|
|
|
فصلهای شعر فروغ
مهدی عاطفراد
فروغ دوستدار ساده، صادق و صمیمی طبیعت است. عاشق طبیعت زنده و رنگارنگ. طبیعت سرشار از جنبش و جریان و جوشش. طبیعت آکنده از تکاپو و شتاب. طبیعت لبریز از مرگ و زندگی، تاریکی و روشنایی، اندوه و شادی. طبیعتی که سرچشمهی هیاهو و سکوت است، سرچشمهی حرکت و سکون. طبیعتی که هم بیرحم است هم مشفق، هم دلسنگ است هم دلسوز. شعر فروغ لبریز است از ستایش و عشق به طبیعت و فصلهای چهارگانهاش. او راز فصلها را میداند. او حرف لحظهها را میفهمد. شعر او سرشار است از عطر و بو و رنگهای رنگارنگ فصلهای چهارگانهی طبیعت که هر کدام رنگ و نشان خاص خود را دارد: بهار با شکوفایی و بالندگی سرسبز و رنگارنگش که نشانهی شکوفش عشقیست در حال جوانه زدن و بالیدن، تابستان با گرمای سوزانش که نشانگر التهاب گدازان عشق است، خزان با رنگهای زرد و نارنجی و اخراییاش که نشان واپسین لحظههای کمال شکوفاییست پیش از پژمرش و خشکیدگی، و زمستان با سرمای سوزان و برف سپیدش که نماد انتهای راه عشق است و مرگ. در این پژوهش نگاهی خواهیم داشت به چهار فصل شعر فروغ:
بهار
بهار با عطر سرمست کنندهی غنچهها و جوانهها و شکوفههایش و با آفتاب گرم دلنشینش، روح فروغ را به پرواز درمیآورد و او خود را چون پرندهای سبکبال در لحظهی آغاز پرواز احساس میکند که میخواهد پر بگشاید و سبکبار اوج بگیرد و به جستوجوی جفتش برود: پرنده گفت: "چه بویی، چه آفتابی، آه! بهار آمده است و من به جستوجوی جفت خویش خواهم رفت." (پرنده فقط یک پرنده بود)
و چه خوشایند است همراه جفت خویش همهی عمر را پرستووار از بهاری به بهار دیگر سفر کردن: کاش ما آن دو پرستو بودیم که همه عمر سفر میکردیم از بهاری به بهاری دیگر ( گذران) فروغ آرزوهای بهاری دیگری هم دارد. آرزوی اینکه پرتو خورشید بهاری باشد و سحرگاه از پنجرهی معشوق بر او بتابد: کاش چون پرتو خورشید بهار سحر از پنجره میتابیدم از پس پردهی لرزان حریر رنگ چشمان تو را میدیدم (آرزو) بهار جشن طبیعت است، و طبیعت در جشن بهاریاش آنقدر زیباست که آدم را مسحور میکند، آنچنانکه از سخن گفتن بازمیماند و حرفهایش ناگفته در ژرفای جانش ذخیره میشود. به جای او گنجشگان پرگو سخن میگویند و زبان گنجشگان یعنی: بهار، برگ، بهار: سکوت چیست به جز حرفهای ناگفته؟ من از گفتن میمانم، اما زبان گنجشگان زبان زندگی جملههای جاری جشن طبیعت است زبان گنجشگان یعنی: بهار، برگ، بهار زبان گنجشگان یعنی: نسیم، عطر، نسیم (ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...) بهار فصل عشق و دلدادگی است، عشقی که از بهار شادابی و تازگی و طراوت میگیرد و از او شادابتر و سیرابتر میشود: آه، آه، ای از سحر شادابتر از بهاران تازهتر، سیرابتر (عاشقانه) بهار فصلیست که شعر فروغ چشمانتظار رسیدنش است، فصلی که با کاشتن بنفشهها در باغچهها آغاز میشود و با گذاشتن شمعدانیها در آسمان پشت پنجره به اوج زیبایی میرسد: آیا دوباره باغچهها را بنفشه خواهم کاشت؟ و شمعدانیها را در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟ (پنجره) ولی بهار همیشه شادیبخش نیست و گاه اندوه با خود دارد و گریه: تمام روز در آیینه گریه میکردم بهار پنجرهام را به وهم سبز درختان سپرده بود (وهم سبز) و فروغ دختر غمگینیست که تنها کنار پنجره نشسته و با نگاهی محزون به بهار مینگرد و به او حسد میبرد، چرا که بهار سرشار از عطر و گل و ترانه و سرمستی است و دل او سرشار از حزن و اندوه تنهایی: دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت ای دختر بهار حسد میبرم به تو عطر و گل و ترانه و سرمستی تو را با هر چه طالبی به خدا میخرم ز تو
بر شاخ نوجوان درختی شکوفهای با ناز میگشود دو چشمان بسته را میشست کاکلی به لب آب نقرهفام آن بالهای نازک زیبای خسته را
خندید باغبان که سرانجام شد بهار دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار؟ ای بس بهارها که بهاری نداشتم (دختر و بهار) و این دخترک که غمگین کنار پنجره نشسته، از خودش میپرسد دل گمراهش با بهاری که از راه میرسد چه میکند و چگونه پاسخ میدهد به نیازی که در تن شاخههای خشک و سیاه در زمستانش رنگ میگیرد. او که از شرم شکوفهها لبریز است، خواهان یاریست که بوسهبارانش کند و با گرمی بوسههای سرشار از روشنی آفتابش سردی و ظلمت زمستان را از یادش بیرون براند و محو کند. اندیشهی بهار افسونگر افسونش میکند، و چنان از فرط شور و هیجان دیوانهاش میشود که سرشار میگردد از شعر و فریاد و آرزو: دل گمراه من چه خواهد کرد در بهاری که میرسد از راه؟ یا نیازی که رنگ میگیرد در تن شاخههای خشک و سیاه.
من ز شرم شکوفه لبریزم یار من کیست، ای بهار سپید؟ گر نبوسد در این بهار مرا یار من نیست، ای بهار سپید.
در بر او ز یاد خواهم برد سردی و ظلمت زمستان را مینهد روی گیسوانم باز تاج گل پونههای سوزان را.
ای بهار، ای بهار افسونگر من سراپا خیال او شدهام در جنون تو رفتهام از خویش شعر و فریاد و آرزو شدهام (جنون)
بهار هشدارده است و سرزنشگر. مسافریست که از دریچهی جانت میگذرد و با تو سخن میگوید، و اگر تو هم چون او رهروی همیشه در جریان و پویندهای پیشرونده نباشی، ملامتت میکند: نمیتوانستم، دیگر نمیتوانستم صدای پایم از انکار راه برمیخاست و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ که بر دریچه گذر داشت، با دلم میگفت: "نگاه کن تو هیچگاه پیش نرفتی تو فرو رفتی." (وهم سبز) بهار زودگذر است و سبکسیر، تند و بشتاب میگذرد. با نسیم میآید و با باد میرود. با روزهای درخشان عیدش، با آفتاب و گلش، و با رعشههای عطرناکش: آن روزها رفتند آن روزهای عید آن انتظار آفتاب و گل آن رعشههای عطر در اجتماع ساکت و محبوب نرگسهای صحرایی که شهر را در آخرین صبح زمستانی دیدار میکردند (آن روزها) و باز زمستان است که در راه است. زمستان سرد با بارش یکریز برفش که مدفون میکند دستهای جوان را در اعماق خود. و سپس بهاری دیگر که از پس زمستان خواهد آمد و در آن دستهای دفن شده در زمستان، چون ساقههای سبز رؤیا، یا فوارههای سبز سبکبار خواهند رویید و شکوفه خواهند داد: شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان که زیر بارش یکریز برف مدفون شد و سال دیگر، وقتی بهار با آسمان پشت پنجره همخوابه میشود و در تنش فوران میکنند فوارههای سبز سبکبار شکوفه خواهد داد، ای یار، ای یگانهترین یار (ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...)
تابستان
آنگاه تابستان گرم و گدازان از راه میرسد با بار شادیهای مهجورش، و در گرماگرم آن فروغ خود را تنهاتر از برگی حس میکند در آبهای سبز تابستان: تنهاتر از یک برگ با بار شادیهای مهجورم در آبهای سبز تابستان ........... "در اضطراب دستهای پر آرامش دستان خالی نیست خاموشی ویرانهها زیباست" این را زنی در آبها میخواند در آبهای سبز تابستان گویی که در ویرانهها میزیست (در آبهای سبز تابستان) تابستان با غروبهای تشنهاش فصل سرودن شعرهای اندوهبار است در نیمههای راهی شومآغاز: این شعر را برای تو میگویم در یک غروب تشنهیی تابستان در نیمههای این ره شومآغاز در کهنهگور این غم بیپایان (شعری برای تو) تابستان گرم و سوزان، با هرم سرخگونهی آتشینش، با آسمان تبزدهاش که داغ و ملتهب نفسنفس میزند، و هرم نفسهای پرالتهابش تا بینهایت دور، تا آن سوی حیات گسترده است: دیدم که بر سراسر من موج میزند چون هرم سرخگونهی آتش چون انعکاس آب چون ابری از تشنج بارانها چون آسمانی از نفس فصلهای گرم تا بینهایت تا آن سوی حیات گسترده بود او (وصل) ولی در این فصل گرمای سوزان و مرگبار کسی نمیخواهد باور کند که باغچهها دارند از شدت خشکی و داغی و تشنگی میمیرند، که قلبشان زیر آفتاب ورم کرده، و ذهنشان آرام آرام دارد از خاطرههای سبز بهاری خالی میشود: کسی نمیخواهد باور کند که باغچه دارد میمیرد که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کردهست که ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی میشود (دلم برای باغچه میسوزد)
پاییز
کاش چون پاییز بودم... کاش چون پاییز بودم کاش چون پاییز خاموش و ملالانگیز بودم برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد آفتاب دیدگانم سرد میشد آسمان سینه ام پردرد میشد ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ میزد اشکهایم همچو باران دامنم را رنگ میزد وه چه زیبا بود اگر پاییز بودم وحشی و پرشور و رنگآمیز بودم (اندوهپرست)
پاییزی که پیش رویش چهرهی تلخ زمستانیست فروبلعندهی جوانی و مدفون کنندهی شباب در زیر برفهای سنگینش، و پشت سرش خاطرهی عشقهای ناگهانی و پرآشوب گرم و سوزان تابستانی: پیش رویم: چهرهی تلخ زمستان جوانی پشت سر: آشوب تابستان عشقی ناگهانی سینهام: منزلگه اندوه و درد و بدگمانی کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم (اندوهپرست) پاییز بیبروبار، این فصل خشک تجربههای عقیم دوستی و عشق در کوچههای خاکی معصومیت که آدم را به عروسک تبدیل میکند و زندگی را از پویش و جنبش بازمیدارد و راکد و منجمد میکند: من از دیار عروسکها میآیم .......... از فصلهای خشک تجربههای عقیم دوستی و عشق در کوچههای خاکی معصومیت (پنجره) در پاییز دمسرد نومیدی، تکدرخت امید شاعر، سرشار از تب زرد خزان میشود و گرفتار رنج برگریزان. خزان خاموشیها و فراموشیها، خزان پژمردنها و خشکیدنها: چون تو را مینگرم مثل این است که از پنجرهای تک درختم را سرشار از برگ در تب زرد خزان مینگرم (گذران) و چارهای نیست جز آرام راندن به سوی سرزمین زمستانی مرگ در آن سوی ساحل غمهای پاییزی: آرام میرانم تا سرزمین مرگ تا ساحل غمهای پاییزی (در آبهای سبز تابستان) پاییز با خشخش برگهای زرد خشکیدهاش یادآور خاطرهی اندوهبار آخرین لحظهی تلخ دیدار است، و در این واپسین دیدار میتوان پوچی سراسر جهان و زندگی را دید، و نالههای مرگآلود پژمرش را در خشخش برگهای خشک و زرد خزان شنید: آخرین بار آخرین بار آخرین لحظهیی تلخ دیدار سربهسر پوچ دیدم جهان را باد نالید و من گوش کردم خشخش برگهای خزان را (پوچ) پاییز مسافری خاکآلود است که در کولبارش جز برگهای مرده و خشکیده ندارد، و سنگین غروبهای تیرهی خاموشش جز غم چیزی به دل شاعر نمیدهد، آغوشش هم جز سردی و ملال چیزی نمیبخشد: پاییز، ای مسافر خاکآلود در دامنت چه چیز نهان داری؟ جز برگهای مرده و خشکیده دیگر چه ثروتی به جهان داری؟
جز غم چه میدهد به دل شاعر سنگین غروب تیره و خاموشت؟ جز سردی و ملال چه میبخشد بر جان دردمند من آغوشت؟
در دامن سکوت غمافزایت اندوه خفته میدهد آزارم آن آرزوی گم شده میرقصد در پردههای مبهم پندارم
پاییز، ای سرود خیالانگیز پاییز، ای ترانهی محنتبار پاییز ای تبسم افسرده بر چهرهی طبیعت افسونکار (پاییز)
زمستان
امروز روز اول دی ماه است من راز فصلها را میدانم و حرف لحظهها را میفهمم (ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...) سرانجام زمستان از راه میرسد. زمستان سرد منجمد. زمستان با برفهای نرم سپیدش. زمستان با آفتاب تنبلش: چقدر آفتاب زمستان تنبل است! (کسی که مثل هیچکس نیست) از پشت شیشه میتوانی سرشار از اندوه تنهایی برف را ببینی، در حال باریدن و کاشتن دانهی اندوه در سکوت سرد سینهات، و جانت از سرمای زمهریر تنهایی و دمسردی وحشتبار ظلمت چون نهالی سست پا میلرزد، و غرق این سرمای لرزآور به برفی میاندیشی که آرام آرام در دلت میبارد: پشت شیشه برف میبارد پشت شیشه برف میبارد در سکوت سینهام دستی دانهی اندوه میکارد.
مو سپید آخر شدی ای برف تا سرانجامم چنین دیدی در دلم باریدی ... ای افسوس بر سر گورم نباریدی.
چون نهالی سست میلرزد روحم از سرمای تنهایی میخزد در ظلمت قلبم وحشت دنیای تنهایی (اندوه تنهایی) و خاطرهی روزهای برفی دوران کودکی، در آن زمستانهای دوردست و آن روزهای بر باد رفته، لبریز از رؤیای سرسره بازی و لیز خوردن روی یخها و آدم برفی ساختن: آن روزها رفتند آن روزهای برفی خاموش کز پشت شیشه در اتاق گرم هر دم به بیرون خیره میگشتم پاکیزه برف من چو کرکی نرم آرام میبارید بر نردبام کهنهی چوبی بر رشته ی سست طناب رخت بر گیسوان کاجهای پیر و فکر میکردم به فردا، آه فردا- حجم سفید لیز .......... گرمای کرسی خوابآور بود من تند و بیپروا دور از نگاه مادرم خطهای باطل را از مشقهای کهنهی خود پاک میکردم چون برف میبارید در باغچه میگشتم افسرده در پای گلدانهای خشک یاس گنجشگهای مردهام را خاک میکردم. (آن روزها) زمستان فصل رؤیاهای سرد و برفآلود زنیست، نشسته تنها، در آستانهی فصلی سرد، و در ابتدای درک هستی آلوده و چرکین زمین: و این منم زنی تنها در آستانهی فصلی سرد در ابتدای درک هستی آلودهی زمین و یأس ساده و غمناک آسمان و ناتوانی این دستهای سیمانی (ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...) زنی در بحبوحهی سرما. زنی که به شدت سردش است و از سرما دارد میلرزد، در محفل عزای آینهها، و در اجتماع سوگوار تجربههای پریدهرنگ، زنی یخ کرده که انگار هیچوقت گرم نخواهد شد: من سردم است من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد ............ من سردم است و از گوشوارههای صدف بیزارم من سردم است و میدانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی جز چند قطره خون چیزی به جا نخواهد ماند (ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...)
زنی سرشار از ایمان به آغاز فصل سرد، که ما را هم فرا میخواند به ایمان آوردن به زمستان و به ویرانههای باغهای تخیل، با داسهای واژگون شدهی بیکار، و دانههای زندانی در زیر برفی انبوه که در حال باریدن است: ایمان بیاوریم ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ایمان بیاوریم به ویرانههای باغهای تخیل به داسهای واژگون شدهی بیکار و دانههای زندانی نگاه کن که چه برفی میبارد... (ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...) و سرانجام دست بیدادگر مرگ است که به فصلهای زندگی خاتمه خواهد داد، در یکی از فصلهای رنگارنگش، در بهاری روشن از امواج نور، یا در خزانی خالی از شور، یا در زمستانی غبارآلود: مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبارآلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور (بعد ها)
آذر ٨۳
|
|
|
نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است. |