فیلسوف کوچولوی ما- میس سوفی

مهدی عاطف راد 

 

مشکل اصلی فیلسوف کوچولوی ما- میس سوفی- این بود که بیش از حد لوس تشریف داشت. البته لوس کلمه ای بیش از اندازه مودبانه، خوش بینانه و جانبدارانه است؛ واقع بینانه تر بخواهیم بگوییم، باید بگوییم بیش از حد ننر تشریف داشت. از بچگی همه هی لی لی به لالایش گذاشته بودند، هی هر کار خطایی کرده بود، ندیده گرفته بودند، یا به جای این که به او تذکر بدهند و جلو اشتباهاتش را بگیرند، هی تعریف الکی ازش کرده بودند، هی هندوانه زیر بغلش گذاشته بودند، هی گفته بودند: آره قربون شکل ماهت، حیرون اون قد و بالای ترکه ایت، صدقه بلا گردون اون دماغ قلمیت، هر غلطی دلت خواست بکن.

 برای همین او هم این طوری تربیت شده بود که هر کار اشتباهی دلش می خواست انجام می داد، کسی هم جرأت نداشت بگوید بالای چشمش ابروست. البته میس سوفی دختر با هوش و با استعدادی بود. زیرک بود و به قول امروزی ها از آن محصلین اسمارت بود. برای همین همیشه توی مدرسه و دانشکده به قول خودش جزو بهترین ها بود، و همین باعث شده بود که دائم با تشویق اولیای امور روبه رو بشود، همین او را ننر تر و لوس تر کرده بود. دیگر واقعن نمی شد گفت بالای چشمش ابروست! چون در این صورت چنان برافروخته و عصبانی می شد و چنان پرخاشگرانه هجوم می آورد طرف آدم که آدم از ترس دو تا پا داشت دو تا هم قرض می کرد، الفرار، د برو که رفتی، دیگر هم پشت سرش را نگاه نمی کرد. بد دهان بود و به قول قدیمی ها دهانش چفت و بست درست حسابی نداشت. با کوچکترین انتقادی از جا در می رفت و شروع می کرد به داد و بیداد و بد دهنی.

میس سوفی بعد از مدت ها تحصیل در رشته های درسی مختلف بالاخره به این نتیجه رسیده بود که ایشان را خداوند عالم خلق کرده، فقط و فقط، برای تحصیل در رشته فلسفه؛ و چون حس کرده بود که در این رشته خلأ عظیمی از نظر حضور فیلسوفان علیا مخدره وجود دارد، خواسته بود این کمبود را جبران کند و جای خالی تمام فیلسوفان ضعیفه را در تاریخ فلسفه با حضور قوی و سرنوشت ساز خود پر کند. برای همین سرگرم مطالعات فلسفی شده بود و چیزهایی در این زمینه خوانده بود، ولی حیف و صد هزار حیف که معلوماتش بسیار سطحی و ناقص، و به شدت مغلوط و مغشوش بود، و تقریبن هر چیزی که در این زمینه می گفت غلط و بی پایه و اساس بود. اصلن عادت کرده بود به حرف بی پایه و اساس زدن. ادعاهای توخالی و بدون دلیل و مدرک می کرد و هر چی بهش می گفتند بابا سند و مدرک این حرف هایت کجاست؟ با هوچیگری آب  را گل آلود می کرد و شلوغ پلوغ بازی راه می انداخت تا از جوابگویی صریح و روشن و شفاف طفره برود. در نقد دیگران هم روشش این بود که چیزهای مضحکی از خودش در می آورد و به طرف مقابلش الکی نسبت می داد، بعد شروع می کرد به رد کردن آن چیزها و تخطئه کردن طرف!

البته اسم اصلی فیلسوف کوچولوی ما- میس سوفی- میس سوفی نبود بلکه یک چیز دیگر بود، اما چون از فلسفه تنها این جمله را یاد گرفته بود که « فلسفه با سوفیسم در تضاده» ، دوستانش به شوخی اسمش را گذاشته بودند میس سوفی. از این تکیه کلام ها میس سوفی یک چند تایی داشت که به عنوان توپ و تانک و مسلسل در بحث های فلسفی به کار می برد و با آن ها حریف بیچاره را به رگبار می بست. یکی از کارا ترین این حربه ها این جمله بود: « برو منطق گزاره ها رو بخون!»، دیگری این بود: « من کتاب های هفتصد هشتصد صفحه ای فلسفه خوندم، اصول اعداد فیثاغورث رو امتحان دادم، روزی هزار تا مقاله فلسفی می خونم، روزی صد تا مقاله فلسفی می نویسم، حالا تو که تا حالا ده تا مقاله هم ننوشته ای اومدی می خوای جلب بازی در آری منو نقد کنی!؟ بابا ایوالله!». جمله مشهور دیگرش این بود: «استادای من با دریدای بزرگ نشست و برخاست می کردند، ناهار با او شاتو بریان می خوردند، شام با او  شامپانی می نوشیدند، حالا تو که اصلن معلوم نیست استادات کی ها بودند، و اصلن معلوم نیست استادی داشتی یا نداشتی، اومدی می خوای جلب بازی درآری منو نقد کنی؟ برو کشکتو بساب عمو!»

نکته خیلی جالب این بود که فیلسوف کوچولوی ما- میس سوفی- به خودش اجازه می داد که فیلسوفان بزرگ را نقد کند- آن هم چه نقدهایی!!! نقد های آب دوغ خیاری آب زیپو، آن وقت اگر کسی جرأت می کرد، مطالب غلط غلوط ایشان را نقد می کرد، بر افروخته می شد و مثل لبو یا شاتوت قرمز می شد و می گفت: معلومات شما ها در حدی نیست که بخواین منو نقد کنین. شما ها حق نقد کردن ندارید. فقط من حق نقد کردن دارم. یا می گفت: نقد کردن تنبلیه. واسه همین هم شما ایرانی ها هی نقد می کنید. ولی مقاله نوشتن زحمت داره، دود چراغ خوردن داره، برای همین من مقاله می نویسم، شما بدبخت بیچاره های تنبل بی سواد نقد می کنید.  البته بینی و بین الله کسی تا حالا مقاله سر و ته داری از ایشان ندیده بود. دروغ چرا ؟ تا لب قبر آ آ آ...

آن کی برد فرسایی هایی هم که ایشان اسمش را مقاله می گذاشت، مطالبی بود آبکی و بی سر و ته که اغلب از روی جزوه های درسی یا سایت های اینترنتی کپی پیست شده بود و لقمه های جویده شده دیگران بود که ایشان به اسم دستپخت خودشان جا می زد. یک مشکل اصلی دیگر میس سوفی این بود که اصولن از نقد شدن خوشش نمی آمد. دوست داشت همه به به کن و چه چه کن ایشان باشند و با به به و چه چه به پیشواز ایشان بیایند و مطالب بی محتوای ایشان را تحسین کنند یا به قول قدیمی ها بگذارند سرشان حلوا حلوا کنند. اگر هم کسی خلاف این کار را می کرد و خدای نکرده خدای نکرده به خودش اجازه می داد و پیه مورد خشم و غضب قرار گرفتن را به تنش می مالید، نقد مختصری بر آثار و افکار ایشان بیان می کرد، آن وقت بیا و ببین، یا به قول قدیمی های خودمان خر بیار باقالی بار کن. الم شنگه ای راه می انداخت که آن سرش ناپیدا بود. با کولی بازی و داد و هوار و جار و جنجال سعی می کرد صدای منتقد را توی حلقومش خفه کند و کاری کند که طرف بخت برگشته فلک زده حناق بگیرد یا مبتلا به خفقان شود.

از هنرهای دیگر فیلسوف کوچولوی ما- سوفی خانم- یکی هم شعر گفتنش بود. سوفی خانم مدعی بود که شاعره ای طراز اول است که توی شاعره ها روی دست سیمین بهبهانی و فروغ فرخزاد بلند شده و توی کل عالم شعر روی دست نیما و شاملو و سپهری، و به مرحله ای رسیده که شعر مطفاوط یا مطفاوت یا متفاوط( بخشید که نمی دانم کدام املاء از نظر زعمای این قوم متفاوط در مطفاوت در مطفاوط درست است، چون بین خود این زعما هم بر سر املای درست این سبک سوپر اولترا هات پست مدرن اختلاف نظر و زد و خورد و کشمکش است. پس این نادانی را بر من ببخشید!) تولید انبوه می کنند و صادرات می فرمایند.

الغرض، داشتم می گفتم، میس سوفی مدعی بود که سبکی جدید در شعر ابداع کرده که در آن شعر افقی به عمودی تبدیل می شود و گاهی هم مورب و زیگزاگی می گردد و در آن هر کلمه ای هر معنایی می تواند داشته باشد به جز معنای متداول پذیرفته شده اش از طرف همگان. اینجا هم مثل عرصه فلسفه، میس سوفی بدون کوچک ترین اطلاعی از فن شعر و سبک ها و اسلوب های شعر کشورش شروع کرده بود به زیر هم نوشتن جمله های بند تنبانی و اسمش را گذاشته بود شعر. مطالبی که نه وزن داشت، نه موسیقی، نه معنا، نه فرم و نه تصویر سازی بدیع و ابتکاری. یک مشت جملات کلیشه ای بود که بریده بریده شده بود و زیر هم مثل پلکان یک نردبان شکسته ردیف شده بود. وقتی در باره وزن و موزون بودن در شعر ایشان از میس سوفی سوال می کردی، این طوری جواب می داد:

- کسی که در قرن بیست و یک که قرن مریخه فکر وزن باشه، ول معطله! خانم سیمین بهیهانی چهل تا وزن از خودش درآورده اونوقت شما توی همون پنج تا وزن موندی. شعر منو باید خودت بگردی وزنشو پیدا کنی. من وقت ندارم بگردم وزن شعرمو پیدا کنم. من همین جوری می گم. خودش خود به خود به طور اتوماتیک وار وزن پیدا می کنه. هر سطرش هم یه وزنی می شه که خواننده باید خودش بره جون بکنه وزن شعر منو پیدا کنه. من که نمی توانم لقمه رو بجوم بگذارم دهن خواننده. این تنبل پروریه. خواننده باید خودش عرق بریزه، زور بزنه، وزن شعر منو پیدا کنه. اگر هم چیزی پیدا نکرد- یعنی چیزی نبود که پیدا کنه- خودش زورکی یک وزنی بهش بدهد!

به گمانم ایشان فکر می کرد وزن شعر چیزی شبیه عطسه یا خمیازه است که خودش اتوماتیک وار بیاید و نیاز به تلاش و آگاهی برای راست و ریس کردن نداشته باشد!

جالب تر این که اصلن شعر ایشان هیچ وزن و توازنی نداشت که کسی بگردد و پیدایش کند، یعنی در واقع، رک و پوست کنده بگویم، خانم سوفی خواننده را دنبال نخود سیاه می فرستاد و دست به سر می کرد. علت هم روشن بود. ایشان اصلن چیزی از وزن شعر فارسی نمی دانست و حاضر هم نبود به خودش زحمت بدهد و برود یاد بگیرد. تنها چیزی که از وزن یاد گرفته بود دو تا اصطلاح فاعلاتن فعولن  بود، بدون این که معنی این ها را بداند؛ و در یک کلام اطلاعات خانم سوفی درباره شعر هم مثل اطلاعاتش درباره فلسفه آبکی و سطحی و بی پایه و اساس بود. آنوقت با این بی سوادی مدعی بود که پنج تا کتاب شعر منتشر کرده و به زودی شش تای دیگر هم منتشر می کند. واقعن آدم متأسف می شد به حال آدم های بدبختی که کتاب های  امثال سوفی خانم را باید می خواندند و به به و چه چه می کردند!

میس سوفی مدعی بود که به هفت زبان زنده دنیا تکلم می کند. من که هر چی شمردم نتوانستم این هفت تا زبان را پیدا کنم. شاید زبان آقون واقون دوران خوش طفولیت و زبان های زنده و هیجان انگیزی چون زبان زرگری و زبان مرغ و خروسی را هم در این مجموعه هفت تایی به حساب آورده بود.

خلاصه فیلسوف کوچولوی ما- میس سوفی- از این ادعا های توخالی خیلی زیاد داشت و واضح تر بگویم مثل طبل توخالی پر بود از های و هوی ادعاهای صد تا یک قاز...

یک عیب بسیار بزرگ دیگر میس سوفی دروغگویی بیش از اندازه و قلب حقیقت بی حد و مرزش بود. مثل آب خوردن دروغ می گفت و هر چه دلش می خواست به دروغ به منتقدانش نسبت می داد . اصلن هم ملاحظه روز قیامت را نمی کرد که بابت هر یک از این دروغ ها باید کلی حساب کتاب پس بدهد و کلی مواخذه بشود و کلی عذاب بکشد. نه از نیش مار غاشیه می ترسید، نه از شعله های آتش جراره. وقیحانه ریز و درشت دروغ می گفت و با انواع روش های ماکیاولیستی می کوشید تا منتقدانش را از میدان به در کند. تازه این میس سوفی نازنین ما معتقد بود که بنده خاص خداوند است و خداوند باریتعالی نسبت به او لطف خاص و عنایت ویژه دارد. میس سوفی نمی دانست که خداوند آدم های دروغگوی  لاف زن و خودستا و بد دهن و هوچی را هیچ دوست ندارد، بلکه از این جور آدم ها به شدت متنفر است.

میس سوفی می خواست انقلاب راه بیندازد و نظام پزشکی ایران را کن فیکون کند. البته من هیچ وقت نتوانستم بفهمم که ایشان چگونه و بر چه مبنایی می خواست این کار را بکند! ولی یک چیز را خوب می دانم که کسی که عاجز از به وجود آوردن کوچک ترین تغییر مثبت و اصلاحی در خود باشد و نتواند ذره ای از یکی از ده ها عیب  بزرگ خود را بر طرف کند، به طور یقین نخواهد توانست هیچ تغییر قابل توجهی در هیچ کس و هیچ چیز دیگری به وجود آورد. به این دلیل بود که همیشه دوستان صادق و خیرخواه میس سوفی- که او آن ها را خطرناک ترین رقیبان و دشمنان خود می دانست- به ایشان توصیه می کردند که به جای آن که در صدد عیب جویی از دیگران و ایجاد تغییر در ایشان باشد، به عیب های بسیار خود بیندیشد و برای بر طرف کردن آن ها تلاش کند، و به جای بد گویی از این و آن و تلاش برای تخریب شخصیت آن ها، به خود بنگرد و در نارسایی ها و اختلال های شخصیت خود دقیق شود.

درباره میس سوفی حرف های ناگفته بسیار هست که اگر دست از این اخلاق و رفتار زشت و زننده‌اش برندارد، برای متنبه شدنش، در فرصتی مناسب، به آن‌ها خواهم پرداخت.

 

                                                                                                                                                                               

صفحه‌ی اصلی

آشنایی

تازه‌های ادبیات و اندیشه

آرشیو ادبیات و اندیشه

داستان

شعر

نقد

پژوهش

طنز

کودکانه

موج‌های اندیشه

زورق اندیشه

ساحل اندیشه

تازه‌های موسیقی کلاسیک

آرشیو موسیقی کلاسیک

تماس با سایت

پیوندها

 

 

 

 

 

 نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است.