|
|
|
افلاتون و سقراطش
مهدی عاطفراد
گویا تاریخ فلسفه را چنین مقدر است که فیلسوفان بزرگش نه تنها راهگشای راههای نامکشوف و نوگشوده بر رهروان خویش باشند، راهبند و راهگیر دیگر راههای پیش گشوده نیز باشند، و در کنار راههایی که با نوآوریها و اندیشه های بدیع خود میگشایند، راههایی را نیز با دگمها و جمودها و انحرافهای فکری خود ببندند. اینان اگر چه در برخی مسیرها، تاریخ فلسفه را دههها و سدهها پیش بردهاند اما در مسیرهای دیگر آن را دچار ایست و رکود و حتا واپسروی دراز مدت کردهاند. "افلاطون و سقراطش"، و ارسطو از این گونه فیلسوفاناند. این که میگویم "افلاطون و سقراطش" به این دلیل است که آن فیلسوفی که ما امروزه به نام سقراط میشناسیم و اندیشهها و مکالمهها و مجادلههایی که به نام او مشهور است به طور عمده از طریق افلاطون و رسالاتش به ما رسیده است و معلوم نیست چقدر به سقراط حقیقی شباهت دارد و چقدر ساخته و پرداخته ذهن و خیال افلاطون است. این سقراط خیالی شخصیتی ساخته و پرداخته ذهن و خیال افلاطون است که حرفهای افلاطون را میزند و اندیشههای افلاطون را تئوریزه میکند، استدلالها و استنتاجهای او را به زبان میآورد، و بحثهای فلسفی را آن گونه که او میخواهد پیش میبرد. بنابراین به طور عمده نقابیست بر چهرهی افلاطون یا بازیگریست که در صحنهی نمایش اندیشههای افلاطون بیانگر حرفها و نظریات اوست، شاید هم عروسکیست خوش ساخت در بساط خیمه شب بازی استادش! مسلم است که از سقراط حقیقی خصوصیتها و اندیشههایی در او هست و به طور کامل خیالبافته نیست اما این هم مسلم است که بخش عمده ای از شخصیت شکل گرفتهی او شخصیت افلاطون است و بخش مهمی از مکالمهها و اندیشههایش، مکالمههای درونی و اندیشههای پنهان افلاطون. به همین دلیل امروزه سقراط به عنوان فیلسوفی مستقل و واقعی در تاریخ فلسفه وجود ندارد بلکه آن چه واقعاً موجود است "سقراط ِ افلاطون" یا سقراط- افلاطون است. به همین دلیل سقراط موجود در تاریخ فلسفه از افلاطون جدایی ناپذیر است و بخشی ناگسستنی و تفکیک ناپذیر از وجود اوست، و از این رو من آن دو را "افلاطون و سقراطش" مینامم و برای موجودیت آن دو وجودی واحد قائلم. "افلاطون و سقراطش" یکی از بزرگترین فیلسوفان جهان بود که هم راهگشا و همراه بند بود، هم پیشبرنده هم پسکشنده بود، و در کنار تمام خدماتی که به فلسفه، تفکر، نظریهپردازی فلسفی و دانش هستیشناختی کرد، مرتکب خیانتهایی هم شد، انحرافات مهمی را در این حوزهها به وجود آورد، و بیراهه ها و کج رویهایی را باعث و بانی شد. در این مقاله نگاهی کوتاه میاندازم به مهمترین این انحرافها و کجرویها. متن را با جملاتی از یک کتاب "زوایای تاریک حکمت" آغاز می کنم: "قرنها صرف تخریب حقیقتی شده که روزی فلسفه نامیده میشد، و حالا ما فقط آن چه را که فلسفه به آن تبدیل شده است میبینیم و هیچ تصوری از آنچه روزگاری فلسفه بوده است، نداریم. معنی فلسفه عشق به خرد است. که حالا دیگر تقریباً چیزی از این معنی به جا نمانده. ما در زندگیمان فضاهای زیادی برای دانش و دانسته ها، برای یادگیری و اطلاعات و برای تفریح و سرگرمی داریم، اما نه برای خرد و حکمت. در حال حاضر وضعیت این چنین است. و با این حال اوضاع همیشه اینطور نبوده است. هنوز میتوانیم تأثیرات مکتبهای افلاطون و ارسطو را بر روند تحول فلسفه مشاهده کنیم و ببینیم که چگونه پایدارترین سهم آتنیها در تاریخ روشنفکری غرب به وجود آمد: به جای عشق به خرد، فلسفه تبدیل شد به عشق به صحبت کردن و بحث کردن در بارهی عشق به خرد. تا آنجا که حرف زدن و مباحثه هر چیز دیگری را از صحنه بیرون راند- تا آنجا که حالا ما دیگر هیچ چیز دیگری در باب فلسفه نمیدانیم و یا حتا نمیتوانیم تصورش را بکنیم که چیز دیگری هم میتوانسته وجود داشته باشد." یکی از جنبه های مخرب و منحرف کنندهی شخصیت "افلاطون و سقراطش" عظمت غول آسای طبیعی یا تصنعیییست که او به خود داده یا در طی تاریخ فلسفه خود به خود یافته است. "افلاطون و سقراطش" میخواست عظیمترین غول، یکتا قهرمان یا قهرمان قهرمانان، و سلحشور بیمنازع میدان فلسفه باشد. و این اساس برخی از انحرافهایی شد که او در تاریخ فلسفه به وجود آورد و این تاریخ را به بیراهههایی کشانید که فلسفه را از عشق ورزی به خرد و حکمت و حقیقت منحرف و خالی کرد و به راه عشق ورزی به جدل و مباحثه و منازعه کشید. به قول کینگزلی: "افلطون و شاگردش ارسطو نامآور شدند، قهرمانان فرزانهی فرهنگ ما. اما یکی از مشکلات خلق قهرمان این است که هر چقدر او را بزرگتر کنیم، سایههایی را که ایجاد می کند بزرگتر میشود- و به او بیشتر اجازه داده می شود که پنهان شود و در تاریکی بلغزد." افلاطون کوشید بر روی تمام فلسفهی پیش از خودش سایه بیفکند و آنها را در تاریکی سایهی سنگین خود ناپدید کند و نادیدنی سازد. هرجا که توانست محو و حذف کرد و به محاق کشید، آنجا که نتوانست تحریف کرد و کدر ساخت: "این که پیش از افلاطون چه اتفاقی برای فلسفه افتاده روشن نیست. استاد او به عنوان "معمای اصلی" شناخته شده، و در غرب هیچ چیز از تاریخ فلسفه یا حکمت بدون شناخت او ادراک نمیشود. او بر روی عصبیت مرکزی فرهنگ ما قرار دارد... متافیزیک بر اساس گفتههای او بنا شده است. گفته میشود او منطق را اختراع کرد، اساس عقل ما و شالوده هر نظم و ترتیبی که در غرب به وجود آمد. نفوذش بر افلاطون بیاندازه بود. بر اساس روایتی مستند، گفته میشود که همهی تاریخ فلسفه غربی فقط یک سری توضیحاتیست که او به افلاطون داده است. با توجیهی این چنین، فلسفهی افلاطون در شکل وسیعش یک سری توضیحات برای حکمت آن مرد نامیده میشود. و با وجود چنین ادعایی ما تقریباً هیچ چیز دربارهی او نمیدانیم... در حقیقت ما چیزهای زیادی دربارهی او می دانیم، اما بدون شناخت." "افلاطون و سقراطش" کوشید تا تاریخ فلسفهی پیش از خود را حذف کند. فیلسوفان بزرگ گذشته را نادیده بگیرد. افکار آنها را تحریف کند. دربارهی شخصیت آنها شایعه پردازی کند یا شبهه ایجاد کند. به عنوان نمونه به یاد بیاوریم برخورد خالهزنکی همراه با زخم زبان زدن او را با زنون الئایی که شاگرد محبوب و وارث معنوی پارمنیدس بود، و درست به همین دلیل، مغضوب و منفور و مورد کینه و نفرت افلاطون بود- زیرا که او جز خود کسی را به عنوان وارث معنوی پارمنیدس قبول نداشت و او اصولاً خود را وارث معنوی و راستین تمام فیلسوفان پیش از خود میدانست!، به همین دلیل با شایعه پراکنی دربارهی این که گویا زنون جوان معبود پارمنیدس بوده، کوشید با برچسب تمایلات جنسی انحرافی، زنون را از نظرها بیندازد و او را مطرود و موقعیتش را خدشه دار کند. "افلاطون و سقراطش" چون خود را غول واقعی و یگانه غول و قهرمان قهرمانان میدان فلسفه میدانست، میبایست غولهای بزرگ پیش از خود را از سر راه خویش بردارد تا عظمتش چشمگیرتر باشد و بیشتر جلب توجه کند. به همین دلیل شروع کرد به حذف، طرد و محکوم کردن ایدههای ایشان، تحریف اندیشههایشان، نسبت دادن ایده ها و اندیشههای سست و نادرست و سست به ایشان و سپس رد این اندیشههای خودساخته، به منظور تحقیر ایشان، از میدان به در کردن رقیبان با انواع شایعهپراکنیها، اتهامهای دروغین، فریبکاریها و دغلبازیها، نسبت دادن یک رشته گفتوگوهای خیالی بین ایشان و سقراط یا دیگران به منظور رد کردن و محکوم نمودن ایشان. به طور کلی اغلب رسالههای "افلاطون و سقراطش" که بر مبنای گفتوگو بین دو یا چند نفر نوشته شده، خیالپردازانه و دروغیناند و ادعاهای نسبت داده شده به رقیب ساخته و پرداختهی ذهن "افلاطون و سقراطش" است، نه به طور واقعی، نظر و باور طرف مقابل. و این یکی از بزرگترین انحرافهایی است که با "افلاطون و سقراطش" تاریخ فلسفه آلوده به آن شد و تحریف و تخریب و حذف جای مفاهمه و همدلی را گرفت. عشق به خرد و حکمت از بین رفت و جای آن را عشق به بحت و جدل گرفت، که در واقع ریشه در عشق بیمارگونه به خویشتن و خودپرستی افراطی داشت، و وسیلهای بود برای اثبات و بزرگ جلوه دادن و برحق نشان دادن خود، و محکوم و ناحق نشان دادن طرفهای مقابل خود، و به هر روش ممکن، از جمله روشهای غیر اخلاقی آنان را از میدان بهدر کردن و محکوم نمودن و منزوی ساختن. رد و ابطال جای نقد اثباتی را گرفت و فلسفه میدانی شد برای ارضای خودپرستیها و خودکامگیها و خود بزرگ بینیها. این را که "افلاطون و سقراطش" سخن از پدرکشی به میان میآورد و خود را از زبان مردی بیگانه به صفتی مفتخر میداند که در یونان باستان یکی از مذمومترین صفتها و منفورترین کنشها شمرده میشد، درست در همین راستا باید فهمید. "افلاطون و سقراطش" تمام پدران معنوی خود را از سر راه خود برمیداشت و میکشت و نابود میکرد و ارثیهی معنوی ایشان را تمام و کمال غصب میکرد- به هر روشی که زورش میرسید و با هر وسیلهای که در اختیار داشت- جوانمردانه یا ناجوانمردانه- تا کسی نفهمد که او صاحب میراث معنوی چه کسانی شده و چه چیزها به ارث برده ، و از آن چه دارد، چه چیزهایش مال خودش بوده و چه چیزها را از دیگران دزدیده یا غصب کرده - و بدون این که وارث و فرزند حقیقی ایشان باشد و سنخیت و تجانسی با ایشان داشته باشد، از ایشان چون غنیمت به چنگ آورده - بعد هم خود ایشان را با نسبت دادن مکالمهها و اندیشههای سخیف و سست دروغین، محکوم و مطرود میکرد، و از پا درمیآورد، و جسدشان را با لگدی از مقابل راه خویش برمیداشت، و فاتح و سربلند و پرغرور از روی جنازهی دشمن-پدر خویش میگذشت و به راه نبردهای سرفرازانه و پیروزمندانهی خویش ادامه میداد! انحراف مهم دیگری که "افلاطون و سقراطش" در تاریخ فلسفه به وجود آورد، وارد کردن "جدل" به فرهنگ فلسفی و تاریخ فلسفه بود. این همان موردی است که نیچه در "غروب بتها"یش به آن اشاره کرده و من به جای هر توضیح اضافهای نوشتهی او را نقل میکنم: "با سقراط ذوق یونانی به جدلگری میگراید: حال به راستی چه رخ میدهد؟ نخست آن که یک ذوق والا از میدان به درمیرود و با فن جدل فرومایگان فرادست میشوند. پیش از سقراط در جامعهی آبرومند از جدلگری خوششان نمیآمد و آن را رفتاری ناپسند میشمردند، زیرا آدمها را [ با نشان دادن نادانیشان] رسوا میکرد و دست میانداخت؛ و جوانان را از این کار پرهیز میدادند. همچنین به این شیوه از دلیلآوری بدگمان بودند. چیزهای شریف، همچون مردمان شریف، دلایلشان را این گونه در کف نمیگیرند. همهی دست خود را رو کردن کار ناشایستیست. هر چیزی که نخست میباید به اثبات برسد، ارزش چندانی ندارد. هر جا که رفتار شایسته ملاک باشد، آنجا "دلیل" نمیآوردند بلکه فرمان میدهند؛ جدلگری آنجا دلقکبازیست: به آن میخندند و جدی نمیگیرندش- اما سقراط دلقکی بود که کاری کرد تا او را جدی بگیرند." ( نیچه- غروب بتها) "آدمی هنگامی به جدل روی میآورد که سلاح دیگر نداشته باشد. آدمی میداند که دست زدن به جدل شک برانگیز است. زیرا چندان باور پذیر نیست. اثر هیچ چیزی را به آسانی اثری که یک جدلگر میگذارد، نمیتوان زدود. تجربهی هر مجلس سخنرانی و بحث گواهیست بر آن. جدل آخرین سلاح است برای کسی که سلاح دیگر ندارد. باید به زور نشان داد که حق با تست وگرنه فن جدل به چه کار آید" ( نیچه- غروب بتها) نیچه در کنار جدل دوستی، ناداننمایی دروغین، خودکامگی عقل یا عقلگرایی خودکامه، و اخلاق پرستی ریاکارنه و مزورانه را از دیگر انحرافهایی میداند که با "افلاطون وسقراطش" وارد تاریخ فلسفه شد و به دلیل طولانی شدن مطلب از بحث بیشتر دربارهی این انحرافها، در این متن خودداری میکنم و بحث بیشتر در این باره را به متنی دیگر وامیگذارم با عنوان "خودکامگی عقل یا عقلگرایی خودکامه؟".
|
|
|
نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است. |