سپس جسد مرده آن را مي شناسد و كالبد شكافي مىكند، و ميان جسد مرده و موجود زنده ما به ازای آن تفاوت بسيار است و اين همان تفاوت ميان تئوری و واقعيت است.
تئوری حتي اگر خود را در ميدان عمل و عرصه پراتيك نيز به اثبات رسانيده باشد، تحت شرايط خاصي ثابت شده است و شرايط زماني، مكاني و عليتي خاصي داشته است و درست به همين دليل است كه عاجز از نمايش و بيان همه جنبه های واقعيت است.
واقعيت بسيار پيچيده و غني است و دارای سطوح ، لايه ها، ابعاد، جنبه ها و افق های گوناگون است، و عمق اين وجوه و لايه ها معمولاً جز فضايي محو و مبهم نيست كه دسترسي به آن بسيار دشوار است، و تئوری فقط تا عمق معيني در واقعيت نفوذ مي كند و تنها وجوه معيني از ظاهری ترين سطوح و بيروني ترين لايه ها را به حيطه شناخت و شرح در مىآورد، و نمي تواند همه جنبه های غني و بغرنج واقعيت را توضيح دهد. به همين دليل، هميشه بايد با دريافت های تئوريك با احتياط روبرو شد و محدوديت های آن را در نظر گرفت و فاصله كم و بيش زياد آن را با واقعيت لحاظ كرد.
ويكي از اصلي ترين ريشه های نسبيت و مشروط بودن حقيقت، در همين فقر و كدورتي است كه تئوری ها در دل خويش به عنوان عارضه اجتناب ناپذير و ذاتي دارند و بايد آن را ديد و در نظر گرفت.
تعميم های نا به جا از مهم ترين مانع هاي رسيدن به حقيقت است. هر تئوری علمي يا فلسفي- نظری، حوزه اطلاق و صحت خاصي دارد كه در حيطه آن صادق است ولي بيرون از آن صحت و اعتبار خود را از دست مي دهد، و اگر به محدوديت ها و شرايط كاربرد آن توجه نشود، بر سر راه رسيدن به حقيقت بن بست ايجاد مي كند.
تعميم نا به جا از مهم ترين آفات تئوری است. آن چه درستي آن با اثبات و استدلال يا با كشف و شهود محقق شده، دارای ضوابط و حد و مرزهايي است و نمي توان آن را در خارج از حد و مرزش به كار گرفت، ولي گاهي به اين حد و مرزهای معين التفات كافي نمي شود و قانون يا نظريه ای را كه در شرايط معيني درست است، به شرايط غير مجازی تعميم داده ميشود كه در آن شرايط به ضد خود تبديل ميشود و نادرست ميگردد، و ريشه بسياری از مشكلات و نابساماني های راه كشف و درك حقيقت، در همين تعميم های نا به جا و استقرا های نا درست نهفته است.
به عنوان نمونه به يكي از اين تعميم های نا به جا كه به بحث حقيقت نيز مربوط است، مي پردازم. اين تعميم به زبان ساده چنين است:
« چون حقيقت از راه منظم كردن انگاره ها به دست مي آيد و چون مطابق قوانين فيزيكي جهان رو به بي نظمي ميرود، بنابرين در جهان انگاره ها هم روند غالب گرايش به نظم گريزی است و به اين دليل رسيدن به حقيقت امكان پذير نيست.»:
در پاسخ به اين نظريه بايد گفت كه حتي اگر هم جهان به سوی بي نظمي پيش رود و روند عمومي پديده ها حركت به سوی نامنظم شدن باشد، باز نمي توان در درستي و اصالت تلاش ذهن برای منظم ساختن دريافت های خويش و انگاره های به دست آورده، به منظور هر چه بيشتر به حقيقت گرایيدن و در همسايگي با شعاع كمتری نسبت به آن قرار گرفتن، ترديد كرد و آن را با علامت سوال مورد شك يا انكار قرار داد.
همين كه گفته مي شود :« جهان رو به بي نظمي پيش مي رود.» ، به زعم گوينده ، حقيقتي بيان شده است كه نشان دهنده نظم خاصي در حركت جهان است و اين نظم همانا حركت جهان به سوی بي نظمي است! پس حركت جهان به سوی بي نظمي، خود يك نظم است كه اين تئوری دارد آن را بيان مي كند تا حقيقتي را توضيح داده باشد. به عبارت ديگر اين نظريه مي گويد كه چنين نيست كه حركت جهان حركتي آشفته و ناقانونمند و بر مبنای هرج و مرج باشد، بلكه حركتي است منظم و قانونمند كه جهت آن به سوي بي نظمي است. پس در اينجا هم تئوری برای كشف حقيقت ناچار به منظم كردن دريافت های حسي- تجربي و عقلي خويش شده است و اين نظم را در قالب تئوری خاصي بيان كرده است.
اما، آيا واقعاً جهان ، در كليت خود، رو به بي نظمي مي رود؟ طبق اصول و قوانين ترموديناميك، يكي از گرايش های حاكم بر سيستم های بسته و پايستار (conservative) ترموديناميكي اين است كه اگر سيستمي كه دارای نقطه آغاز است به حال خود رها شود و با بيرون از خود ت&