|
|
|
موج های اندیشه
مهدی عاطف راد
نداشتن همزبانی همدل یکی از بزرگترين بدبختی های آدميزاد بر روی زمين است. اغلب گفتگو ها به جای اين كه ترا از تنهایی درآورند، بار تنهایی ات را سنگين تر و ملالش را بيشتر می كنند.
و چه دشوار است شكافتن ملال و آزاد ساختن آن نيروی شادی آفرين و سبكبار گرداننده درونش. بس رنج خواهی برد و بس شكنجه خواهی شد اگر به جنگ آن ملال سنگين دل درهم شكننده بروی، و بايد بسيار نيرومند باشی و روحی بسيار سرشار و پرتوان داشته باشی كه مغلوبش نگردی و از درونش همدلان خويش را بيرون بکشی.
در هراسم از توفانی كه خود برمی انگيزم، در هراس از توفانی كه اميد را نيز در خود غرقه خواهد ساخت. آنچه تو پيش درآمد سرود پيروزی اش می خوانی جز مرثيه ای دردآلوده نيست كه در ميان هق هق رنج آگين حرمان، پيچان چون ضجه بادی نفيرآلود جاری شده است. و آن شكوفه ها- دريغا- كه نشكفته، پژمرده اند، و به بار نا نشسته، پوسيده. در اين ضيافت جز ملال و رنج و حسرت کسی ميهمان نيست. لبخند تلخ من گواه اين پيش- آگاهيست...
ترانه در ستایش سوهای رهایی بخش می سرایی. سوهای رهنما در دل توفان در هم پیچان. پرتو های دروغین گمراه کننده را چه می گویی؟ چرا سخنی از آن فریبندگان وهم- سرشت به میان نمی آوری؟ هزاران "سو" از هزاران سو به سوی آدمی هجوم می آورند، کدامین کس می داند که کدامین "سو" از سرچشمه حقیقی روشنایی پیام آورده، و کدامین فریبنده است و سر در گم کننده؟ و آدمی هزاره هاست غرقه در تلاطم پرتوهای فریبا، همچنان محو در تاریکی مانده است و بیهوده دست و پا می زند، با هزاران امید دروغین و هزاران پرتو رهنما به سیاه چاله های نومیدی. از توفان هراسی نیست، آن چه بیشتر ترس بر می انگیزد، سکوتی ست که پیش و پس از توفان در انتظار تست، و تو نیک می دانی که هر توفان نه چیزی بیش است از تلاطمی ناپایدار و میرا در جزیره منجمد سکوت. مست کردن ملال کاری سخت نیست، با بد مستی ها و عربده کشی هایش چه می کنی؟
نه در جست و جوی پناه گاه باش برای در امان ماندن، نه به دنبال مأوایی بگرد در آن سوی مرزهای جزیره منجمد سکوت. دست و پا زدن بی حاصل و در گیری مذبوحانه در میان امواج فریبنده سرگردانی، که جزیره منجمد سکوت را احاطه کرده، و ما را در تلاطم درهم شکننده خویش غرقه می کند، سرنوشت نفرین شده همه ما گناه کارانی ست که تنها گناهمان این است که نهنگ دل نیستیم... گمان می کنیم از مرز ها گذشته ایم، اما در مدار بسته ای دور خود گردیده ایم و در آینه های روبرو خود را تکرار کرده ایم. هرگز راه گذری از قضاوت کردن نیست. حتا در آن دم بی خیالی و آسودگی که گمان می کنی در دریای سیال افکارت آرمیده ای و در حال آفرینش امواج نورانی و پرتوهای مواج از سرچشمه تاریک- روشن وجود خویشی، ناخودآگاه در حال قضاوت کردنی. دیگران را قضاوت می کنی و جهان را و گاه نیز خویش را. اما افسوس و بس افسوس که ما هرگز داورانی خوب و منصف نبوده و نیستیم، زیرا هرگز خود را بی طرفانه و از سر انصاف، با همان قانونی قضاوت نمی کنیم که دیگران را. در قضاوت دیگران بسی سخت گیر و در داوری خویش بسی پر گذشت و نرم گذرانی نادیده گیریم. فرمان بردن از دو قانون اساسی، دیوار فاصله میان ماست، میان من و تو و او، و سرچشمه ملال تنهایی و بی همزبانی...
نهنگان دریا دل، در گیر و دار توفان به آرامش می رسند و آرامگاه آنان غرقاب است. آن ها از سکوت، سرود می آفرینند و خاموشی روشن ترین چراغ ایشان است. آنان صمیمی ترین همزبانان و مهربان ترین همدلان خویشند. خود آموزگاران خویش و خودآموزندگان خویشند، تلاطم در هم شکننده ایشان آرام بخش است و مرگ به ایشان زندگی ابدی می بخشد. آنان ساکنان ابدی توفانند و اگر دمی به جزیره منجمد سکوت تن می سپارند برای لمحه ای نفس تازه کردن است و دمی بی رویا زیستن. حضور ایشان انجماد جزیره منجمد سکوت را ذوب می کند و آن خاموش خانه فراموش شده را سرشار می سازد از ترانه های راز آگین سیلان. در پس آن بوته های یخی با قندیل های کوچک بلورین که منشور های بی شمار رویا و رویشند، بیشه زاری ست ناروییده که کشتزار همه حقیقت هاست. حقیقت هایی که از دروغ سرچشمه می گیرند و در فریب شکوفا می شوند. هر گاه آن بوته ها را می چینی، مراقب باش به فواره های بیشه زار نامکشوف رویش و رویا آسیبی نرسانی. در آن لحظه که چشمانت را می بندی و با دل بیدار دست در کار زایش اندیشه های یارآور و بالنده می شوی، اندیشه هایی که رهنمون تو در تاریکی ظلمانی شب بی ستاره جزیره منجمد سکوتند، به یاد آور مرا که چشم نگران تو بوده ام در تمام دقایق تنهایی خویش و در تمام لحظه های تو در آن سوی دیوار فاصله، پنهان در پس روزنه حضور بی جسم نامجسم...
خوش تر آن دارم که به جای هق هق گریه هایت، ترانه طپش قلبت، نجوای نفس هایت، و سرود راز آگین رویا هایت را بشنوم و دویدن سرخی خون در گونه هایت را ببینم... اما اینک که هیجان ها و احساس ها هیچ راهی را جز جاری شدن در اشک ها نمی شناسند، به نظاره آن بارش شفافیت می نشینم و به ترنم پچپچه های راز آگین آن گوش می سپارم، و شاهد این رویداد شگفت انگیزم که جان های مان رستاخیز می کنند و روان های مان در جریان اشک های مسرت-اندوه کدورت های غبار آلود خویش را می شویند و پاک و منزه می گردند از شائبه هر گونه حقارت آلاینده جان...
|
|
|
نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است. |