بيژن گرازاوژن در چاه افسون منيژه سيمين تن

 مهدی عاطف راد

 

 

 آه از اين چاه تنگ و تار! سياه تر از زندگی افراسياب پتيار، درازتراز گيسای منيژجون گل رخسار. با اين سنگ هزار منی كه درش هشته اند چنون تاريك شده كه ايچ چش چشو نمی بينه. آوخ آوخ ! استخونام خرد وخاكشير شدند. حالا چه خاکی باهاس بريزم تاركم؟ آهای، به دادم برس منيژ جون! تو خودت اين آش شورو واسم پختی، مهر تو ماهرو منو انداخت توی اين چاه. حالام  خودت باهاس منو ازاين هولجای بياری بيرون.

 چه  ديو سيرتند اين تورانيای ورپريده! پلشت زاد های  آهرمن نهاد! می بینی چه سان آونگونم كرده اند توی اين چاه هول انگيز، واژونه و كله پا؟ با اين دستای  زنجيربسته، با اين بند رومی كه چنون سفت بستنش كه دارم زير فشارش سه قلو می زام. با اين پولاد خايسك آهنگرون كه باهاش بدنمو كوفتند، ايدون نامردونه نگونسارم كردند توی اين چاه سياه، بی بهره از فر مهروماه. يه سنگ گنده ام هشتند سر چاه، تا ايدر  توی تاریکی بپوسم. آخ كمرم! واخ پهلوم!  همه مهره های پشتمو شكستند. یکی نيست  به داد من بخت برگشته برسه؟ آهای، منيژجون نار پستون! كجایی؟ چرا پيش من نيایی؟

تازه اهورامزدا دستگيرم شد، نذاشت  الکی و بی خود سرم بره بالا دار. شوخی شوخی اين گرسيوز دژخيم نا به کار  به دستور داداشش- اافراسياب دژمنش- كشون كشون منو كشيد پای چوبه دار. پس آنگه فرمون داد بكشنم بالا دار. نمی دونم چي شد يهو پشيمون شد. كژ نپندارم،  باهاس پيران ويسه جونمو خريده  باشه- هورمزد نیکی اش دهاد!- به اهورا سوگند، خوب نيويه اين پيران. شير پاك خورده و نيك سرشته.  همون بود كه جون شهريارمونو خريد، نذاشت افراسياب ديو سرشت سرشو بكنه زير آب. مرد نژاده تخمه داريه. نمی دونم رادمرد به اين نيك  نهادی توی  توران زمين- اين کنام گرگ های روبه آيين و شغال های خرگوش تبار-  چيكار می كنه چراپا نميشه بياد پيش شهريار خودمون- كيخسرو پاک نهاد- همباز وهم پشت ما باشه!؟

 آوخ آوخ! نفسم ديگه بالا نمياد. یکی به دادم برسه! آهای، بابا گيو! مامی بانو گشسپ! كجاييد؟  يكيتون به فريادم برسه!

 همه اش زير سر اين گرسيوز آهرمن تباره. آهای گرسيوز!  مگه دستم بهت نرسه وگرنه ميدونم چی به روزت  بيارم. ميدم از خايه آويزونت کنند. وارون و آونگون.همه بدبختي های ما ايرونيا زير سر تست. همه اين آتيشا ازگور تو بلند ميشه. نخستش كه اون نيرنگ بازی رو سر  سياوش ننه مرده در آوردی، اونقدر تو گوش داداش كله پوكت خوندی كه اون مردك كانای گول  خر شد ، خون اهورایی اون جوون بيگناه پاك  سرشتو ريخت به خاك. سپس اون الم شنگه رو به پا كردی، برانگيزاننده  كيخسرو شدی كه به خونخواهی باباش لشكر بكشه به توران زمين،  اون  كشت و كشتارای دد منشونه راه بيفته، كرور كرور سپاهی بيگناه از دو سو ، همچون مور و ملخ، كشته بشه، خون بهرام گرد و ريونيز  و فرود  بريزه زمين. حالا هم كه اين آش  شورو واسه من پختی. هورمزد برات نسازه گرسيوز كه ما هر چی بد بختی می كشيم از دست تو  نامرد جلب می كشيم. بی خود  كيخسرو لجبازو سر لج آوردی، اون خوان خون و خونريزی رو گستردی، چندين و چند  سال از زندگی مونو  توی اين جنگای خونمون سوز تباه كردی، زمونی كه باهاس به مي گساری و دختر بازی و مهرورزی و بوس و کنار می گذشت،  توی كينگاه خيره خير هرز رفت. حالام كه پس از سال ها  كشت و كشتار اومديم چند روزی  به كام و آرزوی دل خوش بگذرونيم، كنار يار گلرخ  مهروی سمنبر و سيمين ساق كامگار باشيم، ايدون هوازی  سر خرمون شدی، خوان  ناز و نوشمونو بهم ریختی، كه چی!؟ يك كاره! شادبخت و كاميار واسه خودمون نشسته بوديم، دست در گردن منيژ جون گل رخسار و سيم تن، داشتيم  گل می گفتيم گل می شنفتيم، حالشو می  برديم، خوان گل و مل و نقل و نبات و نبيد  گشاده بود. سيصد پريچهر ختنی و چینی و قندهاری و سمرقندی، همگی لفچه گلنار و ماه سيما،  داشتند واسمون می زدند و می خوندند و قر كمر می ريختند و كرشمه گری و خنياگری می كردند، كه ناگه تو كانای نخود هر آش يهو- چونان   اكوان ديو- هردود كشون سرمون آوار شدی، اون الم شنگه و بگير و ببندو راه انداختی، با رنگ و نيرنگ خنجرمو از دسم درآوردی، كت  بسته برديم پيش اون سگ هرزه، افراسياب پتيار. پس آن گه شوخی شوخی كشيديم پای چوبه دار. كنونم كه منو آوردی انداختی توی اين چاه،   ايدون دست بسته و كله پا. بذار از اين چاه بی سر جون به در ببرم، يه آشی واست بپزم روش يه وجب پيه  باشه. مگر از اين چاه نيام بيرون،  وگرنه پدری ازت در بيارم و بسوزونم  كه گراز های دشت ارمان به حالت زار بزنند...

 آهای مردم. یکی به دادم برسه. كجایی منيژ جون گل رخسار سيم تن؟ به فريادم برس!

 راستي خودمونيم ها! چه گراز كشي جانانه  دبشی راه انداختم پريروز. خيلي مزه داد. گرگين ميلاد نامرد هيچ  كمكي نكرد. خودم يك تنه كار  يه كرور گرازو ساختم. ننه هاشونو به سوگشون نشوندم. چشاي گرگين چهار تا شده بود. داشت شاخ درمي آورد. نشيمنگاهش بد جور سوخته بود كه چرا كيخسرو اون همه سيم و زرو به من داد، به اون نداد، منو روونه ي  اين كار دشخوار كرد، اونو نکرد. تا كور شود هر آن كه نتواند ديد. به زبان شيرين خودمون جفت چشم رشكن بتركاد! يارو گفتني ما واسه خودمون يلي هستيم ناتندرستي، يال و كوپالي داريم،  لولهنگمون خيلي بيشتر از اينا آب ورمي داره. از خونواده ي  سالار كشوادگانيم. پدر جدم كشواد زرين كلاه براي خودش يلي بوده، بابا بزرگم گودرز كشوادگان  كم گردي نبوده، کم دم و دستگاهي نداشته، كارخانه ي پور سازي و پهلوون پس اندازيش هم كه بيا و ببين! توي دنيا تک بوده، روز و شب نمي شناخته،هميشه ي ايزد به راه بوده،  سه شيفته كار مي كرده، تنها هفتاد تا پسرش توي لشكر كشي  به توران زمين نفله شدند. اهورامزدا زيادش كناد! دودمان ما از دودمان نيرم چي چي كم داره؟ ايچ! تازه،  نا تندرستي فاميل هم كه هستيم. نه يكسره كه دوسره. آخه مامان جونم- مهين دخت مهان، بانو گشسپ- دختر رستم دستانه ، يعني يل سيستان  بابا بزرگه مادري منه.  افزون براين، شوهرآبجي بابامم هست. چون بابام - گيو نيو- آبجيشو داده  به تهمتن. پس من يه سرم به دودمان كشواد مي رسه، يه سرم به دودمان نيرم. پس كم كسي نيستم و لولهنگم کم آب ور نمي داره، واسه همين باهاس هنوز پشت لبم سبز نشده، سري توي سرا درمي آوردم و سرشت يلونه و گوهر پهلوونه مو نشون همه مي دادم. ايدون بود كه تا  كيخسرو يكيو خواست كه كمر به كمك اين ارمانيانان  فلك زده ببنده و به ياري اون بدبختاي ننه مرده بشتابه، گراز هاي  پلشت نهادو از سرزمينشون  بتارونه، من زود خودمو انداختم جلو تا هم كمكي به اين پرستنده هاي اهورامزدا كرده باشم، هم اين كه خودي نشون بدم و سري توي سرها درآرم. به همگون  نشون بدم كه زمون تيله بازيم سر اومده، واسه خودم يلي شده ام گراز اوژن.

ايدون شد كه  بهترين سال هاي جوونيم به جاي سرو گوش جنبوندن و خوش گذروندن، توي آوردگاه گذشت. هيچ خيري هم نه از جوونيم ديدم نه از زندگيم. حالام كه پس ازسال ها جنگ  اومدم نفسي تازه كنم، حالي بكنم، اين شد سرانجومم كه بايد توي اين چاه سياه كله پا آويزون بمونم. راستي هم ها! من هيچ بهره اي از جوونيم نبردم. تا اومدم دست چپ و راستمو بشناسم، افتادم تو كار خون و  خونريزي. هي با گرز گرون كوبيدم بر تارك  كس و ناكس. هي با نيزه فرو كردم توي شيكم اين تورانياي ديو خو. گردن زدم. شكم دريدم. سر پروندم. نشيمنگاه جر دادم. جيگر دل و قلوه بيرون كشيدم. سوزوندم. نابود كردم. آبادي ها رو ويرون كردم. شهرها رو با خاك يكسون كردم. از اون ور هم هي زخم خوردم. لت و پار شدم. خونين شدم. مالين شدم. هي اونا بكش، هي ما بكش. هي اونا بزن، هي ما بزن. هي اونا  لت و پار كن، هي ما لت و پار كن. همه ي زندگيم به  نابود كردن و كين توختن و چپاول گذشت. اينم سرانجومم. واسه ي كي؟ واسه ي چي؟ واسه اين كه جناب كيخسرو خان فرهومند رگ كين توزي و خون خواهيش جنبيده بود، خودش كه خايه اش را نداشت  جلو برود، هي ما زبون بسته هاي فلک زده  روکيش مي کرد جلو، مي داد  دم تير. اينم شد كار!؟ اينم شد رسم روزگار !؟  بابا به كي به كي سوگند، خسته شدم از اين همه خون ريختن و آدم لت و پار کردن.

هر چند از هده  نباهاس گذشت، خودم هم  تنم مي خاريد. جوون بودم. خام بودم. كله شق بودم. سر پرشوري داشتم. دلم پر بود از آرزوهاي دور و دراز براي نامور شدن. باد نخوت افتاده بود توي سرم. خودنمايي جفت  چشامو كور كرده بود. نميذاشت ببينم دنيا دست كيه. تا واسه كاري  پيشگام مي خواستند، خودمو نخود آش مي کردم و مي انداختم جلو. يارو گفتني خود شيريني مي كردم. شايد هم واسه خودنمايي بود، يا به چشمداشت در و گوهر شهواري بود كه كيخسرو به پيشگام ها مي بخشيد، و دختراي ترگل ورگل  چگلي كه  به نشان دست مريزاد بهشان مي داد.

هنگامي که  كيخسرو واسه كشتن پلاشان نراژدها يه شير دل خواست كه  بره  سر بريده ي اونو واسش بياره، و به ازاش جام زر پر از گهر شاهوار وصد  جامه ديباي روم سرتاپا گوهر و زر بوم پاداش بگيره، نخستين كسي كه تند و تيز از جا جست و سر از پا نشناخته  پيشگام اين كارهولناك  شد من بودم. داشتم از هول هليم توي ديگ مي افتادم.  سر جريان پيشگام خواستن كيخسرو براي آوردن تاج تژاو - داماد افراسياب- هم باز همين  ماجرا پيش اومد. كيخسرو به گنجورش فرمود دويست جامه ي  زرنگار و خز و ديبا و صد پرنيان با دو تا نگار گلرخ زنار بسته  بياره، پس آنگه گفت اينا همش مال يليه كه تاج تژاو رو ببره واسش. باز برق اون همه سيم و زر چشامو كور كرد، شدم پيشگام نخست. هنگامي هم كه كيخسرو براي آوردن اسپنوي ماهروي پري پيكر مشكبوي  يه شيردل خواست و گفت هر كي اسپنوي دلارامو از سرزمين توران براش بياره، ده غلام و ده اسپ سپهبد زرين لگام و ده دوشيزه پوشيده روي آراسته پاداش مي گيره، بازمن  نفر نخست بودم كه تيز وفرز از جا پريدم و پيشگام شدم. چي ميشه كرد. جووني بود و جاه خواهي، واسه همين هميشه پيشگام هر كار دشخوار من بودم و بيشتر از همه هم زخم خوردم،  نكال ديدم، سر و دست وپام شكست، خيلي بيشتر از طوس و گستهم و رهام و زنگه و بابام گيو و بابا بزرگم گودرز و بهرام گرد ايزد بيامرز.

ميگم نكنه نامردي هايي كه توي اين جنگا كردم اين جور گريبانگيرم شده، واسه اوناست كه ايدون توي اين چاه سياه واژونه اسير شدم و دارم مي پوستم!؟ هان!؟ شايدم آه اون بي گناهوني كه با دوز و كلك خونشونو ريختم، دامن گيرم شده!؟  ممكنه؟  يكيش اون  كار نامردونه اي كه با فرود  بخت بر گشته- داداش ناتني كيخسرو- كردم. هيچ گاه خودمو بابتش نمي بخشم. داشتيم مي رفتيم  جنگ تورانيان. با اين كه كيخسرو دستور داده بود  از راه دژ كلات كه پايگاه داداشش بود، نريم، ولي طوس خيره سر تن پرور براي اينكه يه كم راهشو كوتاهتر كنه، از راه كلات دژ رفت. اونجا كه رسيديم، فرود جلومون سبز شد، راه  پيشرفت سپاهمونو بست، پس از چند بار رفتن و اومدن بهرام و پيغوم پسغوم بردن و آوردن ، بالاخره هيچ كدومشون  از خر آهرمن پايين نيومدند، هر دوشون افتادند روي دنده ي لج و لجبازي، پس آنگه اون جنگ برادر كشي ننگين پيش اومد. فرود، ريونيز، داماد نازنين، و  زراسپ، جگر گوشه ي  طوس رو كشت. طوس هم به  خونخواهي پسر جوونمرگ وشاه دوماد ناكامش، منو فرستاد به جنگ فرود. جنگ ما دو تا به درازا كشيد. فرود چون ديد داره شكست مي خوره، فرار كرد، پناه برد به دژ. من و رهام براي اينكه  كار جنگو يكسره كنيم، به كمينش نشستيم، وقتي فرود از دژ كلات اومد بيرون، از دو سو نامردونه  ريختيم سرش. فرود  تيغشو از ميون بيرون كشيد، مي خواست با تيغ بزنه فرق سرم كه رهام  از پشت با تيغ هنديش كوبيد فرق سرش، فرق فرود كافيد. خون زد بيرون . پس آنگه من از پشت  با گرز گرونم كوبيدم پس كله اش، جوري كه مخش از دهنش پلقيد بيرون. جريره- ننه ي فرود- چون پسرشو بي جون ديد، چنون ديوونه شد كه همه گنجينه هاي توي دژو به آتيش کشيد، تا به چنگ ما چپاولگراي غارتگر نيفته ، پس آنگه با آبگون دشنه شيكمشو دريد. زن هاي ديگه ي دژ هم خودشونو از بالاي دژ انداختن پايين تا به دست ما ايرانياي  ددمنش درنده خو نيفتند. ما هم  زديم  دژو  ويرون كرديم. جوري همه چيزو  نابود كرديم كه هيچ جنبنده اي  توي دژ كلات زنده نموند. خود من با همين دستاي سفيد تر از برف خودم بيشتر از هفتاد پير و جوونو و بچه  رو خفه كردم يا با گرز كوبيدم توي تارك و ملاجشون، و نفله شون كردم. حالا ميگم، نكنه اين نكالي كه  گرفتارش شدم و ايدون فگارم كرده، پادافره اون ددمنشي هايي باشه كه توي