حقیقت و معرفت
نخستین شرط کسب شناخت به دست آوردن ادراک است، یعنی انجام مشاهدات عینی که از ارتباطات مختلف با چیزها ناشی می گردد.
با مشاهده است که از نادانی به دانایی می رسیم و این حرکت در مسیری است که در آن ادراکات کسب می شوند. در این مسیر دو گونه نادانی انسان به دانایی تبدیل می شود:
یک- نادانی مطلق و آشکار در باره آن چیزهایی که هیچ شناختی از آن ها نداریم.
دو- نادانی نسبی، مشروط و ضمنی در باره چیزهایی که شناخت نادرستی از آن ها داریم، و نظریات صرفاً پنداری که در هم آمیخته ای از اوهام و خرافات و افکار غیر حقیقی و نادرست است( و در یک بررسی دقیق روشن می شود که بخش مهمی از معلومات ما از همین نادانی های ضمنی و پوشید تشکیل شده است.)
در مرحله دوم، با وارد شدن در ارتباط با چیزها و به دست آوردن مشاهداتی درباره آن ها، می بایست به تنظیم احکام، قضاوت ها، و قضایایی در مورد آن ها و خواص و روابط آن ها بپردازیم. برای آن که نتایج این مشاهدات را به صورت انگاره ها، احکام و قضایا بیان کنیم، می بایست قوانین اندیشه – یعنی قوانین منطقی برای بازتاب قوانین اندیشه، بر حسب انگاره ها را به کار ببریم.
پای گرفتن شناخت همواره متضمن گذر از « احساس» به « انگار» است. همه جانوران عالی دارای احساساتند و احساسات آن ها در بر دارنده اطلاعات معین و انضمامی در باره چیزهاست. این ها اطلاعاتی هستند که جانوران در فعالیت زیستی خود، آن ها را به کار می گیرند ، ولی تنها در مورد انسان است که اطلاعاتی که به وسیله حواس فراهم می شود، به شناخت تبدیل می گردد، به این مفهوم که به صورت انگاره ها و قضایا بیان می گردد. در این جا ما واژه « شناخت» و « معرفت» را به مفهوم معین شناخت انسانی و معرفت بشری ( آگاهی اجتماعی) می فهمیم.به عنوان نمونه این که سگ راه خانه اش را بلد است، با ماهیت آگاهی انسانی از این راه بس متفاوت است، چرا که در مورد انسان، این آگاهی به صورت انگاره ها و قضایایی قابل انتقال است، می تواند بیاند گردد، ولی آگاهی سگ یک آگاهی صرفاً حسی است و قابلیت های شناخت بشری را دارا نمی باشد.
انگاره ها و قضایا به وسیله مردم در زندگی اجتماعی منتقل می شوند ، مورد استفاده و بحث قرار می گیرند، نقد و بررسی می شوند، تصحیح و اصلاح می شوند، و کامل و کامل تر می گردند، و این بیان اطلاعات به صورت انگاره ها و قضایایی است که محتوا و خاصیت اصلی شناخت بشری را تشکیل می دهد و از راه همین انگاره ها، احکام و قضایا و گزاره هاست که انسان به شناخت و معرفت نائل می شود و آن را به طور اجتماعی به دیگران منتقل می کند و این انتقال شناخت و آگاهی پایه اصلی نزدیک شدن بشر به حقیقت است.
ادراک برای شناخت شرط لازم است ولی شرط کافی نیست و شناخت انسان از خلال گذر از احساس به ادراک و از ادراک به تنظیم و تبیین احکام و گزاره هایی که بر مبنای احساس به وجود آمده اند، حاصل می شود.
به این ترتیب، شناخت همواره به وسیله پویش مداومی که از نظر کیفی و ماهوی از فعالیت هایی که کل پویش دانایی و آگاهی را به وجود می آورد، متمایز است، تشکیل می شود و شکل می گیرد – یعنی وارد شدن به ارتباطات فعال با چیزها، به دست آوردن ادراکات و مشاهداتی گسترده تر از این ارتباطات، تنظیم احکامی بر مبنای این مشاهدات، استفاده از این احکام برای هدایت بیشتر ارتباطات فعال بشری با چیزها و کشیده شدن به مشاهدات گسترده تر و عمیق تر و همه جانبه تر، تنظیم احکام غنی تر و به حقیقت نزدیک تر، بدون این که پایانی برای این روند پویش و جویش وجود داشته باشد.
ادراک حسی چیز ها را، آن طور که از خلال عملشان برای عضوهای حسی ما، بدون واسطه، پدیدار می گردند، بازسازی می کند. حواس تنها قسمت های خاصی از اطلاعات مربوط به چیزهای خاص را که مشروط به شرایط خاصی هستند که تحت آن ما چیزها را درک می کنیم، به دست می دهد.
با بیان اطلاعات فراهم آمده از طریق ادراک به صورت قضایا، انسان ها به احکامی می رسند که بیانگر نتیجه گیری هایی هستند که از مقایسه و هماهنگ کردن بسیاری از یافته های خاص ادراک به دست می آیند. نخستین گام در پویش شناخت، برخورد با چبز های جهان خارجی است. این گام مشخص کننده مرحله ادراک است. دومین گام، ترکیب یافته های ادراک از طریق آرایش یا بنای مجدد و بازسازی و بازپروری آن هاست. این مرحله پنداشت، حکم و استنتاج را در بر می گیرد. بر مبنای ادراک بسیار تعداد زیادی از عضو های اجتماع، ما به نتیجه گیری هایی می رسیم که معرف موارد ابتدایی شناخت اجتماعیند و در قالب احکامی ساده که ترکیبی از یافته های ادراکند، بیان می گردند.
.