همزاد فراکهکشانی ِ من

مهدی عاطف راد

 

(داستان "همزاد فراکهکشاني من" از طرف انجمن فيزيک ايران به عنوان بهترين  داستان علمي- تخيلي سال ۸۲ شناخته شد

 و برنده‌ی جايزه و تنديس مسابقه‌ی داستان علمي- تخيلي اين انجمن گرديد.)

 

  

 

گرفته و  دل خسته  داشتم  توي پياده رو  قدم  مي زدم  وهمين طور بي هدف پيش مي رفتم. چند روزي مي شد كه حال خوشي نداشتم . دلم بد جوري گرفته بود. تنهايي  بي رحمانه  اذيتم مي کرد. از بي کسي  خسته  شده بودم. احساس دل زدگي از زندگي آزارم  مي داد. ديشب  وقتي از فرط  دل تنگي  به  ستوه آمدم، كلافه و بيچاره،از آپارتمان كوچكم بيرون زدم و پناه بردم به بالاي برج بلند وسط شهرك مان، تا به آسمان خيره شوم، بلكه  كمي  دل تنگم  باز شود و ستاره هاي  شب از تنهايي درم  آورند. آن بالا، توي تاريكي  بي پايان ، چنان غرق تماشاي آسمان شدم كه نفهميدم كي صبح شد.آسمان بي كرانه با افق هاي دوردستش، با ستارگان بي شمار دور و نزديكش كه طنازانه چشمك مي زدند، انگار  داشتند با سوسوي  مرموزشان  با من نجوا  مي كردند. کي  مي دانست چقدر از زمين دور بودند و نوري كه از آن ها به زمين  مي رسيد، كي تابيده  بود؟ و حالا كه در ديدرس ما  قرار داشتند، آيا هنوز سرچشمه هايشان  وجود خارجي داشتند يا سال ها و بلكه قرن ها پيش در اثر انفجارهايي مهيب از هم واپاشيده بودند؟

قرص درشت ماه چه خيال انگيز نور مي افشاند، و زهره ي فروزان كه اين همه به شاعران  خيال پرداز الهام  بخشيده بود، در چند ده ميليون كيلومتري زمين، چه دل افروز مي تابيد، انگار لبريز بود از رقص و خنيايي موزون و دلفريب. دورتر و دورتر و بس دورتر، مشتري و كيوان و اورانوس و نپتون، اين همسايگان دور و نزديك زمين، كه به من  چشم دوخته بودند، شايد آن ها هم درد مرا داشتند و چشم انتظار هم صحبتي با من بودند تا از تنهايي درآيند، و آن سو تر، كهكشان  راه شيري با  ميلياردها ستاره  كه  انگار بر  جاده اي كماني شكل  در وسط  آسمان كاه  پاشيده  بود، و روشنگر  راه شب نوردان و گم كرده راهان  سرگردان بود. آن  طرف، دو خواهران  بازيگوش، شعراي شامي و شعراي  يماني در ميان  هيئت هاي فلكي سگ  كوچك و بزرگ؛ اين طرف، هفت خواهران كبري و صغري و ستاره ي فروزان قطبي.

كاش سفينه اي داشتم هزاران بار تند پو تر از نور، مجهزبه راديو تلسكوپ ها و دوربين هاي فيلم برداري  فوق  قوي، و با آن  مي توانستم از زمين  به  حد كافي دور شوم، و از آن بالا   صد ها ساعت فيلم  مستند از رويدادهاي سعد و نحسي كه  صدها و هزاران  سال پيش بر زمين اتفاق افتاده و نيك و بد  تاريخ را چون تار و پود به هم بافته بود، ثبت و ضبط مي كردم.

كاش  مي توانستم از  كهكشان ها خارج شوم و بيرون از فرا كهكشان مرموز به موسيقي دل نواز ستارگان گوش  فرا دهم، همان  موسيقي رازآميزي   كه فيثاغورث معتقد بود ستارگان خنياگران آنند، و با جنبش هاي نوساني  متناوب خود، آهنگ پيوسته ي آن را ساز كرده اند، و اگر ما آن را نمي شنويم، نه به اين دليل است كه گوش هايمان قادر به دريافت نواي اين موسيقي اسرار آميز نيست، بلكه به اين دليل  ساده است  كه از ابتداي  تولد خود چنان  به آن  خو گرفته ايم كه جزء ذاتي  حس شنوايي مان شده، واز اين روست كه آن را حس نمي كنيم، درست همان طور كه وزن مان را حس نمي كنيم، يا فشار هوا را بر تن مان حس نمي كنيم، يا انواع سرعت هاي پيچيده ي كيهاني  که ما را با خودشان  پس و پيش  مي برند و  دور  خودمان  يا  دور مراکزي  ناشناخته   مي چرخانند و مي گردانند، حس نمي كنيم.

به آن انفجار عظيمي مي انديشيدم كه زماني  در آن  نقطه ي كور هيئت فلكي دجاجه كه شبيه قويي كشيده بال، به موازات كهكشان ما در حال پرواز است، رخ داده و بر اثر آن توده هاي عظيم گدازه ها، همچون آتش فشان، از هر سو به فضا پرتاب شده بودند، و همين  انفجار هولناك سرچشمه ي تابش پرتوهاي كيهاني پر بسامد و پر شدتي  شده  كه از هر سو فضا را بمباران كرده اند.

به فرار پرشتاب كهكشان ها از هم  در اين گوشه ي  گسترش يابنده ي كيهان مي انديشيدم و به گوشه هاي هنوز ناشناخته و انقباض يابنده ي جهان، به اين  جهان  طپنده ي آکنده از زنش هاي نوساني و  سرشار از بي شماران  بسط و قبض، و هزاران رانش و ربايش مرموز و ناشناس، به آن جانب فرا كهكشاني كه در آن هيچ كدام  از قوانين اساسي اين جهاني ما، حتي  مسلم ترين  قوانين نيز حكم فرما نبودند.

و تمام اين افكار درهم برهم  به جاي  اين كه حالم را بهتر كند، مرا  بيشتر دل تنگ كرد. راستي، ما از اين  جهان  بي كران  چه  مي دانستيم؟ چقدر  از رازهاي آن  را كشف كرده بوديم و مي شناختيم؟ آيا  تمام  آن چيزهايي كه از آن  مي دانستيم، در مقايسه با آن چه نمي دانستيم، هم چون قطره  برابر دريا، يا چون صفر مقابل بي نهايت نبود؟ آيا تمام افكار و آرزوهاي ما بر روي اين زمين كوچك ـ در مقايسه با عظمت شگفت آورجهان ـ ناچيز و بي مقدارنبود؟ آيا ما  آدم ها ، با  اين همه  حقارت، حق  داشتيم  خود پرستانه، خودمان  را مركز جهان و كانون كائنات بپنداريم؟ ما موجودات دو پاي از خود راضي و خود پسندي كه هيچ چيز  از جهان  نمي دانستيم، چطور به  خودمان  اجازه مي داديم خود را عقل كل و داناي مطلق بينگاريم و در باره ي همه ي مسائل بغرنج  هستي گستاخانه  حكم صادر  كنيم؟ آيا اين نشانه ي كمال  سفاهت  ما نبود؟ ما سبك سراني كه اگر كسي از فراز آسمان مي ديدمان، به چشمانش جز مورچه هايي پر حرص و آز، و پر از تكاپوهاي مذبوحانه ديده نمي شديم، ما كرم ها و سوسك ها و خرخاكي هاي  كوچك و بي مقداري  كه خودمان  را ارجمندترين موجودات جهان مي پنداشتيم، و چقدر اين خود بزرگ بيني ما از ديد آن  فرزانه اي كه از  فراز آسمان ما  را مي ديد و مي پاييد، مسخره  و خنده دار مي نمود.

شب نشيني بر آن برج بلند، و تماشاي آسمان بي كران از آن بالا، به جاي آن كه حال روحي ام را بهتر كند، خرابترم كرد. ده ها و صدها پرسش بي پاسخ، نشانه هاي  خود را مثل پتك بر فرق  سرم  مي كوبيدند و مرا دچار سرسامي سخت كرده بودند. من كي بودم؟ در اين جهان بي پايان پر از ناشناخته ها در جستجوي چي بودم؟ چرا به دنيا آمده بودم؟ از كجا آمده بودم و داشتم به كجا مي رفتم؟ زندگي ام چه معنا و مقصودي  را دنبال مي کرد؟ اين ها  و ده ها پرسش ديگر از اين دست كه مثل صاعقه بر ذهنم فرود مي آمد ، مثل توفان ذهنم را در هم مي پيچيد و درمي نورديد. وقتي به خودم آمدم، سپيده  در حال دميدن بود. لبريز از معماهاي  بدون  راه حلي  كه چونان مهي غليظ و  كدر دورادورم را فرا گرفته و مرا در خود غوطه ور كرده بود، كورمال كورمال و غرق در نااميدي، از پلكان مارپيچي برج  پايين آمدم و پر از  ملال تنهايي در پياده رو خيابان كمربندي دور شهرك مان به راه افتادم.

همين طور كه دل خسته داشتم پيش مي رفتم، ناگهان صداي قدم هاي كسي در پشت سرم، بر جا ميخ كوبم كرد. جا خورده برگشتم ببينم كيست كه دم سحري دارد پشت سرم مي آيد. در چند قدمي خود مردي  ديدم درست شبيه خودم، با قد و قامتي مشابه  خودم. درست  مثل من  لباس پوشيده بود و دست هايش  را توي جيب هاي باراني سورمه اي رنگ درازش قايم كرده بود. يقه ي باراني  را هم مثل من بالا زده ، گردنش را توي يقه ي باراني فرو برده بود، و شال گردن پيچازي زرشكي -  سورمه اي رنگي، شبيه مال من، دور گردن پيچيده بود. سبيلي سياه و موهايي جو گندمي، مثل مال من داشت، و شبيه من  فرقش را به طرف راست باز كرده بود. عينك پنسي اش هم درست شبيه مال من بود و مثل من تا نوك دماغش سر خورده بود پايين.از اين همه شباهت شگفت آور به شدت يكه خوردم و بهت زده بر جا خشكم زد.

يعني كي بود اين آدم مرموزي كه اينقدر شبيه من بود؟ به چه منظوري داشت اين وقت صبح ، توي اين خيابان  خلوت، سايه  به سايه ي  من مي آمد؟ براي چي اينقدر به من شبيه بود؟ پشت سر من  چه غلطي مي كرد؟ همزادم بود  يا شبحم؟

فكر كردم شايد  ساعت هاي دراز  بي خوابي  ديشب  كار داده  دستم و  مرا خيالاتي يا دچار اوهام كرده، شايد هم تمام اين ماجراها خواب و خيالي بيشتر نبود و با بيدار شدنم، همه ي اين اوهام کابوس گون به آخر مي رسيد.

با ترس و لرز چشم هايم را ماليدم  تا اگر خواب بودم، بيدار شوم، ولي  انگار خواب نبودم. براي اطمينان بيشتر به تنم دست كشيدم و بعد دست ها و پاهايم را به اطراف تكان دادم تا ببينم  اعضاي بدنم به فرمانم هستند يا نه. ديدم، بله. به طور کامل  گوش به  فرمانم  هستند. پس خواب  نبودم، و حالا  كه خواب نبودم، پس اين موجود مرموزي كه به تصويرم در آينه اي تخت مي مانست کي بود كه يك دفعه پيدايش شده بود و داشت  قدم به قدم تعقيبم مي كرد؟

ناشناس مرموز، وقتي ديد  برگشته ام و دارم  بهت زده نگاهش مي كنم، با دست پاچگي سرش را پايين انداخت و با سرعت از كنارم رد شد. بعد  با گام هاي تند و بلند از من جلو افتاد و فاصله گرفت. همين كه ديدم دارد به سرعت ازم دور مي شود، شتاب زده به حركت درآمدم و دنبالش روانه شدم.  نبايد مي گذاشتم همين جوري مرا قال بگذارد و برود. بايد سر از ته و توي كارش در مي آوردم و مي فهميدم كه كي است، چه كاره است، و اول سحري، توي آن خيابان خلوت پشت سر من چكار داشته، و چرا  تعقيبم مي كرده است.

 سراپا كنجكاوي، در حالي كه هنوز مه ومات بودم، دنبال آن ناشناس مرموز دويدم. اما با كمال حيرت ديدم، هر چه  سرعتم را زيادتر مي كنم، او هم به همان نسبت بر سرعتش مي افزايد، طوري كه هيچ جور قادر نيستم فاصله ي بينمان را كم كنم. همانطور كه مي دويدم با صدايي بلند و التماس آلود صدايش كردم:

ـ آهاي، آقا جان، لطفاً صبر كنيد. با شما هستم، لطفاً بايستيد، عرضي داشتم. آهاي، آقاي محترم، با شمام، از من فرار نكنيد، خواهش مي کنم. تمنا مي کنم. جان هر کي دوستش داريد يک دقيقه بايستيد.

ناشناس مرموز بدون كوچكترين توجهي به التماس هايم با سرعت مي رفت و مرا  نفس نفس زنان دنبال خودش مي كشيد:

ـ آقا جان، با شمام، واجب العرضم، از من نترسيد، قصد سوئي ندارم. فقط

مي خواهم چند تا سوال ازتان بپرسم.آهاي آقا جان، با شمام. براي چي داشتيد تعقيبم مي كرديد؟ با من چكار داشتيد؟ شما كي هستيد؟  با اين عجله كجا  فرار

مي كنيد؟

شايد كر بود و صدايم را  نمي شنيد، يا شايد هم  شبحي بود گنگ  كه قدرت حرف زدن نداشت، اما چرا داشت از من فرار مي كرد؟ و چرا من هيچ جور نمي توانستم به او برسم؟

در حالي كه سراپا هيجان و كنجكاوي بودم، پشت سر آن ناشناس مي دويدم و مذبوحانه سعي مي كردم خودم را به او برسانم. کمي جلوتر، ناشناس مرموز پيچيد توي كوچه اي باريك و بن بست كه تا آن موقع، هيچ وقت در آن حوالي چنين  كوچه اي نديده بودم. به دنبالش  پيچيدم توي  كوچه. ته كوچه در آبي رنگي بود كه رويش پر از تصوير ستاره ها بود. در خود به خود به روي مرد ناشناس باز شد و او رفت تو. پيش از آن كه در بسته شود، تيز و فرز از در گذشتم و وارد راهرو باريك و تاريكي شدم كه از ته آن دو باريكه نور كور كننده، راست مي تابيد توي چشم هايم. پشت سرم در بسته شد و راهرو پر شد از ظلمات. تاريكي وحشتناكي بود. بدون آن كه خودم را ببازم، مصمم و مطمئن دنبال مرد مرموز كه ديگر نمي دويد، بلكه خيلي نرم  و آهسته  قدم برمي داشت، راه افتادم. وسط راهرو، ناشناس مرموز اول پيچيد داخل دهليز باريك و كوتاهي كه طرف راستش بود، بعد پيچيد تو</