|
|
|
خمیدهقامت راستاندیش (نگاهی به زندگی امانوئل کانت)
مهدی عاطفراد
امانوئل كانت! تو فرزند دوران آشوبهای سترگ و جنبشهای بزرگ و دگرگونساز بودی. جنگهای هفت ساله و انقلاب كبير فرانسه در دوران زيستن تو روی داد، ولی تو چنان كوچك و نحيف بودی كه بدون اينكه اين تندبادها به تو اعتنایی كنند و آسیبت برسانند از كنارت بشتاب گذشتند و تو آسودهخاطر و ايمن به تفكرات فلسفی و علمیات در ميان آن گردبادها و توفانها ادامه دادی. قدت به زحمت به يك متر و نيم میرسيد. خميدهقامت و گوژپشت بودی. چشمانی ريز داشتی با نگاهی نافذ و تبسمی محجوبانه. اندامی كوچك و لاغر داشتی. باريك و نحيف بودی. ولی با وجود كوتاهی قد و خمیدگی قامت، راستاندیشی بودی با افكاری بس بلند كه تو را يك سر و گردن بالاتر از اغلب انديشمندان بزرگ سدهی نوزدهم اروپا قرار داد و به مقامی رساند كه بیاغراق میتوان تو را یکی از ده فيلسوف طراز اول دنيا در تمام طول تاریخ فلسفه دانست. به قول هاينريش هاينه، بين ظاهر كوچکت و انديشههای بزرگ بنيانکنات تضادی شگرف وجود داشت، و اگر همشهریانت در "كونيگسبرگ" به انديشههای زلزلهوار قلعوقمع كنندهات پی میبردند، از حضورت در شهر كوچكشان و زندگی در همسایگیات دچار چنان هراس و تشویش عمیقی میشدند كه گویی دژخیمی در کنارشان میزید، زيرا دژخيمان تنها میتوانند آدمها را نابود كنند، ولی تو كمر به نابودی انديشههای فيلسوفان بزرگ پيشين بسته بودی. با اينهمه انسانی بودی محجوب و سربهزير، فروتن و خجول، كه آهسته راه میرفت و همه كارش بر اساس نظمی دقيق و تخطیناپذير استوار بود. به قول یکی از سرگذشتنويسانت، نظم و ترتیب زندگیات از باقاعدهترين افعال هم باقاعدهتر بود. باز به قول هاينه، بيدار شدنت از خواب، بيرون آمدنت از بستر، قهوه نوشيدنت، چیز نوشتنت، درس دادنت، ناهار خوردنت، قدم زدن و پيادهرویات، هركدام وقتی معين داشت كه تغييرناپذير بود و هيچ اتفاق ميمون يا منحوسی، حتا مهیبترین زلزلهها يا مخربترین آتشفشانها هم نمیتوانست باعث تغيير در نظم تزلزلناپذیر و وقتشناسی بیبروبرگردت شود. هنگامی كه عصا به دست دم در ظاهر میشدی و به سوی خيابان "درختان زيزفون" كه اينك بر آن نام "گردشگاه فيلسوف" نهادهاند، راه میافتادی، تمام همسايگانت میفهميدند كه ساعت درست سه و نيم بعد از ظهر است، و آنها كه ساعتشان خوابيده بود يا پس و پيش كار میكرد با آغاز راهپيمایی عصرانهات، ساعتشان را روی سه و نيم تنظيم میكردند. تو فکورانه طول بس طولانی خيابان را چند بار میرفتی و برمیگشتی و در تمام مدت متفکرانه به انديشيدن دربارهی معلومات و مجهولات نظريات فلسفی و مکشوفات و نامکشوفات معرفتیاش میپرداختی و شايد بهجرأت بتوان ادعا كرد كه اصول اساسی فلسفهات در همين خيابان و زير درختان زيزفونش چنین شكل شکیلی به خود گرفت. اين راهپيمایی در تمام طول سال و در تمام فصلهای چهارگانهاش بیتوقف و بدون تأخير ادامه داشت و نه برف و بوران و سرمای زمستان و نه باد و باران و توفان پاييز و نه گرمای سوزان تابستان و نه رگبارهای تند و سیلابگون بهاری، هيچكدام قادر نبودند تو را از رفتار منظمت بازدارند. فقط زمانی كه آسمان از انبوه ابرهای تيره و تاريك پوشيده میشد، مستخدم پيرت- لامپه- پشت سرت حركت میكرد و چتر بزرگی را كه نشانهی کمال حزماندیشی و آيندهنگری پیشبینانه و داهیانهی اربابش بود، همراه میآورد. تنها چيزی كه يك بار و فقط يك بار نظم زندگیات را بر هم ريخت و تو فیلسوف خونسرد منظم وقتشناس را چنان به هيجان آورد که وقتشناسی را از یادت برد، مطالعهی كتاب "اميل" ژان ژاك روسو بود. هنگامی كه كتاب اميل را برای مطالعه به دست گرفتی، از همان ابتدا چنان مجذوب كتاب و غرق در اندیشههای پربار و درعین حال عجیبغریب روسو شدی كه گردش روزانهی خود را زير درختان زيزفون برای چند روزی فراموش كردی و تمام وقتت را صرف مطالعهی اين كتاب نمودی. در زندگی يكنواخت و بدون حادثهات شگفت حادثهای هيجانانگيز رخ داده بود. حادثهی آشنایی با انديشمندی پيشرو كه با شهامتی شیردلانه و جسارتی گستاخانه برتری احساس را بر عقل نظری اعلام میکرد. حالا تو به شدت احساس میکردی كه تاريخ فلسفه مأموریتی خطیر برعهدهی انديشه و بر گردهی خلاقیت فلسفیات گذاشته: مأموريت ادامه دادن راه روسو و پيوند دادن آرای برکلی و هيوم با نظريات روسو، و وصلهپینه كردن تاروپود ازهمگسستهی استدلالات اين سه فکورمرد بزرگ، تا به كمك آن روح را از زندان عقل غير محض نجات دهی و علم را از شك و ترديد رهایی بخشی. با آنکه جسم كوچکت نحيف و رنجور بود ولی به كمك مراقبتهای بهداشتی و پرهيز از افراط وتفریطها، هشتاد سال تمام بدون نياز به پزشك، صحیح و سالم زیستی و اين نظریه را شعار خود قرار دادی: قدرت ذهن به نيروی اراده بر احساس مرض غلبه میکند و آن را از تن میراند. و در اين باره در هفتاد سالگی رسالهای نوشتی بس حکیمانه و مشعشع که انواع مرضها را از هفتاد فرسخی خود فراری می داد. دربارهی هر فعالیتی به دقت، دوراندیشانه و محتاطانه، پيش از هرگونه اقدام عملی، فكر میکردی و چنان بادقت و وسواسی موشکافانه و مو از ماست برون کشانه، تمام جوانب كاری را كه میخواستی انجام دهی، میسنجیدی و آن قدر كندپو و محتاط و باحوصله بودی كه اغلب فرصت انجام كار را از دست میدادی و كار ناكرده میماند. از جمله، درست به دليل همین مآلاندیشی و کندکاری محتاطانه، در تمام طول عمر درازت هرگز نتوانستی همسری برگزینی و ناچار مجرد ماندی. دو بار هم كه عزمت را برای ازدواج جزم كردی، آنقدر تعلل و اين دست آن دست كردی كه بار نخست دختر دلخواهت با مرد زبروزرنگتری ازدواج كرد و بار دوم دختر ايدهآلت از شدت تعللت به تنگ آمد و برای هميشه به حالت قهر كونيگسبرگ را ترك كرد. هرگز از زادگاه خود- جز برای سفری كوتاه به روستای همسايه- خارج نشدی و به هیچ سفر جدی دور و درازی نرفتی، با اين وجود، تمام جهان را در طول و عرض جغرافيایی و عمق تاریخی خود بسیار دقیق و عميق، با وسعت نظری ژرفبینانه، میشناختی و به مطالعهی فرهنگ و تمدن ملل گوناگون و اقوام دوردست اظهار شوق و رغبت میکردی. در بیست و شش سالگی وارد دانشگاه كونيگسبرگ شدی و در آنجا فلسفه، رياضيات، منطق و الهيات آموختی. پس از پايان تحصيلات دانشگاهی، با پاياننامهی تحصیلیات با عنوان "روشسازی نوين دربارهی اصلهای اساسی شناخت متافيزیکی" كه به زبان لاتين نگاشته بودی، گواهينامهی صلاحيت تدریس در دانشگاه را به دست آوردی و از آن سال مدرس دانشگاه شدی. در طول سالهای تدريس در دانشگاه، درسهای گوناگونی را از رياضيات و فيزيك تا منطق و متافيزيك، و از فلسفه اخلاق و جغرافيای طبیعی تا حقوق طبیعی و فلسفهی آموزش و پرورش، و از فلسفهی دين تا معدن شناسی درس دادی و پانزده سال تمام به عنوان دانشيار بیکرسی در اين دانشگاه تدريس كردی. تو در پانزده سال شاگردان زيادی تربيت كردی. دو بار تقاضای کرسی استادی كردی ولی هر دو بار تقاضایت رد شد، زيرا مقامات دانشگاه معتقد بودند تو شخصيت جذاب و متشخص يك استاد را نداری و بيشتر به عنوان معلمی متوسط به درد دانش آموزان متوسط و زیر متوسط میخوری. در آموزش و پرورش نظرياتی خاص داشتی و میگفتی كه بايد به شاگردانی بيشتر توجه كرد كه استعداد متوسط دارند، زيرا تيزهوشان گليم خود را به تنهایی میتوانند از آب برون بكشند و راه خود را پيدا كنند، و تعليم كندذهنان نیز جز آب در هاون كوبيدن و رنج بيهوده بردن نیست. كتابی هم در تعليم و تربيت نوشتی كه به گفتهی خودت حاوی بسياری از اصول عالی آموزشی و پرورشی بود، اگرچه به اعتراف صریحت هرگز هيچ كدام از آن اصول را به كار نبردی چون هیچ کدامشان را کاربردی و به درد بخور نمیدانستی. یکی از دانشجويانت در وصف محضرت نوشته كه گاهی در بيان مطالب مهم و پيچيده به حداقل كلمات، در نهايت خست و امساك و ناخن خشکی، اكتفا میكردی و در واقع دربارهی "همه چيز" حتا "هيچ" هم نمیگفتی، گاهی هم برعکس، موضوعات ناچيز و ساده را با شرح و تفصيل زياد بيان میكردی و دربارهی "هيچ"، "همه چيز" میگفتی و به زبان خودمانی رودهدرازی بیهوده میکردی. دانشجوی ديگری كلاس درست را به کشتی بدون بادبانی تشبيه كرده كه بر دريای توفانی شناور بود و تو ناخدای اين کشتی درهم شکسته بودی كه در عالم انديشه سكان را رها كرده بودی تا توفان به هر كجا كه میخواهد و خوش دارد کشتیات را ببرد. سرانجام پس از چند بار تلاش بینتيجه برای تصاحب معشوقهی دسترسناپذیر و نازنین خویش- یعنی کرسی استادی- درحالیکه نزدیک بود حسرت به دل این کرسی رؤیایی که از فرط دسترسناپذیری به عرش برین طعنه میزد، از غصه دق کنی- در چهل و شش سالگی ناگهان بخت یارت شد و شانس درب خانهی کوچکت را زد و مقام شامخ استاد صاحب كرسی دانشگاه كونيگسبرگ را به تو هدیه داد، و از آن پس شدی استاد کرسیدار درس منطق و متافيزيك. غیر از فلسفه که عشق ازلی- ابدیات بود، به علوم نیز علاقهای خاص داشتی و آثار نخستینت بيشتر دربارهی علوم بود تا فلسفه. پس از زلزلهی مهيب ليسبون به نظریهپردازی دربارهی علل وقوع زلزله پرداختی. سپس رسالهای دربارهی منشأ ايجاد باد نگاشتی. و نيز مقالهای نوشتی دربارهی اینكه آيا رطوبت بادهای غربی در اروپا به اين دليل است كه اين بادها هنگام وزش از روی اقيانوس میگذرند يا دلايل ديگری وجود دارد؟ در دوران جوانی بيشتر توجهات متوجه طبيعت بود تا ماورای طبيعت. دربارهی سيارات، آب، آتش، آتشفشان، اثير، جغرافيا، علمالاشیا و علم زندگی مادی اقوام و تمدنها تحقيق و مطالعه میکردی و رساله مینوشتی. در كتاب "تاريخ عمومی طبيعت و نظریهی آسمان" كه آن را در سی و یک سالگی نوشتی، نظریهای دربارهی حركت انبساطی ستارگان ارائه دادی كه پيش درآمد نظريه كهكشانی لاپلاس بود. در اين كتاب در مقام پژوهندهای تمامعیار و خبرهی علوم طبیعی ظاهر شدی. در همين سالها در دروسی كه دربارهی انسانشناسی تدريس میكردی، امكان اين را كه انسان از تكامل جانوران به وجود آمده باشد، مطرح كردی. جهان هستی در اين مرحله برایت به طور کامل مادی و ملموس بود، بهطوریكه شعار مشهور خود را در اين دوران چنين بیان کردی: ماده را به من بدهيد. من به شما نشان میدهم چگونه از آن جهان پديد میآيد. از ديدگاه فلسفی تو در اين مرحله، پيدايش جهان هستی يك جريان مكانیکی بوده كه وقتی شرايط لازم برای آغاز آن پديد آمده، خودبهخود پيش رفته و ادامه يافته، و شرط نخستين پيدايش جهان، وجود فضای جهانی بیپايان است كه تو آن را "مغاك ابديت" ناميدهای. مغاك ابديت آكنده از مادههای اتمی است كه در آغاز فاقد هرگونه نظمی هستند و در معرض برهم كنش دو نيروی رانش و ربايش قرار دارند. تحت تأثير همين دو نيرو جهان و اجرام آسمانی و خورشيد و سيارات شكل گرفته و منظومهی خورشيدی پديد آمده. واپسين انگيزهی همهی اين جريانها، همان قانونمندی ذاتی ماده است كه هماهنگ با قوانين مكانیکی و دینامیکی عمل میكند. در رسالهی "مونادولوژی فيزیکی" ماده را به عنوان نيرویی تعريف كردی كه جهان و فضا و اجسام درون آن را از خود میآكند. حركت تدریجیات از مكانیسمگرایی به دينامیسمگرایی، سرآغاز گرایشهای ايدهآلیستی فلسفهات به شمار میرود. در اين مرحله تحت تأثير حسگرايان و تجربهگرايان قرار داشتی و بر اين نظر بودی كه هرگونه شناختی مبتنی بر مبنای تجربه و نتیجهی آزمون حسی است و تجربه به عنوان تنها معيار واقعی بايد بنیان سنجش هر نظریهی فلسفی قرار گيرد. در جوانی دوستدار متافيزيك بودی ولی از آن میهراسیدی و عشقت به متافيزيك همراه با بیم و دلهره بود. متافيزيك را گردابی بیپايان و هولناك در ميان دريای ظلمانی تفکر میدانستی كه توفان برمیانگيزد و تلاطم میآفريند. به حكيمانی كه به متافيزيك میپرداختند هشدار میدادی كه مراقب باشند، چون در برجهایی شیشهای از امور نظری مسكن گزيدهاند كه در معرض توفان بیامان است. در آن روزهای جوانی پیشبینی نمیكردی كه روزگاری خودت یکی از بزرگترين توفان برانگيزان عرصهی متافيزيك شوی. در اين دوران با مجادلات و پندار بافیهای سنتی متافيزیکی و همچنين با انديشمندان متافيزیکگرای معاصرت با خشونت گلاویز میشدی و نوشتههایت آكنده از هجو و تمسخر برضد نظريات متافيزیکی راكد و منجمد بود. چنين عقيده داشتی كه منطق سنتی كه بيش از هر چيز در قياس ارستویی و شکلهای گوناگون آن متبلور شده، نمیتواند شالودهای محكم برای پژوهشهای فلسفی باشد. تو منطق ارستویی را ناتوان از شناخت مفاهيم و ادراكات میدانستی و معتقد بودی كه شناخت واقعی را نمیتوان از راه تحليل منطقی به دست آورد. تو متافيزیسینهای منطقگرا را پهلوانپنبههای ميدان علم میدانستی كه با فنون کشتیگیری و فن زدنهای عالمانه میخواهند پشت حريفان اندیشهورز را به خاك بمالند و نظريات مسخ شدهی خود را بر كرسی حقيقت بنشانند. از نظر تو پنداربافان متافيزيسين عوامالعلمایی بودند كه "هيچ چيز نمیدانند و هيچ چيز نمیفهمند، ولی دربارهی همه چيز داد سخن میدهند و بر هر آنچه از آن سخن میگويند لجوجانه پای میفشارند." در رسالهی "رؤياهای يك بينندهی ارواح" پنداربافیهای متافيزیکی و عرفانی را نفی و هجو كردی و گفتی چنين پنداربافیهایی همانند بادهاییست كه در رودههای پنداربافان در حركت و غلیان است! اندیشههای سياسی و حقوقیات سرشار از ايدههای انساندوستانه و آزادیخواهانه است. مثلاً در اين ايدهات كه "انسان بايد فینفسه به عنوان غايت در نظر گرفته شود" جوهر حقیقی نظریهی حقوق بشر آشكار است. همچنين عشق عمیقت به آزادی انسانی از اين جملهات بهخوبی قابل تشخيص است: "چيزی وحشتناکتر از اين نيست كه كردارها و رفتارهای بشر تابع ارادهی فرد ديگری باشد." رسالهای هم دربارهی زيبایی و والایی نوشتی و در آن مهمترين چيزهای زيبا و والای جهان را شاعرانه برشمردی. در اين رساله چنين سرودی: شب والاست و روز زيبا. دريا والاست و زمين زيبا. مرد والاست و زن زيبا... صلحدوستی و جنگستيزیات از رسالهی "صلح پايدار" بهخوبی روشن است. در اين رساله از جنگطلبی دولتها شاکی بودی. عقيده داشتی كه دولتها هيچ بودجهای صرف آموزش همگانی نمیكنند، زيرا تمام درآمدهای دولت صرف تهیهی جنگافزار و فراهم آوردن امكانات تهاجم و تجاوز میشود. از اتحادیهی دولتهای آزاد بر مبنای ضديت با جنگ دفاع میكردی و میگفتی كه عقل جنگ را به شدت محكوم میكند و منفور و مطرود میداند، و تنها يك دولت جهانی متحد میتواند از جنگ بين دولتهای متجاوز و زيادهطلب جلوگيری كند و چنين دولتی بايد از اتحاد داوطلبانهی دولتهای جمهوری کوچک بهوجود آيد. وظیفهی چنين دولتی از ديد تو اين بود كه به هر فرد از افراد ملت فینفسه و بهعنوان يك وجود كامل احترام بگذارد و همهی مردم جهان را در دنيایی پر از صلح و صفا- همچون اعضای يك خانواده- به هم پيوند دهد. اگرچه دوران جوانی و ميانسالیات با آرامش خاطر كامل و در نهايت آسودگی جسم و جان و ذهن گذشت، گویی قایقرانی بودی كه در دريای آرام و بیموج انديشه و فلسفه و حكمت پارو میزدی و پيش میرفتی، ولی در سالهای واپسين عمر، اين دريا دستخوش توفان و آماج طغیان و تلاطم شد و امواج حملات اجتماعی از هر طرف بر زورق اندیشهات يورش آوردند و زندگی آرام ذهنی و اجتماعیات را دستخوش نا آرامی و بحران كردند. نظریهی دینیات كه بر پایهی احساسات رقیق قلبی بنيان شده بود و پايه و اساس تعقلی را در اين عرصه رد میكرد، با توفانی از دشنام و هتاکی روبهرو شد و مخالفت و مخاصمت محافظهكاران تنگنظر و معاندت خشکانديشان جزمگرا را برانگيخت، بهطوریكه آن ناکسان هتاك تو را سگ ناميدند و بعضیشان هم نامت را بر سگهایشان نهادند. مخالفت با عقايد دینی آزاداندیشانهات به جایی رسيد كه فردريك ويليام- پادشاه پروس- با لحنی غضبآلود از نوشتن منعت كرد و به تو چنين نوشت: "ذات مقدس ملوکانهی ما از اینكه میبیند شما فلسفهی خود را در جهت تحقير و اهانت به بعضی از عقايد و اصول بسيار مهم كتاب مقدس و مسيحيت به كارگرفتهايد، بسيار ناخشنود است. به شما امر میكنيم كه در آينده از تكرار چنين اعمال زنندهای كه خشم مارا برمیانگيزد خودداری كنيد وگرنه سرنوشت نامطلوبی را بايد چشم انتظار باشيد." و تو كه آخرين حرفهای خود را زده و هرآنچه بايد میگفتی گفته بودی و شاید دیگر حرف زیادی برای گفتن نداشتی، رندانه و با لحنی تمسخرآميز، در پاسخ به پادشاه چنين نوشتی: "اعليحضرتا، قدرقدرتا! من فرمانبردار اوامر ملوکانهی شما هستم و از اين پس سكوت اختيار میكنم و به آنچه بايد میگفتم و گفتم حتا کلمهای نیز نخواهم افزود." و سرانجام در سن هشتاد سالگی، در سال ١٨۰۴، در شهر كونيگسبرگ آلمان در حالی چشم بر جهان فروبستی كه هنوز ذرهای از حيرت بهتآور همیشگیات نسبت به آسمان پرستارهی بالای سرت و قانون اخلاق در وجود انسانیات کم نشده بود.
دی ٨٢
|
|
|
نقل آثار اين وب- سایت تنها به صورت لينک مستقيم مجاز است. |