آخرين درددل اسب محتضر يوزباشی

مهدی عاطف‌راد

 

 

اين چند ساعت شيكنجه هم تموم شه به قول یارو گفتنی سقط شيم بريم پی كارمون، از شر يه عمر عذاب كشيدن و خون دل خوردن خلاص بشيم. آخه اينم زندگی بود ما كرديم!؟ به لعنت ابليسم نمی‌ارزيد. يه عمر جون كندن، يه عمر عرق ريختن، يه عمر بدبختی كشيدن، مدام شلاق خوردن و ليچار شنيدن، مدام بد و بيراه‌های نتراشيده نخراشيده‌ی كس و ناكسو زيرسیبیلی رد كردن، فحش و فضاحتهای چارواداری ترکی و عربی و روسی يوزباشی رو تحمل كردن و به قول یارو گفتنی خم به ابرو نياوردن.

 تو اين جاده‌ی خراب شده‌ی خراسون پيرم دراومد بس كه مسافر قلچماق گردن‌کلفتو از تهرون بردم مشهد، از مشهد آوردم تهرون. رُسّمو اين يوزباشی لامروت كشيد بس كه ازم بيگاری گرفت. گردنمو زير فشار خاموت شيكست. با هر ضربه‌ی شلاق سياه زهيش كه رو لنبرم فرود می‌اومد، يه تيكه از گوشت تنم می‌پريد هوا، خون فواره می‌زد بيرون، شيهه و شيونم می‌رفت تا آسمون هفتم. كاری هم از دسم برنمی‌اومد جز سوختن و ساختن و دندون صبر و تحمل رو جيگر گذاشتن. به قول یارو گفتنی مگر چاره‌ی دیگه‌ای هم داشتم؟

خیلی كه عاصی می‌شدم، دق‌و دليمو سر رفيقم ـ اسب بغليمو می‌گم ـ خالی می‌کردم. چنون گردنشو گاز می‌گرفتم كه ناله‌اش می‌رفت هوا. اون بدبختم كه حال و روزی بهتر از من نداشت، ازم عقب نمی‌موند، با حرص و غضب فراوون به طرفم لگد می‌پروند، يا گردنمو چنون گاز می‌گرفت كه به قول یارو گفتنی دلم از حال می‌رفت.

چقذه رنج و عذاب كشيدم! حسابش از دسم در رفته.  بینی و بین‌الله تو تموم عمر جز زجر چيز دیگه‌ای نديدم. از زندگی جز شیکنجه معنی دیگه‌ای نفهميدم. جفت چشام كور بشه اگه بخوام خدای نكرده خدای نكرده، زبونم لال، يه ذره خلاف يا پس و پيش عرض كنم  يا احياناً بخوام غلو كنم.

راست‌راستی هم ها! تو تموم اين عمر كوفتی، يه قلپ آب خوش از گلوم پايين رفت؟ نه والله! يه دل سير كيف كردم؟ نه بالله! ذليل و خوار بشم اگه دروغ بگم.

حتا اين يوزباشی ذلیل‌مرده يه شيكم سير به من جو نداد كوفت كنم تا واسه يه بارم كه شده دلم خوش باشه به قول یارو گفتنی با شيكم پر سر به زمين گذاشتم. حتا بی‌پدر نذاشت يه دل سير بخوابم، به قول یارو گفتنی مزه‌ی خواب راحتو بچشم. مدام عينهو شمر ذلجوشن، با تركه و سيخونك و تازيونه بالا سرم بود، تا اومدم بغلتم تو خواب عميق، خّروپفی كنم، خواب يه ماديون خوش بروبالای مکش‌مرگ‌مای نازنازی رو ببينم، اقلاً يه ذره تو خواب حال كنم، به ضرب شلاق يه متر از جام پروند. به قول یارو گفتنی چنون كوبيد تو ملاجم كه شیهه‌ام رفت هوا. ساعتها از تشنگی له‌له زدم، دريغ از يه قلپ آب. غرق عرق از زور خستگی هلاك شدم، دريغ از يه دقه استراحت. اونقذه با گلوی خشك و شيكم چسبيده به پشت ازم بيگاری كشيد كه اینطور به پیسی افتادم، به خنس‌پنس خوردم، زوارم در رفت، فزرتم قمصور شد. به قول یارو گفتنی در عنفوون جوونی مصدوم و مسلول، عليل و ذليل افتادم به خاك سياه. مث یه غنچه‌ی نوشکفته‌ی نورس، هنوز سر از شاخه در نیاورده، پژمردم و پرپر شدم. تا دو سه ساعت ديگه هم فاتحه‌م خونده‌ست. ريق رحمتو عينهو شربت گوارای سکنجبین قرت‌قرت سر می‌کشم. بعدش والسلام، نومه تمام، د برو كه رفتی. خلاص.

واسه من كه به قول یارو گفتنی مرگ عروسی‌یه. همين كه يادم می‌آد تا چند ساعت ديگه از شر اين زندگی نکبتی، تازيونه‌های يوزباشی، فحشهای نتراشيده نخراشيدش، مردم‌آزاریها و کرم ریختنهاش، شیکنجه‌ها و آزار و اذیتش، راحت می‌شم، انگار خدا دنيا را می‌ده به من. از شادی می‌خوام بال دربيارم يا با دمم گردو بشكونم. من قد يه ذره هم از مرگ نمی‌ترسم. به پيشوازشم می‌رم. این زندگی‌یه که وحشتش زهله‌مو آب می‌کنه. اون ساعتی كه حس كنم وقت بای‌بايم رسيده، صد هزار كرور سجده‌ی شكر به جا می‌آرم. حيف كه ما اسبا مث شما آدمای نالوطی هفت‌خط چاچول‌باز، راه و رسم انتحارو بلد نيستيم، اگه بلد بودم تا حالا نه يه باره كه به قول یارو گفتنی صد باره خودمو راحت كرده بودم. از شر يوزباشی و تموم همجنسا و همپالکیهای دوپای نامرد و جلبش خلاص شده بودم. گفتم كه از مرگ نمی‌ترسم. آره. درست گفتم. گفتم و صد بار دیگم می‌گم که از اين زندگی نکبتی پر از شیکنجه‌ست كه می‌ترسم.

ولی ديگه چيزی نمونده. تا یکی دو ساعت ديگه نفسای آخرو می‌کشم. بعدش ریق رحمتو عینهو شربت به‌لیمو قرت‌قرت سرمی‌کشم و جون به جون‌آفرين تسليم نه، كه با احترامات فائقه تقديم می‌کنم. بعدشم از شر اين جهنم‌دره‌ای كه شما دوپاهای دغل‌باز اسمشو گذاشتين زندگی- ولی نظر منو بخواين مرگ صد شرف داره به اون- راحت می‌شم.

اینهمه به اين يوزباشی بی‌معرفت خدمت بی‌جیره مواجب كردم، براش بدون یه ذره چشم‌داشت، خالصاً مخلصاً جون كندم. مسافراشو از تهرون بردم مشهد، از مشهد برگردوندم تهرون، روزی رسون خودش و اهل و عیالش بودم، لنبرام شلاق‌خورش بود، با گرگ‌مسلکیا و سگ‌اخلاقيا و گربه‌صفتیا و موش‌دووندناش ساختم و خم به ابرو نیاوردم. تازيونه‌هاشو با بزرگواری تحمل كردم، جيكم درنیومد، لامروت اين دم آخری نيومد يه دس ناقابل خشک و خالی بی‌مالیات به سر و گوشم بكشه، حالا كه من تو حال جون كندنم به قول یارو گفتنی اقلکاً با نگاهی محبت‌آميز از خدمات بی‌روی و ريای چندين و چند ساله‌ام مختصر قدردانی بی‌خرج‌ومخارجی كرده باشه. اين دم آخری يه شيكم سير جو بريزه تو آخورم  كوفت كنم، موقع احتضار به قول یارو گفتنی اينطور دلم مالش نره. آبی به حلقومم بريزه، دست مرحمتی به تن ناسور و ریش‌ريشم بكشه، چک‌وچونه‌مو وقت قبض روح چفت كنه.

واقعاً كه خیلی بی‌چشم‌وروست اين يوزباشی لاكردار! به قول یارو گفتنی حيا را قورت داده آبرو رو قی كرده. مرتیکه‌ی پاچه‌ورماليده‌ی نسناس نمک‌نشناس !

نه اين كه فكر كنين شما خیلی از اون نالوطی بهترینا! نخير. اين خبرا نيست. اصلاً و اساساً همگیتون سر و ته يه كرباسين. همگيتون آدمای پاچه‌ورماليده‌ی خیرندیده‌ی دم‌بریده‌ای هستين كه تو نالوطيگری دس تموم نالوطيای روزگارو از پشت بستين. خیلی از شماها رو تو همین جاده‌ی خراسون بارها بردم و آوردم. می‌دونم چه جنس جلب پر از خرده‌شیشه‌ای دارین. به خیلیاتون سواری مفت و مجانی و كولی خيراتی دادم. دندونای همگیتونو یکی یکی شمرده‌ام. همگیتونو مث کف دسم  می‌شناسم، می‌دونم چه گرگای درنده خوی بی‌رحم‌ومروتی هستين. پرونده‌ی همگیتون دس خودمه. خوب می‌دونم چند مرده حلاجين. يه وقت فكر نكنين نمی‌شناسمتون يا تافته‌ی جدا بافته‌اين، یا به قول یارو گفتنی با امثال يوزباشی تومنی هف صنار توفير دارين.

ساليون درازه تو اين جاده‌ی خراسون دارم زوّار می‌برم می‌آرم، محض نمونه يه آدم خوش‌قلب بامعرفت و مهربون تو كروركرور كور و كچل دوپایی كه بهشون سواری دادم، نديدم كه نديدم. جفت چشام از كاسه بزنه بيرون اگه ديده باشم. به قول یارو گفتنی مشمول ذمه‌ی صد و بيست و چهار هزار پيغمبر بشم اگه ديده باشم.

 تموم اين لاف انسانيت زدناتونم بذارين در كوزه آبشو بخورين كه ارزش همونو داره. هر هالویی رو بتونين خر كنين، من یکیو نمی‌تونين. اسم خودتونو با كمال وقاحت گذاشتين اشرف مخلوقات كه مثلاً بگين علی‌آباد هم واسه خودش شهری‌یه. ولی من كه تا حالا تو اين عمر ناچيز ناقابلی كه از خدا گرفته‌ام يه دوپای درست حسابی  سوار گرده‌ام نكرده‌ام كه سرش به تنش بيارزه، بشه اسم آدم روش گذاشت. به قول یارو گفتنی شیله‌پیله‌ای تو كارش نباشه، ریگی به كفشش نداشته باشه، روراست و بامعرفت باشه. چرا دروغ بگم؟ همتون قالتاق و پدرسوخته‌این. همتون ضعیف‌چزون و زورگويين. همتون بی‌رحم و سنگ‌دلین. همتون دغل‌کار و شامورتی‌بازين. همتون لاكردار و لامروتين. همگيتونو خوب می‌شناسم. دستتون پيش من روی روست... این طوری... آن آن... حنای هيچ كدومتون پيشم رنگی نداره. كلاه هيچ كدومتونم پيشم پشمی نداره. بی‌خودم اونجور واسم قيافه‌ی موش‌مرده‌های حق به جانبو نگيرين. با دم خروس به اون بلندی خیلی باهاس خر باشم تا به قول یارو گفتنی قسم حضرت عباستونو باور كنم.

پشت اون قيافه‌های موجه ظاهرفريب، يه دژخيم، يه دروغگوی رذل، يه شياد عوام‌فريب، يه دوروی متظاهر، يه فرصت‌طلب نون به نرخ روز بخور، يه جانی بالفطره پشت چش نازک کرده، داره خیلی پرنازوادا و مکش‌مرگ ما چشمك می‌زنه. گول ظاهر فريبنده‌ی غلط‌اندازتونم هرکی بخوره من یکی نمی‌خورم. نه لباسای پرزرق‌وبرق اتو كشيده‌تون، نه ادب و آداب‌دونی ظاهريتون و تعارف تیکه‌پاره کردنای الکیتون، نه ادااصول جنتلمنارو درآوردناتون، نه پول و پَله و مقام و منزلتتون، نه فرهنگ‌مداری و متمدن‌بازیای خررنگ‌کن‌تون، هيچ كدوم نمی‌تونه اون گرگ هار و درنده‌ای رو كه تو پوستين بره‌نماتون پنهون شده، از ديدرس چشای تيزبين من مخفی كنه. پس به قول یارو گفتنی بی‌خود واسم قيافه‌ی مصلحای نیک‌طبعو به خودتون نگيرين، ادای آدمای سلیم‌النفس رو هم درنيارين كه نمی‌تونين منو رنگ كنين. دست همگیتون از ریز و درشت و صغیر و کبیر و زن و مرد پیش من روست، می‌دونم چه ولدچموشای نابكاری هستين، چه روباه‌های مكار و گرگای خونخواری تو جلد هركدومتون كمين كرده و داره دندون قروچه می‌کنه.

اول از همه از خود يوزباشی شروع  كنم. مرتیکه‌ی ابله فكر می‌کنه اگه من به اين حال و روز افتادم واسه اینه که به قول یارو گفتنی آه علويه خانوم دامنگيرش شده. الاغ مغز خر خورده نمی‌دونه ظلمی كه خود ظالمش در حقم كرده این‌طور منو تو نصفه‌ی اول راه زندگی زمین‌گیر كرده. اين آخر و عاقبت اون همه شیکنجه‌ی جسمی و روحی‌یه كه اون جلاد بی‌رحم عاملش بوده. يه وقت فكر نكنين اگه نخودكيشميش خيراتی تو مشت امثال زینت‌سادات و طلعت‌سادات می‌ريزه به خاطر خوش‌قلبی يا دل‌رحیمیشه ها، يه به قول ننه‌حبیب، بچه دوسته. نخير. از اين خبرا نيست! به قول یارو گفتنی اون چشم طمع به عصمت‌سادات و علويه خانوم داره. دومی رو واسه کلفتی می‌خواد. اولی رو واسه كثافتكاریهاش.

عصمت ساداتم اونطور مظلوم و محجوب نبينين كه روشو كيپ می‌گیره، خودشو به موش مردگی می‌زنه. اونم از اون آب زیرکاهای ختم روزگاره. آب نمی‌بینه وگرنه شناگر قابلی‌یه. هیچم دس كم از علويه خانوم و صاب‌سلطان نداره. پاش بيفته اونا رو از دو لنگ می‌گیره، از وسط جر می‌ده ، گيساشونو می‌بنده دم قاطر.

همين زینت‌سادات و طلعت ساداتو می‌بینین؟ اين دو تا الف بچه هم تو مردم‌آزاری كم از بزرگتراشون نمی‌آرن. به قول یارو گفتنی از اون كرمکیای بلاخوردن كه نگو و نپرس. چنون وشگونایی از لنبرام می‌گیرن كه جلزولزمو درمی‌آرن. چش يوزباشی رو كه دور می‌بینن، با نوك تيز استخون يا شيشه شیکسته چنون سيخونك می‌زنن به پهلوهام كه دلم ضعف می‌ره. آره. همين دو تا وروجك ننه‌مرده، با اون قيافه‌های مظلوم‌نمای غلط‌اندازو می‌گم. به ظاهر موش‌مرده‌شون نيگا نکنینا. بچه گرگایی‌اند كه بيا و تماشا كن. چن سال ديگه دو تا ماچه گرگ تموم عيار ازشون به عمل بياد كه بشن ختم فتنه و آشوب.

آقا موچولم اونطور عينهو گلابی گردن‌کج نطنز با اون قيافه‌ی ننه‌من‌غريبم شيربرنجیش نبینینا. به قول یارو گفتنی مارمولکی‌یه كه دومی نداره. هيز و جلبه. جنسش پره خورده‌شیشه‌ست.

علويه خانومم كه واویلا حسین! تو پاچه‌ورمالیدگی گاو پيشونی سفيده و شهره‌ی خاص و عام.

 ننه‌حبیب از اون بدتر. یه جنس جلب ناتویی‌یه که نگو و نپرس. با اون صورت دراز بدقواره‌ی عینهو يابوش. می‌بینینش چه ظاهر موجهی داره؟ ولی مبادا يه وقت گول ظاهر غلط‌اندازشو بخورینا! خواهرجون خواهرجون گفتناش و شامی‌کباب خير شيكمای كاردخورده‌ی كور و كچلای علويه كردنشم خیلی جدی نگيرين. این کارا هرکدومشون حکمتی داره که فقط من می‌دونم و خدای من و بس. به قول یارو گفتنی گاهی دون پاشیدنه، گاهی روغن ریخته رو وقف امامزاده کردنه، گاهی هم در باغ سبز نشون دادنه. اونم از اون ختمای پدر سوختگی و هف‌خطی‌ست.

يا مثلاً جيران خانوم، زنیکه‌ی رقاص دوبه‌هم‌زن خودنما. ربابه‌اش هم كه اونطور به‌به و چه‌چهشو می‌کنه، با بردن اسمش آب از لب‌ولوچه‌اش راه می‌افته، ديده‌ام، آش دهن‌سوزی نيست. به قول یارو گفتنی آواز دهل شنیدن از دور خوش است. مالی نیست. يه سفر با خودش آورده بودش مشهد. با همين گاری ما سفر می‌کردند. دختره‌ی تن لش عاطل و باطل شلخته‌ای‌یه كه لنگه نداره. خیلی تماشایی‌یه. مادرش غلط زيادی كرده، فخر هنرایی رو فروخته كه از هر انگشت اين انجوجك می‌ريزه و اله و بله! تنها هنر اين كوه پيه و دنبه، به قول یارو گفتنی تخمه شیکستنه و غيبت كردن پشت سر اين و اون و شستن گناه ديگرون، پشت سر كس و ناكس صفحه گذاشتن، تن مرده‌ها رو تو گور لرزوندن. اينا هنرای اصليشه. يه هنر دیگشم سيخونك زدن به پك و پهلوی من ننه‌مرده‌ست.

فضه‌باشی رو هم كه حتماً يادتونه. همون دده‌سیابرزنگی پير و خرفت. از اون گيسای سفيدش خجالت نمی‌کشه زنيكه. روز روشن با كمال وقاحت، به قول یارو گفتنی بّر و بّر تو جفت چشای آدم زل می‌زنه، دروغای شاخدار راس و ريس می‌کنه، به ضرب قسم و آيه به خورد آدم می‌ده. دروغایی كه می‌خواد از زور سنگینی سقفو بياره پايين. خجالتم نمی‌کشه اونطور حقو ناحق می‌کنه.

يا عباس‌قلی با اون کله‌ی گنده و پاهای افليج، اگه ناقص‌الخلقه نبود معلوم نبود چه جوون هيز مردم‌آزار جلبی از آب در می‌اومد، چه آتیشا كه نمی‌سوزوند. ريقوی عقب‌مونده، با همين شل و پلیش به قول یارو گفتنی ختم آب زير کاهی‌یه. چوب زير بغلشو چنون فرو كرد تو هرچی نه بدترم كه دلم ضعف رفت.

يا مثلاً پنجه‌باشی، با اون کله‌ی مازویی تراشيده‌ی عينهو كمبيزش و اون صورت پر از آبله‌ش، فكر می‌کنین از رو دل‌سوزی‌یه كه نعلين عصمتو واسش وصله پينه می‌کنه ؟ يا دلش به حال پاهای رماتیسمی اون سوخته؟ چقذه ساده‌این شما! اون مردك تُنُک‌ريش، با اون دماغ تيرکشیده‌ی عينهو نی‌قلیون، به قول یارو گفتنی چش طمع به پرده‌ی آقاموچول دوخته، می‌خواد خودشو تو دل علويه و عصمت جا كنه، تا با يه تير دو نشون بزنه، هم پرده‌دار و صحنه‌گردون مجلس دريوزگی و گربه‌رقصونی و کلاشی علويه بشه، هم اگه پا داد عصمتشو صيغه كنه، بشه داماد سرجهاز علويه.

مرادعلی و ننه‌گلابتون و مشدی‌معصومم از همين خميرمایه‌اند. سگای زردی‌اند که خواهر برادرای شغالند. یکی از یکی ناتوتر. یکی از یکی جلبتر. یکی از یکی هفت خطتر و حروم‌زاده‌تر. همه‌شون سر و ته يه كرباسن. تموم اين ولد چموشارو من می‌شناسم. به قول یارو گفتنی اصلاً بزرگشون كردم. بارها تو همين جاد‌ه‌ی خراسون اونا رو بردم و آوردم، وجب به وجب روده‌هاشونو می‌شناسم. بند نافاشونو خودم بریدم. دونه دونه دندوناشونم شمرده‌ام. می‌دونم چه جنس جلبای توزرد نخاله‌ای‌اند.

اونوقت اين دوپاهای از خودراضی، به قول یارو گفتنی، خودشونو اشرف مخلوقات می‌دونن، زورشون به ما بدبختای فلک‌زده می‌رسه، به ما زبون بسته‌های بيچاره زور می‌گن. بعدشم فخر عالمو به ما می‌فروشن که ما اله‌ایم ما بله‌ایم، ما تاج سر موجوداتیم، ما اشرف مخلوقاتیم. به خودشون حق می‌دن هر بلایی عشقشون كشيد سر ما فلک‌زده‌ها بيارن، هر دماری دلشون خواست از روزگارمون دربيارن. همين نسناسای گرگ‌صفتن كه به قول یارو گفتنی زندگی رو  واسه ما كرده‌اند جهنم. بلایی سرمون آورده‌اند كه روزی صد هزار بار آرزوی مردن كنيم، مرگ واسمون عروسی باشه.

وای كه چقذه خوشحالم دارم می‌میرم، از شر اين جهنم‌دره  و آدمای شيطون‌صفتش خلاص می‌شم. حيف كه نا و نفسی واسم نمونده تا پاشم از زور خوشحالی جفتکی بپرونم، از شادی نزديك شدن زمون سركشيدن ريق رحمت شلنگ تخته‌ای بندازم، شیهه‌ی شادونه‌ای بكشم یا سجده‌ی شکری به جا بیارم.

پس كجاست این حضرت عزراييل؟ چرا نمی‌آد كه از بس انتظارشو كشيدم دق‌مرگ شدم. خداحافظ چاچول‌بازای پشت هم‌انداز! دنيای مزخرفی كه شما حروم لقمه‌های نسناس ساختين، ارزونی خودتون و تخم و ترکه‌های جلبتر از خودتون. ما نخواستيم اين شیکنجه‌گاه نكبتو. عطاشو به لقاش بخشيديم و رفتيم. شماها تا می‌تونين تو اين خلادونی بچرين و جفتك بپرونين. نوش جونتون. دنيا به كامتون. ما كه رفتيم. ياهو. ديدار به قيامت!

 

مرداد ۸۱

  

                                                                                                                                                                              

صفحه‌ی اصلی

آشنایی

تازه‌های ادبیات و اندیشه

آرشیو ادبیات و اندیشه

داستان

شعر

نقد

پژوهش

طنز

کودکانه

موج‌های اندیشه

کتابخانه‌ی الکترونیکی

تماس با سایت

پیوندها

 

 

 

 

 نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است.