|
|
|
فريدريش عزيز
مهدی عاطف راد
مي داني كدام مرحله از زندگي پنجاه و شش ساله ي پر از خرد و جنون تو، بر آن لبه ي خطرناك پرتگاه قدرت، برايم جالب تر است؟ آن يازده سال خاموشي متلاطم آخر عمرت كه خميازه كشان در ديوانگي خالص سپري شد. دوست دارم به آن منحوس سال هاي در هم شكستگي روحي ات بينديشم، به آن سياه سالهاي از هم گسيختگي يا گسست کامل وجود سراسر تشنج و تلاطمت.... چه نكبت بار سال هاي شوم و رقت انگيز و بد فرجامي!... به چه مي انديشيدي اي حكيم کم گوي گزيده گوي، در آن حدود چهار هزار شب ظلماني خالي از ستاره و بي روزنه؟ چه افكاري ذهنت را به خود مشغول مي كرد؟ چه دغدغه هايي دل نگرانت مي كرد؟ و چه پنداشتي در مخيله داشتي از قرني كه در راه بود، از قرن من و ما، و قرن تولد دوباره ي تو؟ از قرني كه در آن ابر مرد موعود تو صد و شصت و نه بار با صد و شصت و نه لباس و صد و شصت و نه نقاب ظهور كرد، و سياه خون آلوده ي صد و شصت و نه كرور موجود پست و ضعيف و ناسزاوار زيستن را كه چون علف هرز يا قارچ همه جا روييده بود و دنيا را از گند حقارت خود انباشته بود، به خاك هلاكت ريخت. حق با تست . اگر آدمي براي فلسفه ي تو ساخته نشده باشد، فلسفه ات بيرحمانه نابودش خواهد كرد، و جهاني را هم كه بر مبناي فلسفه ي تو ساخته نشده باشد، سنگدلانه و در نهايت قساوت قلب در هم خواهد شكست تا از نو آدمي ديگر بسازد، آن گونه كه تو آرزويش را در مغز نغز پردازت مي پروراندي، و جهاني منطبق بر معيارهاي فلسفه ي ابدي و ازلي تو، مناسب آن انسان و در خور اقامت دائمي او، بنيان نهد. تو ميان اين همه آدم فيلسوف و انديشمند و عالم كه دور و برت بود- و كم هم نبود- بهتر و زودتر از هر كس ديگر در يافتي كه چرا ميان اين همه موجود جاندار تنها آدميزاد دو پا گه،هرهر، گاه غش غش، و گهگاه قاه قاه مي خندد يا لبش به لبخند مليح باز مي شود و تبسم معني دار مي فرمايد. آخر هيچ موجودي از او بدبخت تر نبوده ، بيهوده تر و سبك سرانه تر رنج نكشيده و احمقانه تر عذاب نديده، پس اين موجود بينواي به غايت نگون بخت، حق داشته و دارد که خنده را بيافريند تا اندوه و ملالش جبران ناپذيرش را با آن جبران كند. آه كه چه نغز و پر مغز بود سرود تو- و چه غمگنانه و شاعرانه- آنجا كه سرودي : "ناخوش ترين جانور همانا ا لكي خوش ترين آن يعني هيولاي غمگين و بيچاره ي دو پا است !" اما خودمانيم ها، غريبه هم بين مان نيست، اي حكيم گرانقدر! خيلي از بد بختي ها را هم خود اين هيولاي غمگين و بيچاره ي دو پا- دستي دستي- براي خودش درست مي كند و خودش را به دست خودش به گرداب هلاكت مي اندازد، بي آن كه خودش بداند يا بخواهد. قبول نداري؟... بعد همين بدبختي ها مي شود اساس تفكر و بينش اش، بر مبناي آن فلسفه بافي ها و حكمت پردازي ها مي كند، پند و اندرز ها مي دهد، گزيده گوي مي شود و هي نادره كلمات قصار شاعرانه و زبده سخنان كوتاه نغز صادر مي فرمايد و تحويل از فرط تحسين و حيرت وا مانده دهانان به به گوي و چه چه زن مي دهد، و آسمان به ريسمان مي بافد و رطب و يابس به هم مي پيچد تا اصول اساسي تفلسفش را- چونان سوفسطاييان با جادوي سفسطه - به اثبات استقرايي يا قياسي – البته قياس مع الفارق- برساند. مثلاً اگر آن روز كذايي كه تابه ي خاگينه روي اجاق سنگي آشپزخانه، كمي تا قسمتي ته گرفت و ته ديگ خاگينه ها يك ذره جزغاله شد، آن الم شنگه را سر " سالومه" ي بيچاره ي نازنينت در نمي آوردي و آن طور بي رحمانه و بي ادبانه و وحشيانه زير مشت و لگد تا مي خورد كتكش نمي زدي ، كه به خيال خودت ادبش كني و مبادي اساسي فلسفه ي خاگينه پزي را از موضع قدرت يادش دهي، آن بدبخت عاصي نمي شد، بعد نمي گذاشت و نمي رفت و نامزدي اش را با تو فسخ نمي كرد، بعد روح حساس تو آن طور در هم نمي شكست، و تو كينه ي آن زن بخت بر گشته را به دل نمي گرفتي، بعد اين كينه را به همه ي زنان عالم تعميم و تسري نمي دادي و از آن ها به كل منزجر و متنفر نمي شدي ، و درباره آن ها نمي سرودي: زن ها حتي سطحي هم نيستند! ... ونمي افزودي: زن بايد مطيع باشد تا عمقي براي سطح خود بيايد. طبيعت زن سطحي است و به سان كفي مي ماند كه بر آب كم عمقي، بي هدف، اين سو و آن سو مي رود... و از قول يكي از آن پيرزنان عجوزه نمي گفتي: هر وقت به سوي زنان مي روي، شلاق را فراموش مكن! سپس اين كينه را به همه ي آدميزادگان- به عنوان زادگان زنان- از ذكور و اناث، و کور و کچل تعميم و تسري نمي دادي و از همگي آن پست فطرتان دون صفت جز يكي شان منزجر نمي شدي- مي داني كه كي را مي گويم. آن برترين مرد- مرد فراز ها ، مرد مردها، آن ماهي هنوز از آب نگرفته، آن جوجه ي هنوز سر از تخم در نياورده، آن فرزند هنوز از مادر نزاده ي آينده، آن شهسوار شهسواران - يكه سواري بر سمند تيز پا و بلند پرواز ابر- ابر مردي ابر سوار، يا به قول آن شاعر نغز گفتار: ابر شلوار پوش! تو اي انسان پارساي پاكيزه سرشت با آن روح لطيف تر از برگ گل خرزهره كه زماني كتاب مقدس را چنان پر سوز و گداز مي خواندي كه اشك رقت از ديدگان اطرافيانت بي اختيار سرازير مي شد، تو كه چنان زهد پيشه بودي كه هم كلاسي هايت اسمت را گذاشته بودند "آقا كشيش كوچولو موچول" ، تو كه دلت غنج مي زد براي اين كه ساعت ها به دور از مزاحمت هاي عمه جان و خاله خانم، در گوشه اي دنج بنشيني و غرق در متون مقدس عهدين قديم و جديد شوي، تو كه از كودكان شرير و نا بكار همسايه، به خاطر آن كه لانه ي مرغان را از سر خروس صفتي سنگدلانه خراب مي كردند، باغچه ها و گل ها را بيرحمانه لگد كوب مي كردند، خيره سرانه سنگ به گنجشك ها و كلاغ ها مي زدند، رذيلانه لگد به ما تحت گربه هاي پست فطرت مي كوفتند و قلدر مآبانه سگ ها را چخه چخه مي كردند، وقيحانه دروغ مي گفتند و اوباشانه به سر و كول هم مي پريدند، اداي سربازان جنگي را در مي آوردند و يكديگر را لت و پار مي كردند، آن طور از ته دل متنفر بودي كه نه جواب سلامشان را مي دادي، نه اعتنايي به عرض ادبشان مي کردي، نه همبازيشان مي شدي، و نه حتي حاضر به هم نشيني و هم صحبتي با آن بچه اوباش ها بودي، تو اي استاد بي بديل فقه اللغت كه در نو جواني، وقتي همدرسانت با ترديد به داستان "موتيوس سكاوولا" ي دلير و محبوب تو ((همان متهور مرد بي باک و شيردلي كه به كفاره ي قتل غير عمدي كه كرده بود ، دست خود را پيش حاكم شهر ميان آتش فرو برد)) گوش مي دادند و با ناباوري به علامت انكار يا ترديد و تمسخر سر تكان مي دادند، براي اثبات درستي آن روايت، بسته اي كبريت بي خطر را در كف دستت روشن كردي و چوب كبريت ها را آنقدر در دستت نگهداشتي تا به طور كامل سوختند و دست هاي ظريف و حساس تو را هم با خود سوزاندند، و تو حتي يك آخ كوچولوي ناقابل هم به زبان نياوردي و حسرت حتي يک آخ ناقابل کوچولو را هم به دل آن ها گذاشتي تا همكلاسي هايت را به حقانيت حكايتت مجاب كني، تو كه همواره با غرور مفرط، ميلي وافر به تحمل آلام جسماني و روحاني داشتي، رنج ها و مصيبت ها را با تكبر و تفرعن تمام از سر تحقير تحمل مي كردي و در تمام عمر پوينده و پربارت در جستجوي آلات و ادوات شكنجه ي روان و تن خويش بودي تا به قدرت و صلابت صخره ها و ستيغ هاي بلند اوج و دسترس ناپذير برسي، تو با آن پاكيزگي روح و ظرافت طبع، تو، آري تو، مراد و مرشد بزرگوار من، و نگارنده ي بيست و پنج اثر فنا ناپذير - همچون " انساني بس انساني"، چي شد كه ناگهان همچون جنايتكاران تبهكار بالفطره و قداره كشان عربده جو، چشم هايت را دراندي، نگاهت را خيره كردي ، ابرو هاي پر پشتت را به نشانه ي خشم و غضب در هم گره كردي ، سبيل هاي چخماقي خون چكانت را چونان بيرق جنگ جويان تاب دادي و يك قلم حكم ريختن خون ميليون ها نفر از بي خون ترين و بي رمق ترين آدم هاي زار و نزار روزگار، و چون خودت عليل المزاج و مريض احوال را صادر كردي؟ براي چي؟ اين چيزي است كه هيچ وقت من با اين مغز عليل و عقل ناقصم نتوانستم از آن سر در بياورم و حكمت اين حكم تاريخيت را بفهمم كه "ميليون ها نفر افراد رنجور و ناقص الخلقه را نابود كنيد تا يك مرد برتر به وجود آيد." به راستي كه جهان در نظر تو به آزمايشگاه كيمياگري بزرگ مي مانست كه مي بايست چندين و چند ميليون تن مواد بي ارزش در آن از بين برود تا يك مثقال طلاي خالص ناب با عيار بيست و چهار حاصل شود. به زعم تو افراد فرو مايه و فرو دست عادي به منزله ي همان چندين ميليون تن قراضه جات اسقاط و بي ارزش بودند و ابر مرد موعود و معهود تو آن يك مثقال طلاي خالص و ناب با عيار بيست و چهار. تو كه خودت آدمي مريض احوال و عليل مزاج بيشتر نبودي، چطور و چرا كمربه نابودي ميليون ها تن از هم نوعان خودت بسته بودي؟ به اين اميد واهي كه يك تافته ي جدا بافته و يك گل سر سبد خلقت بر زميني كه كودش گوشت و پوست و استخوان آن ميليون ها نفر ذليل مرده ي از پا در آمده است، پا به عرصه ي وجود بگذارد؟ بوالعجب آدمي چنان كم خون، و چنين تشنه ي استسقايي خون ريزي !؟ چنان از خون بيزار و چنين العطش العطش گويان و له له زنان خون بي خونان!؟ طرفه آدمي چنان دچار سر درد هاي دائمي، و چنين آرزومند دردسرهاي بزرگ براي کل بشريت!؟ نادره آدمي چنان نرم و نازك، و چنين سختگير و بي رحم بر سست عنصران!؟ به راستي كه چقدر ابله و گول بودم من كه تحت تاثير فلسفه ي غير قابل فهم تو قرار گرفتم و يك دل نه صد دل عاشق نظريات حكمت آميز تو شدم. دست از زندگي عادي شستم و خواستم ابر مرد موعود تو باشم و دلقك وار نقش تقليد ناپذير او را بازي كنم - نقش همان والا مرد بيرحم، قسي القلب، سفاك و سنگدل را- و اينك درون اين سلول تنگ و تاريك بايد بپوسم و چشمم به در سفيد شود كه كي به دنبالم مي آيند و مرا براي اجراي احكام سنگين محكوميتم کت بسته همراه مي برند. نه اين كه فكر كني به فلسفه ي داهيانه و مشعشع تو شك كرده يا- زبانم لال زبانم لال- بي اعتقاد شده، يا خداي ناخواسته ذره اي از آن دلسرد و دلزده شده باشم، خير! اصلا و ابدا از اين صحبت ها نيست... حاشا و کلا و صد هزاران حاشا و کلا... حقيقتش اين است كه من فكر مي كنم هنوز آن فردا يا پس فرداي موعود و تابناکي كه مي گفتي بالاخره نوبت تو و انديشه هايت فرا مي رسد، از راه نرسيده و اين طور كه من مي بينم و بويش مي آيد به اين زودي هاي زود هم فرا نخواهد رسيد. حالا خيلي زود است كه بشر عقب افتاده ي لا شعور کله خر زبان نفهم و تهي مغز بتواند عقايد عاليه و متعاليه ي تو را دريابد و فلسفه ي اعمال تهور آميزي را كه پيروان تو بر مبناي نظريات داهيانه و نبوغ آميز تو مرتكب شده اند يا مي شوند، درك و هضم كند. مي داني اين حقيقت روشن تر از روز را كي فهميدم و به قول معروف کي دوزاري ام افتاد؟ توي محكمه، وسط جلسه ي دادرسي، هنگامي كه سخت افتاده بودم توي هچل، بد جور داشتم سين جيم مي شدم و حساب پس مي دادم.عينهو موش افتاده بودم توي تله. هر چه جز زدم كه بابا من اين چند فقره پاكسازي زمين از ضعيفان و عجوزگان و طفيليان اكسيژن حرام كن را طبق نظريات استاد فلسفه ام- فريدريش عزيز- مرتكب شدم، توي گوش قاضي محكمه فرو نرفت كه نرفت، و بدون آن كه به دفاعيات مقنع وادله ي دندان شكن و براهين فلسفي من کمترين اعتنايي كند مرا به اشد مجازات محكوم كرد. مي داني چيست؟ آن طور كه من اين اوضاع قمر در عقرب را مي بينم، فكر نمي كنم كه زمانه ي فهم افكار غير قابل فهم تو هيچ زودتر از آخر الزمان باشد. آن زمان كه دجال با خرش از بالاي كوه قدرت فرود آيد و عوام الناس را با توسري و زور وادار به درك فلسفه ي تو كند. مي توانم حس كنم روزي كه رساله ي "جهان همچون اراده و تصور" از فيلسوف بدبين، به دستت رسيد و با ورق زدني كوتاه فهميدي كه در باره ي چيست، چه حالي شدي و چطور احساس كردي خدا دنيا را به تو داده است.از خوش حالي چنان شنگول شده بودي که داشتي با دمت گردو مي شکستي. آن را با چنان حالتي از سحر شدگي و افسون زدگي، سراپا شور و جذبه و شعف، ورق مي زدي كه انگار يكي از آن اسرار نامه هاي کهنه ي جادوگران يا يكي از جن و پري نامه هاي اعجاب انگيز به دستت رسيده است. آن را همچون آينه اي مي ديدي كه جهان و زندگي و طبيعت منحصر به فرد تو را، با عظمتي ترس آور، پر ابهت و مخوف در آن نمودار است. كتاب را به خانه بردي و سر از پا نشناخته نشستي ، با حرص و ولعي جنون آميز تمام آن را كلمه به كلمه خواندي، شايد هم نخواندي بلكه نجويده نجويده و حريصانه بلعيدي. احساس مي كردي كه آموزگار و مرادت شخصاً به تو خطاب مي |