سالكی خسته دل از سلوك رنج‌حاصل

 

 

 مهدی عاطف راد

 

 

رمان سلوك یکی از واپسين ذهن آورد های منتشر شده از محمود دولت آبادي است كه در بهار سال هشتاد و دو به همت  هميارانه  نشر چشمه و انتشارات فرهنگ معاصر انتشار يافت. نويسنده  اين رمان، نغز گو داستان سرايی بلند آوازه و آفريننده اديبی نامدار است كه نيازی به تعريف و تمجيد  گمنامي چو  من  ندارد. او در كارنامه  چهار دهه آفرينش خيال پردازانه  ادبی خويش، نزدیک به سی اثر گوناگون ادبی در زمینه های مختلف خلاقیت ادبی، مانند داستان بلند-  رمان- نمایشنامه- فيلمنامه – سفرنامه،  توليد كرده و به عنوان ره آورد سيرو سلوك معنويش در سرزمين های ناشناخته و پر رمز و راز جان و ذهن و خيال و روان برای دوستدارانش هديه آورده است كه نمودار ذهن آفريننده و قريحه بارآور اوست، و داستان های ارزنده ای چون با شبيرو- گاواره بان- آوسنه بابا سبحان، و رمان های ارجمندی چون كليدر و جای خالی سلوچ از او  برای هميشه در تاريخ ادبيات ايران زنده و پاينده به يادگار خواهد ماند.

 

رمان سلوك - به ظاهر-  ماجرای نيم روز از زندگی شاعری مجنون دل به نام قيس است، كه در شهری اروپايی ( شهری مانند زوريخ در سوئيس) می گذرد، و در باطن، داستان سير و سلوك يازده هزار ساله  او در اسطوره و تاريخ است با همه رمز و راز ها و ماجراهای عاشقانه و حماسه آفرين اسرار آميز و شگفت انگيزش، و با همه رنج ها و مرارت ها و شكنجه های ناگزيرش، كه عشق بيچاره ،ناچار همزاد رنج است و در دانايی بسيار اندوه بسيار. اما نخست نيم  نگاهی كوتاه به نمای بيرونی و آشكار رمان بيندازيم

 

 در اواخر پاييز سال هفتاد و هفت خورشيدی، شاعر مردی به اكراه  از ميهن دورافتاده- يا گريخته- به نام قيس، چونان آواره ای تنها، خسته، آزرده و سرگردان، پس از پيمايش مسيری دراز، با قطار شب وارد يك  شهر خلوت و كهنسال اروپايی با هوايی سرد و سربی و مه آلود می شود، به اين اميد كه به آپارتمان دوست قديمی و ميزبانش- عمو آصف- برود و  آن جا بيفتد روی تخت خواب قديمی و تاشوی او و به تلافی شبانگاهی  بد سپری شده، كه در ترن دچار بی خوابی بوده، بيست ساعت تمام بخوابد. ولی  افسوسا كه از بد روزگار، ميزبانش كه از آمدن اين ميهمان ناخوانده  بی خبر بوده، در خانه نيست، و قيس كه همزبان آشنای  ديگری  جز اين ميزبان مهربان  نمی شناسد و پناهگاه ديگری جز اتاق كوچك  او سراغ ندارد، ساعت ها، با چمدانی سنگين  دست و پا گير، و  بارانی بلند خاكستری رنگ وزين و مزاحم، و شال گردنی آزارنده به دور گردن،  دور و بر  آپارتمان دوستش سر در گم و  بی هدف می گردد و پرسه می زند و نگران، چشم به راه آمدن مهربان ميزبانش وقت كشی می كند.

 

 نخست در پی  پيرمردی مرموز- واقعی يا زاده  وهم و خيال- كه رنگ و نشانی از آشنايی ناشناس دارد،

بی اختيار به گورستان كهنسال شهر كشيده می شود، پس از آن، سه چهار بار در طول روز به كافه ايتاليايی واقع در نبش خيابان محل اقامت دوستش می رود، ساعت ها در آن جا می نشيند، با شكم خالی قهوه پشت قهوه می نوشد و سيگار پشت سيگار دود می كند و چشم انتظار دوستش به انديشه فرو می رود يا غرق در خاطره های يادمان  روح نواز يا جان فرسا و دل آزار می شود، چند بار به خيابان می آيد و مدتی  دور و بر منزل دوستش پرسه می زند يا كنار پياده رو، لب سكوی بيرونی ورودی يكی از خانه ها می نشيند. يكبار به مركز مخابرات می رود و به تهران تلفن می كند تا شماره  پای محبوبه اش را برای خريد كفش بپرسد، و چون با فرا رسيدن شب، كافه بسته می شود و خبری از دوستش نمی شود، نزديك آپارتمان دوستش، دراز می كشد روی زمين:

"دراز می كشم، دراز نمی كشم، در می افتم. نه... فرو می افتم و سر مرگم را می گذارم روی اين چمدان لكنته كه فقط به درد همين كار می خورد، اين شال گردن را می پيچم دور سرم ـ شالمه پيچ، مثل آن مرد خنزر پنزری ـ و اين بارانی سنگين را كه به يك لحاف می ماند، می كشم روی چارپاره استخوانی كه هستم، زانو هايم را تا می زنم توی شكمم و جمع می شوم يك گوشه، كنار بشكه های زباله، طوری نيست."  ( سلوك- ص 209)

 

 واپسين صحنه داستان، واپسين رويای قيس است. قيس به فرمان مرد گم شده در مه ، كه بار ديگر از مه برون آمده و او را، با نوايی عتاب آميز و نهيب آلود  به بر خاستن فرا می خواند، از جا بر می‌خيزد و بی اختيار بار ديگر به دنبال او روانه گورستان می شود. اما اين بار- كنجكاو-  در دروازه  گورستان بر جا می ماند و وارد گورستان نمی شود. دوباره صحنه  آغاز داستان تكرار می گردد، مرد مه آلود بار ديگر دفتر كهنه و مچاله شده اش را از جيب بارانی خاكستری اش بيرون می آورد و روی نيمكت سنگی می گذارد و پاره سنگ يا آجری هم روی كاغذ ها می گذارد تا باد آنها را پراكنده نكند. بعد نفس راحتی می كشد و راه می افتد و می رود طرف خيابان شنی و آنجا دو باره درون انبوهی از مه كم رنگ، گم می شود.

 

در تمام اين ده دوازده ساعت سرگردانی و چشم به راهی بيهوده كه بر قيس به درازی عمری و نه يك عمر كه يازده هزار عمر می گذرد، ذهن آن بينوا شاعر، چون دريايی توفان زده مالامال است و موجاموج از خيزاب های در هم پيچان خاطره ها، حس ها، انديشه ها، وهم ها، خيال ها، پندارها، دغدغه ها،

 ترديد ها، خلجان ها، و لباكند از كشاكش كابوس ها و روياهای ستيزان و در هم ريزان كه با هم در جدالی توان فرسا دست و پنجه نرم می كنند و متناسب با نيروی خود، ذهن او را گاه سرشار از روشنی و گاه غرق در تاريكی می كنند و وجودش را از گرما ها و سرماهای وجود خود می آكنند. ذهن قيس سيلی خوار هجوم افكار پراكنده و مهار ناپذيری است كه از هر سو بر او می تازند، و چاكاچاك از جراحت های زهر آگين  تيغ های تيز و آخته ای كه از هر كران بر ذهنش فرود می آيند و خون  چكانش  می كنند.

 

هسته  مركزی انديشه ها و خاطره های قيس عشق است و معشوقه، عشق به دلبری مهتاب پيكر و مهتاب رو، مهسا و مهرسا، كه نزديك سی سال از قيس كوچكتر است و هنگام آشنايی با قيس چهل و چند ساله، بيش از هفده بهار بر گلستان عمرش و نهال وجودش  نگذشته بوده است. از آغاز اين عشق پر ماجرا حدود دوازده سيزده سال شيرين گذشته و در تمام اين دوران ليلی و مجنون اين عشق افسانه وار عاشقانه به هم مهر ورزيده اند و معشوقه عشقه وار به گرد عاشق پيچيده و شيره  وجودش را مكيده و او را خشكانده، و آنگاه، در واپسين سالها، هنگام كه تفاله ای بيش از وجود عاشق به جا نگذاشته، از سر بی وفايی يا نا سپاسی يا حسابگری او را  تكيده و خشكيده به حال زار خويش  رها ساخته است. و اينك عشق در قيس به كينه و بيزاری استحاله يافته و دگرديس شده، و روحش لبالب شده از عطش بيمار گون و استسقايی انتقام گيری بس بی رحمانه و دهشتناك. در تب و تاب  پر التهاب كينه توزی و تقاص گيری می سوزد و ذهنش چون مار به خود می پيچد. كلافه است. كلاف سر در گم است. پريشان حال و عاصی است. درون به ظاهر آرام كوه مانندش آتشفشانی در حال جوشش و غليان است.

همراه با انديشه  به اين معشوقه و مرور خاطره های آن دلبر مه پيكر كه قيس او را گاه مهتاب می خواند، گاه نيلوفر، گاه نيلونا و گاه مها- نيلوفر، گاه مهاما و گاه مها مهتاب، گاه ململ و گاه ناتاناييل، گاه ليلی، گاه شيرين، گاه شهرزاد و گاه بانوی بخارای عشق، و او را شايسته ناميده شدن به تمام نام های زيبا، خوش آهنگ و دلنشين ديگر دنيا می داند، انديشه های ديگری در باره عشق و نفرت، مهر و كين، يگانگی، دو يیت و بيگانگی، منيت و از خود گذشتگی، سكوت و غوغا، و ده ها موضوع پراكنده ديگر كه ظاهراً به هم بی ربط مي نمايند، ولی در باطن هر كدام به نوعی در زندگی او و عشقش نقشی بس مهم و سرنوشت ساز بر عهده داشته و ايفا كرده اند، بر ذهن قيس از هر سو هجوم می آورند و او را دستخوش تلاطم و توفان می كنند.

همراه با اين انديشه های پراكنده، خاطراتی يادمان از گذشته های دور خودش- از كودكيش در كنار برادران و خانواده- از پدرش كه قيس شيفته اش بوده و از مادرش كه چون نقطه ای روشن در ذهنش به جا مانده، و از مرگ دردناك اين دو عزيز، و از دوست دوران جوانی اش- فتاح- و از ميزبان غايبش- عمو آصف- به ياد می آورد كه آسمان تاريك  ذهنش را چونان ستاره های تابناك، ستاره باران و روشن می كند. لا به لای اين خاطره ها، تصاويری از خانواده محبوبه نازنينش- مها نيلوفر آسمانی- از برابر ديدگان تار ذهنش

می گذرد و به ياد ماجرا های كوتاه و موجزی می افتد كه مهاما جسته و گريخته از خانواده اش برای او تعريف كرده است. به ياد سنمار خزيما- پدر مهاما- كه قيس مجذوب عظمت روحی اوست، و به ياد خواهران مهاما-  فزه خاتون خزيما و فخيمه- كه قيس از آن دو- به خصوص از اولی - سخت بيزار است و تشنه به  خون سياه و آلوده اوست.

 

رويای روشن عشق به مهاما، آلوده شده است به كابوس سياه خيانتی وهن افكن، موهن، شنيع و تحقيرآميز، كه محبوبه اش به گمان قيس - از سر پليدي و پتياری- در حق او و عشق پاك و پالوده شان مرتكب شده و ذهن قيس را با زهر كشنده اين خيانت به كينه و انتقام جويی آلوده است و او را دچار تهوعی تسكين ناپذير و دل آشوبه ای منقلب كننده گردانده است. مردی  كه در تمام عمر آزارش حتی  به  موری  نرسيده و يك بار سنگ زدن به گنجشكی در دوران كودكی، برای هميشه دچار عذاب وجدانش كرده، اينك چنان  آكنده از عاطفه كور كينه توزی و انتقام جويی ددمنشانه است كه خود را مكبثی می بيند تيغ زنان كه دارد خون سياه  خواهران محبوبه اش را به درو ديوار می پاشد و تيغش را به نجاست آن می آلايد.

 

قيس خسته است، فرسوده است، از قدرت خيال پردازی مهار ناپذير خود در شكنجه و عذاب است، احساس پيری و از دست رفتگی می كند، احساس حرام شدن و هدر رفتن، احساس تباه شدن و هرز رفتن،  احساس پوكی و  پوسيدگی و آفت زدگی. احساس دزد زدگی يا تاراج شدگی.احساس بر باد رفتگی. تكانه های تشنج آميز تصور شناعت بی وفايی و دروغگويی دچار رعشه و جان لرزه اش می كند. روحش زلزله زده و نيمه ويرانه است و در انتظار پس لرزه ای برای فرو ريختن كامل و انهدام نهايی. دچار ريزش است و تكسير و تكش. دچار نحوست و نكبت. از روحش كه زمانی سرچشمه روشنی و پاكی بوده،  اينك چرك و كثافت و عفونت بيرون می تراود و ذهن و خيال او را در خود می شويد و می آلايد.

 

و لحظه های پايان نا پذير اين نيم روز سگی قيس- كه يازده هزارمين روز زندگی از يازده هزارمين عمر اوست- چشم انتظار مهربان ميزبانی كه هرگز نمی آيد، در چنين گندابی عفن جارس مس گردد تا به مردابی بريزد كه نام آن نه زندگی كه لاش زيستی است، يا به باتلاقی كه نامی جز مرگ را شايسته نيست.

 

نخستين صحنه  داستان با ماجرايی گذران از مرزهای بين وهم و گمان و واقعيت، در باريكه راهی گسترده بين دو كرانه كابوس و رويا آغاز می گردد. قيس پيرمردی را می بيند، پوشيده در بارانی بلند خاكستری رنگ، كه جلو او در رفتار است و وهم انگيز در سايه می رود. قيس با آن كه به روشنی نمی تواند او را تشخيص دهد، اما حسی گنگ و ناشناس به او می گويد كه آن پيرمرد مه آلود آشنا می نمايد.

"يك حس گنگ و ناشناخته به او می گويد آن مرد بايد برايش آشنا باشد.اما هر چه به ذهن فشار می آورد، نمی تواند تصوير روشنی از او برای خود بسازد، يا حتی چيزهايی از او در خاطرش بازسازی كند."  ( سلوك ـ ص 5 )

 

قيس سخت كنجكاو است كه مرد را از نزديك ببيند بلكه او را به جا بياورد، به اين هوا بر شتاب گام ها می افزايد تا به پيرمرد نزديك تر شود، اما پيرمرد مه آلود نيز با همان آهنگ شتاب گام ها را افزون می كند و فاصله كاهش ناپذير خود را با قيس يكنواخت نگه می دارد و قيس ناكام در نزديك شدن به او يا همراهی با اوست. اين پيرمردی است كه در طول داستان همواره چند گام از قيس پيش آهنگ تر است- چه از نظر سن و سال، چه از نظر تجربه و انديشه، و چه از نظر روش و رفتار- آن گونه كه قيس هرگز نمی تواند به او برسد. از جمله، دو روز پيش از قيس، همين پيرمرد مه آلودی كه قيس به دنبال او و تشنه در عطش شناسايی او روانه است، در همان كافه ايتاليايی كه قيس بیشترین ساعات روزسگی نحسش را در آن جا می گذراند، بوده و پشت همان ميزی كه قيس پشت آن يله داده، نشسته بوده و چيزی می نوشته است:

"پاردن! اين شما نبوديد كه دو روز پيش اين جا، پشت همين ميز نشسته بوديد و می نوشتيد؟" (سلوك ـ ص 31)

 

پيرمرد مه آلود كه قوز كرده و دستها را فرو برده توی جيب ها، پنجه هايش را چنان مشت كرده كه عصب های ساعدش سخت  در هم چگاليده اند، يقه  باراني اش را بالا زده تا گردن و پس سرش از سوز سرمای گزنده  پاييزی در امان بماند و سر به زير افكندنش كمتر به چشم بخورد، بی صدا با گام هايی آرام و نرمپو، از كنار ديواری مرده به سوی گورستان می رود و قيس هم سايه به سايه در پی اش رونده است . پيرمرد وارد گورستان می شود، روی