|
|
|
حکایت مادهروباه حقهباز و آقاتوکای خوش آواز
مهدی عاطفراد
یکی بود یکی نبود. توی یک جنگل خیلی بزرگ مادهروباه حقهبازی و آقاتوکای خوشآوازی زندگی میکردند. یک روز صبح اول صبحی مادهروباه حقهباز بند کرد که میخواهد دم آقاتوکای خوشآواز را بچیند. جریان از این قرار بود که مدتی بود آقاتوکای خوشآواز رفته بود توی نخ مادهروباه حقهباز و با آواز خوشش دروغها و فریبها و هوچیبازیهای او را برای تمام اهالی جنگل از ریز و درشت، فاش میکرد و همه را هشیار و بیدار میکرد، نمیگذاشت کسی فریب دغلکاریها و زبانبازیهای مادهروباه حقهباز را بخورد. آقاتوکای خوشآواز از بالای درخت گردوی بلند و تناوری که آشیانهاش آنجا بود، مادهروباه حقهباز را که آن پایینها لای بوتهها میلولید و برای شکار جانوران بیگناه مظلوم کمین مینشست و کلک میچید، به دقت زیر نظر داشت و با آواز دلنشین آگاه کنندهاش، هر کلکی را که مادهروباه حقهباز میخواست بزند و هر حقهای را که میخواست سوار کند تا خرگوشها و مرعوخروسها و سایر جانوران زبان بستهی بیچاره را به دام بیندازد، افشا و نقشههای دغلکارانهی او را نقش بر آب میکرد و آن ازهمهجابیخبرها را از حیلههای مادهروباه حقهباز خبردار میکرد. به همین دلیل مادهروباه حقهباز به خون آقاتوکای خوشآواز تشنه و دشمن خونی و خصم مادرزاد آن پرندهی بلندپرواز بود. در نتیجه به هر ترتیبی بود میخواست بلایی سرش بیاورد و او را نابود کند یا از جنگل بیرونش کند. مادهروباه حقهباز اول از در دوستی درآمد. برای اینکه آقاتوکای خوشآواز را بفریبد و وادار به سکوت کند، شروع کرد به فرستادن ایمیلهای عاشقانه و نامههای فدایت شوم و ابراز عشق و صفا که "ای آقاتوکای خوشآواز، من یک دل نه صد دل عاشق دلباختهات شدهام. میخواهم برایت شعرهای عاشقانه بسازم و سرودهای خاطرخواهانه سر بدهم. تو را از جان و دل دوست دارم و برایت دلم ضعف میرود. در غم عشقت میسوزم و میسازم و قطره قطره مثل شمع آب میشوم." و از این جور حرفهای بچهگولزنک فریبکارانه و دغلبازانه. عکسهایش را برای آقاتوکای خوشآواز میفرستاد و مدام در ایمیلهای پیدرپی پر از بوسههای عاشقانهاش به او عشق و صفا میرساند. ولی آقاتوکای خوشآواز زرنگتر از این حرفها بود و هرگز حتا برای یک لحظه هم فریب این نیرنگبازیها و تزویرکاریهای مادهروباه حقهباز را نخورد و خام و رام اینجور دامهای ظاهرفریب نشد. مادهروباه حقهباز هم وقتی دید با ابراز عشق و صفا کاری از پیش نمیبرد شروع کرد به تحریک کردن و تهدید و ارعاب، و درعینحال ابراز دوستی و عشق را هم در آن آمیخت و آش شلمشوربایی از مهر و کین و عشق و نفرت درست کرد که پر بود از حبوبات تزویر و نیرنگ و بنشنجات ریاکاری. آش شلهقلمکاری که آنقدر شور بود که خود مادهروباه حقهباز هم نمیتوانست لب به آن بزند و ملاقهای از آن کوفت کند. از یکطرف در ایمیلهایش به آقاتوکای خوشآواز فحش میداد و توهین میکرد. از طرف دیگر به او ابراز عشق میکرد. در ابتدای نامه او را احمق و کلهپوک میخواند. چند خط بعد مینوشت "از غم عشقت دارم از دست میروم". آنقدر هم ابله بود که متوجه نمیشد آقاتوکای تیزهوش با دیدن دم خروس به آن بلندی دیگر قسمهای حضرت عباس او را مبنی بر عاشقی و دلباختگیاش باور نمیکند و این حناهای رنگباختهی تزویر و حیله پیشش رنگی ندارد. آقاتوکای خوشآواز در برابر تمام این دسیسهچینیها و دغلکاریها تنها این یک خط شعر را با نوایی خوش برای ماده روباه حقهباز میخواند: برو این دام بر مرغ دگر نه که عنقا را بلند است آشیانه وقتی مادهروباه حقهباز از ایمیلهای عاشقانهاش ناامید شد و متوجه شد که آقاتوکای خوشآواز از آن سادهلوحهای نادان نیست که فریب دغلکاریها و مکاریهای او را بخورد، شروع کرد به تحریک کردن گرگها و شغالها و دیگر جانوران موذی جنگل بر ضد آقاتوکای خوشآواز تا بلکه به کمک آنها او را بترساند و وادار به سکوت کند. گرگها و شغالهای همدستش هم آقاتوکای خوشآواز را متهم کردند که گندهتر از دهانش آواز میخواند. ولی این ترفندها هم کاری از پیش نبرد و آقاتوکای خوشآواز با آوای رسایش که چون از حقیقت مایه میگرفت، قوی بود آن گرگها و شغالها را نشاند سرجایشان. وقتی مادهروباه حقهباز دید هیچکدام از حقههایش نمیگیرد و با هیچ دوز و کلکی نمیتواند آقاتوکای خوشآواز را خاموش کند، ناگهان فکر بکری به ذهنش رسید و در آن صبح خیلی زود اواخر زمستان و در آستانهی حلول بهار، پس از اینکه روز قبلش یک ایمیل محبتآمیز تبریک سال نو برای آقاتوکای خوشآواز فرستاده بود، پس از بیدار شدن از خواب و پیش از شستن دست و رو و مسواک کردن دندانها، انگار خواب نما شده باشد، با صدای بلند اعلام کرد که میخواهد به هر قیمتی شده دم آقاتوکای خوشآواز را بچیند. هرچه هم دوستان و همپالکیهایش بهش نصیحت کردند که "بابا دست بردار. تو کجا؟ آقاتوکای خوشآواز کجا؟" او بالای بلندترین درخت گردوی جنگل آشیانه دارد، تو که دستت به پای او هم نمیرسد چطوری میخواهی خودت را به دمش برسانی و آن را بچینی؟ این کار جز رسوایی و ننگ و فضاحت برایت نتیجهی دیگری ندارد." ولی مادهروباه حقهباز گوشش به این حرفها بدهکار نبود و چنان سیاهی نفرت و کینه و بغض و غضب چشم عقلش را کور کرده بود که بدون توجه به جوانب مختلف این کار و عواقب وخیم احتمالی آن تصمیم گرفت از آن درخت بلندبالای تناور که سر به فلک کشیده بود، برود بالا و خودش را به بالای بلندترین شاخسار آن که آشیانهی آقاتوکای خوشآواز بود برساند و دم او را بچیند. به همین منظور رفت دم درخت و در برابر چشمهای حیرتزده و نگران دوستانش و خواهشها و التماسهای پیدرپی آنها برای منصرف کردنش از این کار و پایین آوردنش از خر شیطان، شروع کرد به بالا رفتن از درخت. هنوز چند متری از درخت بالا نرفته بود که داد و هوارش بلند شد و زوزهاش گوش فلک را کر کرد: - آی کمک! به دادم برسید! نجاتم بدهید! دمم گیر کرده بین شاخهها، نه راه پیش دارم نه راه پس. آهای به فریادم برسید! نجاتم بدهید! دمم دارد کنده میشود. آی داد! آی فریاد! آی هوار!... صحنهی خندهداری بود. دم مادهروباه حقهباز گیر کرده بود لای شاخههای انبوه درخت تناور گردو و او از لای شاخهها وارونه و کله پا آونگ شده بود و مثل پاندول ساعت تاب میخورد، دمش هوا، سرش پایین. - آهای سرم دارد گیج میرود. دمم دارد کنده میشود. یکی به داد من بدبخت برسد، نجاتم بدهد. آی داد! آی فریاد! آی هوار!... ولی از دست هیچکس کاری ساخته نبود. دم مادهروباه حقهباز چنان گیر کرده بود لای شاخهها که هر آن ممکن بود از بیخ کنده شود و او با سر سقوط کند پایین و سزای دغلکاریهایش را ببیند. آقاتوکای خوشآواز هم که از بالای بلندترین شاخهی درخت تناور گردو شاهد این صحنهی خندهدار بود، قاه قاه به مادهروباه حقهباز میخندید و با آواز خوش برایش میخواند: روباه که میخواست دمم را ببُرد بنگر که ز دُم چگونه آویزان شد جانوران جنگل هم که از تماشای این صحنهی مضحک خندهشان گرفته بود قاهقاه میخندیدند و مادهروباه حقهباز را مسخره میکردند و به ریشش میخندیدند: - هاهاها... روباهه میخواست دم آقاتوکا را بچیند، دم خودش گیر افتاد... هاهاها... - هاهاها... بازی روزگار را میبینید؟ این مادهروباه حقهباز که میخواست دم دیگران را بچیند، خودش دم به تله داد... هاهاها... بالاخره دم مادهروباه حقهباز تاب تحمل هیکل خپله و چاق و چلهی او را نیاورد و یکدفعه کنده شد و مادهروباه حقهباز از آن بالا با سر افتاد زمین، درحالیکه دمش همچنان لای شاخههای انبوه درخت تناور گردو گیر کرده بود و حالا که از شر هیکل گندهی او خلاص شده بود، داشت آزادانه و با خیال راحت تاب میخورد. به این ترتیب دم مادهروباه حقهباز که قصد کرده بود دم آقاتوکای خوشآواز را بچیند توی تلهی بدجنسی خودش گیر کرد و کنده شد و مادهروباه حقهباز دمبریده شد. مادهروباه حقهباز درحالیکه سرش را پایین انداخته و شرمنده بود، با خفت و خواری فراوان جنگل را ترک کرد تا دور از چشم دیگران و نگاه تمسخرآمیزشان، توی سوراخی قایم شود و با درد بیدمی بسوزد و بسازد و بنالد و خون گریه کند. موقع رفتن، نوای آقاتوکای خوشآواز مادهروباه حقهباز را با این شعر قشنگ همراهی میکرد: ای که کردی هوس چیدن دمّ دگران بازی چرخ تو را کرد ز دم آویزان
چیده شد دّم تو، با سر به زمین افتادی شد ز خیطی و کنفتی تو لبها خندان
قصد دم چیدن من کردی و خود ای مکار دم بریده شدی و در غم دم گریه کنان
آینه چون که نمود عیب تو را بر تو درست دم آیینه نچین، نشکن آن پاکنشان
دم اگر خواهی چینی دم عیب خود چین عیب خود بین که پر از عیبی و نقص ای نادان!
|
|
|
نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است. |