همزاد فراکهکشانی ِ من

مهدی عاطف‌راد

 

(داستان "همزاد فراکهکشاني من" از طرف انجمن فيزيک ايران به عنوان بهترين  داستان علمي- تخيلي سال ۸۲ شناخته شد

 و برنده‌ی جايزه و تنديس مسابقه‌ی داستان علمي- تخيلي اين انجمن گرديد.)

 

  

 

گرفته و  دل خسته  داشتم  توي پياده رو  قدم  مي زدم  وهمين طور بي هدف پيش مي رفتم. چند روزي مي شد كه حال خوشي نداشتم . دلم بد جوري گرفته بود. تنهايي  بي رحمانه  اذيتم مي کرد. از بي کسي  خسته  شده بودم. احساس دل زدگي از زندگي آزارم  مي داد. ديشب  وقتي از فرط  دل تنگي  به  ستوه آمدم، كلافه و بيچاره،از آپارتمان كوچكم بيرون زدم و پناه بردم به بالاي برج بلند وسط شهرك مان، تا به آسمان خيره شوم، بلكه  كمي  دل تنگم  باز شود و ستاره هاي  شب از تنهايي درم  آورند. آن بالا، توي تاريكي  بي پايان ، چنان غرق تماشاي آسمان شدم كه نفهميدم كي صبح شد.آسمان بي كرانه با افق هاي دوردستش، با ستارگان بي شمار دور و نزديكش كه طنازانه چشمك مي زدند، انگار  داشتند با سوسوي  مرموزشان  با من نجوا  مي كردند. کي  مي دانست چقدر از زمين دور بودند و نوري كه از آن ها به زمين  مي رسيد، كي تابيده  بود؟ و حالا كه در ديدرس ما  قرار داشتند، آيا هنوز سرچشمه هايشان  وجود خارجي داشتند يا سال ها و بلكه قرن ها پيش در اثر انفجارهايي مهيب از هم واپاشيده بودند؟

قرص درشت ماه چه خيال انگيز نور مي افشاند، و زهره ي فروزان كه اين همه به شاعران  خيال پرداز الهام  بخشيده بود، در چند ده ميليون كيلومتري زمين، چه دل افروز مي تابيد، انگار لبريز بود از رقص و خنيايي موزون و دلفريب. دورتر و دورتر و بس دورتر، مشتري و كيوان و اورانوس و نپتون، اين همسايگان دور و نزديك زمين، كه به من  چشم دوخته بودند، شايد آن ها هم درد مرا داشتند و چشم انتظار هم صحبتي با من بودند تا از تنهايي درآيند، و آن سو تر، كهكشان  راه شيري با  ميلياردها ستاره  كه  انگار بر  جاده اي كماني شكل  در وسط  آسمان كاه  پاشيده  بود، و روشنگر  راه شب نوردان و گم كرده راهان  سرگردان بود. آن  طرف، دو خواهران  بازيگوش، شعراي شامي و شعراي  يماني در ميان  هيئت هاي فلكي سگ  كوچك و بزرگ؛ اين طرف، هفت خواهران كبري و صغري و ستاره ي فروزان قطبي.

كاش سفينه اي داشتم هزاران بار تند پو تر از نور، مجهزبه راديو تلسكوپ ها و دوربين هاي فيلم برداري  فوق  قوي، و با آن  مي توانستم از زمين  به  حد كافي دور شوم، و از آن بالا   صد ها ساعت فيلم  مستند از رويدادهاي سعد و نحسي كه  صدها و هزاران  سال پيش بر زمين اتفاق افتاده و نيك و بد  تاريخ را چون تار و پود به هم بافته بود، ثبت و ضبط مي كردم.

كاش  مي توانستم از  كهكشان ها خارج شوم و بيرون از فرا كهكشان مرموز به موسيقي دل نواز ستارگان گوش  فرا دهم، همان  موسيقي رازآميزي   كه فيثاغورث معتقد بود ستارگان خنياگران آنند، و با جنبش هاي نوساني  متناوب خود، آهنگ پيوسته ي آن را ساز كرده اند، و اگر ما آن را نمي شنويم، نه به اين دليل است كه گوش هايمان قادر به دريافت نواي اين موسيقي اسرار آميز نيست، بلكه به اين دليل  ساده است  كه از ابتداي  تولد خود چنان  به آن  خو گرفته ايم كه جزء ذاتي  حس شنوايي مان شده، واز اين روست كه آن را حس نمي كنيم، درست همان طور كه وزن مان را حس نمي كنيم، يا فشار هوا را بر تن مان حس نمي كنيم، يا انواع سرعت هاي پيچيده ي كيهاني  که ما را با خودشان  پس و پيش  مي برند و  دور  خودمان  يا  دور مراکزي  ناشناخته   مي چرخانند و مي گردانند، حس نمي كنيم.

به آن انفجار عظيمي مي انديشيدم كه زماني  در آن  نقطه ي كور هيئت فلكي دجاجه كه شبيه قويي كشيده بال، به موازات كهكشان ما در حال پرواز است، رخ داده و بر اثر آن توده هاي عظيم گدازه ها، همچون آتش فشان، از هر سو به فضا پرتاب شده بودند، و همين  انفجار هولناك سرچشمه ي تابش پرتوهاي كيهاني پر بسامد و پر شدتي  شده  كه از هر سو فضا را بمباران كرده اند.

به فرار پرشتاب كهكشان ها از هم  در اين گوشه ي  گسترش يابنده ي كيهان مي انديشيدم و به گوشه هاي هنوز ناشناخته و انقباض يابنده ي جهان، به اين  جهان  طپنده ي آکنده از زنش هاي نوساني و  سرشار از بي شماران  بسط و قبض، و هزاران رانش و ربايش مرموز و ناشناس، به آن جانب فرا كهكشاني كه در آن هيچ كدام  از قوانين اساسي اين جهاني ما، حتي  مسلم ترين  قوانين نيز حكم فرما نبودند.

و تمام اين افكار درهم برهم  به جاي  اين كه حالم را بهتر كند، مرا  بيشتر دل تنگ كرد. راستي، ما از اين  جهان  بي كران  چه  مي دانستيم؟ چقدر  از رازهاي آن  را كشف كرده بوديم و مي شناختيم؟ آيا  تمام  آن چيزهايي كه از آن  مي دانستيم، در مقايسه با آن چه نمي دانستيم، هم چون قطره  برابر دريا، يا چون صفر مقابل بي نهايت نبود؟ آيا تمام افكار و آرزوهاي ما بر روي اين زمين كوچك ـ در مقايسه با عظمت شگفت آورجهان ـ ناچيز و بي مقدارنبود؟ آيا ما  آدم ها ، با  اين همه  حقارت، حق  داشتيم  خود پرستانه، خودمان  را مركز جهان و كانون كائنات بپنداريم؟ ما موجودات دو پاي از خود راضي و خود پسندي كه هيچ چيز  از جهان  نمي دانستيم، چطور به  خودمان  اجازه مي داديم خود را عقل كل و داناي مطلق بينگاريم و در باره ي همه ي مسائل بغرنج  هستي گستاخانه  حكم صادر  كنيم؟ آيا اين نشانه ي كمال  سفاهت  ما نبود؟ ما سبك سراني كه اگر كسي از فراز آسمان مي ديدمان، به چشمانش جز مورچه هايي پر حرص و آز، و پر از تكاپوهاي مذبوحانه ديده نمي شديم، ما كرم ها و سوسك ها و خرخاكي هاي  كوچك و بي مقداري  كه خودمان  را ارجمندترين موجودات جهان مي پنداشتيم، و چقدر اين خود بزرگ بيني ما از ديد آن  فرزانه اي كه از  فراز آسمان ما  را مي ديد و مي پاييد، مسخره  و خنده دار مي نمود.

شب نشيني بر آن برج بلند، و تماشاي آسمان بي كران از آن بالا، به جاي آن كه حال روحي ام را بهتر كند، خرابترم كرد. ده ها و صدها پرسش بي پاسخ، نشانه هاي  خود را مثل پتك بر فرق  سرم  مي كوبيدند و مرا دچار سرسامي سخت كرده بودند. من كي بودم؟ در اين جهان بي پايان پر از ناشناخته ها در جستجوي چي بودم؟ چرا به دنيا آمده بودم؟ از كجا آمده بودم و داشتم به كجا مي رفتم؟ زندگي ام چه معنا و مقصودي  را دنبال مي کرد؟ اين ها  و ده ها پرسش ديگر از اين دست كه مثل صاعقه بر ذهنم فرود مي آمد ، مثل توفان ذهنم را در هم مي پيچيد و درمي نورديد. وقتي به خودم آمدم، سپيده  در حال دميدن بود. لبريز از معماهاي  بدون  راه حلي  كه چونان مهي غليظ و  كدر دورادورم را فرا گرفته و مرا در خود غوطه ور كرده بود، كورمال كورمال و غرق در نااميدي، از پلكان مارپيچي برج  پايين آمدم و پر از  ملال تنهايي در پياده رو خيابان كمربندي دور شهرك مان به راه افتادم.

همين طور كه دل خسته داشتم پيش مي رفتم، ناگهان صداي قدم هاي كسي در پشت سرم، بر جا ميخ كوبم كرد. جا خورده برگشتم ببينم كيست كه دم سحري دارد پشت سرم مي آيد. در چند قدمي خود مردي  ديدم درست شبيه خودم، با قد و قامتي مشابه  خودم. درست  مثل من  لباس پوشيده بود و دست هايش  را توي جيب هاي باراني سورمه اي رنگ درازش قايم كرده بود. يقه ي باراني  را هم مثل من بالا زده ، گردنش را توي يقه ي باراني فرو برده بود، و شال گردن پيچازي زرشكي -  سورمه اي رنگي، شبيه مال من، دور گردن پيچيده بود. سبيلي سياه و موهايي جو گندمي، مثل مال من داشت، و شبيه من  فرقش را به طرف راست باز كرده بود. عينك پنسي اش هم درست شبيه مال من بود و مثل من تا نوك دماغش سر خورده بود پايين.از اين همه شباهت شگفت آور به شدت يكه خوردم و بهت زده بر جا خشكم زد.

يعني كي بود اين آدم مرموزي كه اينقدر شبيه من بود؟ به چه منظوري داشت اين وقت صبح ، توي اين خيابان  خلوت، سايه  به سايه ي  من مي آمد؟ براي چي اينقدر به من شبيه بود؟ پشت سر من  چه غلطي مي كرد؟ همزادم بود  يا شبحم؟

فكر كردم شايد  ساعت هاي دراز  بي خوابي  ديشب  كار داده  دستم و  مرا خيالاتي يا دچار اوهام كرده، شايد هم تمام اين ماجراها خواب و خيالي بيشتر نبود و با بيدار شدنم، همه ي اين اوهام کابوس گون به آخر مي رسيد.

با ترس و لرز چشم هايم را ماليدم  تا اگر خواب بودم، بيدار شوم، ولي  انگار خواب نبودم. براي اطمينان بيشتر به تنم دست كشيدم و بعد دست ها و پاهايم را به اطراف تكان دادم تا ببينم  اعضاي بدنم به فرمانم هستند يا نه. ديدم، بله. به طور کامل  گوش به  فرمانم  هستند. پس خواب  نبودم، و حالا  كه خواب نبودم، پس اين موجود مرموزي كه به تصويرم در آينه اي تخت مي مانست کي بود كه يك دفعه پيدايش شده بود و داشت  قدم به قدم تعقيبم مي كرد؟

ناشناس مرموز، وقتي ديد  برگشته ام و دارم  بهت زده نگاهش مي كنم، با دست پاچگي سرش را پايين انداخت و با سرعت از كنارم رد شد. بعد  با گام هاي تند و بلند از من جلو افتاد و فاصله گرفت. همين كه ديدم دارد به سرعت ازم دور مي شود، شتاب زده به حركت درآمدم و دنبالش روانه شدم.  نبايد مي گذاشتم همين جوري مرا قال بگذارد و برود. بايد سر از ته و توي كارش در مي آوردم و مي فهميدم كه كي است، چه كاره است، و اول سحري، توي آن خيابان خلوت پشت سر من چكار داشته، و چرا  تعقيبم مي كرده است.

 سراپا كنجكاوي، در حالي كه هنوز مه ومات بودم، دنبال آن ناشناس مرموز دويدم. اما با كمال حيرت ديدم، هر چه  سرعتم را زيادتر مي كنم، او هم به همان نسبت بر سرعتش مي افزايد، طوري كه هيچ جور قادر نيستم فاصله ي بينمان را كم كنم. همانطور كه مي دويدم با صدايي بلند و التماس آلود صدايش كردم:

ـ آهاي، آقا جان، لطفاً صبر كنيد. با شما هستم، لطفاً بايستيد، عرضي داشتم. آهاي، آقاي محترم، با شمام، از من فرار نكنيد، خواهش مي کنم. تمنا مي کنم. جان هر کي دوستش داريد يک دقيقه بايستيد.

ناشناس مرموز بدون كوچكترين توجهي به التماس هايم با سرعت مي رفت و مرا  نفس نفس زنان دنبال خودش مي كشيد:

ـ آقا جان، با شمام، واجب العرضم، از من نترسيد، قصد سوئي ندارم. فقط

مي خواهم چند تا سوال ازتان بپرسم.آهاي آقا جان، با شمام. براي چي داشتيد تعقيبم مي كرديد؟ با من چكار داشتيد؟ شما كي هستيد؟  با اين عجله كجا  فرار

مي كنيد؟

شايد كر بود و صدايم را  نمي شنيد، يا شايد هم  شبحي بود گنگ  كه قدرت حرف زدن نداشت، اما چرا داشت از من فرار مي كرد؟ و چرا من هيچ جور نمي توانستم به او برسم؟

در حالي كه سراپا هيجان و كنجكاوي بودم، پشت سر آن ناشناس مي دويدم و مذبوحانه سعي مي كردم خودم را به او برسانم. کمي جلوتر، ناشناس مرموز پيچيد توي كوچه اي باريك و بن بست كه تا آن موقع، هيچ وقت در آن حوالي چنين  كوچه اي نديده بودم. به دنبالش  پيچيدم توي  كوچه. ته كوچه در آبي رنگي بود كه رويش پر از تصوير ستاره ها بود. در خود به خود به روي مرد ناشناس باز شد و او رفت تو. پيش از آن كه در بسته شود، تيز و فرز از در گذشتم و وارد راهرو باريك و تاريكي شدم كه از ته آن دو باريكه نور كور كننده، راست مي تابيد توي چشم هايم. پشت سرم در بسته شد و راهرو پر شد از ظلمات. تاريكي وحشتناكي بود. بدون آن كه خودم را ببازم، مصمم و مطمئن دنبال مرد مرموز كه ديگر نمي دويد، بلكه خيلي نرم  و آهسته  قدم برمي داشت، راه افتادم. وسط راهرو، ناشناس مرموز اول پيچيد داخل دهليز باريك و كوتاهي كه طرف راستش بود، بعد پيچيد توي دهليز پهن و درازي كه سمت چپش بود، و ته آن سوار پله برقي دراز بي انتهايي شد كه تا چشم كار مي كرد پله داشت و پايين رفت. من هم دنبالش، سوار پله برقي شدم و پايين رفتم. پله برقي با سرعتي سرگيجه آور در حركت بود، به طوري كه از شدت سرعتش چشم هايم سياهي رفت و همه چيز دور سرم شروع به چرخش كرد. احساس بي وزني مي كردم. احساس معلق بودن در خلاء كامل. سبك تر بودم از يك پر كاه. بالاخره به پايين پله ها رسيديم. ناشناس مرموز با سرعت از راهروي كه مقابل پلكان بود گذشت و به در آبي رنگ ديگري رسيد كه روي اين يكي هم پر بود از نقش و نگار ستاره هاي تابناک آسماني. اين در هم خود به خود به رويش باز شد و او  تند از آن گذشت. من هم دنبالش از در گذشتم و پشت سرم در بسته شد.  پيش روي مان كوچه اي بود، درست شبيه همان كوچه ي كذايي كه در ابتداي تعقيب و گريز، ناگهان مقابل مان دهان وا كرده بود. ناشناس مرموز داشت به طرف خيابان مي رفت. ديگر از زور خستگي نفسم بالا نمي آمد . عرق از سر و رويم  مي ريخت.  داشتم از پا در مي آمدم. عصبي و كلافه از اين  تعقيب  طولاني بي نتيجه، با نا اميدي، تمام نيرويم را جمع كردم توي حنجره ام و فرياد كشيدم:

ـ آهاي آقا جان، با شمام. هر کي هستيد يك دقيقه بايستيد، به حرف من  بيچاره گوش كنيد.

ناشناس مرموز كه انگار تازه صدايم را براي نخستين بار شنيده بود، ايستاد، بعد برگشت به طرفم.هيجان زده دويدم  طرفش و مقابلش ايستادم. واي خداي من، چه شباهتي! انگار خودم را در آينه مي ديدم. چند ثانيه اي بهت زده و در سكوت كامل زل زدم توي چشم هايش. انگار دچار  برق گرفتگي يا سحر و جادو شده باشم، بر جا خشكم زده، قدرت هر حركتي ازم سلب شده بود. هر چه به خودم فشار مي آوردم تا چيزي بگويم، قادر نبودم. نخستين  چيزي كه در چهره ي مرموز آن  ناشناس توجهم را  جلب كرد، اندوهي عميق  بود و سنگين كه در ته نگاه روشنش رسوب كرده بود. به نظرم آمد كه درست مثل من دل تنگ است. انگار غمي مرموز آزارش مي داد، اما ظاهر نگاهش شاد بود و با لبخندي  دوستانه  نگاهم مي كرد. همين لبخند مهربانش سبب شد كه بر بهت زدگي ام غلبه كنم و در حالي كه از هيجان سر پا بند نبودم، دستم را دراز كردم طرفش تا با او دست بدهم:

ـ آقاي عزيز، نمي دانيد چقدر از ملاقاتتان خوشوقتم.

 ولي مرد ناشناس به جاي آن كه با من دست بدهد، انگشت اشاره اش را برد طرف بيني اش و با چسباندن آن روي  دماغش مرا فرمان به سكوت داد:

ـ هيس!

حيرت زده، با صدايي خفه پرسيدم:

ـ براي چي

ناشناس مرموز گفت:

ـ لطفاً خيلي آهسته حرف بزنيد، مراقب هم باشيد دست يا بدن تان به چيزي نخورد.

نجواكنان پرسيدم:

ـ آخر براي چي

 با خونسردي گفت:

ـ چون خيلي خطرناك است.

و اينجا بود که ناگهان سيل پرسش هاي من به سوي او جاري شد:

ـ چه خطري دارد!؟ مگر اينجا كجاست!؟ چرا نبايد بلند حرف بزنم!؟ چرا نبايد به چيزي دست بزنم!؟ شما كي هستيد!؟ چرا اينقدر به من شبيهيد!؟ براي چي داشتيد  تعقيبم مي كرديد!؟ چرا وقتي متوجه تان شدم از من فرار كرديد!؟ چرا؟ چرا؟ چرا ؟

ناشناس مرموز بدون اين كه به هيچ كدام از اين پرسش هاي من جوابي بدهد، خيلي خونسرد گفت:

ـ موافقيد كمي با هم قدم بزنيم؟ توي راه به تمام اين  سوال هاي شما جواب

مي دهم.

بعد، بدون اين كه منتظر شنيدن نظر من بشود، راه افتاد. من هم ناچار همراهش راه افتادم، و رفتيم طرف خيابان. چند لحظه بعد وارد خيابان شديم. چقدر اين خيابان شبيه خيابان كمربندي دور شهرك خودمان بود. با كنجكاوي به اطراف نگاه مي كردم. حيرت زده  بودم از اين همه شباهت. انگار داشتم توي شهرك خودمان راه مي رفتم. تنها تفاوتي كه محسوس بود اين بود كه اينجا همه چيز به رنگي عجيب بود. رنگي شگفت انگيز که به هيچ کدام از رنگ هايي که مي شناختم و تا آن وقت ديده بودم، شباهت نداشت. نمي دانم چرا حس مي کردم که رنگي ست فرا بنفش. و ديگر اين كه از همه چيز موسيقي محزون و مرموزي مترنم بود كه  آدم را به طرز عجيب و غير قابل توضيحي  سودا زده مي كرد.

 بي صبرانه چشم به دهان مرد ناشناس دوختم و منتظر شنيدن توضيحاتش شدم. مرد مرموز با مهرباني گفت:

ـ الان همه چيز را صاف و پوست کنده برايتان مي گويم. نمي دانم از ضد- ماده چي مي دانيد؟ شايد شما كه اهل مطالعه و دانشيد، چيز هايي در باره اش شنيده باشيد.

از اين كه مي دانست اهل مطالعه و دانشم، متحير شدم. هيجان زده گفتم:

ـ  يك چيزهايي مي دانم. ولي شما از  كجا مي دانيد من علاقمند به مطالعات علمي ام!؟

بدون اين كه جوابي به اين سوال بدهد، آهسته گفت:

ـ خوب است. پس حالا كه چيزهايي مي دانيد،اين را هم بايد بدانيد كه اينجا منطقه ي  خاصي است كه به طور كامل از ضد ماده ساخته شده.

حيرت زده گفتم:

ـ ضد ماده!؟

با خونسردي جواب داد:

ـ بله، ضد ماده... و تمام چيزهاي اينجا به طور كامل از ذرات ضد مادي مثل پوزيترون ها، آنتي پروتون ها، آنتي نوترون ها، آنتي لپتون ها، آنتي هيپرون ها و ديگر ذرات ضد مادي ساخته شده اند.

شگفت زده  گفتم:

ـ ولي اين امكان ندارد.آخر چطوري!؟ اينجا، در دل جهان مادي و ضد ماده ي پايدار!؟ نه،اين هيچ باور كردني نيست! با هيچ عقل سليمي جور در نمي آيد!

ناشناس مرموز با نگاهي تفاهم آميز نگاهم كرد و در حالي كه لبخندي مرموز بر لبانش نقش بسته بود، گفت:

ـ  بله. حق با شماست. اعتراف مي كنم كه قبول كردنش خيلي ساده نيست. ولي باور کنيد که  حقيقت محض است. اين كه چطوري اين اتفاق افتاده، داستانش مفصل است. ولي قبل از اين كه بخواهم توضيح بيشتري بدهم بايد هشدار چند دقيقه قبلم را دوباره تكرار كنم، به دقت مراقب باشيد كه در اينجا به هيچ چيز دست نزنيد، چون به طور حتم اين را مي دانيد كه از تماس ماده با ضد ماده چه فاجعه ي  وحشتناكي اتفاق مي افتد.

ـ بله، مي دانم. و مي دانم كه ميزان انرژي تابشي انفجاري كه از اين تماس آزاد مي شود به حدي ست كه هر انفجار مهيب اتمي در برابرش مهيب تر از تركيدن يك بادكنك رنگي بچه ها نيست. اما مگر اين طوري نيست كه در اين قسمت كيهان كه ما در آن زندگي مي كنيم، مقدار ضد ماده به حدي ناچيز است كه در مقابل ماده  به نسبت يك  به ده ميليون است؟ پس با اين حساب شما اينجا چه مي كنيد؟ و چطوري مي توانيد در محاصره اين همه ماده ي ويرانگر دوام بياوريد

ـ بله. حق با شماست. اما ما مال اين منطقه ي كيهان نيستيم.

ـ پس مال كدام منطقه ايد!؟ شما كه اينجاييد!

ـ ما از منطقه ي ضد مادي جهان، كه در سياهچاله اي آن طرف فراكهكشان قرار گرفته و درست قرينه ي جهان مادي شما نسبت به سطح صفر كيهان است ، آمده ايم.

هيجان زده  پرسيدم:

ـ يعني چي!؟ چطوري

ناشناس مرموز كه ديد به شدت هيجان زده ام، مرا با نگاه هاي آرام بخشش دعوت به آرامش كرد:

ـ تمنا مي کنم آرام باشيد و بيش از حد هيجان زده نشويد. آخربراي قلبتان ضرر دارد.

باز هم يك شگفت زدگي شديد ديگر.

ـ پناه به خدا! شما از كجا مي دانيد  من نارسايي قلبي دارم!؟ اصلاً شما كي هستيد!؟

ناشناس مرموز خنده اي شيرين سر داد و گفت:

ـ من همه و همه چيز را در باره ي شما مي دانم، همه و همه چيز را، حتي

 بي اهميت ترين جزئيات را.

ـ آخر از كجا !؟

ـ من مدتي ست  دارم روي زندگي شما مطالعه مي كنم.

ـ روي زندگي من!؟ چطوري!؟ براي چي

ـ اگريک کم حوصله به خرج بدهيد همه چيز را برايتان توضيح مي دهم، اما توضيحش احتياج به يك مقدار مقدمه چيني دارد.

با بي طاقتي گفتم:

ـ لطفاً هر چه زودتر همه چيز را از سير تا پياز تعريف كنيد. من كه ديگر طاقتم طاق شده، بيشتر از اين نمي توانم صبر كنم.اما اول از همه بايد خودتان را معرفي كنيد. به من بگوييد شما كي هستيد كه اينقدر به من شبيه ايد و همه چيز را درباره ي من مي دانيد؟

ناشناس مرموز خنده اي دل نشين كرد، بعد گفت:

ـ من؟... من همزاد فراكهكشاني شما هستم.

ـ چي!؟ همزاد فرا كهكشاني!؟ يعني چي

ـ يعني اين كه درست وقتي شما در جهان مادي به دنيا آمديد، من هم به عنوان پاد متقارن ضد مادي شما، در آن طرف فرا کهکشان، پا به عرصه ي وجود گذاشتم.

با ناباوري گفتم:

ـ من كه  يك كلمه از حرف هايتان را باورنمي كنم.

 با نگاهي تفاهم آميز نگاهم كرد و گفت:

ـ بله حق داريد. باور كردنش خيلي سخت است. از دست من هم كاري ساخته نيست براي اين كه شما حرف هايم را باور كنيد. من فقط مي توانم  تا جايي كه مي دانم توضيح بدهم. ببينيد. هر موجود مادي يك همتاي ضد مادي دارد كه کاملاً شبيه اوست، از هر نظر، فقط با اين تفاوت كه به جاي ذرات مادي از ذرات ضد مادي تشكيل شده. آدم هاي مادي  هم همتاهاي  ضد مادي خودشان را دارند. با هم به دنيا مي آيند، با هم زندگي مي كنند، با هم مي ميرند. در واقع همزادهاي آن ها هستند كه در بخش ضد مادي كيهان زندگي مي كنند و زندگي مشابه آن ها دارند، بدون اين كه از هم خبر داشته باشند. حالا من هم همزاد ضد مادي شما هستم، با تمام خصوصيات جسمي و روحي شما.

ـ پس اينجا چه مي كنيد!؟ مگر نبايد به قول خودتان توي قسمت ضد مادي جهان، توي سياهچاله هاي فرا كهكشاني باشيد؟

ـ چرا. ولي دانشمندان ما موفق شده اند بخشي از دنياي ضد مادي را اينجا بازسازي كنند، و ما را به صورت امواج كيهاني مخصوصي به دنياي شما بفرستند. بعد، اينجا، توي اين منطقه ي حفاظت شده، آشكارسازي  كنند. به اين ترتيب ما را براي يك رشته آزمايش پيچيده ي فوق تخصصي اعزام كرده اند اينجا، و اينجا، در حقيقت، آزمايشگاه زميني ما موجودات ضد مادي ست.

ـ ممکن است بپرسم چه آزمايش هايي اينجا انجام مي دهيد؟ البته اگر موضوع محرمانه اي نباشد.

ـ محرمانه بودنش كه محرمانه است، فوق محرمانه هم هست، اما حالا كه كنجكاويد بدانيد، خلاصه و سر بسته برايتان مي گويم.

ـ ببخشيد ها. قبل از اين كه لطف كنيد و بفرماييد، مي شود بدانم چرا

مي خواهيد اين اطلاعات محرمانه را در اختيار من بگذاريد؟

لبخندي  شوخ طبعانه  زد و با لحني طنزآميز گفت:

ـ چون ناسلامتي ما همزاد هميم و همزاد ها محرم اسرار هم هستند.مگر نه؟ پس نبايد رازي را از هم مخفي كنند.

بعد  به حالت جدي خود برگشت و ادامه داد:

ـ  داشتم در باره ي آزمايش هايي مي گفتم كه اينجا انجام مي گيرد.اين آزمايش ها را ما انجام نمي دهيم، بلكه اين ها را دانشمندان ما، از داخل  آزمايشگاه هايشان در فرا كهكشان با هدايت كننده هاي دوربرد فوق العاده قوي انجام مي دهند، و ما در واقع  موضوع و ابزار اين آزمايش ها هستيم.

ـ آزمايش ها در چه زمينه اي هستند؟

ـ خيلي خلاصه بگويم، در زمينه ي تماس سازنده بين موجودات مادي وضد- مادي،  طوري كه انرژي آزاد شده ي حاصل از تماس غير انفجاري، كنترل پذير، قابل استفاده و سازنده باشد، نه ويرانگر و غير قابل كنترل.

نمي توانستم يك كلمه از حرف هايش را باور كنم. آخر چطور چنين چيزي ممكن بود!؟ با ترديد و بد گماني به  ناشناس مرموز، كه از اين به بعد او را طبق ادعاي خودش " همزاد فرا كهكشاني" مي نامم، نگاه كردم. به نگاه جدي و مهربانش نمي آمد كه صبح اول صبحي قصد دست انداختنم را داشته باشد، يا بخواهد سر به سرم بگذارد. قيافه اش به آدم هاي شامورتي باز خالي بند و چاخان هم شباهتي نداشت. اما يك كلمه از حرف هايش برايم قابل قبول نبود. همزاد فراكهكشاني ام، وقتي نگاه پر از بد گماني ام را ديد، گفت:

ـ مي بينم كه يك كلمه از حرف هايم را هم باور نكرده ايد. حق هم داريد. باور كردنش كار ساده اي نيست. ولي باور كنيد نه قصد مزاح كردن با شما را دارم، نه خداي نكرده قصد دست انداختنتان را. و باور كنيد آن چه مي گويم عين حقيقت است.

پرسيدم:

ـ آخر شما چطور مي توانيد در اين قسمت جهان كه همه چيزش مادي ست، دوام بياوريد؟ آن طور كه من مي دانم، عمر ذرات ضد مادي در اين قسمت جهان كسر بسيار كوچكي از ثانيه است.

ـ بله. حق با شماست. اما اينجا يك منطقه ي عادي زميني نيست، بلكه يك منطقه ي به طور کامل  حفاظت شده ي خاص است.

ـ چطوري حفاظت شده!؟ چطوري مانع تماس اجسام  ضد مادي و مادي مي شويد؟  چطوري روي زمين راه مي رويد!؟ زمين كه ضد مادي نيست.

ـ ببينيد. دانشمندان ما پوشش هاي عايق مخصوصي ساخته اند كه از جنس انرژي  متراكم شده ي  الكترومغناطيسي ست.اين عايق نه مادي ست، نه ضد مادي. به همين دليل مي تواند مرز بسيار مطمئن و ايمني براي محافظت ضد- ماده در مقابل ماده باشد. اين عايق به طور کامل شفاف و نامرئي است، خيلي هم سبك است. فقط كمي از هواي شما چگال تراست، و به صورت ورقه هاي خيلي نازكي درآورده شده، که با آن تمام موجودات اين منطقه ايزوله شده اند.  با همين ايزولاسيون است كه منطقه از تماس مستقيم با ماده  محافظت مي شود. همه چيز ما، از لباس ها و كفش ها تا سراسر بدن هاي مان و تمام وسايل زندگي مان پوشيده از اين ماده ي محافظ است.

نگاهي به دور و برم انداختم. همه چيزبه طور کامل شبيه شهرك خودمان بود. خيابان كمر بندي، بلوك هاي سيماني بلند داخلش، مغازه ها و ساختمان ها، چمن كاري نرده كشيده شده ي وسط خيابان. همه و همه چيز.

 پرسيدم:

ـ  مگر شما نمي گوييد همه چيز اينجا با عايق مخصوص حفاظت شده؟ پس ديگر اين همه احتياط براي چيست؟ و چرا نبايد به چيزي دست بزنم؟

ـ چون گاهي اوقات بعضي از اين ورقه هاي عايق به مرور زمان يا در اثر اختلالات ناشناخته اي درز يا منفذ پيدا مي کنند و جسمي را كه پوشانده اند، در معرض تماس با ماده قرار مي دهند. و مي دانيد كه معني اين تماس چي مي تواند باشد. براي همين است كه بايد خيلي مراقب باشيد و از دست زدن به  چيزهاي اينجا به طور اکيد خودداري كنيد.

ـ و چرا بايد يواش صحبت كنم؟

ـ چون انرژي امواج صوتي شما هم مي تواند خطر ساز باشد و به پوشش هاي عايق ما آسيب  برساند.

مدتي در سكوت كامل كنار هم راه رفتيم. من باز نگاهي به اطرافم انداختم. انگار داشتم توي شهرك خودمان قدم مي زدم. چه شباهت باور نكردني عجيبي! يعني همه ي اين چيزها را داشتم در بيداري مي ديدم!؟ ديگر آن اطمينان قبلي را به بيدار بودن خودم نداشتم.نبايد فرصت را از دست مي دادم. بايد تا زماني كه فرصت مصاحبت با همزاد فرا كهكشاني ام را داشتم، هر چه سوال داشتم از او مي پرسيدم. پرسش هايي كه مثل سيل به ذهنم هجوم مي آوردند و مرا دچار سرگيجه و سرسام مي کردند.

ـ مي شود يك كم بيشتر راجع به آزمايش هايي كه گفتيد توضيح بدهيد.اين آزمايش ها تا حالا هيچ نتيجه ي موفقيت آميزي هم داشته؟

ـ كم و بيش.

ـ چقدر؟

ـ احتمال موفقيت الان به حدود پنجاه در صد رسيده، در صورتي كه در ابتداي كار كمتر از يك در صد بوده.

ـ اين آزمايش هاي تحقيقاتي چه اهدافي را دنبال مي كنند؟

ـ راستش را بخواهيد، من خودم هم اطلاعات چندان دقيقي ندارم. فقط در اين حد مي دانم كه مي خواهد امكان همزيستي مسالمت آميز ماده و ضد ماده را كنار هم به وجود بياورد.

ـ آخر چطوري

ـ مي دانيد كه عواطف انساني مثل عشق و نفرت، مهر و كين، رافت و خشم، شادي و غم، هر كدام شان داراي ذخيره هاي عظيم انرژي عاطفي  خاصي هستند كه به صورت نوعي انرژي پتانسيل نهفته و بالقوه در وجود آدمي پنهان هستند. دانشمندان ما معتقدند اگر عاطفه ي عشق و محبت به طور خيلي قوي، عميق و ناب، همراه با صميميتي تفاهم آميز، به شکل  رفاقتي بي چشم داشت و پاكبازانه، بين يك زوج ضد مادي  و مادي به وجود بيايد، انرژي حاصل از اين تماس عاطفي مي تواند به صورت منبع لايزال مفيد و سازنده  عمل كند و انرژيش مهار و ذخيره بشود و به مصرف هاي خاصي برسد. آن ها معتقدند كه اين فرايند مي تواند منجر به انقلاب عظيمي در روابط متقابل ماده و ضد- ماده بشود.

ـ چطوري

ـ چطوري اش را ديگر من نمي دانم.هيچ كس ديگر هم نمي داند.اين از اسرار فوق سري ست كه فقط چند تا از برجسته ترين دانشمندان ما از چند و چونش با خبرند.

ـ شما اينجا به دنيا آمده ايد؟

ـ بله.

ـ كي؟

ـ خيلي وقت نيست. همين تازگي ها.

 نگاهي به موهاي جو گندمي و چهره ي شكسته اش انداختم و شگفت زده پرسيدم:

ـ چطور همين تازگي ها!؟ شما بايد هم سن و سال من باشيد، يعني حدود پنجاه سال سن داشته باشيد.

ـ اين موضوع هم شايد فهمش براي شما ساده نباشد، ولي حالا كه پرسيديد مجبورم توضيح بدهم. اينجا در اين منطقه ي حفاظت شده ي ما  چيزي به اسم روز و ماه و سال وجود ندارد. در اينجا زمان آن مفهومي را ندارد كه براي شما دارد.

ـ يعني چي!؟ يعني اينجا زمان نمي گذرد!؟

ـ نه به آن معني كه براي شما مي گذرد. چطوري بگويم؟... در اينجا زمان مثل دنياي شما گذر متقارن، همگن و هماهنگ ندارد.

ـ من كه سر در نمي آورم.

ـ بله. حق داريد. فهمش سخت است.

ـ اگر بيشتر توضيح بدهيد ، شايد چيزهايي فهميدم.

وقتي همزاد فرا كهكشاني ام كنجكاوي شورآميزم را براي سر در آوردن از اين موضوع  ديد، با بردباري و حوصله اي ستايش انگيز برايم توضيح داد:

ـ نمي دانم با مبحث تقارن  در طبيعت چقدر آشنايي داريد؟

ـ كم و بيش چيزهايي مي دانم.

ـ پس لابد اين را هم مي دانيد كه ما در طبيعت چند نوع تقارن داريم. از جمله تقارن انطباقي، تقارن وارونه، تقارن مختلط ، تقارن تساوي در جهت عكس، تقارن صفر. يكي از مهم ترين انواع تقارن در طبيعت، تقارن زماني ست. اين تقارن  به صورت سپري شدن زمان با آهنگ ثابت و يكنواخت، مستقل از نقطه يا جهت مكاني وفرد تجربه كننده بروز مي كند. اين خصلت زمان ناشي از وجود تقارن وارونه در جهان است و تمام قوانين ونظريه هاي  فيزيكي هم بر مبناي همين حالت تقارن بنيان گرفته اند.همينطور، همگن بودن و ايزوتروپ بودن فضا  از خواص ناشي از همين تقارن وارونه است. طبيعت با قوانينش و شكل و حالت زماني وجود و بروز آن ها، به نقاط مختلف يا جهت هاي متفاوتش وابسته نيست، يعني پديده هاي رخ دهنده  به نقطه ي صفر  زماني و مكاني سنجش بستگي ندارند و با تغيير يافتن اين نقطه، تغيير نمي كنند. اين موضوع هم در مورد دنياي مادي صادق است، هم در مورد دنياي ضد مادي. اما اگر در جايي، به دلايلي اين دو خاصيت همگن بودن و ايزوتروپي زمان و مكان از بين برود، در اين صورت گذشت زمان آهنگ ثابت و يكنواخت خود را از دست مي دهد و براي هر كس، در هر لحظه، داراي سرعت متغير  تصادفي خاصي مي شود و شتاب متغييري پيدا مي كند. به اين ترتيب كه، به عنوان مثال، بازه ي زماني خاصي كه براي يكي معادل ده سال شما طول مي كشد براي ديگري ممكن است  از يك ثانيه هم كمتر بگذرد.واين همان اتفاق عجيبي ست كه به دلايل ناشناخته، براي اين منطقه ي حفاظت شده ي ضد مادي رخ داده، و زمان در اينجا خصلت همگن و ايزوتروپ خود را از دست داده، فاقد آهنگ ثابت و يكنواخت شده. شايد يكي از دلايل اين اتفاق نادر كه باعث بروز پديده هاي عجيب غريب، از جمله بازگشت به گذشته، يا ايست زماني شده، همين  انتقال فضايي ضد مادي از فرا كهكشان به اين قسمت مادي جهان بوده كه باعث ايجاد نوعي آشفتگي و اغتشاش در طبيعت شده و اين اختلال باعث شده كه بديهي ترين و مسلم ترين قوانين دنياي مادي، مثل قانون بقاي ماده، قوانين ترموديناميك و آنتروپي، قوانين حركت و نيرو، قانون بقاي تکانه، قانون تبديل جرم به انرژي، معادله ي كوانتيكي حرکت، اصول نسبيت، حتي اصل عدم قطعيت، هيچ كدام اينجا صادق نباشد.چون همانطوري كه لابد مي دانيد، بين اين قوانين و خصلت همگن بودن زمان و مكان ارتباطي عميق وجود دارد.

ـ بله. مي دانم.

ـ اما اينجا، اين ارتباط به هم خورده و به همين خاطر يك رويداد واحد ممكن است از ديد دو ناظر مختلف، در بازه هاي  زماني مختلفي اتفاق بيفتد، يعني براي يكي زمان درازي طول بكشد، براي ديگري بيشتر از يك لحظه طول نكشد. به همين دليل، با اين كه من همزاد شمام اما از عمرم مدت كوتاهي بيشتر نمي گذرد.

ـ چقدر!؟

ـ به مقياس شما، حداكثر چند هفته.

 در حالي كه داشتم  از تعجب  شاخ در مي آوردم ، گفتم:

ـ باور كردني نيست! آخر چطور چنين چيزي ممكن است!؟

 با خونسردي و آرامش گفت:

ـ گفتم كه فهم اين چيزها براي شما ساده نيست.

ـ آخر شما اين همه اطلاعات علمي را از كجا به دست آورده ايد؟

ـ ما از طريق آنتي اينترنت با مركز فرماندهي علمي مان در ارتباطيم و از آخرين تحولات علمي دنياي خودمان با خبر مي شويم. هر اطلاعاتي را هم كه بخواهيم فوري در اختيارمان قرار مي گيرد.

ـ اين مركز شما كجاست؟ از كجا اين اطلاعات به شما داده مي شود؟

ـ لابد شما اسم آنتي ارتث را تا حالا نشنيده ايد. آنتي ارتث سرزمين اصلي ماست.

 با حيرت گفتم:

ـ آنتي ارتث!؟ اين ديگر چي هست!؟ كجا هست!؟

ـ آنتي ارتث پادمتقارن وارونه ي زمين شما در سياهچاله ي فراكهكشاني ماست. سياره اي ست شبيه سياره ي شما، به همين اندازه كه من و شما به هم شبيه ايم. هر موجود زميني شما يك معادل يا متناظر توي آنتي ارتث ما دارد كه درست مثل اوست.

شگفت زده گفتم:

ـ اين را جدي مي گوييد!؟

ـ بله. جدي جدي.

به طرفش برگشتم و زل زدم توي چشم هايش. بار ديگر غمي عميق و سنگين كه ته نگاهش موج مي زد، توجهم را جلب كرد. يك جور حالت افسردگي و دل تنگي  بود. يك جور گرفتگي ملال آميز. درست شبيه همان حالت اندوه و ملالي كه امروز صبح زود، وقتي داشتم از پله هاي برج  جهان نما پايين مي آمدم در اعماق روحم حس مي كردم و تمام اين چند روز اخير قلبم را به شدت فشرده و لبريز از حزن كرده بود. با كنجكاوي پرسيدم:

ـ شما غمگين‌ايد. درست است؟

ناگهان ايستاد و تعجب زده به من نگاه كرد. انگار از اين پرسش غير منتظره جا خورده بود. با دستپاچگي خودش را جمع و جور كرد و كمي از من فاصله گرفت. بعد پرسيد:

ـ چطور مگر؟ به چه دليل اين برداشت را كرديد؟ چيزي توي چهره ام پيداست؟

با لحني مهربان و تفاهم آميز گفتم:

ـ بله. ته چشم هايتان يك جور حالت ملال و اضطراب آميخته به غم موج مي زند.

در حالي كه سعي مي كرد بر خودش مسلط باشد و آرامشش را حفظ كند، گفت:

ـ نه. چيز مهمي نيست. فقط  كمي دلم گرفته.

ـ براي چي دلتان گرفته؟ اتفاقي افتاده!؟ شايد دلتان براي آنتي ارتث تان تنگ شده.

ـ نه. چيز خاصي نشده. همين جوري. گاهي اوقات اين طوري مي شوم. بي خود و بي جهت دل تنگي مي آيد سراغم.الان هم نمي دانم چرا يك كم دل تنگم. اما مهم نيست. به زودي رفع مي شود.

معلوم بود كه دارد راز مهمي را از من مخفي مي كند و نمي خواهد علت حقيقي دل تنگي اش را  بروز دهد.انگار به من اعتماد كافي نداشت يا مرا محرم مناسبي براي رازگويي و درد دل كردن نمي دانست.

خواستم از راه ديگري به اسرار درونش پي ببرم، يعني به اصطلاح روان شناسي اش كنم. حالا كه به طور مستقيم حاضر به حرف زدن نبود، بايد به طور غير مستقيم وارد مي شدم و سر از ته و توي كارش در مي آوردم. براي همين بي مقدمه پرسيدم:

ـ و يك پرسش ديگر.البته فضولي بيش از حدم را مي بخشيد، ولي خيلي مايلم بدانم امروز صبح زود، براي چي آمده بوديد به شهرك ما و آنجا چكار داشتيد؟ چون دلتان گرفته بود آمده بوديد آنجا تا دلتان وا شود يا كار ديگري داشتيد؟ و  سوال بعديم اين كه چرا داشتيد مرا تعقيب مي كرديد؟ با من چكار داشتيد؟

همزاد فرا كهكشاني ام مدتي مردد ايستاد و چيزي نگفت. سكوتي سنگين بين ما سايه انداخت. معلوم بود كه درگير ترديد دروني سنگيني است كه حرف دلش را بزند يا نزند. بعد از چند دقيقه سكوت، وقتي ديدم كه هم چنان ساكت ايستاده و سر به زير انداخته، گفتم:

ـ اگر سوال هايم معذبتان مي كند، لازم نيست براي جواب دادن به خودتان فشار بياوريد.

همزاد فراكهكشاني ام سرش را بلند كرد و مستقيم توي چشم هايم نگاه كرد. واي كه چه نگاه نافذ و مسحور كننده اي! نگاهي سراسر لطف و مهرباني و عطوفت. نگاهي لبريز از دوستي و رفاقت.

ـ راستش را مي خواهيد بدانيد؟

ـ بله. با تمام وجودم مشتاقم كه حقيقت قضيه را بدانم.

بعد آهي  طولاني و عميق كشيد و با صدايي نجوا گونه و نرم گفت:

ـ داستانش خيلي مفصل است. اما به طور خلاصه بايد بگويم كه ما اينجا وظيفه داريم از طريق دوربين هاي تلويزيوني مخصوص زندگي همزادان زميني خودمان را لحظه به لحظه دنبال كنيم و در جريان جزئي ترين حوادث زندگي و كار هاي روزمره شان قرار بگيريم.به همين دليل من مدتي ست شما را مي شناسم و با زير و بم شخصيت تان، و ريزودرشت وقايع زندگي تان به طور كامل آشنام.

حيرت زده پرسيدم:

ـ براي چي وقايع زندگي ما را دنبال مي كنيد!؟

ـ براي اين كه با شما انس و الفت بگيريم و به شما علاقمند بشويم. اين يك

 مرحله ي اساسي در آزمايش هاي ماست،ايجاد همدلي و مودت در ما نسبت به شما همزادان زميني و مادي مان.

 ـ و مرحله ي  بعد؟

ـ مرحله ي بعد اين است كه  شما را جذب خودمان كنيم و بكشيم به اين

منطقه ي حفاظت شده. بعد سعي كنيم  شما را  به خودمان علاقمند كنيم، تا اين احساس دوستي و صميميت ايجاد شده در ما، در شما هم ايجاد شود و دو سويه باشد.

ـ پس براي اين آمده بوديد  شهرك ما كه مرا بكشيد اينجا، براي انجام آزمايش هاي كذايي تان!؟

ـ بايد اعتراف كنم كه بله.

ـ خوب. بعدش؟

ـ اما به علت محدوديت هاي  تكنولوژيك، براي اين ايجاد علاقه، فرصت زيادي در اختيارما نيست و به محض اين كه گيرنده اي كه همراه ماست  با آژيرش علامت مخصوصي داد، بايد دست دوستي به طرف شما دراز کنيم. وقتي شما اين دعوت به دوستي را مي پذيريد و دستتان را براي دوستي به سوي ما دراز مي كنيد، کار ديگر تمام است و هنگامي که با هم دست دوستي مي دهيم، آزمايش كامل مي شود.

با حيرت پرسدم:

- آن وقت چي مي شود!؟

با مهرباني و شفقتي بي پايان جواب داد:

- آن وقت اگر محبت  ايجاد شده عميق، بي شائبه وخالص بود، آزمايش با احتمال پنجاه در صد  موفقيت به پايان مي رسد، و اگر موفقيت آميز بود، انرژي عاطفي بي کران دوستي آزاد مي شود. آن وقت دو گانگي و تقابل تاريخي ما براي هميشه از بين مي رود، و ما دوتا موجود متخاصم براي هميشه با هم آشتي مي کنيم، و مي شويم يك وجود در دو موجود، يا دو قطب يک وجود.

نگران و مشوش پرسيدم:

ـ و اگر با موفقيت انجام نشد؟

 همزاد فرا كهكشاني ام لحظه اي با اضطراب نگاهم كرد و پس از چند ثانيه سكوت، آه عميق ديگري كشيد و گفت:

ـ در اين صورت، با نهايت افسوس،هر دو نابود مي شويم.

وحشت زده گفتم:

ـ هر دو نابود مي شويم!؟ آخر براي چي

ـ اينش را ديگر نمي دانم... صبح، درست لحظه اي پيش از اين كه  صداي قدم هايم را بشنويد و به طرفم برگرديد، به من اطلاع دادند كه نوبت آزمايش كوپل من و شما رسيده، و به من ماموريت دادند بيايم دنبال شما، براي شروع آزمايش. وقتي ديدمتان انگار خيلي سر حال نبوديد. گرفته و دل تنگ به نظر مي رسيديد.

ـ حق با شماست. بله. همينطور بود. تنهايي ذله ام کرده بود.

ـ تنهايي!؟ عجب! آن بالا چه مي كرديد؟ بالاي برج  را مي گويم. توي آسمان دنبال چي مي گشتيد؟

ـ رفته بودم به ستاره ها نگاه كنم، بلكه دلم وا شود.

ـ شد؟

ـ نه. عظمت آسمان و حقارت خودم در مقابلش بيشتر دل تنگم كرد.

 خنده اي شيرين كرد و گفت:

ـ آن بالا، سياره ي ما را نديديد؟

با بي حوصلگي گفتم:

ـ نه. نديدم.

آن وقت با لحني محزون و پر از حسرت گفت:

ـ  خوب به آسمان نگاه كنيد. به آن سياهچاله ي تاريك ناپيدا. ببينيد.آن گوشه.

سياره ي ما آنجاست.

و با اشاره ي انگشتش گوشه اي تاريک روشن از آسمان را نشانم داد.

بدون توجه به حرف ها و جهت اشاره اش، با دل خوري پرسيدم:

ـ حالا تكليف من چي مي شود؟ اگر نخواهم اين فداكاري را بكنم، و اگر حاضر نشوم با شما دست دوستي بدهم؟

ـ اين امكان ندارد. اگر از شما بخواهم با من دست دوستي بدهيد به طور حتم خواهيد داد. يعني دانشمندان ما وقتي به من علامت مي دهند كه يقين داشته باشند شما  دستتان را  به طرفم دراز مي كنيد. البته من نبايد هيچ كدام از اين اسرار را به شما مي گفتم، و شما را از اين رازهاي محرمانه ي فوق سري باخبر مي كردم. بايد پس از اين كه با شما  طرح دوستي ريختم و شما را به دوستي با خودم ترغيب كردم، با رسيدن علامت مخصوص، درخواستم را مطرح مي كردم و شما بدون آگاهي قبلي در معرض اين  آزمايش حساس قرار مي گرفتيد. ولي خوب، من در اين مدت چنان به شما دلبسته  شده ام كه دلم نيامد بي خبر در معرض اين آزمايش خطرناك قرارتان بدهم، و در صورت عدم موفقيت باعث نابودي تان شوم. به همين دليل همه چيز را صادقانه به شما گفتم تا دانسته و آگاهانه تصميم بگيريد. حالا هم وقت زيادي نداريم. خيلي زود فكرهايتان را بكنيد و تصميمتان را بگيريد.  ببينيد آيا مايليد در اين آزمايش خطرناك كه همراه با ريسك مرگ و نابودي ست، شركت كنيد؟ زود باشيد، عجله کنيد. وقت زيادي براي تلف کردن نداريم.

نا اميدانه و درحالي كه از فرط بيچارگي نمي دانستم چكار كنم يا چه تصميمي بگيرم، با صدايي لرزان كه به زحمت شنيده مي شد، انگار از ته گور بيرون مي آمد، گفتم:

ـ اين طور که از ظاهر امر بر مي آيد همه ي برنامه ريزي ها از قبل شده و تمام تصميم ها بدون نظر خواهي از من گرفته شده، پس جواب مثبت يا منفي من کمترين تغييري در وضعم نمي دهد. نظر خواهي شما هم از من يک جور بچه گول زدن است چون هيچ راه نجاتي براي من وجود ندارد.

لبخند مرموز و معناداري زد و گفت:

ـ چرا. هنوز يك راه هست.

هيجان زده پرسيدم:

ـ چه راهي؟

ـ  اگر شما مايل به شركت در آزمايش نباشيد، من شما را، عليرغم ممنوعيت اکيد اين کار، پيش از دريافت علامت مخصوص و به صدا درآمدن آژير شروع آزمايش، صحيح و سالم بر مي گردانم به شهرك تان.

ـ در اين صورت چه بلايي سر شما مي آيد؟

ـ سر من؟ هيچي.  نابود مي شوم. والبته قبلش به سختي مجازات مي شوم، اما مهم نيست.

 وحشت زده داد زدم:

ـ آخر براي چي

ـ چون كاري را انجام داده ام كه به شدت قدغن و بر خلاف مقررات اين جاست. اينجا ممانعت و اخلال در راه انجام آزمايش جرم خيلي سنگيني ست كه بابتش بايد به سختي تنبيه و مجازات شد.

به شدت دلم از اين حرفش گرفت. حس كردم به سرنوشتش علاقمند شده ام وبفهمي نفهمي دوستش دارم. دلم نمي خواست تنهايش بگذارم تا به خاطر من عذاب ببيند و بميرد. به هيچ وجه دلم  راضي نمي شد كه او  خودش را فداي من كند. در عين حال دوست نداشتم ريسك كنم و در اين آزمايش خطرناك كه احتمال موفقيتش حتي در صورتي كه دوستي و محبت دو سويه مان خالصانه و عميق باشد، پنجاه پنجاه است، شركت كنم . نمي خواستم جانم را فداي تئوري هاي  دانشمندان نديده  نشناخته اي كنم كه معلوم نبود كي هستند و نظريه هاي عجيب غريبشان چقدر ارزش و اعتبار علمي دارد. پاك مانده بودم بر سر دو راهي و نمي دانستم چه تصميمي بگيرم.

همزاد فراكهكشاني ام كه انگار متوجه دودلي و كشمكش شديد دروني ام شده بود، با لحني تسلي دهنده و آرام بخش گفت:

ـ نگران نباشيد. من شما را صحيح و سالم بر مي گردانم به شهرك تان، كنارآن برج بلند.

با نگراني گفتم:

ـ ولي شما چي؟ من نمي خواهم شما خودتان را فداي خودخواهي من بكنيد.

ـ فكر مرا نكنيد. مهم نيست.

ـ يعني چي!؟ چطور مهم نيست!؟ پاي مرگ و زندگي شما در ميان است. جان شما در خطر است. آن وقت  مي گوييد مهم نيست!؟

بدون اين كه به هيچ كدام از اين پرسش ها كه با فرياد بيان شده بود، جوابي بدهد، انگار كه فكرش مشغول مسئله ي مهم ديگري باشد، پرسيد:

ـ شما نويسنده ايد. مگر نه؟

ـ بله. گاهي چيزكي مي نويسم. شما كه خودتان از سير تا پياز زندگي ام خبر داريد.

ـ بله. مي دانم. ديده ام كه ساعت ها نشسته ايد پشت ميز تحريرتان و داستان هاي مفصلي تايپ كرده ايد.

 هيجان زده پرسيدم:

ـ آن ها را خوانده ايد؟

ـ بله. با اجازه تان. براي شناختن بيشتر و دقيق تر شما لازم  بود.

ـ نظرتان در باره شان چيست؟

ـ بي رودربايستي بگويم، زياد از لحن نااميدانه و بدبينانه ي آن ها خوشم نيامده.

ـ براي چي؟ مگر زندگي جايي هم براي اميد و خوش بيني دارد؟

ـ ببينيد. الان وقت اين جور بحث ها نيست. هر لحظه امكان دارد آژير مخصوص به صدا در بيايد و آزمايش شروع شود. آن وقت ديگر راه برگشتي وجود ندارد. پس تا دير نشده بايد دست به كار شويم. اما پيش از اين كه شما را به شهرك تان برگردانم، ازتان خواهشي داشتم.

ـ چه خواهشي؟

ـ خواهشم اين است كه وقتي به زمين برگشتيد و حالتان جا آمد، داستان اين ملاقات مان را بنويسيد تا يادي هم از من در عالم خاطره ها بر جا بماند. البته ممكن است خواهش گستاخانه اي باشد، ولي ازتان استدعا دارم كه اين كار را به خاطر من، با همه ي دشواريش انجام بدهيد.

بعد در حالي كه با نگاهي مرموز توي چشم هايم نگاه مي كرد و نگاهش حالتي مسحور كننده داشت، گفت:

ـ حالا  يك لحظه چشم هايتان را ببنديد.

ـ نه. نمي بندم. آخر اگر من به زمين برگردم  شما چي مي شويد؟  من كه

 نمي توانم همين طور شما را تنها اينجا بگذارم، بروم. آن هم در چنين شرايط حساس و خطرناكي.