|
|
|
حکیم ناصر خسرو ستایشگر دانش و دانایی
مهدی عاطفراد
( برای همایش بین المللی ناصرخسرو- آذر ۸۳)
حکیم ناصرخسرو یکی از پرشورترین ستایندگان دانش و دانایی، خرد و خردمندی، سخن و سخنوری در تاریخ ادبیات فارسی است. در دیوان قصاید او، در مثنویهای روشنایینامه و سعادتنامه، هم چنین در قطعات پراکندهاش بارها به ابیات شورانگیزی در ستایش دانش و خرد برمیخوریم و او را یکی از استوارترین حامیان دانایی مییابیم. او دانایی را مایهی سروری و سربلندی میداند و درخت وجود آدمی را در صورت گرفتن بار دانش به زیرآورندهی چرخ نیلوفری میشمارد:
اگر تو ز آموختن سر نتابی بجوید سر تو همی سروری را
درخت تو گر بار دانش بگیرد به زیر آوری چرخ نیلوفری را
حکیم ناصرخسرو خرد و سخن را قضا و قدر خود میداند و به همین دلیل نه تنها از قضا و قدر حذر نمیکند و نمیگریزد بلکه قضا و قدر خویش را رهبر و رهنمای خود قرار میدهد:
هر کس همی حذر ز قضا و قدر کند وین هر دو رهبرند قضا و قدر مرا
نام قضا خرد کن و نام قدر سخن یاد است این سخن ز یکی نامور مرا
واکنون که عقل و نفس سخنگوی خود منم از خویشتن چه باید کردن حذر مرا؟
او جهان را زمین، و جان را دهقان، و خرد و سخن را بذر و تخم میداند، و در بهار جوانی کشتکاران را به کشت دانش و خرد فرا میخواند:
ز علم و طاعت جانت ضعیف و عریان است به علم کوش و بپوش این ضعیف عریان را
جهان زمین و سخن تخم و جانت دهقان است به کشت باید مشغول بود دهقان را
ترا کنون که بهار است جهد آن نکنی که نانکی به کف آری مگر زمستان را؟
دل تو نامهی عقل و سخنت عنوان است بکوش سخت و نکو کن ز نامه عنوان را
حکیم ناصرخسرو نادانی را غمی بزرگ و سخن نادان را خاری درشت میداند، فرو رونده در روح و روان دانا. او بر این باور است که اگر انسان از کودکی رنج آموختن درس استاد را به خود ندهد، در باقی عمر رنج بسیار خواهد کشید:
خجلت عیب تن خویش و غم جهل کشد کودکی کو نکشد زحمت استاد و ادیب
سخن آموز که تا پند نگیری ز سخن پند را باز نیابی ز لباسات و فریب
ای برادر سخن نادان خاریست درشت دور باش از سخن بیهده، آسیب آسیب
جاهل از نظر حکیم ناصرخسرو خاری خلنده است و عذاب دهنده ، بسی خوارتر و بیثمرتر از بید بیبار، زیرا که بید را اگر باری نیست، آزاری هم نیست ولی جاهل وجود بیبروباریست پر آزار:
خلندهتر ز جاهل بر نروید هگرز ای پور زآب و خاک خاری
ز جاهل بید به زیرا که گر بید نیارد بار، نازاردت باری
از دید او عیب و عاری بدتر از بیدانشی نیست و جاهلی سراسر عیب است و ننگ:
به دانش حق جانت بگزار پورا! چنان چون حق تن به خور میگزاری
ز بیدانشی صعبتر نیست عاری تو چون جاهلی سربهسر عیب و عاری
خرد گنجی است که هر که به دنبالش برود، زیر پایش از خاک گوهر میروید و خردمند حتا در بند آزاد است و وارسته، حال آنکه نادان اگرچه به ظاهر آزاد بنماید در حقیقت بستهی غل و زنجیر نادانی و اسیر سیاهچال جهل خویش است:
خرد است آنکه چو مردم سپس او برود گر گهر روید زیر پیاش از خاک سزاست
خرد آن است که مردم ز بها و شرفش از خداوند جهان اهل خطاب است و ثناست
خرد اندر ره دنیا سرهیار است و سلاح خرد اندر ره دین نیکدلیل است و عصاست
بیخرد گرچه رها باشد در بند بود باخرد گرچه بود بسته چنان دان که رهاست
علم بهترین توتیای چشم خرد است و هرکه بر دلش عقل حاکم و فرمانرواست، مهترین فرمانروای جهان است، و آنکه بهرهمند از گنج دانش و خرد است چنان متمول و صاحب مکنت است که نیازی به ملکت دنیا ندارد:
مر چشم خرد را ز علم بهتر ای پور پدر هیچ توتیا نیست
گر بر دل تو عقل پادشاه است مهتر ز تو در خلق پادشا نیست
چون دین و خرد هستمان چه باک است گر ملکت دنیا به دست ما نیست
حکیم ناصرخسرو سخن نیک و دانش را بهترین ثمرات و نعمات بستان جهان میداند و پرورش جان را به دانش و سخنان خوب، مایهی تر و تازگی و طراوت جان میداند و بر این باور است که اگر چه ممکن است اکنون کوکب دانش تاریک و پنهان باشد و خلق جاهل و دون همت، ولی این کوکب سرانجام سر بر میکند و تابناک طالع میشود؛ و از قیمت دانش و دانایی هرگز کم نمیشود:
روی متاب از سخن خوب و علم کاین سوی مردم ثمر و نعمت است
پرورش جان به سخنهای خوب سوی خردمند مهین جُنت است
کوکب علم آخر سر بر کند گرچه کنون تیره و در خفیت است
هیچ مشو غره گر اوباش را چند گهک نعمت یا دولت است
سوی خردمند به صد بدره زر جاهل بیقیمت و بیحرمت است
قیمت دانش نشود کم بدانک خلق کنون جاهل و دون همت است
از نظر حکیم ناصرخسرو علم زیبایی واقعی و دانش ثروت حقیقی است:
داد خرد بده که جهان ایدون از بهر عقل و عدل مهیا شد
زیبا به علم شو که نه زیباست آن کس که او به دیبا زیبا شد
مپذیر قول جاهل تقلیدی گرچه به نام شهرهی دنیا شد
چون و چرا بجوی که بر جاهل گیتی چو حلقه تنگ از اینجا شد
خوی مهان بگیر و تواضع کن آن را که او به دانش والا شد
دانش گزین و صبر طلب زیرا دارا به صبر و دانش دارا شد
به باور او سپر علم قویترین سپر در میدان رزم زندگی است و هرکس مجهز به این سپر باشد از زخمهای جنگ زیستن در امان میماند و زیان و آسیبی به او نمیرسد:
از علم سپر کن که بر حوادث از علم قویتر سپر نباشد
هرکو سپر علم پیش گیرد از زخم جهانش ضرر نباشد
ناصر خسرو دانایی را سرچشمهی توانایی میداند، نه زر و ثروت را؛ و چنین میگوید که با سلاح دانایی است که میتوان هزاران خنجر به دست آورد، ولی به کمک خنجر نمی توان دارای علم شد:
تواناست بر دانش خویش دانا نه داناست آنکو تواناست بر زر
هزاران توان یافت خنجر به دانش یکی علم نتوان گرفتن به خنجر
از نظر حکیم ناصرخسرو دانش مایهی بارآوری و به بر نشستن درخت زندگی است و دانایی بهترین زینت و آرایهی جان و روان آدمی:
اگر میوهداری نشد هیچ بید به دانش تو باری بشو میوهدار
به دانش تو صورتگر خویش باش برون آی از ژرف چه مردوار
حکمت، خرد و سخن خردمندانه آدمی را از نقش دیوار مشخص میکند و مایهی انسانیت اوست:
به حکمت است و خرد برفزود مردان را وگرنه ما همه از روی شخص همواریم
سخن پدید کند کز من و تو مردم کیست که بیسخن من و تو هر دو نقش دیواریم
درد نادانی مایهی رنج بسیار است و دل آزار، و تنها با تحصیل دانش و پیروی از دانایان میتوان سرفراز و کامروا زیست:
درد نادانی برنجاند ترا، ترسم همی درد نادانیت را گر نه به علم افسون کنی
دست بر پرهیز دار و خوب گوی و علم جوی تا به اندک روزگاری خویشتن قارون کنی
گرد دانا گرد و گردن قول او را نرم دار گر همی خواهی که جای خویش بر گردون کنی
علم مایهی آدمیت است و برترین و گرانبهاترین ثروت. آدمی باید برای پروراندن انسانیت خود به راه علم برود و از جاهلان نادان بپرهیزد و بیزار باشد:
جز علم نیست بهر تو زین عالم زنهار تا که خوار نینگاری
از بهر علم داد ترا ایزد تمییز و هوش و فکرت و بیداری
اینها ز راه علم به کار آید نز بهر سرکشی و سبکساری
مردم ز راه علم شود مردم نه زین تن مصور دیداری
زین جاهلان به دانش یکسو شو خیره مباش غره به بسیاری
بیزار شو ز دیو که از شرش دانا نرست جز که به بیزاری
آدم بیعلم، حتا اگر دارا و ثروتمند باشد، فقیر و درویش است، و از نادانی بزرگتر و نابخشودنیتر گناهی نیست. دانا آن کسیست که از دانش پناهگاه محکمی میسازد که در روز نیاز به کارش آید و پناهش بخشد:
درویشی اگر بیتمیز و علمی هرچند که با مال و ملک و جاهی
از جهل قویتر گنه چه باشد؟ خیره چه بری ظن که بیگناهی؟
از علم پناهی بساز محکم تا روز ضرورت بدو پناهی
علم کیمیای بزرگیست و مایهی ناموری و ماندگاری نام حکیمان و بخردان نامداری چون افلاطون:
از علم یافت نامور افلاطون تا روز حشر نام فلاطونی
علم است کیمیای بزرگیها شکرت کندت اگر همه هپیونی
شاگرد اهل علم شوی به زانک اکنون رهی و چاکر خاتونی
از دیدگاه حکیم ناصرخسرو یاری و همراهی خرد با جوانی سعادتی آسمانی است و جوان خردمند چونان دّری است نشسته بر زر:
اگر با جوانی خرد یار باشد یکی اتفاقی بود آسمانی
جوان خردمند نزدیک دانا چو دّری بود کش به زر برنشانی
و جهل بدترین بدیها در جهان است و دشمن روح و جان انسان، و تنها به یاری حکیمان و با پیروی راه ایشان میتوان از این دشمن جانی گریخت و ایمن شد:
ز جهل بدتر زی اهل علم نیست بدی ز هر بدی بجهی چون ز جهل خود بجهی
ره حکما گیر و زین عدو بگریز که جز به عون حکیمان ازین عدو نرهی
و:
هر که او پیش خردمندان به زانو نامدست با خردمندان نشاید کردنش همزانویی
نیکخو گشتی چو کوته کردی از هر کس طمع پیش تر گشتی چو کردی عاقلان را پسروی
حکیم ناصرخسرو خرد را میوهی درخت گیتی و گوهر دریای وجود میداند و در باغ عالم جز خردمندان، بقیه را خار و خس بیبروبار میشمارد:
ای خردمند! اگر مستان آگاه نیاند تو از اینجای حذر گیر که جای حذر است
به خرد خویشتن از آتش و اغلال بخر تو خرد ورز اگر بیشتر از خلق خر است
مرد دانسته به جان علم و خرد را بخرد گرچه این خررمه از علم و خرد بیخبر است
به خرد گوهر گردد که جهان چون دریاست به خرد میوه شود خوش که جهان چون شجر است
جز خردمند مدان عالم را تخم و بری همه خار و خس دان هرچه به جز تخم و بر است
نبود مردم جز عاقل، و بی دانش مرد نبود مردم، هرچند که مردمصور است
نپرد بر فلک و بر سر دریا نرود جز که هشیار کسی کز خورش پا و پر است
از نظر حکیم ناصرخسرو همانطور که تن به جان زنده است، جان نیز به علم و دانش زنده است و دانش در کان جان همانند گوهر در صدف است:
تن به جان زندهست و جان زنده به علم دانش اندر کان جانت گوهر است
علم جان جان تست ای هوشیار گر بجویی جان جان را درخور است
سوی دانا ای برادر همچنانک جان تنت را، علم جان را مادر است
خرد را با دانش میتوان یاری داد و نیک و بد از خرد پدید میآید زیرا خرد چونان طومار سپیدی است که از بدان بد میشود و از نیکان نیک میگردد:
نزد هر کس به قدر قیمت او مر خرد را محل و مقدار است
تو به پیش خرد از آن خواری که خرد پیشت ای پسر خوار است
مر خرد را به علم یاری ده که خرد علم را خریدار است
نیک و بد زان بر او پدید آید که خرد چون سپید طومار است
از بدان بد شود، ز نیکان نیک داند این مایه هر که هشیار است
حکیم ناصرخسرو در مقدمه مثنوی "روشنایینامه" که منسوب به اوست هم ابیاتی چند در ستایش دانش و دانایی سروده. از جمله:
ز دانش زنده مانی جاودانی ز نادانی نیابی زندگانی
اگر بشناختی خود را به تحقیق هم از عرفان حق یابی تو توفیق
نماند بر تو پنهان هیچ حالی نبینی از جهان در دل ملالی
بود پیدا بر اهل علم اسرار ولی پوشیده گشت از چشم اغیار
بیا بگشای چشم دل در این راه مگر از خویش و از حق گردی آگاه
نه بهر خواب و خوردی همچو حیوان برای حکمت و علمی چو انسان
به فضل و دانش و فرهنگ و گفتار تویی در هر دو عالم گشته مختار
خرد بهتر بود از زر که داری که در زر کس نبیند هوشیاری
غنیمت همنشینی با خرد دان که اهل عقل را بگزید یزدان
ترا پیرایه از دانش پدید است که باب خلد را دانش کلید است
ترا گر دوستی باید سزاوار خرد را یار خود کن در همه کار
دلیل عقل مرد آمد سخن باز چو آید در سخن پیدا شود راز
بزرگی جز به دانایی مپندار که نادان همچو خاک راه شد خوار
عدوی عاقلت بهتر بسی زان که باشد مر ترا صد دوست نادان
ترا گر کودکی یار است عاقل به از پیری بود نادان و جاهل
نشین با اهل علم ای دوست مادام که از دانش بهی یابی سرانجام
هرآن کو نیست از تو به ، به دانش به صحبت همدم و محرم مدانش
مکن با اهل جهل ای یار صحبت که زان صحبت رسی هر دم به محنت
کسی کو عاقل آمد نیست درویش که درویش آن که بیعقل است و بیکیش
بر اهل جهل رحمت هیچ مآور ولی بر اهل دانش صدق آور
مده یاری نادان تا توانی که در تاریخ نادانان نمانی
به دانش شاد گردی از دل و جان که بیدانش بود جاوید حیران
هم چنین، ناصرخسرو در باب پنجم مثنوی سعادتنامه خویش (با عنوان نادان و ناجنس) و در باب یازدهم و دوازدهم (با عنوان آمیزش با مردم دانا، و روی گرداندن از نادان) ابیاتی را به ستایش خرد و دانش، و بیزاری از نادانی و نادانان و ضرورت دوری کردن از ایشان، اختصاص داده. از جمله:
ببُر از جاهل ار چه خویش باشد که رنج وی ز راحت بیش باشد
ز نادان و ز ناجنس و ز ناکس به شب بگریز و منگر هیچ بر پس
مکن دل خوش به سود بیکرانش که صد سودش نیرزد یک زیانش
سعادت اختلاط زیرکان است ز نادان گر رسد سودی زیان است
ز دانایان تنی ارزد جهانی نیرزد صد تن نادان به نانی
ز دانا بدروی دانش پذیرد چو شمعی کان ز شمعی نور گیرد
مبر از صحبت دانا که دانش کند تأثیر بر تو از زبانش
بیاموز آنچه نشناسی تو زنهار که بر کس نیست از آموختن عار
به شاگردی هرآنکو شاد گردد بود روزی که او استاد گردد
در آن کن جهد تا دانش پذیری که نادان خیزی ار نادان بمیری
چه خوش گفت آن خردمند سخن دان که روی از صحبت نادان بگردان
درخت انس نادان بر نیارد حضورش جز که دردسر نیارد
کسی چون عمر با نادان به سر برد بد و نادان بماند و مرد چون مرد.
|
|
|
نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است. |