|
نگاهی به زندگی امانوئل کانت |
|
ايمانوئل كانت فرزند دوران آشوب ها و ستيز های سترگ و جنبش ها و خيزش های بزرگ و دگرگون ساز بود. جنگ های هفت ساله انقلاب كبير فرانسه در دوران زيستن او روی داد، ولی او آن سان كه خودش می گويد، چنان كوچك و نحيف بود كه بدون اين كه اين تند باد ها به او اعتنایی كنند و آسیبش برسانند از كنارش بشتاب گذشتند و او آسوده و ايمن به تفكرات فلسفی و علمی اش در ميان آن گردبادها و توفان ها ادامه داد. قدش به زحمت به يك متر و نيم می رسيد. خميده قامت و گوژپشت بود. چشمانی ريز داشت با نگاهی نافذ و تبسمی محجوبانه. اندامی كوچك و لاغر داشت. باريك و نحيف بود. اما با وجود كوتاهی قدش، افكاری بس بلند داشت كه او را يك سر و گردن بالاتر از اغلب انديشمندان بزرگ قرن نوزدهم اروپا قرار داد و به مقامی رساند كه بی اغراق می توان او را یکی از ده فيلسوف طراز اول دنيا در تمام طول تاریخ فلسفه دانست. به قول هاينريش هاينه، بين ظاهر كوچك اين مرد و انديشه های بزرگ بنيان كن و تكان دهنده اش تضادی شگرف وجود داشت، و اگر ساكنان كونيگسبرگ به انديشه های قلع و قمع كننده اش پی می بردند، از حضورش در شهر كوچك خود و زندگی در همسایگی او دچار چنان ترس و وحشت عمیقی می شدند كه گویی دژخیمی در ميانشان راه می رود، زيرا دژخيمان تنها می توانستند آدم ها را نابود كنند، ولی امانوئل كانت كمر به نابودی انديشه های فيلسوفان بزرگ پيشين بسته بود. با اين همه كانت انسانی بود محجوب و سر به زير، فروتن و خجول كه آهسته راه می رفت و همه كارش بر اساس نظمی دقيق و تخطی ناپذير استوار بود. به قول یکی از سرگذشت نويسانش، نظم و ترتیب زندگی كانت از با قاعده ترين افعال هم با قاعده تر بود! باز به قول هاينه، بيدار شدنش از خواب، بيرون آمدنش از بستر، قهوه نوشيدنش، نوشتنش، درس دادنش، ناهار خوردنش، قدم زدن و پياده روی اش، هر كدام وقتی معين داشت كه تغيير ناپذير بود و هيچ اتفاق ميمون يا منحوسی ، حتی مهیب ترین زمين لرزه ها يا مخرب ترین آتشفشان ها هم نمی توانست باعث تغييرش شود. هنگامی كه عصا به دست دم در ظاهر می شد و به سوی خيابان « درختان زيزفون» كه اينك بر آن نام« گردشگاه فيلسوف» نهاده اند، راه می افتاد، تمام همسايگان می فهميدند كه ساعت درست سه و نيم بعد از ظهر است، و آن ها كه ساعتشان خوابيده بود يا پس و پيش كار می كرد با آغاز راه پيمايی عصرانه او ، ساعتشان را روی سه و نيم تنظيم می كردند. كانت طول خيابان را چند بار می رفت و بر می گشت و در تمام مدت به انديشيدن در باره معلومات و مجهولات نظريات فلسفی و مکشوفات و نامکشوفات تئوری های معرفتی اش و جمع و تفریق آن ها می پرداخت و شايد به جرات بتوان ادعا كرد كه اصول اساسی فلسفه او در همين خيابان و زير درختان زيزفون آن شكل گرفته است. اين راه پيمایی در تمام طول سال و در تمام فصل های چهار گانه بی توقف و تاخير ادامه داشت و نه برف و بوران و سرمای زمستان و نه باد و باران و توفان پاييز و نه گرمای سوزان تابستان و نه رگبارهای تند و سیلاب گون بهاری، هيچ كدام قادر نبودند او را از رفتار منظمش باز دارند. فقط زمانی كه آسمان از ابرهای تيره و تاريك انبوه پوشيده می شد، مستخدم پيرش- لامپه- پشت سرش حركت می كرد و چتر بزرگی را كه نشانه کمال حزم انديشی و آينده نگری پیش بینانه و داهیانه اربابش بود، همراه می آورد. تنها چيزی كه يكبار، و فقط يكبار، نظم زندگی اش را بر هم ريخت و كانت خونسرد و منظم را به شدت به هيجان آورد، مطالعه كتاب دورانساز « اميل» نوشته ژان ژاك روسو بود. هنگامی كه كانت كتاب اميل را برای مطالعه به دست گرفت، از همان ابتدا چنان مجذوب كتاب و غرق در انديشه های پربار اگرچه عجیب غریب و وحشیانه روسو شد كه گردش روزانه خود را زير درختان زيزفون برای چند روزی فراموش كرد و تمام وقتش را صرف مطالعه اين كتاب نمود. در زندگی يكنواخت و بدون حادثه او شگفت حادثه ای هيجان انگيز رخ داده بود. حادثه آشنايی با انديشمندی پيشرو كه با شهامتی شیردلانه و جسارتی گستاخانه، برتری احساس را بر عقل نظری اعلام می كرد. حالا كانت احساس می كرد كه تاريخ فلسفه ماموريت خطيری بر عهده انديشه او گذاشته است: ماموريت ادامه دادن راه روسو و پيوند دادن آرای بركلی و هيوم با نظريات روسو، و به هم وصل كردن تاروپود استدلالات اين سه، تا به كمك آن، روح را از زندان عقل ناسره و غير محض نجات دهد و علم را از شك و ترديد رهایی بخشد. با آن كه جسم كوچكش نحيف و رنجور بود اما به كمك مراقبت های بهداشتی و پرهيز از افراط ها و تفريط ها، هشتاد سال تمام بدون نياز به پزشك، یک نفس و سالم زيست و اين نظريه را شعار خود قرار داد: « قدرت ذهن به نيروی اراده بر احساس مرض غلبه می كند و آن را از تن می راند.» و در اين باره در هفتاد سالگی رساله ای نوشت. در باره هر فعاليتی به دقت، دور اندیشانه و محتاطانه- پيش از هرگونه اقدام عملی- فكر می كرد و چنان با دقت و وسواس مو شکافانه و مو از ماست برون کشانه، تمام جوانب كاری را كه می خواست انجام دهد، می سنجيد و چنان كند پو و محتاط و با حوصله بود كه اغلب فرصت انجام كار را از دست می داد و كار ناكرده می ماند. از جمله - درست به همين دليل مآل اندیشی و کندکاری محتاطانه- در تمام طول عمر درازش نتوانست همسر برگزيند و ناچار مجرد ماند. دو بار هم كه عزمش را برای ازدواج جزم كرد،آنقدر تعلل و اين دست و آ آن دست كرد كه بار نخست دختر دلخواهش با مرد زبر و زرنگتری ازدواج كرد و بار دوم دختر ايده آلش از شدت تعلل او به تنگ آمد و برای هميشه به حالت قهر كونيگسبورگ را ترك كرد. هرگز از زادگاه خود- جز برای سفری كوتاه به روستای همسايه- خارج نشد و به هیچ سفر جدی دور و درازی نرفت، با اين وجود، تمام جهان را در طول و عرض جغرافيايی و عمق تاريخی به خوبی و عميق، با وسعت نظری ژرف بینانه، می شناخت و به مطالعه فرهنگ و تمدن ملل گوناگون و اقوام دور دست اظهار شوق و رغبت می كرد. كانت در بیست و شش سالگي وارد دانشگاه كونيگسبرگ شد و در آن جا فلسفه، رياضيات، منطق و الهيات آموخت. پس از پايان تحصيلات دانشگاهی، با پايان نامه تحصيلی اش با عنوان « روش سازی نوين در باره اصل های اساسی شناخت متافيزيكی» كه به زبان لاتين نگاشته بود، گواهينامه صلاحيت تحصيل در دانشگاه را به دست آورد و از آن سال مدرس دانشگاه شد. در طول سال های تدريس در دانشگاه، درس های گوناگونی را از رياضيات و فيزيك تا منطق و متافيزيك، و از فلسفه اخلاق و جغرافيای طبيعی تا حقوق طبيعی و فلسفه آموزش و پرورش، و از فلسفه دين تا معدن شناسی درس داد و پانزده سال تمام به عنوان دانشيار بی كرسی و بی نام و نشان در اين دانشگاه تدريس كرد. كانت در اين مدت پانزده سال شاگردان زيادی تربيت كرد. دو بار تقاضای کرسی استادی كرد ولی هر دو بار تقاضايش رد شد، زيرا مقامات دانشگاه معتقد بودند او شخصيت يك استاد را ندارد. او را بيشتر بايد معلمی متوسط برای دانش آموزانی متوسط دانست. كانت در آموزش و پرورش نظرياتی خاص داشت و می گفت كه بايد به شاگردانی بيشتر توجه كرد كه استعداد متوسط دارند، زيرا تيزهوشان گليم خود را به تنهايی می توانند از آب برون بكشند و راه خود را پيدا كنند، و تعليم كند ذهنان نیز آب در هاون كوبيدن است و رنج بيهوده بردن. كانت كتابی هم در تعليم و تربيت نوشت كه به گفته خودش حاوی بسياری از اصول عالی آموزشی و پرورشی بود. اگر چه او اعتراف می كند كه خودش هرگز هيچ كدام از آن اصول را به كار نبرده است! یکی از دانشجويانش در وصف محضر استاد چنين نوشته است كه گاهی در بيان مطالب مهم و پيچيده به حداقل كلمات و در نهايت خست و امساك و ناخن خشکی اكتفا می كرد و در واقع درباره همه چيز حتی هيچ هم نمی گفت، گاهی هم- بر عکس- موضوعات ناچيز و ساده را با شرح و تفصيل زياد بيان می كرد و در باره هيچ همه چيز می گفت و روده درازی بیهوده می کرد. دانشجوی ديگری كلاس درس او را به كشتی بدون بادبانی تشبيه كرده كه بر دريای توفانی شناور بود و كانت ناخدای اين كشتی در هم شکسته بود كه در عالم اندیشه سكان را رها كرده بود تا توفان به هر كجا كه می خواهد و خوش دارد كشتی را ببرد. سرانجام پس از چند بار تلاش بی نتيجه برای تصاحب معشوقه دسترس ناپذیر و نازنین خویش، یعنی کرسی استادی- در حالی که نزدیک بود حسرت به دل این کرسی رویایی که از فرط دسترس ناپذیری به عرش برین طعنه می زد، از غصه دق کند - در چهل و شش سالگی ناگهان بخت یار او شد و شانس در خانه کوچکش را زد و به مقام شامخ استاد صاحب كرسی دانگشاه كونيگسبرگ دست يافت و استاد درس منطق و متافيزيك شد. كانت به غیر از فلسفه که عشق ازلی ابدی اش بود، به علوم نیز علاقه ای خاص داشت و آثار نخستينش بيشتر در باره علوم بود تا فلسفه. پس از زمين لرزه مهيب ليسبون به نظريه پردازی در باره علل وقوع زلزله پرداخت. سپس رساله ای در باره ی منشا ايجاد باد نگاشت. و نيز مقاله ای نوشت در باره اين كه آيا رطوبت باد های غربی در اروپا به اين دليل است كه اين بادها هنگام وزش از روی اقيانوس می گذرند يا دلايل ديگری وجود دارد. در دوران جوانی بيشتر توجه اش متوجه طبيعت بود تا ماوراء طبيعت. در باره سيارات- آب - آتش - آتش فشان - اثير- جغرافيا- علم الاشياء و علم زندگی مادی اقوام و تمدن ها تحقيق و مطالعه می كرد و می نوشت. در كتاب « تاريخ عمومی طبيعت و نظريه آسمان» كه آن را در سی و یک سالگی نوشت، نظريه ای در باره حركت انبساطی ستارگان ارائه داد كه پيش درآمد نظريه ی كهكشانی لاپلاس بود. در اين كتاب كانت در مقام يك پژوهنده ی تمام عیار و خبره ی علوم طبيعی ظاهر شد. در همين سال ها در دروسی كه درباره ی انسان شناسی تدريس می كرد، امكان اين را كه انسان از تكامل جانوران به وجود آمده باشد، مطرح كرد. جهان هستی در اين مرحله برای كانت به طور کامل مادی و ملموس بود، به طوری كه شعار مشهور خود را در اين دوران چنين عنوان داشت: « ماده را به من بدهيد. من به شما نشان می دهم چگونه از آن جهان پديد می آيد.» از ديد كانت در اين مرحله، پيدايش جهان هستی يك جريان مكانيكی است كه هنگامی كه شرايط لازم برای آغاز آن پديد آمده ، خود به خود پيش رفته و ادامه يافته است، و شرط نخستين پيدايش جهان، وجود فضای جهانی بی پايان است كه كانت آن را « مغاك ابديت » ناميده است. مغاك ابديت آكنده از ماده های اتمی است كه در آغاز فاقد هرگونه نظمی هستند و در معرض بر هم كنش دو نيروی رانش و ربايش قرار دارند. تحت تاثير همين دو نيرو جهان و اجرام آسمانی و خورشيد و سيارات شكل گرفته و منظومه خورشيدی پديد آمده است. واپسين انگيزه همه اين جريان ها، همان قانونمندی ذاتی ماده است كه هماهنگ با قوانين مكانيكی و دینامیکی عمل می كند. كانت در رساله « مونادولوژی فيزيكی» ماده را به عنوان نيرويی تعريف كرد كه جهان و فضا و اجسام درون آن را از خود می آكند. حركت تدريجی كانت از مكانيسم گرايی به ديناميسم گرايی، سرآغاز گرايش های ايده آليستی فلسفه او به شمار می رود. در اين مرحله كانت تحت تاثير و نفوذ حس گرايان و تجربه گرايان قرار داشت و بر اين نظر بود كه هر گونه شناختی مبتنی و متكی بر پايه تجربه و نتيجه آزمون حسی است و تجربه به عنوان تنها معيار واقعی بايد مبنای سنجش هر نظريه فلسفی قرار گيرد. كانت در جوانی دوستدار متافيزيك بود اما از آن می ترسيد و عشقش به متافيزيك همراه با هراس بود. او متافيزيك را گردابی بی پايان و هولناک در ميان دريايی ظلمانی می دانست، كه توفان بر می انگيزد و تلاطم می آفريند . او به حكيمانی كه به متافيزيك می پرداختند هشدار می داد كه مراقب باشند، چون در برج هايی شیشه ای از امور نظری مسكن گزيده اند كه در معرض توفان بی امان است. در آن زمان كانت جوان پيش بينی نمی كرد كه روزگاری خود او، يكي از بزرگترين توفان برانگيزان عرصه متافيزيك خواهد بود. كانت در اين دوران با مجادلات و پندار بافی های سنتی متافيزيكی و هم چنين با انديشمندان متافيزيك گرای معاصرش درگير می شد و نوشته هايش آكنده از هجو و تمسخر بر ضد نظريات متافيزيكی راكد و منجمد بود. كانت چنين عقيده داشت كه منطق سنتی كه بيش از هر چيز در قياس ارسطويی و شكل های گوناگون آن متبلور شده، نمی تواند شالوده ای محكم برای پژوهش های فلسفی باشد. او منطق ارسطويی را ناتوان از شناخت مفاهيم و ادراكات می دانست و معتقد بود كه شناخت واقعی را نمی توان از راه تحليل منطقی به دست آورد. كانت متافيزيسين های منطق گرا را پهلوان پنبه های ميدان علم می دانست كه با فنون كشتی گيری و فن زدن های عالمانه می خواهند پشت حريفان را به خاك بمالند و نظريات مسخ شده خود را بر كرسی حقيقت بنشانند. كانت پنداربافان متافيزيسين را عوام العلمايی می دانست كه « هيچ چيز نمی دانند و هيچ چيز نمی فهمند، اما در باره همه چيز داد سخن می دهند و بر هر آنچه از آن سخن می گويند لجوجانه پای می فشارند.» كانت در رساله ی « روياهای يك بيننده ارواح» پندار بافی های متافيزيكی و عرفانی را نفی و هجو می كرد و می گفت چنين پندار بافی هايی همانند باد هايی ست كه در روده های پنداربافان در حركت و غلیان است!
انديشه های سياسی و حقوقی كانت سرشار از ايده های انسان دوستانه و آزادی خواهانه است. مثلاً در اين ايده او كه « انسان بايد فی نفسه به عنوان غايت در نظر گرفته شود»، جوهر حقيقی نظريه حقوق بشر آشكار است. هم چنين عشق عميق او به آزادی انسانی از اين جمله اش به خوبی قابل تشخيص است: « چيزی وحشتناك تر از اين نيست كه كردارها و رفتارهای انسان تابع اراده كسی ديگر باشد.»
كانت رساله ای نيز در باره ی زيبايی و والايی نوشت و در آن مهم ترين چيزهای زيبا و والای جهان را شاعرانه بر شمرد. او در اين رساله چنين سرود : شب والاست و روز زيبا دريا والاست و زمين زيبا مرد والاست و زن زيبا!...
صلح دوستی و جنگ ستيزی كانت از رساله « صلح پايدار» به خوبی روشن است. در اين رساله كانت از جنگ طلبی دولت ها شاكی بود. او عقيده داشت كه حكومت ها هيچ بودجه ای صرف آموزش همگانی نمی كنند، زيرا همه درآمدهای دولت صرف تهيه جنگ افزار و فراهم آوردن امكانات تهاجم و تجاوز می شود. كانت از اتحاديه ی دولت های آزاد بر مبنای ضديت با جنگ دفاع می كرد و می گفت كه عقل جنگ را به شدت محكوم می كند و منفور و مطرود می داند، و تنها يك دولت جهانی متحد می تواند از جنگ بين دولت های متجاوز و زياده طلب جلوگيری كند و چنين دولتی بايد از اتحاد داوطلبانه دولت های جمهوری جزء به وجود آيد. وظيفه چنين دولتی از ديد كانت اين بود كه به هر فرد از افراد ملت فی نفسه و به عنوان يك وجود كامل احترام بگذارد و همه مردم جهان را در دنيايی پر از صلح و صفا- همچون اعضای يك خانواده- به هم پيوند دهد. ا گر چه دوران جوانی و ميانسالی كانت با آرامش خاطر كامل و در نهايت آسودگی جسم و جان و ذهن گذشت، گويی قايقرانی بود كه در دريای آرام و بی موج انديشه و فلسفه و حكمت پارو می زد و پيش می رفت، اما در سالهای واپسين عمر، اين دريا دستخوش توفان وآماج طغیان و تلاطم شد و امواج حملات اجتماعی از هر طرف بر كانت يورش آوردند و زندگی آرام ذهنی و اجتماعی او را دستخوش نا آرامی و بحران كردند. نظريه دينی او كه بر پايه احساسات قلبی بنيان شده بود و پايه و اساس تعقلی را در اين عرصه رد می كرد، با توفاني از دشنام و هتاكی روبرو شد و مخالفت و مخاصمت محافظه كاران تنگ نظر و معاندت خشك انديشان جزم گرا را برانگيخت، به طوری كه خشك انديشان و تنگ نظران هتاك او را سگ ناميدند و بعضی از آن ها نیز نام ایمانوئل كانت را بر سگ های خويش نهادند. مخالفت با عقايد دينی كانت آزاد انديش به جايی رسيد كه فردريك ويليام- پادشاه پروس- با لحنی غضب آلود او را از نوشتن منع كرد و به او چنين نوشت: « ذات اقدس وملوکانه ما از اين كه می بيند، شما فلسفه خود را در جهت تحقير واهانت به بعضی از عقايد و اصول بسيار مهم كتاب مقدس و مسيحيت به كارگرفته ايد، بسيار ناخشنود است. به شما امر می كنيم كه در آينده از تكرار چنين اعمال زننده ای كه خشم مارا بر می انگيزد خودداری كنيد، وگرنه سرنوشت نا مطلوبی را بايد چشم انتظار باشيد.» و كانت كه آخرين حرف های خود را زده بود و هرآن چه را كه بايد می گفت گفته بود و شاید دیگر چیز زیادی برای گفتن نداشت ، رندانه و با لحنی تمسخرآميز، در پاسخ به پادشاه چنين نوشت: « اعليحضرتا، قدرقدرتا! من فرمانب |