|
|
|
زمزمهی باغ و باد
مهدی عاطفراد
نگاه صبحدم از بینش طلوع پر است و اشک با همهی چشمهسارهای زلال ز چشم حادثه جاریست. کسی نمیداند که در گذار غم از شب چه اتفاق افتاد که روزها همه لبخند میزنند چنین و آن که رفت و به آواز رازها پیوست میان قلب من اینک سرود میخواند.
بیا و زمزمهی باد و باغ را بشنو و در حلول شقایق حضور پیدا کن به شوق بوسهی باران. کسی نمیداند که از شکوفه گلستان چگونه خالی شد و گشت از گل کوکب چگونه شب محروم و آن که داد به گل درس عطر افشاندن درون ذهن شکفتن همیشه میماند.
مرداد ۶۹
|
|
|
نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است. |