|
|
|
بینایی بیمرگ
مهدیعاطفراد
چراغ خاطرات تابناک پرسه های کوچهی مهتاب روشن شد. در آن گستردهی بی مرز دورادور بخوان آوازهای تا ابد سرسبز را اینک که در آفاق روییدن چراغان است و از بی انتهای جادهی پیوند عطر بوسه میآید. کسی میخندد و آوای گرم او بشارت بخش خورشید است و من در بیکران وسعت احساسها همچون غباری محو گردیدم. فروغ ایده را در چهرهی آیینهی اندیشه ها دیدم و پی بردم که در آفاق فرداآفرین آرمانهای فروزنده چراغ روز نو در دوردست مشرق آمال میسوزد.
پرم از مژدهی خورشید خندان، حرف من این است و در ژرفای قلبم آرزوی روزهای روشن آینده دیرین است. من از فردای فرخخندهی فرخنده میگویم. من از آینده میگویم از آن آوازهای آشناآهنگ از آن پروازهای اوجگیرنده از آن آغازهای آسمانیرنگ. به راز بینش جاوید شد آگاه چشمانم لبالب گشت از بینایی بیمرگ نگاهش را به صبح دلفروز تا ابد تابنده میدوزد.
مرداد ۶۹
|
|
|
نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است. |